تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

یکی از آهنگ های مورد علاقه ام ، موسیقی بدون کلامی است به نام A Man With A harmony از آهنگ سازی بزرگ به نام ، انیو موریکونه ... کمتر آهنگی دارد که ناشنیدنی باشد ... بسیاری از فیلم های بزرگ تاریخ سینما ، موفقیت به یادماندنی شان را مدیون این آهنگ ساز بزرگ هستند.

با این اهنگ ، مدت های مدیدی پست نوشته ام و شعر گفته ام ... حس غریبی به من می دهد ... امشب به طور اتفاقی در یک رادیوی اینرنتی آن را شنیدم و دوباره هوس نوشتن پستی ، شعری ، چیزی به سرم زد ... ساعت ها نشستم ... تایپ کردم و پاک کردم ... هیچی نوشته نشد ... به جز همین چند سطری که خواندید ... گویا تمام شده ام ... ته کشیده ام ... فقط می اندیشم ، اگر تو را از دست بدهم ، چه تنهایم.

   +
        2:52 قبل از ظهر دوشنبه 13 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و این هم ترانه ی بسیار زیبایی از The Babys

 

 

Everytime I think of you
It always turns out good
Everytime I've held you
I thought you understood
People say a love like ours
Will sure pass
But I know a love like ours
Will last and last
And baby I was wrong
Not knowing how
Our love should go
(How our love)
(How our love should go)
But then I wasn't wrong
In knowing how our love would grow
(How our love)
(How our love would grow)
And everytime I think of you
Everytime
Everytime I think of you
Every single time
It always turns out good
Seasons come and seasons go
But our love will never die
Let me hold you darling
So you won't cry
Cause people say that our love affair
Will never last
But we know a love like ours
Will never pass
And baby I was wrong
Not knowing how our love should go
(How our love)
(How our love should go)
But then I wasn't wrong
In knowing how our love would grow
(How our love)
(How our love would grow)
And everytime I think of you
Everytime
Everytime I think of you
Every single time
It always turns out good
People say a love like ours
Will surely pass
But I know a love like ours
Will last and last
And baby I was wrong
Not knowing how our love should go
(How our love)
(How our love should go)
But I wasn't wrong
In knowing how our love would grow
(How our love)
(How our love would grow)
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you
It always turns out good
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime
Everytime I think of you
Everytime I think of you (everytime)
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you (everytime)
Everytime I think of you
Everytime I think of you
Everytime I think of you (everytime)
Everytime I think of you

 

 

   +
        2:11 قبل از ظهر شنبه 11 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مهم نیست ، چه کسی اول می آید ... مهم آن است ، چه کسی آخر می رود (می ماند).

 

 

 

پی نوشت ۱: به منظور جلوگیری از هر گونه کپی برداری ، ناگزیر از نوشتن این پست شدیم ... تا دوستان گرامی بدانند این جمله ، صاحب دارد.

پی نوشت ۲: آره ... خودمم! ... اگر این جمله به نظرتان آشنا است و جایی دیگر آن را دیده اید ، لطفن به روی خودتان نیاورید ... آره ... آن یکی دیگر هم خودمم!

 

 

   +
        0:21 قبل از ظهر شنبه 11 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

تحمل غروب آخرین روز تعطیل بسیار سخت است ... به ویژه ، زمانی که ، تمام تعطیلات را با جمعی از دوستان به خوبی و خوشی گذرانده باشید ... هر چه غروب به شب نزدیک تر و شب به خواب ، دردش بیشتر ... سندرم غروب آخرین روز تعطیل!

 

   +
        0:57 قبل از ظهر دوشنبه 30 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهی اوقات آدم کارهایی می کند که در سن و سال خودش هم شک می کند ... شاید ، گاهی ، انجام برخی از رفتارها ، برای آرام کردن این کودک درون لازم باشد ، ولی نه دیگر این قدر!

 

   +
        8:10 بعد از ظهر دوشنبه 23 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و این هم ترانه ی بسیار زیبای She از الویس کاستلو ، یکی از همان آدم هایی که بد نیست ، بشناسید ، بشنوید و بخوانید.

 

She

May be the face I can't forget

The trace of pleasure or regret

May be my treasure or the price I have to pay

She
May be the song that summer sings

May be the chill that autumn brings

May be a hundred different things

Within the measure of a day


She

May be the beauty or the beast

May be the famine or the feast

May turn each day into a heaven or a hell

She may be the mirror of my dreams

The smile reflected in a stream

She may not be what she may seem

Inside her shell


She

Who always seems so happy in a crowd

Whose eyes can be so private and so proud

No one's allowed to see them when they cry

 

She

May be the love that cannot hope to last

May come to me from shadows of the past

That I'll remember till the day I die


She

May be the reason I survive

The why and wherefore I'm alive

The one I'll care for through the rough in ready years

 

Me

I'll take her laughter and her tears

And make them all my souvenirs

For where she goes I've got to be

The meaning of my life is

She … She

Oh She

   +
        11:3 بعد از ظهر چهارشنبه 18 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی می خواهید یک میخی را در دیوار فرو کنید ، بسته به اندازه ی بلندی و کلفتی و جنس میخ و نوع دیوار ، ممکن است با یک ضربه ی چکش ، میخ وارد دیوار شود ، ممکن است با چند ضربه ... گاهی ممکن است ، بسته به نوع دیوار و ضربات هر چند محکم شما ، میخ نه تنها وارد نشود ، بلکه کج شود و بدون استفاده بر روی زمین بیافتد ... در چنین شرایطی باید از پیچ استفاده کنید ... اول با دریل به جان دیوار می افتید ... بعد یک رول پلاک و یا یک تکه چوب مناسب در سوراخ ایجاد شده در دیوار می گذارید ... سپس ، یک رول پلاک هم اندازه با پیچ مورد نظر در سوراخ گذاشته و چند ضربه آرام به آن می زنید تا رول پلاک در سوراخ محکم شود ... سپس پیچ را در رول پلاک می گذارید ، چند دور می چرخانید و سپس با چکش به ترکیب پیچ - رول پلاک ضرباتی محکم تر می زنید ... و سپس ، پیچ را با پیچ گوشتی در دیوار می چرخانید تا در دیوار فرو رود و محکم شود ... هر چه دیوار محکم تر و پیچ بزرگ تر ، دریل قوی تر و زمان بیشتر ... هر دیواری از خودش مقاومت نشان می دهد ، ولی هیچ دیواری نیست که نرود پیچ مناسب با مته و دریل و رول پلاک متناسب ، در آن سنگ ... از دریل زدن نترسید ... از پیچاندن پیچ خسته نشوید ... زمان بگذارید و صبر کنید!

   +
        2:14 بعد از ظهر جمعه 13 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

   +
        2:0 قبل از ظهر پنجشنبه 12 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

به دنبال پست پیشین چند خطی لازم شد ...

اینجا یک وبلاگی است که نویسنده اش ناسلامتی مرد است و ناخودآگاه ، مطالبی هم که نوشته می شود از دید یک مرد نوشته می شود ... هر چند ممکن است بشود دید یک زن را هم وارد قضیه کرد ، ولی وقتی هیچ عمدی در کار نباشد ، ناگزیر فقط از دید یک مرد نوشته می شود.

 

داستان های این چنین ، مرد و زن ندارد ... پدیده ای است که برای هز فردی اتفاق می افتد ... ممکن است به خانمی متلکی گفته شود ... ممکن است تنه ای زده شود ... ممکن است شماره ای داده شود و یا بوقی ... ممکن است حتی خانمی سوار ماشینی شود ، به اشتباه ... و یا سر میز شامی بنشیند با مردی یرون ... و یا تمامی اتفاقات مشابه با آن چه در پست پیشین گفته شد ... درچنین شرایطی به دنبال مقصر نمی گردیم ... ولی چرا این گونبرداشت می شود؟

 

پیش از این هم گفته ام ... هنگام بحث در ارتباط با موضوعی به خصوص ، نگاه های متفاوتی وجود دارد ... نگاه خود شما به قضیه ، نگاه دیگران به قضیه ، نگاه عرفی جامعه ، نگاه اخلاقیات و دینی ، نگاه قانون ، نگاه عقلانی و منطقی فارغ از هر گونه احساس و امثالهم ... شاید یکی نتواند ، ولی ، شاید یکی بتواند در آن واحد ، بسته به شرایط ، از تمامی این نگاه ها استفاده کند ... ممکن است یکی بتواند نگاه های مختلف را برای شما بازگو کند ، ولی الزامن نگاه خودش نباشد ... به عبارتی ، فردی ممکن است نگاه دیگران را دریابد ... بیان نقطه نظرات دیگران و یا نگاه دیگران به قضیه ای خاص ، اشتباه است؟ ... آیا باید در ابتدای هر جمله عنوان کرد ، این از نگاه فلان و این یکی از نگاه فلان است؟ ... در یک بحث ، ممکن است جای طرح چنین جملاتی نباشد ... شاید فردی اصل را بر این می گذارد که دیگران می دانند نگاه او چنین نیست و او فقط نگاه دیگران را می گوید ... شاید اشتباهی مرتکب می شود و آن قدر از نظر دیگران می گوید که نظر غالب جمع می شود و همگان می پندارند که نظر خودش است

 

گاهی ، به دلیل شرایط مردسالارانه ی کشور ، فرهنگ مردسالارانه ی رایج ، آموزش های مردسالارانه ی مرسوم و صدها اما و شاید دیگر ، ممکن است ، هر مردی ، ناخواسته ، بسیاری از حقوق طبیعی زنان را به عنوان یک انسان نبیند ... فرصتی لازم است تا یک مرد بتواند در شرایط مختلفی قرار گیرد و فهم درستی از خواسته های زنان داشته باشد ... فرصتی لازم است تا مردان بتوانند آموزه های جدید را با شرایط فرهنگی و محیطی شان تطبیق دهند ... نقل مردان بی تعهد ، مردان بی مسئولیت و مردان بی توجه نیست ... باید این آموزه ها را در مردانی نهادینه کرد که نسبت به زنان پیرامون شان ( مادر ، همسر ، خواهر ، دختر ، نامزد ، نسب و سبب ، دوست و ... ) تعهد دارند ، احساس مسئولیت می کنند و نسبت به ایشان توجه می کنند ... در غیر این صورت ، هر حرفی ، روشنفکر نمایی است که قلم فرسایی در باب آن کار چندان پیچیده ای نیست ... نوعی فریب کاری است.

 

در خصوص پست پیشین ، در ابتدا باید دید ، روی سخن گوینده به کدام است ... زن خودی یا مرد ناخودی ... اگر روی سخن به سمت مرد ناخودی باشد ، مشکلی نیست ... شما چرا به خود می گیرید؟ ... اگر روی سخن به گوشه و کنایه و اشاره ، زن خودی است ، دو حالت وجود دارد ... یا مقصر بوده اید یا نبوده اید ... اگر مقصر شما نبوده اید ، چه اشکالی دارد ، بگذارید تا صبح حرف بزند ... ولی اگر اندکی فکر می کنید حق با اوست ، چرا این چنین به شدت موضع می گیرید؟ ... چاره اش یک کلمه است ... "فهمیدم" یا "باشه" ... در بسیاری از موارد با یک صحبت کوچک ، مشکل حل خواهد شد ... عادت برخی از مردان است که در چنین مواردی ، زیاد حرف می زنند ... به چه علت ، نمی دانم (ولی شما باور نکنید!) ... بگذارید حرفش را بزند ... خیلی وقت است که متوجه شده ام ، در جمعی از شنوندگان ، همه می فهمند و متوجه هستند ، بجز همانی که دارد سخنرانی می کند! ... زیاد به دل نگیرید ... مردان خیلی ساده تر از این حرف ها هستند ... با یک داد خالی می شوند و با یک لبخند و نوازش ، نرم!

 

مشکل اصلی جای دیگر است ... زمانی است که مردی در این شرایط قرار می گیرد ... ماجرای مرد خودی و زن ناخودی ... در این شرایط ، مبارزه معمولن به جنگی انتقام جویانه تبدیل می شود ... روزها طول می کشد تا آتش این جنگ خاموش شود ... مرد باید مرتب بر طبل بی گناهی بکوبد ... ده ها امتیاز بدهد و منت کشی کند ... در چنین شرایطی ، نه لبخند کارساز است و نه نوازش و فروکش کردن خشم ... آیا انتقام سال های سال ظلم و ستم و جور نهادینه شده در ذهن خود از ظلم مردسالارانه تاریخی را در همین یک وجب می جویید؟ ... آیا باید درس عبرتی برای تمامی مردان تاریخ ساخت؟ ... آیا این همه ، ارزش دارد؟ ... مردی که نفهمد ، هر آن چه تلاش کنید هم نمی فهمد و اگر بفهمد ، خیلی زودتر از آن چه تصور کنید ، او فهمیده است ... فقط باید باور داشته باشید ... باور داشته باشید که او هم می فهمد و آن گونه که می پندارید ، کند ذهن نیست! ... همواره ، راهی برای بازگشت باز بگذارید ...

هنوز ناگفته های بسیاری در راه است ... با این چند سطر هم تمام نشد!

 

   +
        2:59 قبل از ظهر سه شنبه 10 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دنیای عجیب و غریبی است ...

فرض بگیرید ، کنار خیابانی ایستاده اید و یک موتور به شما می زند و شما باید پاسخگو باشید که چرا موتور به شما زده است؟ ... چرا شما آنجا ایستاده اید! ... اصلن شما چکاره اید؟

فرض بگیرید ، جیب شما را می زنند و باید پاسخگو باشید که چرا پول تان را در جیب تان گذاشته بودید؟ ... چرا کیف پول نداشتید که در جیب بغل تان بگذارید؟ ... اصلن شما با دزد همکار بودید؟ ... و شاید هم خود دزد!

فرض بگیرید ، در مجلسی مهمانی نشسته اید و بی هوا (واقعن بی هوا و بدون هیچ گونه غرض و مرضی) ، خانمی برای شما چای یا شربتی بیاورد و یا میوه ای پوست بکند و یا دست تان را برای رقصی بگیرد و شما باید پاسخگو باشید که چرا برای تو چای آورد و یا برای چه دستت را گرفت و برد وسط مجلس و چرا برای تو میوه پوست کند؟

فرض بگیرید ، دخترخانمی از کنار شما رد شد و یا از دوستان قدیمی شما بود و بالاخره پس از 4 سال دل به دریا زد! ... و حلا شما باید جواب پس بدهید که چرا این خانم به شما گفته است ، قاشقتم!

 

گاهی اوقات هم اتفاقات جالبی رخ می دهد ...

یک بار ، یک جوک اس ام اسی را به اشتباه فرستادم برای یکی از خانم های آشنا ... هیچ گونه رفتار عجیب و غریبی هم پیش از آن بین ما نبود ... به ناگهان جوابی از سوی ایشان دریافت کردم که چهار شاخ ماندم ... تازه می خواستم برای ایشان اس ام اس عذرخواهی بفرستم!

 

از این داستان ها و مشابهات آن زیاد رخ می دهد ... مهم آن است ، اگرچنین اتفاقی برای هر یک از ما پیش بیاید  ، تا چه میزان بخشنده ایم ... قصد تنبیه داریم و آدم سازی ، یا دنبال بهانه ای هستیم و زندگی سوزی؟!

   +
        1:57 قبل از ظهر دوشنبه 9 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست خسته است ... دیگر آن قلم همیشگی نیست ... آن واژگان گذشته در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند ... وقت خواندن ، واژه ی زیبایی نیست ، تا چه رسد به حسی زیبا ... اگر هم گاهی داستان یا خاطره ای زیبا و شیرینی هم یافت می شود ، گرمی وجود است و حس حضور همانی که باید باشد و الانش که نیست ، همه اش در همه اش پیچیده ... واژگان در کنار یکدیگر به درستی ننشسته اند ... واژگان ناتوان از انتقال حسی شایسته و بایسته ، و نیز پسندیده ... واژگان مرده اند ... خاکستر کینه و نفرت و انتقام به هر سوی پاشیده اند.

 

زمان دوست خوبی است ... چون مرهم ، هر زخمی را می بندد  ... شکیبا است و حل کننده ... فقط ، گاهی کُند است و کشنده ... آرام آرام ، شعله های آتش برافروخته ، فرو خواهد نشست و گرما ، حاصلش ... انتظار ، واژه ی ساده ای است ، ولی چاره چیست؟ ... شنیدن دشنامی هر روزه ، کار ساده ای نیست ... گاو نر می خواهد و مرد کهن ... باید این زمانه ی تحقیر را بر دوش کشید ، تا شاید این نیز بگذرد ... بی تو اما هرگز ، بی من اما شاید ...

 

گاهی ، یک درنگ هم بد نیست ... وقت نوشیدن آب ... وقت بازی با لیوانی چای داغ ... روبروی آتشی گرم ، شاید هم شومینه ای ... سر میز شامی ساده ، شاید هم رنگارنگ ، فرصتی می شماریم غنیمت ... آهنگ خاطره ها هم ، ای بد نیست ... نور مهتاب و لب پله ها هم شاید ، جایی باشند دلنشین ... هر گوشه ای ، فرصتی است برای درنگ ... برای شستن چشم ... و برای هر آن چه مهر ...

 

زنده هستیم ، هنوز ... به امید!

 

   +
        10:5 بعد از ظهر یکشنبه 8 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستي دارم به من مي گويد چرا ديگران هم چون بچه ها با من رفتار مي كنند؟ ... اين دوست من مي  گويد چرا ديگران هم چون كودكان با من رفتار مي كنند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا تو چشمت به دهان ديگران است؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران حرف در دهانت مي گذارند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران به جاي تو حرف مي زنند و يا تصميم مي گيرند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا فكر مي كني فقط يك فرد خاص هميشه درست مي گويد؟ ... به اين دوست من مي گويند اصلن مي داني داري چكار مي كني؟

 

باور كنيد گيجي يك بيماري است ... گيج حتي نمي داند ، بقيه چه تاواني براي گيجي وي مي پردازند! ... دوستي دارم آخر گيجي! ... دوستي دارم آخر بي حواسي! ... و دوست ديگري دارم آخر بي حافظه ها! ... ولي هيچ كدام از شما ، به يقين ، دوستي نداشته ايد ، گيج و بي حواس و بي حافظه!

 

دوستي دارم كه وقتي به وي مي گويي ، سرت را بدزد ، اول مي گويد برای چی؟ و وقتي ضربه به وي خورد می گوید چرا نگفتی؟ ... به او مي گويي گاز را خاموش كن ، مي گويد براي چي؟ وقتي پرده ي كنار گاز آتش مي گيرد ، مي گوید چرا نگفتي؟ ... دوستي دارم وقتي به او مي گويي يادت باشد ، مي گويد براي چي؟ و وقتي كه ازش مي پرسي ، مي گويد براي چي؟ ... اين دوست من هنوز ياد نگرفته است ، به سوالي كه مي شود فقط جواب دهد ... به رفتاري كه از او خواسته مي شود فقط پاسخ دهد ... اين دوست من براي هر كاري اول علت مي خواهد ، غافل از آن که بسیاری از کارها فرصتی برای بیان علت ندارند.

 

 برخي از افراد هنگامي كه مورد پرسش قرار مي گيرند ، به جاي پاسخ به پرسش ، اول از همه مي پرسند ، چرا اين سوال را پرسيدي؟ ... اول از همه فكر مي كنند ، چه جوابي بايد بدهند تا خوشايند فرد پرسشگر باشد ... اول از همه فكر مي كنند ، اصلن جه جوابي بايد بدهند ... در حالي كه فقط يك كار بايد بكنند ... پاسخ دهند! ... بي هيچ سوالي ... بي هيچ كنجكاوي اضافي!

 

برخي نمي دانند با اين همه گيجي ، چه صدماتي به ديگران مي زنند! ... از هرگونه آدم گيج بايد پرهيز كرد ... گيجي ، نوعي بيماري مسري است! ... از راه روح و روان منتقل مي شود! ... بايد مراقب بود!

 

گیج ، گیج است و دیگر هیچ

   +
        3:7 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست در دست هم دادیم و میهن خویش کردیم آباد!

 

   +
        1:3 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

علیرغم بی خوابی دیشب ... علیرغم جلسات مکرر دیروز و امروز ... علیرغم فعالیت های مرتبط با تعمیرات منزل و جابجایی وسایل ... علیرغم تمامی خستگی ها و خیز ها و خزش ها و ترک ها و شکستن ها ... امشب به طرز عجیبی شادم ... این شادمانی به هیچ چیزی ربط ندارد و به هیچ چیزی هم ربط ندهید ... فقط خواهش می کنم این شادمانی را برهم نزنید ... به ویژه شمایی که می دانید چرا!

 

   +
        11:19 بعد از ظهر پنجشنبه 5 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



و این هم ترانه ی بسیار زیبایی از فرانک سیناترا

 

Strangers in the night exchanging glances
wondering in the night
what were the chances we'd be sharing love
before the night was through.

Something in your eyes was so inviting,
something in your smile was so exciting,
something in my heart,
Told me I must have you.

Strangers in the night, two lonely people
we were strangers in the night
Up to the moment
when we said our first hello.
Little did we know
Love was just a glance away,
a warm embracing dance away and -

Ever since that night, we've been together.
Lovers at first sight, in love forever.
It turned out so right,
for strangers in the night.

Love was just a glance away,
a warm embracing dance away -

Ever since that night we've been together.
Lovers at first sight, in love forever.
It turned out so right,
for strangers in the night.

Do dody doby do
do doo de la
da da da da ya

 

   +
        3:22 قبل از ظهر پنجشنبه 5 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin