تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


پس از سال ها ، امروز به یک دفتر پستی در تهران رفتم تا یک صندوق پستی بگیرم.

مدارک زیادی نمی خواست فتوکپی شناسنامه و دو قطعه عکس و درخواست و پر کردن فرم.

مبلغ 3600 تومان گرفتند و شماره صندوقی به ما دادند.

گفتم : به من گفتند 6000 تومان؟!

گفت : برای صندوق های بزرگ است.

گفتم : من هم صندوق بزرگ نیاز دارم!

اشاره ای به صندوق ها کرد و گفت : صندوق های ما همگی بزرگ هستند . فرقی نمی کند.

تعدادی کارتن مقوایی را در کنار یکدیگر قرار داده بودند و نامه های هر فرد  را در داخل هر یک می گذاشتند!

صندوق پستی!!!!!!!!!

   +
        1:35 قبل از ظهر یکشنبه 30 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چند شب پیش به یک عروسی رفتم. دختر جوانی حدود 23 - 22 ساله را دیدم که تمام مدت با مردی حدود 45 -40 ساله می رقصید. رقص زیبایی داشت و نگاه ها خیره را کرده بود. به خصوص علاقه و محبتی که در چشمان وی نسبت به مرد موج می زد!! و نگاه متمرکز و پاک و بی آلایش و با محبت مرد به وی!!

گویی هر کدام تمام زندگی دیگری بود!!

بی اختیار یاد کتاب گوژپشت نوتردام می افتم و اسمرالدا و کشیش و فوبوس و گوژپشت!!!

در بین کنجکاوی هایِ زنانه و حرف های خاله زنکیِ تماشاچی ها فهمیدم که دختر ، پرستارِ بچه مرد است و آن مرد ، همسری ندارد!!!

آن موقع زیاد برای من مهم نبود ولی بعد از پایان مهمانی ، هر چه بیشتر زمان می گذرد ، بیشتر ناراحت می شوم!!

نمی دانم از چی؟! از نگاه دختر ؟! ... از نگاه مرد؟! ... از نگاه مردم؟! ... یا ... از نگاه خودم؟!

 

آیا چون دختر ، پرستارِ بچه مردی بدون همسر بود ، نمی توانست با پدر بچه برقصد؟؟!!

آیا چون پرستارِ بچه مردی بدون همسر بود ، نمی توانست پدر بچه را دوست بدارد؟؟!!

آیا مرد نمی توانست پرستار بچه اش را دوست بدارد؟؟!!

آیا حسادتِ مردانِ مهمانی بود که نمی توانستند چنین محبتی را از همسران خود دریافت کنند یا حسادت زنانِ مهمانی بود که نمی توانستند چنین محبتی به همسران شان داشته باشند؟!

گناه آن دختر چه بود در زیر آن همه نگاه و پچ پچ؟؟!!!

 

 

در گذرِ هیاهو

انتظاری است

در گوشِ من می پیچد

هنوز

واژگانِ نگاهش

سلام

نانِ تنهاییِ من.

 

                        شعر هجده – کتاب چهل و هشت

                                     2/5/1378

 

فیلم مالنا را ببینید.

 

   +
        4:41 قبل از ظهر جمعه 28 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



امروز با آژانس تلفنی محله عازم بودیم. هنوز قدری نرفته بودیم که از راننده آژانس سوالی پرسیدم که درد دل راننده باز شد. نتیجه 45 دقیقه درد دل ایشان این بود :

-   به شش زبان صحبت می کنم شامل انگلیسی ، آلمانی ، روسی و عربی و احتمالاً با احتساب فارسی و ترکی (ایشان ترک بودند و بزرگ شده جنوب کشور)!!

-   سه مدرک مهندسی و کارشناسی از کشورهای خارجی دارم شامل یک مدرک کارشناسی MBA  از یادم نیست کدام دانشگاه انگلیسی زبان و دو مدرک مهندسی بازم نفهمیدم چی از آلمان و روسیه!!

-   از 19 سالگی به خارج از کشور رفتم و مدت دو سال است که به ایران برگشته ام!! (سن فعلی حدود 45 سال).

-   از قزاقستان آهن قراضه به فولاد مبارکه و ذوب آهن می فرستادم و به قصد سرمایه گذاری های بیشتر و سودهای کلان تر قبل از انتخابات ریاست جمهوری اخیر به ایران آمدم که با انتخابات همه برنامه هایم به هم خورد!!

-   در سفارت قزاقستان من را خوب می شناسند و چون پاسپورت آمریکایی دارم به من می گویند فرهاد آمریکایی (ممل آمریکایی)!!!!

-   یک بابای گردن کلفتی به نام کلاشینکوف (همون که اسلحه می ساخته) رفیق جینگ من بود که از من خواست یک معامله چهارمیلیون دلاری را واسش تموم کنم که ایران توش مونده بود و دادگاه لاهه رای به نفع روس ها داده بود ولی آقایان خواستند من را دور بزنند که معامله را به هم زدم و گوششان را کشیدم و کلاشینکوف ، کارخانه را به ترک ها فروخت 8 میلیون دلار!!!!

-   وقتی آمدم ایران دو تا معدن در ایران خریدم که هر دو تا بسته شدند!!

-   یک سرمایه گذاری مشترک با یاسر داشتم که با انتخابات ورق برگشت و 80 میلیون تومان پولم رفت!!!!

-   شانس آوردم سه تا آپارتمان و قدری ملک (منظور زمین ) همان وقت خریدم و حالا ، با این افزایش قیمت ها ، ضرر بقیه جاها را از اینجا تأمین کردم!!

-   همسرم هیئت علمی است و در حال حاضر به دلایل مختلف ، طی دو ترم گذشته واحدی نگرفته است (بیشتر چون نمی توانسته است با آقایان کار کند)!!

-   الان در یک منزل 280 میلیونی در اقدسیه زندگی می کنم!!

-   پول شارژ منزل را نداشتم و سرایدار منزل هر روز صبح گیر می داد که مهندس پول شارژ چی شد؟! به همین خاطر و چون پدر زنم طبقه پایین زندگی می کند و سرایدار می رود به وی می گوید و به سرایدار گفته ام که اگر بگوید حالش را می گیرم ، چند وقتی است که مسافرکشی می کنم تا خرج منزل و پول شارژ در بیاید!!

-   تا حدود یک ماه دیگر می خواهم برای همیشه به آمریکا بروم تا از این نکبت خلاص بشوم!! مملکت نیست که!!!!!

-   به خاطر مهاجرت به آمریکا تا یک ماه دیگر ، پیشنهاد کار به عنوان مدیر دفتر فروش یک شرکت بین المللی در دوبی و روسیه با منزل مسکونی و ماشین شخصی و 1800000 تومان حقوق و درصدی از فروش را رد کردم (نفهمیدم اسم دقیق و درست شرکت چی بود)!!!!

 

چقدر استعداد!!!! چقدر توان و انرژی و روحیه!!!! زمین خوردن و دوباره بلند شدن را باید از این مرد آموخت!!!! آنتونی رابینز باید بیاد پیش این مرد تا درس موفقیت بگیرد!!!

فقط نفهیدم طی همین دو سال سکونت در ایران چه جوری تمام خیابان ها و چاله و چوله های شهر را آن چنان یاد گرفته است که از غرب به شرق تهران را از مسیرهایی رفت که من طی این چند سال به عمرم نرفته بودم!! شاید به خاطر هوش زیادش بود!!!!!

چقدر مرد و آزادیخواه و با معرفت و فردین و ناصر ملک مطیعی بود!!!! وقتی رسیدیم کرایه چهار هزارتومانی را 5000 تومان از ما گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوش جانش!!!!!!

ولی خودمونیم ، عجب دست به فرمونی داشت!!!!!!

   +
        4:40 قبل از ظهر جمعه 28 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران نیر به پایان رسید. نمایشگاهی با هزاران حرف و حدیث و حاشیه!

آن چه که بیش از هر چیز در این نمایشگاه خود را نشان می داد عدم برنامه ریزی بود و مدیریت!! تا جایی که ، بسیار شبیه به بازار مکاره شده بود تا نمایشگاه. من از سال 1366 تاکنون به عناوین مختلف در نمایشگاه حضور داشته ام و به خاطر علاقه ام به کتاب تمامی بخش ها را هم می گشتم ولی هیچ گاه نمایشگاه را این گونه ندیده بودم.

-     تا چشم کار می کرد زباله بود و زباله و زباله!!! سطل های آشغال بسیار کمتر از حد انتظار و میزان زباله سازی جمعیت حاضر در نمایشگاه بود. مکانی که برای نمازگزاری نمازگزاران پی ریزی شده است ، بدیهی است برای حضور افراد در زمانی چند ساعته در نظر گرفته می شود و آن هم اشخاصی با نیت نمازگزاری که می آیند و پس از انجام فریضه نماز و دعا می روند و قرار نیست هیچ یک در آنجا ناهار یا شام بخورد!! نه برای برنامه ای با صرف صبحانه و ناهار و شام و تنقلات و ....!!!

-     شاید در سطح نمایشگاه صد سطل زباله پیدا نمی شد و آن هم با فاصله های چند صد متری که باید می گشتید تا شاید یکی پیدا کنید و البته آن هم مملو از زباله های متنوع و رنگارنگ!!! بنا به روایتِ اخبارِ منتشره ، همان روز اول و دوم حدود 150000 نفر از نمایشگاه بازدید کردند. خوب 150000 نفر باید حداقل 150000 بطری آب معدنی مصرف کنند و همین تعداد ساندویچ آیدا و هایدا و هایلا و نوشابه و به تعدادی بسیار بیشتر بستنی و شکلات و چیپس و تنقلات!!! یک حساب سرانگشتی نشان می دهد ، یکصد و پنجاه هزار بطری خالی آب در صد تا سطل زباله یعنی 1500 بطری خالی آب معدنی برای هر سطل!!! بد نیست یک بار امتحان کنید ، جایی برای سایر زباله ها باقی می ماند!!!!!!

-      در مقابل ، سرویس های بهداشتی بسیار زیاد و البته بسیار تمیز، حتی تمیزتر از تمامی نمایشگاه هایی که تاکنون برگزار شده است!! هر چه در نمایشگاه های قبلی باید به دنبال یک سرویس بهداشتی می گشتید و پس از یافتن آن باید مدت ها در صف می ایستادید ، در این نمایشگاه تا چشم کار می کرد سرویس بهداشتی بود و خلوت و تمیز و زیبا!!!! به همان دلیل بند اول.

-      کیفیت کتب حاضر هم که جای بحث ندارد. ضعیف ، ضعیف و بسیار ضعیف. بیشتر ناشرین یا با همان کتب های سال های قبلی خود آمده بودند یا با چاپ چندم کتاب های مجوز گرفته سال های قبل !! بجز ناشرین کتب آموزشی و کنکوری و کودک و نوجوان!! چند تا کتاب چاپ جدید هم که پیدا می شد چنگی به دل نمی زند. به نظر می رسد باید فاتحه چاپ کتاب خوب را خواند!!!

-      استقرار غرفه ها هم خیلی بی نظم بودند و علیرغم تلاشی که شده بود تا ناشرین براساس حروف الفبا در کنار یکدیگر قرار گیرند ولی باز هم نابسامانی بسیاری دیده می شد. شایعه زیاد بود و ناشرین ضعیف هم از این مسئله بسیار گله مند!!! حتی برخی به علایم راهنمایی بازدید کنندگان هم گله مند بودند که ورودی سالن ها را از سمتی نشان داده است که اول بازدیدکنندگان به سمت ناشرین پرقدرت  بروند و بعد به سمت ضعفا که معمولاً یا به آخر نمی رسیدند یا خسته می شدند و حوصله نداشتند و یا پول خرید نداشتند!!!!

-       نکته جالب دیگر حضور کتاب فروشی تیمورزاده و ناشرین پزشکی در زیر راه پله ها بود!!! ناشری با این قدرت و حجم چاپ کتاب در چنین جایی مستقر شود؟؟؟!!!!

-      آب چک سقف زیر زمین ها را ما باور نمی کردیم ولی رفتیم و دیدیم بالای سر همه غرفه ها را در زیر زمین با نایلون پوشانده اند و آب سقف بر روی آن ها می ریزد!! فقط نمی دانم با توجه به این خشکی هوا در این چند روز و نبود بارندگی ، این همه آب از کجا می آمده است!!!!!

-      بخش کتب لاتین که اصلاً قابل بحث نیست!!!!!!!!!!!

-      چند تا ناشر داخلی هم دیدیم که ساکن خارج از کشور بودند و فقط برای نمایشگاه به ایران می آمدند و در داخل کشور هم ناشرین دیگر به عنوان کارگزاران ایشان همکاری می کردند و الحق همان کتاب هایی بودند که معمولاً ما می رویم تا بخریم!!!! اسم نمی برم ، فقط بدانید باز هم خدا پدرشان را بیامرزد ، اگر آنجا هم هستند باز هم به فکر ما هستند که ما خودمان در داخل کشور به فکر خودمان نیستیم!!!!!

-      سال های قبل را به خاطر دارم که همه به دنبال گرفتن کارت از غرفه های بانک رفاه دربه در بودند و ساعت ها در صف می ایستادند و تازه اعتبار کم می آوردند و از سهمیه بقیه خرید می کردند و امسال به دفعات آدم هایی را دیدم که می گفتند اگر کارت خرید کتاب خارجی می خواهید می توانید از سهمیه آنها استفاده کنید ، آن هم مجانی!!!! سهمیه خودم من که حدود 93000 تومان باقی ماند!!

-      خیلی از کتاب ها هم که اصلاً از همان روز اول وارد نشده بود که بخواهد تمام شود و در عوض در بخش ریالی و یا در دفاتر پخش پس از پایان نمایشگاه و با تماس تلفنی و ارسال با پست قابل دریافت بودند!!!!!!!

-      راستی ، حساب کرده اید ، همه کسانی که به نمایشگاه می روند حداقل یک آب معدنی اگر بخورند می شود روزی 75000 آب معدنی !!! یعنی با احتساب دانه ای 200 تومان یعنی 15000000 تومان فروش در روز و 150000000 تومان در ده روز!!! حساب ساندویچ و چلوکباب و بستنی و بقیه هم با شما!!!!! فکر می کنید کلیه ناشران روی هم توانسته باشند این همه کتاب فروخته باشند!!‍!!!!

-      دو تا ناشر هم دیدم که نزدیک بود کُت در بیاورند و همدیگر را بزنند!!! از قرار ، یک ناشری کتاب هایی را می فروخته که متعلق به نشر دیگر بوده است و ناشر صاحب اثر نیز می پرسید که ناشر دوم این کتاب ها را از کجا آورده است؟؟؟ دومی هم می گفت که ما نامه داریم و ناشر اولی هم می گفت که ناشر من هستم و به هیچ کس نامه ای نداده ام و شما از کجا نامه دارید!!!! دومی هم می گفت هر سال با این ناشر اولی سر همین مسئله مشکل دارد!!!!!! ما که نفهمیدیم ، چرا هر سال کتاب های این ناشر اولی در بین کتاب های این ناشر دومی پیدا می شود!!!! خودمان را قاطی بحث کردیم و گفتیم شما باید خوشحال باشید که کتاب های شما را یک ناشر دیگر هم می فروشد و بالاخره کتاب به فروش می رسد!!! سر چه چیزی با یکدیگر بحث می کنید؟؟!! دومی هم می گفت دقیقاً، این آقا (منظور ناشر اولی) باید خوشحال باشد که ما داریم کتابش را می فروشیم!!! و من ادامه دادم مگر آن که کتاب اولی را دومی افست کرده باشد که کار زشتی است!!!!! و دومی گفت که کتاب ما را هر سال چاپ می کنید با اسامی و نویسندگان و مترجمان جعلی و به زیر قیمت ما می فروشید!!!! و دومی هم می گفت کار بدی می کنیم کتاب های 6000 تومانی شما را که کسی نمی تواند بخرد به قیمت 2000 تومان به دست مشتری می دهیم!!!!!!!!!!!!!!!!

-      می گفتند هر ناشری فقط می تواند کتاب های یک ناشر دیگر را نمایندگی کند آن هم به شر داشتن 40 جلد کتاب چاپ شده در 5 سال اخیر!!! خدا پدرشان را بیامرزد!!! حداقل در چند مورد مثل کتاب های کودک و نوجوان ، زبان های انگلیسی ، کامپیوتر ، کتاب های کمک آموزشی فنی و حرفه ای و همچنین یک سری کتاب های رمانِ خاصِ قطور و جلد گالینگور ، بالاخره نفهمیدیم ناشر اصلی کی بود؟؟؟!!! حداقل 15- 5 غرفه کتاب های مشابه هم را از بین موضوعات فوق می فروختند!!!!!

-      راستی ، کتاب های زمینه سفید قطع وزیری را به خاطر دارید که دو نوار قرمز و آب هم دارند و همگی درباره بیماری های مختلف هستند و به صورت سری منتشر می شوند!!!! این هم 4 ناشر دارد که همگی با یک شکل و طرح جلد و صفحه آرایی و متن و موضوع و عنوان چاپ می شوند و همگی مدعی هستند که صاحب کار خودشان هستند و بقیه جعلی!!!! کی دارد سر کی را کلاه می گذارد ما نفهمیدیم!!! اولی سر دومی؟ دومی سر اولی؟ اولی یا دومی یا هر دو ، سر وزارت ارشاد؟ اول یا دومی یا وزارت ارشاد یا هر سه یا ترکیبی از این چند تا ، سر صفار هرندی؟ یا ناشرها و وزارت ارشاد و صفار هرندی ، سر ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-      دوره های قبلی چند تا آدم کت و شلواری و کراوات به گردن ، چند تا جوان خوش پوش ، چند تا آدم خوش برخورد و شیک و باکلاس و چند تا آدم حسابی با فرهنگ در نمایشگاه می دیدید!!! ولی امسال حتی از این رقم هم نداشتیم!!!!! حتی کارکنان رسمی نمایشگاه بجز چند تا گاریچی ، نگهبان و مامورین حمل زباله ، زیاد به چشم نمی خوردند!!!

-      بگذریم! نمایشگاه بیستم هم گذشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   +
        2:29 قبل از ظهر شنبه 22 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



از خودت بپرس: آمال و آرزوهایم چیست؟ و بعد سوال کن : نیازهای عمده من کدامند؟ متوجه خواهی شد ، چطور یک سری از خواسته هایت ارزش واقعی ندارند و به چه آسانی قدرتت را از دست می دهی!
   +
        2:38 قبل از ظهر دوشنبه 17 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



    - سر صبح ، در یک میدان شلوغ برای سوار شدن به تاکسی ایستاده اید. هر تاکسی که به شما   می رسد ، هنوز مقصد را نگفته اید 4 نفر می نشینند و می رود. 20 دقیقه منتظر ایستاده اید و   هیچکس شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - به سر کار خود می رسید و می خواهید کارت ورودی خود را بزنید. همکاران تان از سر و کول هم بالا می روند تا کارت خودشان را زودتر بزنند. 5 دقیقه معطل می شوید و هیچکس شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - وسط روز به بانک می روید تا از حساب تان قدری پول بگیرید ، شاید هم بخواهید برای کسی پول بفرستید یا قبضی را پرداخت کنید. در صف ایستاده اید و پس از مدتی نوبت شما شده است. یکی می آید و به صندوق دار می گوید : « می شه ببینه این چک محل داره یا نه! » و صندوق دار هم چک را می گیرد و پاس می کند. دومی که خانمی است از راه می رسد و می گوید : « ببخشید قبض آب را همین جا می گیرند » و شما می گویید : « بله » و خانم هم انگار نه انگار! قبض را با پول به صندوق دار می دهد و کسی شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - واسه گرفتن غذا وارد رستوران اداره می شوید و هر کی از راه می رسد با سلام و علیک و چند تا شوخی ، سینی غذایش را می گیرد و می رود و کسی شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - از صبح تا شب ، به شهرداری و دارایی و ثبت اسناد و املاک و دادگستری و بیمارستان و مدرسه و دانشگاه و ورزشگاه و مترو و پست و مخابرات و باجه تلفن و ترمینال و آژانس هوایی و ایستگاه راه آهن و بانک و بیمه و راهنمایی و رانندگی و هزار جای دیگر می روید و هیچ کس نمی بیند که شما آنجا ایستاده اید!

 ما کوریم!

   +
        4:39 قبل از ظهر چهارشنبه 12 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin