تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

دسته اي كبك در آسمان پرواز مي كنند! ... تيرانداز ، لوله تفنگ را به سمت آسمان مي گيرد و اندكي بعد شليك مي كند! ... كبك بر زمين مي افتد! ... تيرانداز ، مست از كبك به چنگ آورده ، ‌به شكارچي مي خندد ... نوبت توست!

شكارچي نگاهي ساکت به آسمان مي اندازد! .... كبك سپيدي مي بيند! ... چشمان تیزش در پی او مي دود! ... تفنگش را به آرامی بلند مي کند! ... نشانه مي رود! ... شليك مي كند!‌ ... کبک را در دستش می گیرد! ... لبخندی می زند ... اين هم از نوبت من!

غروب است! ... خسته اند! ... كبكي از دسته جدا مانده است ،‌ گويا! ... تك مي چرخد و در آسمان تنها مي پرد ، شايد به هوای دل خود ، سرگردان!

تيرانداز نیشش باز می شود ... سهم من است ، این یکی یک دانۀ سپید بال! ... لولۀ تفنگ به آسمان راست می کند! ... نشانه می رود! ... شليك و چه مهیب! ... خسته است! ... دوباره تير مي اندازد! ... هوا تاريك است! ... براي بار سوم نیز!‌ ... عجب كبك تیزبالي! ... قهقهه ای بلند سر می دهد!

شكارچي مي ايستد ، راست! ... نگاهي مي زند آرام ، به اين كبك خاموش ، نوازش! ... هنوز بر گرد آنها مي چرخد ، مست و خرامان!‌ ... چشمانش ، به هر چرخش او مي چرخد ، آسان و نرم! ... ‌دلش ، به هر رقص سپید او پر می کشد ، ساده و آرام! ... تو آيا امشب با مني ، سپید بال؟! ... تو آیا خود چنین سرنوشتی خواسته اي ، سپید پرواز! ... نفس عمیقی می کشد! ... همه چیز حبس می شود ، در زمان و در نگاهش! ... نشانه می رود به کبک بازیگوش تک پرواز! ... دستش نمی لرزد ، هیچ وقت و این بار هم! ... ناگزیرم و ناگزیر! ...  شكار بر زمین است ، در کنارش! ... نگاه متعجب تيرانداز را به لبخند نازکش مي گيرد!

 

شكار به تير انداختن نيست ، كه اگر چنين بود ، هر تيراندازي را شكارچي مي گفتند!

 

 

 

تگ: داستان هاي كوتاه ... كركس و عقاب

   +
        2:4 قبل از ظهر چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وبلاگ نويسي هم پديده جالبي است! ... هر كسي ، به دليلي و طريقي ، به اين محيط نوشتاري مجازي وارد می شود و به روشي آن را می انجامد! ... وبلاگ ها: تولد ، اعلام حضور و در نهايت مرگ!

مبارزه با انواع مشكلات! ... گاهي پيروزی و گاهي شكست! ... و البته ، مثل تمامي شكست هاي زندگي ، دوباره برخاستن! ... گاهي نيز بيماری و خستگی و افسردگی و دل مردگی ، همان گونه كه ، گاهي سرخوشی و شادابی! ... و در اين ميان ، درس هاي زيادي براي يادگيري و حوادث بیشماری جهت تجربه اندوزی!

گذشته از تمامی اين قصه ها و حكايات مرتبط با تولد و مبارزه و مرگ وبلاگی ، وبلاگ نويسي ، انگيزه مي خواهد و بنيه و هدف! ... هدف شما از وبلاگ نويسي چیست؟!

يادداشت روزمرگي ها ... داد از دردها و فغان از دل مردگي ها ... ارضاء‌ غرور و حس بودن ... ابراز وجودِ عدمِ مان و اعلام حضورِ غيبتِ مان ... برون ريزي عقده ها ... درون كاوي خودِ ناخودمان ... حديث نفس و قصه هاي دلدادگي ... كنجكاوي هاي مردانه و فضولي هاي زنانه ... راه اندازي بحث هاي بي نتيجه ... برقراري روابط اجتماعي مجازي ... دوست يابي اينترنتي ... س.ك.س و ديگر هيچ ... درگيري هاي ذهني شبانه و نقد روزانۀ جامعه ... ترويج عرفان هاي التقاطي و افكار قاطي پاتي ... شعر و شاعري و شعار گرسنگی و بيكاري ... تجربه اندوزي در داستان سرايي ... بيان گيجي سياست مداران عزیز و اقتصاد دانان گرامي ... قدرت نمایی ... انتقال فن آوري و گسترش دانش تا مرزهای جهالت ... روشن نمودن چراغ نفتی چهار تا كور دل و تاريك مغزِ الاغ ... توهم اطلاع رساني ... گريز از خشونت يا در غلتيدن به آن ... و ...

تنها عامل بقا در اين دنياي مجازي ... داشتن انديشه و بنيۀ فکری است ، بدون نیاز به بضاعت مالی! ... و بسیاری از موارد برشمرده ، فقط انگیزه اند و دیگر هیچ!

اهداف واهی ، انديشه هاي نپخته ، روياهاي شبانه ، تجربه هاي كودكی ، تخيلات نوجوانی و توهمات جوانی ، خود بزرگ بيني ، استفاده هاي ابزاري و گرو كشي هاي عاشقانه ، همگي ، دست اندازهايي هستند ، جهت سردي و خستگی و دل مردگی!!! ... حكايت وبلاگ هايي كه يك روز مي آيند و يك روز هم مي روند!!! ... خیلی زود و خیلی در سکوت!!! ... بدون اثر!!! ... بدون هدف!!!

 

   +
        3:40 قبل از ظهر دوشنبه 16 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و شايد اين چنين آغاز مي شود هر رازي! ... دل به مِهر ، سوخته و لب به مُهر ، دوخته!

 

   +
        4:48 قبل از ظهر جمعه 13 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

یادم می آد ، یک سریالی رو اون قدیما تلویزیون نشون می داد به نام آقای مطالعه. ... یه بابای لاغر با یه سبیل و عینک خنده دار ... الگوی بسیاری از مسخره سازها و مسخره بازهای قدیم و جدید و نقش آفرینان تمسخر روشنفکری. ... بگذریم! ... از اون موقع به بعد ، هر کی از راه می رسید ، به ما می گفت آقای مطالعه! ... ولی نه برای شباهت در قیافه ، که ما بچه بودیم و نه سبیل داشتیم و نه عینک.   

خدا رحمتشون کنه ، از بس بهمون گفته بودن آقای مطالعه ، ما هم باورمون شده بود ، فکر می کردیم هر چی دم دستمون می رسه باید بر داریم و بخونیم! ... کتاب ، مجله ، کاغذ پاره ، تابلوی مغازه ، شعرهای پشت کامیونا و وانتا و اتوبوسا و مینی بوسا و حتی کاغذ روزنامه ای که گوشت چرخ کرده می پیچیدن توش!!!

تازه سواددار شده بودیم. کلاس اول بودیم ، اون هم اول قدیم!!!!! ... تازه شرکت واحد توی شهرمون راه افتاده بود و چند تا مینی بوس آورده بودن. اینقده بد خط نوشته بودن که یه تازه سواد آموخته ای چون من نمی تونست خط قشنگ روی درش رو خوب بخونه و به خاطر شکل خاص واژه بیگانه " مینی" در کلمه مینی بوس ، تا سال های سال نوشته روی درش رو می خوندم "یعنی بوسرانی شرکت واحد ..."!!!

مثل آقای مطالعه تلویزیونی ، خوره افتاده بود به جونم و هر جا می رفتم باید حتماً یه کتابی ، مجله ای ، چیزی برمی داشتم و می خوندم. مهمونی که می رفتیم اولین کاری که می کردم سراغ کتابخونه صابخونه را می گرفتم و یه کتاب برمی داشتم و تا آخر مهمونی می خوندم. اگر هم نصفه کاره می موند با کلی تعارف و تشکر و موش مردگی و از این جور حرفا می بردمش خونه تا تمومش کنم! ... چقدر واسه این کارام کتک خوردم خدا می دونه ، این هم یه جورشه!!! ... کتک خوردن واسه کتاب خوندن!!! 

اون وقتا هر چی پول تو جیبی می گرفتم ، می دادم کتاب و مجله می خریدم. کتاب های طلایی بود و کیهان بچه ها و دختران و پسران و لاوسون و سامسون و ریچارد و این اواخر هم مایک هامر ، واسه همین آخری چقدر کتک خوردم باورتون نمی شه! ... داداشم و بچه های فامیل ، سر این که کی اول بخونه ، مادرم طبق عادت ، بابام واسه عکس روش و داییم هم که قبلن خودش خونده بود ، واسه داستانش.

آن قدر هم پول نداشتیم که بتونیم تندتند کتاب بخریم! ... فقر دوران کودکی بود و ظلم و زور و گروکشی و از این جور خالی بندی های روشنفکرمآبانه باب آن روزها و صد البته ، برخی از این روزها!!! ... تن تن و میلو بود و صمد و علی اشرف و نسیم و دو سه تا اُف و مُف و تُف دیگه و یک دنیا نیاز به خوندن! ... اون وقتا ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که نبود؟؟؟؟؟؟!!!!! ... تازه ، اگر هم بود به خوبی و فعالی الآنش که نبود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! ... ما هم مجبور بودیم ، هر کتابی رو چند بار بخونیم تا بتونیم پولی جور کنیم و بریم کتابفروشی سر کوچه مون یه کتاب جدید بخریم! ... اون وقتا ، اسمش بود کتابفروشی قاضی! ... ترکمن بود با یک کلاه لبه دار خاکستری کمرنگ با یه نوار کرم روشن به دورش! ... نمی دونم زنده اس یا نه؟! ... هر جا هست خدا حفظش کند و اگر هم نیست خدا بیامرزدش.

بگذریم! ... فکرش رو که می کنم ، فقط می تونم بگم حیف از اون همه زحمت و پفک و چیپس و کیت کت و بستنی قیفی دو زاری نخوردن و کتک فراوون خوردن.  یه روز ، خیلی ساده ، همه شون رو دادم به یه نگاه دوستانه! ... به یه سلام کوچولوی بهاری! ... به یه دوچرخه سواری دو نفره بعد از امتحانات ثلث سوم! ... به یه قلاب گرفتن شیرین برای توت خوری از یه باغ ، ته یه کوچه بن بست!  ... تا ببردشون توی تعطیلات تابستون بخونه که نفهمیدم باباش کی منتقل شد تهرون و اون هم بی خبر ما رو گذاشت و رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد! ... الان هم ، هر وقت توی این کتاب دست دومی ها می چرخم ، دنبال همون نگاهم و همون کتاب ها!!! ... اسم یکی شون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، اِبیش.

سیزده ساله بودم و عروسی یکی از بستگان در تهرون بود و ما چند شبی اونجا بودیم! ... طبق عادت ، یه کتابی رو گرفتم و شروع کردم ، شب عروسی شد و کتابه هنوز تموم نشده بود . همه مشغول شادمانی بودن و ما هم تنهایی رفته بودیم یه گوشه دنج و شروع کرده بودیم به خوندن کتاب! ... یه دفعه دیدم دارن دنبالم می گردن و صدام می کنن!  ... کجایی؟ ... کجایی؟ ... ما هم از ترس مون رفتیم زیر تخت قایم شدیم و گوشه روتختی رو کمی بالا زدیم تا نور بیاد زیر تخت و همونجا خوندن رو ادامه دادیم!!! ... صبح که از خواب بیدار شدم ، دیدم هنوز زیر تختم و سرم روی کتاب ، بربادرفته!    

خلاصه ، کتاب خوندن مون هم بد مرضی شده بود! ... کله مون توی کتاب بود و فکر می کردیم کله همه توی کتابه و این جوری می خواستیم بین کله های تو کتابی ، سری در بیاریم! ...  ولی نگو ، کله همه تو حسابه و کله اونایی که تو کتابه اینقده داغه که نگو و نپرس؟!!! ... تا اومدیم متوجه بشیم چه خبره ، دیدیم یه عالمه بلا رو کله مون ریخته! ... البته ، ما که تا یادمون می آد اون موقع ها بیشتر ر. اعتمادی می خوندیم و امیرعشیری ، اتوبوس آبی و یک لحظه روی پل و مردی که هرگز نبود و زندگی و دیگر هیچ! ... اون هم فقط برای امنیت مغزی!!!!!

باد خزون اومد و برف زمستون نشست و روزهای زیبای بهاری و گرم تابستونی خیلی زود گذشت و دیگه برنگشت! ... هوا سرد بود و بنزین کم بود و گرون و کوپنی. هر کی کتاب داشت می ریخت تو منقل زیر کرسی و آتیش شب چهارشنبه سوری و زیر دیگ سمنو و حلیم!!! ... اون هم از توی یه فیلم یاد گرفته بودن که کلی بدآموزی داشت! ... مردم که عقل درست حسابی نداشتن! ... نمی دونستن که این کتابا برای مطالعه اس ، فکر می کردن برای تولید انرژی حرارتیه!!! ... هر وقت می خواستن گرم شن ، کتاب می سوزندن! ... می گید نه!!؟؟ ... از باباهاتون بپرسید یا از دایی هاتون ، عموهاتون ، عمه و خاله هاتون! ... بالاخره ، دور و ورتون یه بزرگ تر که پیدا می شه تا بهتون بگه ، اون وقتا مردم فرق بین کتاب و هیزم رو نمی دونستن و فکر می کردن جفتشون یکیه!!! ... اون هم فقط به خاطر این که هر دو تاشون از درختای جنگلی تهیه می شدن!!!

هرچند ، اگه بهتون نگفتن زیاد ناراحت نشید!!! ... وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم حق دارن!! ... شاید نمی خوان بگن اون موقع ها نفهم بودن و بی عقل که می رفتن کتابا رو می سوزندن تا گرم شن!!! ... ولی مگه اونایی که بفهم بودن و کتابا رو نمی سوزندن چی شدن که بابا ننه های من و شما نشدن ، غیر از اینه که آخر داستان همگی از سرما یخ زدن و مردن!!! ... فکر نمی کنید ، بهتره ، به جای این که بشینیم زیر کرسی و بابا ننه هامون رو متهم کنیم ، باید یه کمی هم به اونا حق بدیم! ... اگه اونا کتاب های بی زبون رو نمی سوزندن ، اون وقت کتابا دست و پا در می آوردن و خونه و زن و بچه هاشون رو می سوزندن! ... اون وقت ، همین من و تو به جای گرم شدن زیر کرسی و گفتن حرفای صد تا یه غاز ، داشتیم توی آتیش منقل زیر کرسی جلیز و ولیز می کردیم و حسابی داغ می شدیم تا آدمای دور کرسی گرم شن! ... دوست داشتین؟؟؟!!!!!

اوه ... یادم اومد ... اسمش بود ، فارنهایت ... نمی دونم چند؟ ... تو فیلم ، کتابا رو می ریختن تو منقل و می سوزندن تا گرم شن! ... بعد یک عده آدم بیکار که زیادی گرمشون بود ، ریخته بودن وسط بیابونا و جنگلا و دور هم نشسته بودن کتابا رو حفظ می کردن و به بچه هاشون یاد می دادن ، کتابا رو صفحه به صفحه ، خط به خط  و کلمه به کلمه حفظ کنند!!؟؟ ... عجب فکربکری !!؟؟ ... فکرشو بکن!!! ... چقدر مسخره اس!!؟؟ ... اون وقت اسم یکی شون بود ، کنت مونت کریستو ، یعنی بیکار نشسته بود ، کتاب کنت مونت کریستو رو حفظ کرده بود! ... یه زنه هم شده بود ، جین ایر و حتمن یک بدبخت دیگه هم شده بود ، بینوایان و الخ!!! ... فقط نمی دونم چرا هر چی حفظ می کردن کتاب داستان بود؟! ... این همه کتاب خوب بود که باید حفظ می شد!!! ... حالا ، چرا فقط غرش طوفان و ژان کریستف و جان شیفته و خواجه تاجدار و خداوند الموت و کنیز ملکه مصر و ذبیح الله منصوری خدا بیامرز؟؟!!

به هر حال ، تو این گیر و دار ، یهو من هم به سرم زد ، برم کمکشون و چند تا کتاب حفظ کنم! ... نشستم داستان کدو قل قله زن و شنل قرمزی و هانسل و گرتل و شنگول و منگول به چرا می روند رو حفظ کردم!!! ... در نوع خودش کلی امداد رسونی بود ، تازه همین چهار تا دونه کتاب چند سال وقت ما رو گرفت تا حفظ شون کردیم!!! ... آخرش هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم و رفتیم دانشگاه و تازه اونجا فهمیدیم هر چی داستان حفظ کرده بودیم برای زنده موندن ما خوب بوده!!! ... داستان هایی آموزنده در باب امنیت جانی!!!!!

اولین باری که با یه بابای تحصیل کردۀ فرنگ رفته و برنگشتۀ کتاب خووووون برخورد کردم ، بهم گفت یادت باشه از کتابخونه ها کتاب امانت نگیری که اسمت رو می نویسن و بعد برات پرونده درست می کنن که چی چی می خونی و به چی علاقه داری و خطت چیه و از این جور خنزرپنزرها !!! ... تو خوابگاه هم کتاب نبری که لو می ری چیکاره ای!!! ... مدت ها با خودم فکر می کردم ، مگه من چیکاره ام ؟!! ... نکنه کسی هستیم و خودمون خبر نداریم؟؟!! ... عقل مون که قد نمی داد ، گفتیم شاید یه کسی هستیم و خودمون خبر نداریم!! ... تو خیابون که راه می رفتم مواظب بودم ، ببینم بالاخره کسی منو می شناسه یا نه !!! ... یه بار ، تو خیابون یه پیرزنه اومد طرفم و گفت : ببخشید مادر ... نذاشتم حرفش تموم بشه ، فکر کردم ما رو شناخته ، گفتم : بله خودم هستم آقای .... !! با تعجب نگاهم کرد و با شک و تردید گفت : قربانت پسرجان ، ان شاء الله که پیر شی ننه ، می تونی منو تا اون ور خیابون ببری !!!!!

نتیجه این مراقبت های بهداشتی این شد که سال های سال نه کتابی خریدیم و نه کتابی خوندیم و طی یک فرآیند بهینه سازی مصرف تونستیم ، برای مدت مدیدی از دست این بیماری مزمن مطالعه راحت بشیم و ترک اعتیاد کنیم!!! که یهو متوجه شدم با بیماری جدیدی دست به گریبانم و هر جا می رم همه مثل ایدز گرفته ها ازم دور می شن ، راستش رو بخواهید ، تحمل این یکی دیگه خیلی سخت بود ،  نفهمیدن در زندان تردید !!!؟؟؟!!!؟؟؟.

به خریّت شهرۀ آفاق شدیم و مهرۀ انفس!!! ... سر تکون دادن و بعله بعله گفتن چون گوسفندان که اون هم دوران خودش رو داشت!!! ... چند سالی گذشت و دیدیم جمعیت ماها زیاد شده و دیگه نیازی به سر تکون دادن ما یکی نیست!! ... وضع مالیم خوب شده بود و با خودمون گفتیم ، برگردیم به همون دوران شنگول منگولی و حفظ کتاب!!! ... هر چی کار می کردم و پول در می آوردم ، می دادم کتاب می خریدم و انبار می کردم تا شاید بالاخره یه روزی بدرد بخوره !!!! ... این هم یه جور عملیات حفاظتی دیگه!!!!

خلاصه ، هر کی می اومد خونه مون با تعجب ازم می پرسید: آقای ... همه این کتابا رو خوندید؟!!! ... من هم با یه نگاه عاقل اندر سفیه یعنی این که مگه من اینقدر احمقم که پول کتاب بدم و اون وقت نخونم ، تواضع نشون می دادم و می گفتم: " البته همه رو که نه ، ولی خیلی هاشون رو خوندم و بقیه هم در نوبت خوندن هستن!!!! ... متأسفانه سرعت چاپ کتابای جدید خیلی زیاده و تندتند کتاب چاپ می شه!!! ... من هم هر چه تلاش می کنم نمی تونم خودم رو برسونم!!! ...  فعلن کتاب های خوبی که چاپ می شه رو می خریم تا سر پیری وقتی که بیکارتر شدیم بشینیم کنار شومینه و چای بخوریم و کتاب بخونیم!!!! ... آدم دلش می خواد همه کاراش رو ول کنه و بشینه فقط کتاب بخونه!!! ... حیف که وقتش نیست و غم آب و نون و بچه نمی ذاره!!!! ... وای وای وای ... چه مصیبتی!!!! ... آخ آخ آخ ..." چن تا تکون کله هم لابلاش و کشیدن آهی بلند و دوباره ... "چه حیف!!!! ... عجب زمونه ای شده!!!! ... نُچ نُچ نُچ!!!! ..." ... باز هم چن تا تکون کله لابلاش!!!!

کسی نیست به آدم بگه ، تویی که از هر ده تا کتاب یکیش رو اون هم به زور می خونی ، چرا اینقدر پول کتاب می دی؟؟!! ... راستش خودم هم نمی دونم!! ... شاید ، نمایش روشن اندیشی در بستری پوک و شوره زار!!!

سال های زیادی از اون دوران نمایشنامه بازی گذشته و کتابخونه بزرگی ساخته ایم به اندازه تئاتر شهر!!! دیگه حال و حوصله اون وقتا رو ندارم!!! ... کارم شده پاک کردن گرد و خاک روی قفسه ها و جابجا کردن کتاب ها!!! ... چند وقت پیش ، یکی از دوستان اومده بود خونه و صحبت از فروختن کتابام می کرد! ... قرار شد ، یکی رو بیاره کتابا رو قیمت بذاره و بخره و ما رو از شرشون راحت کنه! ... مرتیکه بزخر ، اومد و هزار و نهصد و هشتاد و چهار جلد کتاب نفیس از هر رده دیوئی رو با کلی منت و تعارف قیمت گذاشت ، پونصد هزار تومن!!!!!!!

یه حساب سرانگشتی کردیم و محاسبه وزن و چند تا جمع و ضرب و مقایسه با قیمت هیزم شومینه و پول گاز!!! ... دیدم نخیر!!! ... صرف نمی کنه!!! ... ارزونتر از هیزم تموم می شه!!!! ... بی خیال فروش کتابا شدم و این روزهای آخر عمری رو نشسته ام کنار شومینه و یکی یکی کتابا رو برمی دارم و ورق می زنم و یه استکان چای دم کرده لاهیجان می خورم و یادی از جوونیام تازه می کنم و بعدشم میندازمشون توی آتیش تا اجاق روشن بمونه و گرم شیم!!! ... فارنهایت ... هنوزم نمی دونم چند!!!

 

         ۱۳۸۴/۱۱/۲            

   +
        11:44 بعد از ظهر دوشنبه 9 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

من از كركس متنفرم!‌ ... مرده خوار است و گروه پرواز! ... ترس از تنهايي! ... گويي از زنده بودن مُردار در هراس است و همواره با رفقا همراه! ... انديشه هاي كركسي را گريزانم! ... مرده خواراني كه در طلب روزي ، آسمان انديشه را بو مي كشند ، محتضري مي يابند ، بر فرازش مي چرخند ، آرام آرام نزديك مي شوند و چون از مرده اش اطمينان يافتند ،‌ گروهي ، بر او يورش مي برند! ... گروهي ، او را به يغما مي برند! ... گروهي ، از صحنۀ طبيعت پاكش مي كنند! ... هر يك ، سهمي ، به توان خود! ... بوي مرگ مي دهند! ... در قفسش ، حسي نمي دهد ،‌ جز ترس و ضعف و مرگ!

عقاب را شيفته ام! ... تك پرواز! ... تك خيز! ... تك چرخ! ... و تك نشين! ... تمام قدرت آسمان! ... ستيغ كوه نشين! ... چرخان بر فراز دشت ، با چشماني تيز و ذهني هشيار ، هر جنبنده اي در چنگش! ... انديشۀ گريزپاي لغزان ، حتي اگر به دست و پايش بپيچد ، زيباتر مي شود اين نبرد! ... پيروز ميدان ، فقط ‌عقاب! ... زنده برمي دارد و پَر مي كشد! ... زنده ، حتي از کوهستان وحشی و بيابان برهوت! ... بوي زندگي مي دهد ، چه صيدش و چه صيادش! ... در قفسش ، شجاعت مي دهد و قدرت و بودن!

انديشه اي است! ... آرام آرام در من اوج مي گيرد ، بی صدا! ... با تو بمانم يا بي تو بروم؟! ... انديشه است و ذات آن پرواز! ... فراز و فرود! ... دور بيني و نزديك پايي! ... صيد و صيادي! ... ميرایی و مانایی! ... كركس و عقاب!

 

 

تگ: شكارچي و تيرانداز

   +
        3:33 قبل از ظهر پنجشنبه 5 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

طبق عادت هميشگي ، غروب رفته بودم پياده روي! ... دست بر قضا ، يك دختر ِكله آناناسي با يكی از این پسرهای كله خروسي افتاده بودند جلوي ما و بساط جيگركي را پهن كرده بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند! ... ما هم هر چه تلاش مي كرديم تا از اين دو زوج جوان سبقت بگيريم ، بي فايده بود و اصلن راه نمي دادند!‌ ... ماشين هاي كنار پياده رو هم آن قدر نزديك هم پارك كرده بودند كه ما حتي نمي توانستيم داخل خيابان برويم و ناگزير شديم ، چند صد متري را با اين دو زوج شاد و شنگول همراه شويم و تجربه اندوزيم!

لوس لوسك: هيچ وقت فكر كردي ، ما چهل سال در فراغ هم بمونيم!

خرِ خروسك: نگووووو! ... چهل سال دوري خيلي سخته! ... من حتي نمي تونم يك روز دوري تو رو تحمل كنم! ... نه!!! ... با من دم از بي وفايي نزن!!! ‌... چهل سال؟!!!

لوس لوسك: خُب! ... فرضي گفتم! ... تو هم كه مي دوني من نمي تونم حتي يك ساعت دوري تو رو تحمل كنم تا چه برسه به يك روز!‌! ... حالا يه چيزي گفتم!‌ ... فرض كن چهل سال در فراغ هم بمونيم!

خرِ خروسك: خیله خُب! ... باشه! ... اگه فقط يك فرض باشه ، قبول مي كنم! ... ولي خيلي سخته! ... مي دوني كه!

لوس لوسك: آره خُب! ... حالا فكرش رو بکن! ... بعد از چهل سال ،‌ ما يهوووو ، وسط يك خيابون همديگه رو مي بينيم!!!

خرِ خروسك: بابا!!! ... اين طوري نگو يهوووو! ... قلبم هُري ريخت! ... همين كه بعد از چهل سال همديگه رو ببينيم ، براي سكتۀ قلبي من كافيه تا چه برسه كه يهوووو هم باشه!

لوس لوسك: خيله خُب! ... تو هم خودت رو واسه من لوس نكن! ... خره! ... منظورم اينه كه خيلي اتفاقي همديگه رو ببينيم!

خرِ خروسك: حالا چرا بايد چهل سال ديگه باشه؟! ... نمي شه مثلن ده روزه ديگه باشه!

لوس لوسك: نه!!!! ... مي خوام قشنگ دق مرگ شده باشي و در تب و تاب ديدن من مونده باشي و حسابي حسرت كشيده باشي!

خرِ خروسك: مي دوني كه خيلي سخته! ... بعد از چهل سال فراغ ، من تو رو يهوووو ببينم و سكته نكنم! ... حداقلش اينه كه بغلت مي كنم و پَس مي افتم!

لوس لوسك: خيله خُب حالا! ... اون دفعه كه اومدي خونه مون ديدم چقدر باعرضه اي! ... 7 ساعت خونه مون موندي و آخرش هم ، شب رفتي تو اتاق داداشم خوابيدي! ... از دست تو ديگه من دق كردم! ... بس كه خنگي!

خرِ خروسك: حالا نمي شه اينا رو وسط خيابون نگي! ... هِي من رو تحريك كن تا بالاخره يك روز همين وسط خيابون بغلت كنم!

لوس لوسك: خُب! ... حالا! ... فكرش رو بكن! ... درست همون لحظه كه ما همديگه رو پيدا مي كنيم ، جنگ جهاني چندم شروع بشه و تمام كرۀ زمين از بين بره و همۀ‌ آدم ها كشته بشن و فقط من بمونم و تو!!!!!

خرِ خروسك: اصلن امكان نداره!‌... مگه مي شه همه بميرن و فقط من و تو بمونيم!‌... حالا چرا بايد فقط من و تو بمونيم! ... نمي شه دو نفر ديگه بمونن! ... ببين!‌... ما يك دختر همسايه داريم تو كوچه مون ، خيلي باحاله!‌... نمي شه اون بمونه با من!‌

لوس لوسك: گمشوووووو! ... تو اگه عرضه داشته باشي ، ‌همين من رو نگه مي داري! ... ولش كن اون دختره لوس رو! ... تحفه!!! ... گفتم فرض كن فقط من بمونم و تو!

خرِ خروسك: خيله خُب! ... فرضن ، من موندم و تو!‌... حالا لازمه كه فقط ما دو تا بمونيم! ... نمي شه چند تا آدم ديگه هم بمونن!‌... بالاخره ممكنه به دردمون بخورن!

لوس لوسك: نه! ... فقط من و تو!

خرِ خروسك: باشه!!! ... قبول!!! ... فقط من و تو!!!!!

لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... از آسمون صدا بياد!!! ... خرِ خروسك! ... دنيا از بين رفته! ... تمدن بشري خراب شده! ... هيچ كسي نمونده!‌... جز تو و لوس لوسك! ... براي بقاء و فقط براي بقاءِ نسل بشر ، شما دو تا مجبوريد كه با هم ازدواج كنيد و بچه دار بشيد تا بچه هاتون در سراسر اين كرۀ‌ خاكي پراكنده بشن و بشريت زنده بمونه و نسل بشر ادامه پيدا كنه!

خرِ خروسك: يعني ، ما دو تا ، بايد واسۀ ‌يك ازدواج ساده ، اين همه سال صبر كنيم و اين همه سختي بكشيم و تموم دنيا رو از بين ببريم و همۀ آدم ها رو بكشيم و يك صدا هم از آسمون دريافت كنيم تا بالاخره به هم برسيم!!!

لوس لوسك: پس چي! ... فكر كردي همين طوري مُفتي مُفتي!

خرِ خروسك: خُب! ... منظور!

لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... بعد از اين همه دوري و سختي و بدبختي و داستان ، وقتي چنين درخواستي رو از آسمون شنيدي ،‌ چه مي كني! ... فكر نمي كني يك معجزه است! ‌... با خودت فكر نمي كني ، ‌حتمن يك حكمتي بوده تا ما به هم برسيم! ... جوونِ من! ... تو بودی چيكار مي كردي!

خرِ خروسك: كمي فكر كرد و گفت:

 

            من به انقراض نسل بشر كمك مي كردم و چهل سال ديگه هم فراغ رو تحمل مي كردم!‌!!

 

   +
        10:36 بعد از ظهر سه شنبه 3 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در وبلاگ دوستی خواندم:

        "اگر به شما يك قلم و كاغذ بدن و بگن كه آخرين جمله زندگيت رو بنويس ، چي مي نويسيد!"

 

تا آنجایی که من را می شناسید ، معمولن ، از این کارها نمی کنم! ... ولی ، خُب! ... این دفعه؟! ... با آن  پست بی مقدمه پیشین ، ناگزیر ، این را هم می نویسم! 

فقط ...

شاید ...! 

شاید ...! 

شاید ...! ... و شاید ...!

دیگر ، کم آورده ام! ... ، ... آآآه ه ه! ... بگذریم!

 

زندگي زيباست ... اميد نیز ... شادی هم ... و عشق ، به همين سادگي!

 

جمله بعدی را نمي توانم بگويم ، چون قول دادم كه فقط همين يك جمله باشد ، وگرنه فرياد مي زدم:

 

خيلي دوسِت دارم! ... تا آخرِ دنیا! ... ولي آرام!

 

   +
        2:26 قبل از ظهر پنجشنبه 29 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1

در وبلاگ يكي از دوستان ، كامنتي ديدم كه شايد مقدمه اي باشد بر اين پست بدون مقدمه! ... پستي كه شايد هيچ وقت آپ نمي شد! ... کاشکی!

"برای من همیشه همین طور بوده. چه در رابطه با آقايون و چه در رابطه با خانم ها. بعضي ها مي گن در زندگي قبلي همو مي شناختن ، اما من بودايي نيستم كه به تناسخ معتقد باشم. بعضي ديگه مي گن حوزه انرژي اون ها همسانه و به محض نزديك شدن ، ‌هم رو جذب مي كنن. اينم نمي شه ، مگه اين كه باور كنيم حوزه انرژي افراد از طريق اينترنت هم منتقل مي شه. خلاصه نمي دونم چه خبره يا چرا اين جوريه! ... ولي ،‌گاهي يكي رو مي بيني يا يه اي ميلي مي خوني و فكر مي كني طرف از پسرخاله يا دختر خاله نزديكتره و براي من بلاشخصه اغلب اين احساس اشتباه نكرده." ... اصلان

2

چندي پيش پستي داشتم تحت نام "احساس تو در واژگانت نهفته است" ، به نوعي شبيه همين كامنت بود!

3

واژگان از قدرت بسيار بالايي برخوردار هستند. نيازي نيست شما حتمن كسي را بشناسيد تا بدانيد در هنگام نوشتن يك مطلب چه احساسي دارد! ... نيازي نيست ‌شما ضريب هوشي بالايي داشته باشيد و يا روان شناس ، روان پزشك ، روان كاو ، مشاور تربيتي ،‌ پزشك ،‌ معلم ،‌ قاضي ، وكيل ، بازجو ،‌ پليس و يا فضول باشيد تا بتوانيد منظور طرف مقابل خود را از يك واژه درک کنيد! ... اين را مي توان ، ‌به سادگي ، از روي واژگاني كه براي نوشتن انتخاب مي شوند و در كنار يكديگر قرار مي گيرند ، ‌تشخيص داد! ... شما فقط كافي است يك زن باشيد!‌ ... امتحان كنيد!

در بسياري از موارد ، جملاتي هم چون ، "من اين چيزهايي را كه مي گويي ،‌ نمي فهمم!" ... "من منظورم از اين جمله اين نبود كه تو برداشت كردي!" ... "من مي خواستم اين را بگويم ولي تو طور ديگري برداشت كردي!" ... تو منظور من را خوب نفهميدي ، بگذار تا توضيح بدهم!" ... و بسيار موارد ديگر ، همگي ، جز خودفريبي و فرار از خود ،‌ چيز ديگري نيستند! ... واژه خود گوياي همه چيز است! ... حتي از يك نگاه ، محكم تر است!

واژه ،‌ تنها صدايي است كه از درون شما برمي خيزد و در بسياري از موارد ، ‌ناخواسته و يا ندانسته ، تمامي مشكوكات ذهني و مكنونات قلبي شما را بيرون مي ريزد! ... واژه چه دقيق به كار برده شود و چه از روی ناچاري ، چيزي نخواهد بود ،‌ جز هماني كه بايد باشد و گاهی نیز ، اصلن قرار بوده است ،‌ باشد! ... هر واژه ، روحي در خود نهفته دارد كه فقط با گوش جان و چشم دل ، شنيده و ديده مي شود! ... هنگامي كه ساخته مي شود ، ‌آن را ببوييد! ... آن را بچشيد!  ... به اندازه يك كيك شكلاتي ، بوي تلخ و طعم شيرين دارد!

 

                    به هر واژه دقت کنید ... شايد اين آخرين فرصت باشد تا روح آن را دريابيد!

 

   +
        9:4 بعد از ظهر سه شنبه 27 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

21 – 20 ساله بود كه او را دادند به حاج حسن! ... استغفرالله ربی و اتوبه الیه!

52 ساله بود كه ... انا لله و انا الیه راجعون ... حاج حسن مُرد و به خانۀ حاج حسين رفت!

66 ساله بود كه حاج حسين هم مُرد و اين بار به خانۀ حاج علي رفت! ... يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلاة ان الله مع الصابرين ...!

80 ساله كه شد ... الحمدالله رب العالمین ... حاج علي هم مُرد!

88 - 87 ساله هستیم و باز هم شکر ... راضيم به رضاي خدا!

 

          امضاء - حاج رضا                            

 

   +
        11:13 بعد از ظهر چهارشنبه 21 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

یکی ، یک روز ، به دنیا آمد!

یکی ، به دنیا آمد که بگرید و بگریاند! ... یکی ، به دنیا آمد که بخندد و بخنداند! ... یکی ، به دنیا آمد که خوبی ها را ببیند و بشنود! ... یکی ، به دنیا آمد که زیبایی ها را حس کند و تجربه کند! ... یکی ، به دنیا آمد که هر آنچه را می داند ، بگوید ، بنویسد و شاید هم بنوازد! ... و بالاخره ، یکی ، به دنیا آمد که بورزد و بورزاند!

یکی ، تنها آمد ، تنها زندگی کرد و یک روز هم تنها از این دنیا رفت!

 

عشق ورزی ، هنری است که آسان ندهند ... جان ستانند و به داستان بدهند!

 

   +
        2:4 قبل از ظهر پنجشنبه 15 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin