تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

"دوستت دارم ، چون زيبايي! ... زيبايي ، چون دوستت دارم!"

كداميك؟!

من پاسخ شما را مي دانم ، پس نيازي نيست ، خود را به زحمت بيندازيد و انتخاب خود را بگوييد!

آنچه بايد بگوييد ،‌ آن هم نه به من ، اين است:

چگونه مي فهميد ، كداميك از دو حالت بالا است؟! … ملاك تشخيص شما چيست؟!

چقدر با خود صادق هستيد؟!

 

   +
        10:19 بعد از ظهر دوشنبه 29 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند روز پيش ، در تاكسي نشسته بودم و طبق معمول زمان هاي انتخابات ، راديو از مسائل انتخاباتي مجلس صحبت مي كرد.

خانم گوينده مي گفت: در ثبت نام كانديداهاي انتخابات مجلس ، بسياري از افراد ، داراي اسامي مشابه هستند و اين مسئله در بسياري از حوزه هاي انتخاباتي مشكلات عديده اي را به وجود آورده است! بررسي ها نشان داده است كه بسياري از اين تشابهات اسمي ، در بين كساني است كه نسبت هاي خانوادگي و فاميلي دارند! ... مثلن ، در برخي از موارد ، كانديداها خواهر و برادر هستند!!!!

به راننده تاكسي گفتم: ‌راست مي گويد! ... مثلن علي و ملي! ... چقدر اين دو اسم شبيه هم هستند!

واقعن!! ... مردم از كجا بدانند بايد به كي راي بدهند و شمارش كنندگان آراء ، از كجا بدانند منظور راي دهنده كداميك است؟! ... خواهر يا برادر؟! ... مسئله اين است!!! ... بايد فكري اساسي كرد!!!

 

   +
        10:18 بعد از ظهر دوشنبه 29 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شايد اين پست ، خيلي زيبا نباشد!‌... شايد خواندنش خيلي خسته كننده باشد!‌... ولي ، من شما را مي شناسم و مي دانم كه چقدر به من محبت داريد! ... به همين خاطر مي نويسم و تا رسيدن به آخر اين پست ، با شما هستم!

۱

سال ها گذشته است! ... از آن زماني كه من و تو ، كودكاني دبستاني بوديم! ... چيزي حدود يك عمر! ... يادت هست! ... به سن و سال الان پسرت! ... دو سه سالي هم كوچكتر!

۲

پير شديم ، پسر همسايه! ... بچه محل! ... رفيق! ... و همه را ديروز فهميدم! ... وقتي عكست را ديدم كه با بچه هايت برف بازي مي كردي! ... تازه آن وقت بود كه متوجه شدم ديگر پير شده ايم! ... آن قدر پير شده ايم كه حالا ، پس از گذشت سال ها از سپيد شدن موهايت ، تازه آن را مي بينم!

۳

ديروز فهميدم كه چقدر دوستت دارم ، الاغ! ... شايد به خاطر تمام خاطرات مشتركي است كه با هم داريم و شايد به خاطر صدها شايد ديگر!

۴

چه بازي هاي كودكانه اي بود و چه دوستاني و چه دوستي هايي! ... منزلي بود سر كوچۀ روبرويي شما! ... کنار منزل فضل الله! ... يادت هست؟! ... كوبيدند و ساختند ، در همان سال هاي اول انقلاب ، كه نشاني باشد از كوبيدن ما! ... كوبيدني كه هيچ وقت به ساختن نيانجاميد و هنوز هم!

۵

مي گويند "كودكي كه با اسلحه بازي مي كند ، ‌نمي تواند دنيا را نجات دهد!"

۶

يكي از بازي هاي آن زمان ما تفنگ بازي بود! ... يادت هست! ... در ساختمان هاي نيمه ساخته! ... با دشمنان فرضي مي جنگيديم! ... غافل از آن كه داريم تمرين مي كنيم براي نبردهاي بزرگ و واقعي!‌... تفنگ بازي! ... يك بازي كه در سال هاي ديگر هيچ وقت ديده نشد!

۷

آن روزگاران خوش گذشت! ... و چه آرزوهايي كه با آن روزها مردند و چه روزهايي كه الان خاطره شدند! ... و ما باقي مانديم با دستاني خالي! ... و پس از سال ها ،‌ دوباره در كنار هم جمع شديم!

۸

چند وقت پيش بود! ... يك روز زنگ زدي بيا كرج! ... كنسرت پسر پدرسوخته ات بود و آمديم!‌ ... ما دست خالي بوديم و او با دستي پر!

۹

"خاك بپاشيد بر مردمي كه از موسيقي فقط مطربي مي فهمند و زنده در گور بسپاريد ، كساني كه با آن عناد مي ورزند!"

۱۰

و پسرت با آن پيانوي بزرگ نواخت!‌... نواختني كه تمام روح مرا بهم ريخت و صد البته تو را !!!! ... و من در يك نگاه ،‌ اشك را در چشمان تو ديدم! ... اشك شوق! ... اشك افتخار! ... و اشك غروري كه سال ها پيش در تو شكسته شد!

و من در نگاه تو ديدم ، ‌تمامي آن چه كه مي خواستي بشوي و نشد! ... و تو ، خود ، خوب مي داني چرا ! ... و من گريستم آن روز خيلي سخت! ... خيلي آرام! ... بي آن كه تو ببيني!!!!

۱۱

من در تمام عمرم ، تاكنون سه كودك را ديدم كه شايد بتوان اسم نابغه يا تيزهوش را براي ايشان خرج كرد! ... و در هر سه مورد هم به مادرشان گفته ام ،‌ در همان كودكي! ... علي ، الان آن قدر بزرگ شده است كه دانشجوي سال چهارم پزشكي در شهيد بهشتي است! ... آرين ، الان دانشجوي سال اول مهندسي برق در دانشگاه شريف است! ، كه بسيار باهوش تر از علي بود! و سومي هم ،‌ اين پسر پدرسوختۀ‌ تو است! ... رهام! ... اين اسم را به خاطر بسپاريد!

۱۲

دختر كوچولو:‌ مگر اين پيرمرد مي تواند طناب بزند!

پسر كوچولو: نديدي كه اين پيرمرد ، همان چند تا را هم چقدر تند و قشنگ مي زد!‌!!

چه گفتگوي كوتاه و قشنگ و جوان و تمامي! ... تازه مي فهميم كه پير شديم و رفت و تموم شد و هنوز نمي خواهيم باور كنيم! ... زندگی خيلي زيبا بود!

هنوز اين بچه ها ، فوتبال پدرشان را نديدند! ... و صد البته رقص راك اندرول ... و تو نيك مي داني و به خاطر داري ... ‌برك دنس! ... چه خاطرات و چه روزهايي كه همگي با ما خواهند مرد!!!

۱۳ 

گريه بر هر دردي دواست! ... هيچ وقت جلويش را نگيريد! ... نه تنها چشم را مي شويد ، بلكه به قلب نيز آرامش مي دهد و به روح التيام مي بخشد!

۱۴

پدرسوخته! ... عمو ، كه مثل بابات نيست تا سيرت و صورتش هر دو يكي باشد و دلبر! ... فكر نكردي ، عمو ، قيافه اش زمخت است به شكل ديو ، ولي قلبش ضعيف است ، مثل دلبر؟! ... نگفتي با اين كارت ، ممكن است عمو پس بيافتد و ديگر بلند نشود؟!

۱۵

تا ساري خوابيدم! ... تا فيروزكوه به صداي نوار مرد راننده گوش مي دادم! ... و پس از توقف در فيروز كوه و حركت دوباره ،‌ با خود گفتم : ‌"بگذار ببينيم اين پدرسوخته چه كرده است با ما !!!"

۱۶ 

سه موسيقي زيبا بود:

1-      يك كار زيبا از مري هاپكينز (هماني است كه مرا به هم ريخت ... Those were the days)

2-      يك سمفوني شاهكار به نام "مارش اسليوز Marsh Slaves"

3-      يك موسيقي فوق العاده از داير استريت به نام "يك قهرمان امريكايي An American Hero"

بايد شنيد! ... نه فقط اين سه آهنگ را !!! ... بلكه هر آنچه موسيقي زيباست!!! ... برويد به اين آدرس http://www.requeim.blogfa.com ،‌ يك موسيقي خوب ديگر! ... بشنويد ، ‌بشنويد و بشنويد!!! ... تا هيچ گاه از ياد نبريد كه خاك بپاشيد بر ملتي كه از موسيقي هيچ نمي داند و زنده در گور بگذاريد تمامي كساني كه با آن عناد مي ورزند! ... و هميشه به خاطر داشته باشيد ... به هيچ وجه به موسيقي فاخر روزنامه اي گوش ندهيد ... ‌از شجريان بگيريد تا اين آخري ، محسن نامجو!

... خاك بر ما! 

17

Once upon a time there was a tavern

Where we used to raise a glass or two

Remember how we laughed away the hours

And dreamed of all the great things we would do

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes those were the days

 

Then the busy years went rushing by us

We lost our starry notions on the way

If by chance I'd see you in the tavern

We'd smile at one another and we'd say

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For, we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes those were the days

 

Just tonight I stood before the tavern

Nothing seemed the way it used to be

In the glass I saw a strange reflection

Was that lonely woman really me?

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For, we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes those were the days

 

Through the door there came familiar laughter

I saw your face and heard you call my name

Oh my friend we're older but no wiser

For in our hearts the dreams are still the same

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For, we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes, those were the days

۱۸

تا تهران گوش كردم! ... يك بار ، دو بار ، ‌سه بار و شايد صد بار! ... موقع خواب گوش كردم و امروز در مترو هم!‌ ... و بعد از ظهر در جشن والنتاين دو نفره! ... و الان نيز! ... و در تمام اين مدت ، فقط اشك بود كه در چشمان من حلقه مي زد و ياد تو!

۱۹ 

تو بعد از ظهر به من زنگ زدي!‌... گفتي: "گوش كردي؟" ... من چه مي توانستم بگويم! ... واقعيت اين بود: "خوردمش!" ............. و من هنوز در تعجبم كه تو ديگر چرا؟! ....... تو چرا اين قدر منتظر بودي؟! ... آيا تو هم درگير همين حس احمقانه نوستالژيكي؟!

۲۰ 

من در مقابل موسيقي بسيار آسيب پذيرم! ... به شدت مرا كنترل مي كند! ... لطف كنيد ، هيچ گاه با موسيقي از احساسات من سوء‌استفاده نكنيد! ... به خصوص تو پدرسوخته!

۲۱ 

اي واي!!! ... چرا به تهران نمي رسم؟! ... چرا اين قدر دير مي رسم!‌... چرا يك كافي نت شبانه روزي در اين شهر نيست؟! ... چرا ، چرا ، چرا و صدها چرای دیگر!!! ... براي اولين بار است كه احساس مي كنم چرا من بايد يك لپ تاپ داشته باشم!

۲۲ 

زود باش! ... اي ماشين دودي تندتر برو! ... اي زمان نفس گير بايست! ... بگذار من پياده شوم! ... من نمي خواهم با تو بيايم! ... من بايد همين امشب به يك كامپيوتر برسم!‌... به يك اينترنت ، ‌حتي از نوع كم سرعت! ... اي واي! ... نشد! ... حتي ،‌ امروز صبح هم نشد و بعد از ظهر هم ... و شايد لازم بود تا درست ، همين الان به نوشتن برسم! ... و دارم مي نويسم! ... فقط براي تو!!! ... دیگر تمام شد!!!

۲۳ 

و حالا ، فقط به یک چیز می اندیشم ... هر گاه به واپسين روزهاي زندگي ام نزديك شوم ،‌ شايد! ... شايد و شاید ، تنها افتخارم ، آن باشد ، كه شما سه نفر عزیز دوست داشتنی ... ‌علي ،‌ آرين و رهام ، روزي روزگاري ،‌ در دوره اي از عمر گران بهای خود به من گفته ايد: عمو هدايت!

 

سپاسگزارم و دوست تان دارم! ... به ويژه تو را ... پاس بان من! ... كه خود ، نيك مي داني چقدر و چرا !!!

 

   +
        3:21 قبل از ظهر جمعه 26 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

متفاوت بودن كار سختي نيست! ... فقط كافي است چشمان تان را ببنديد و از مرز رد شويد! ... براي اين مرز هم مي توانيد هر نامي را انتخاب كنيد ، ولی به یاد داشته باشيد ، براي متفاوت بودن ، بايد از آن رد شويد!

 

   +
        0:24 قبل از ظهر سه شنبه 23 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



  

وبلاگ نويس: من هلو و گلابي خيلي دوست دارم!

كامنت گذار ۱:‌ توت فرنگي را امتحان كن ، خيلي خوشمزه است! ... حتي آلبالو و گیلاس و سالاد هم بد نيستند!

کامنت گذار ۲: جوووون ... من هم می خوام! 

 

وبلاگ نويس: بازي ديشب بارسلون را ديديد؟! ... عجب قشنگ بازي كرد! تیم محبوب من است!

كامنت گذار ۱: بازي 17 سال پيش بايرن مونيخ را نديدي كه منچستر يونايتد را لوله كرده بود و نفيسش را گرفته بود!

کامنت گذار ۲: من هم بازی! ... به خدا من هم فوتبالم خوب است!

 

وبلاگ نويس: سلام ، صبح بخير!

كامنت گذار ۱: خروپف ... سلام!... خروپف!‌... صبح بخير! ... خروپف! ... شب و روزت بخير! ... خروپف! ...‌الهي از زندگي ببيني خير!

کامنت گذار ۲: سلام ، صبح بخیر!

 

وبلاگ نويس: كتاب "نيك و بد ، فراسوي زندگي" را خواندم!

كامنت گذار ۱: برو كتاب "بي سوادي ، چراغ راه زندگي" را بخوان!

کامنت گذار ۲: دلبرک غمگین من!

وبلاگ نويس: هوس كرده ام كه يك شب ، زير يك آسمان پر ستاره ، بروم لب دريا و بنشينم و زير نور مهتاب و عكس ماه كوچكم  را در آب ببينم و فقط سكوت!

كامنت گذار ۱: من هر سال ، شش بار مي روم شمال و هر دفعه ، شش بار هم مي روم لب ساحل و زير نور مهتاب ، اين چيزهايي كه گفتي را نگاه مي كنم! ... تو هم برو! ... مگر كسي جلويت را گرفته است؟!

کامنت گذار ۲: من هم با خودت ببر ، جیگر!

 

وبلاگ نويس:  ديشب برف زيادي باريد!

كامنت گذار ۱: اين كه برف نبود ،‌ سال هزار و سيصد و كندلوس خيلي بيشتر باريد!

کامنت گذار ۲:سردت شد ، بگو تا کتم را در بیاورم عزیز دلم!

 

وبلاگ نویس: در اسطوره های شرقی ، نقش الهه هاي زن متمایز از مشابهات مردانه اش است!

کامنت گذار ۱: راست می گویی؟! ... خیلی عقبی باباجون!

کامنت گذار ۲: به من هم سر بزن! ... اسمت الهه است؟! ... ببین ، بین این همه وبلاگ ، تو هم برای خودت کسی (لطفن درست بخوانید) هستی!

 

وبلاگ نويس: صداي شجريان را خيلي دوست دارم!

كامنت گذار ۱: ‌برو صداي حسينقلي خان خر صدا را گوش كن! ... استاد آواز است!

کامنت گذار ۲: لا لا ... لا لا .. لالا ، نازک دل من!

 

وبلاگ نويس: طنز هم فقط طنز مهران مديري!

كامنت گذار ۱:‌ برو طنز كلپاسه را بخوان كه حتي ابوالقاسم حالت را هم از حالت انداخته است!

کامنت گذار ۲: از حالت یا آلت؟!

 

وبلاگ نويس: اين هم رئيس جمهور است كه ما داريم!

كامنت گذار ۱: پس رئيس جمهور آمريكا و فرانسه را نديده اي!

کامنت گذار ۲: آنجلینا خوشگل تر است ، بیشتر از بریتنی! ... تو هم خوشگلی!

 

وبلاگ نويس: هر چه مار از پونه بدش مي آيد در لانه اش سبز مي شود!

كامنت گذار ۱: آب كه سربالا مي رود قورباغه ابوعطا مي خواند!

کامنت گذار ۲: وب خیلی خوشگل و مامانی داری ، به ما هم سر بزن ، عموجون!

 

وبلاگ نويس: يك پلي ساخته اند در فرانسه به اين عظمت!

كامنت گذار ۱:‌ اي بابا ، پلي را كه در كانادا ساخته اند ، نديدي! ... هست به آن عظمت!

کامنت گذار ۲: نم نم بارون ... زیر پل کارون ... دختره گولم زد ...!

 

وبلاگ نويس: امان از اين زندگي و روزمرگي هايش!

كامنت گذار ۱: ببين ...! من زندگيم از تو روزمره تر است! ... بايد زندگي ابلوموف را مي ديدي!

کامنت گذار ۲: خاک بر سر این زندگی! ... یدم تو این زندگی!

 

وبلاگ نويس: يك شعر خواندم از مهدي اخوان ثالث ، ‌خيلي قشنگ بود!

كامنت گذار ۱: برو به اين آدرس ، ‌همه شعرا هستند! ... تازه ، يدالله رويايي قشنگ ترش را گفته است!

کامنت گذار ۲: جانم جان! ... مشاعره است! ... ما هم هستیم! ... فدات بشوم!

 

وبلاگ نويس:‌ يك فيلم ديدم به نام "سه كله پوك" ، ‌خيلي خنده دار بود!

كامنت گذار ۱: برو فيلم "گلۀ كله پوك ها" را ببين ،‌ خنده دارتر است!

کامنت گذار ۲: این از خنده برای فیلم سه کله پوک... حالا ، خنده برای گله کله پوک ها!

 

وبلاگ نويس: رفته بودم آفريقاي جنوبي ، فيل و زرافه ديدم!

كامنت گذار ۱: بايد گورخر مي ديدي! ... فيل و زرافه كه ديدن ندارد!

کامنت گذار ۲: من آپم! ... زودی بیا من را هم ببین!

 

وبلاگ نويس: خسته ام! ... زندگي ام يكنواخت شده است! ... مي خواهم سرم را بكوبم به ديوار!

كامنت گذار ۱: اي بابا! ... من هم بيست سال پيش ، فرغون جابجا مي كردم و آجر مي كوبيدم به ديوار! ... خستگي ندارد! ... تازه برو آنهايي را ببين كه هر روز قاب عكس مي كوبند به ديوار! ... آنهايي كه هر روز ميخ مي كوبند به ديوار! ... آنهايي كه هر روز كرم پودر مي مالند به ديوار!‌

کامنت گذار ۲: منظور؟

 

   +
        3:34 بعد از ظهر دوشنبه 22 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



در تاكسي نشسته بودم و دو تا جوان ، يكي كله خروسي و يكي كله آناناسي ، پشت تاكسي نشسته بودند!

 

كله خروسي: من چند تا از آن كاغذهاي تو را براي يادداشت هايم برداشتم!

كله آناناسي: اشكالي ندارد!

كله خروسي: گفتم يك موقع در‌ آن دنيا نيايي سر پل صراط و طلب كاغذ كني!

كله آناناسي: اي بابا! ... چه پل صراطي! ... شنيده ام كه پل را جمع كرده اند و به جایش زيرگذر زده اند!

كله خروسي: اين خبر را كي به تو داده است؟!

كله آناناسي: هماني كه خبر پل صراط را داده است!

 

برگشتم و نگاه خيره اي به آنها انداختم! ... اين جوانان ما به كجا مي روند؟!

 

   +
        0:0 قبل از ظهر دوشنبه 22 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتي صحبت مي كنيم ، مي خواهيم مسئله اي را حل كنيم ، ولي زماني كه چيزي نمي گوييم ، ساده ترين راه را انتخاب كرده ايم! ... حذف صورت مسئله!

 

   +
        1:53 قبل از ظهر شنبه 20 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

براي من بنويس ،‌ شايد هماني باشد كه تو مي گويي!

 

   +
        11:51 بعد از ظهر چهارشنبه 17 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

خرپنداري و خرانگاري دو آفتي هستند كه ريشه در خودخربيني و خودخرداني دارند. با دوري از تَخَرخُر ، از خودخرانگي بپرهيزيد!

 

   +
        2:54 قبل از ظهر چهارشنبه 17 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

من بي تو همه هيچ ،‌ اما تو بي من همه نگاه!

من همه سكوت ،‌ خسته از هيچ ،‌ اما تو همه سرور از ترانه و آواز!

من همه پيچيده در هيچ ، اما تو همه پيچيده در صفا!

من همه  كوچ از پوچ به هيچ ، اما تو همه اميد و آرزو و در تلاش!

به پنداري 

من همه ریشه در هیچ و تو همه تناور ، سر به آسمان!

من همه ...! ... تو همه ...!

اما ...!

اما من همه هيچ! ...‌ اما تو همه چيز! ... خلاص!

من می مانم و اما فقط همه چيز

زمزمه ای است که همیشه با ماست!

چيست اين همه هيچ و اين همه چيز؟!

یک بازی هیچ یا پوچ؟!

صدایی است ، آرام آرام ، می شود خاموش!

با من اما تو مپیچ ...!

بی من اما تو مپیچ ...!

زندگی ، اما همه هیچ!

 

   +
        6:14 بعد از ظهر دوشنبه 15 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

يكرنگ و يكنواخت و آرام و ساده! ... ساده ، ساده و ساده ! ... بي تكلّف و بي غلّ و غش! ... بدون هيچ نشانه یا خط و خالی! ... از سادگيت هر چه بگويم ، كم گفته ام! ... باور نداري؟! ... كنار يك گورخر بايست!

 

   +
        2:1 قبل از ظهر دوشنبه 15 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

صبح يك روز تعطيل آفتابي ، زودتر از او ، بيدار مي شوي! ... دکمه كتري برقي را مي زني و پس از چند دقيقه ، چاي را دم مي كني! ... نان را گرم مي كني و شير را داغ! ... ميز را مي چيني و چند دقیقه بعد ، صبحانه آماده است! ... با يك بوسه شیرین بيدارش مي كني! ... سلام ، صبح بخير عزیزم! ... بيدار مي شود ، دست و صورت مي شويد و وارد آشپزخانه مي شود! ... باز كه تفاله هاي چاي ديشب را داخل ظرف شويي ريختي؟!

 

   +
        1:39 قبل از ظهر یکشنبه 14 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست ابزار عجيبي است! ... چه كارهایی که نمي كند و چه جاهایی که نمي رود! ... تصویرسازی كارهايي كه مي كند و جاهايي كه  مي رود به عهدۀ شما! ... فقط يادتان باشد ،‌ دست ، همانند ذهن ، به هر کاري دست می زند و به هر جايي پر! ... و البته ، چشم و زبان و گوش و بینی هم ، همانند دست!

 

 

   +
        6:49 بعد از ظهر جمعه 12 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اگر همسرتان را به شام خوبي دعوت كرديد ،‌ مطمئن باشيد ، شب خوبي تا صبح خواهيد داشت! ... و اگر شب خوبي را تا صبح براي همسرتان ساختيد ،‌ مطمئن باشيد ، ‌صبحانۀ‌ خوبي خواهيد داشت!

 

   +
        10:35 بعد از ظهر پنجشنبه 11 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

آمار به ما مي گويد: 98000 نفر از يك جمعيت 100000 نفري نمي دانند آمار به چه معني است!

احتمال به ما مي گويد: اگر از اين جمعيت ، يك نفر را انتخاب كنيم و از او بپرسيم آمار يعني چه؟ … احتمال اين كه او نداند آمار به چه معني است! … فقط 98% است ، نه كمتر و نه بيشتر!

حتي اگر آمار به ما بگوید: از اين جمعيت 100000 نفري ، هر 100000 نفر نمي دانند که آمار به چه معني است! باز هم احتمال و فقط احتمال ندانستن يك نفر از اين جمعيت ، 100% است!

آمار و احتمالات ، علمي است مبتني بر رياضي ،‌ نه منطق صوري! … آمار و احتمالات چيزي را اثبات نمي كنند ، فقط چيزي را بيان مي كنند! … آمار ، تعداد موجود يا ناموجود از يك چيز را در جمعيتي از يك چيز دیگر بيان مي كند و احتمالات ، احتمال وجود يا عدم وجود آن چيز را در يك چيز دیگر بيان مي كند! … آمار توصيف كننده است و احتمالات پيش بيني كننده ... و هیچ یک اثبات کننده! 

چه منطق بدانيم و چه ندانيم! … چه منطقي باشيم و چه نباشيم! … چه بپذيريم و چه نپذيريم! … چه بخواهيم و چه نخواهيم! … اين مفهوم ساده از  آمار و احتمالات را بايد بدانيم! … آن وقت ، خواهيم پذيرفت ، منطقي باشيم ، حتي اگر از منطق چيزي ندانيم!

 

   +
        1:37 قبل از ظهر چهارشنبه 10 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در مدرسه خواندم ، اسب از چهارپايان است. امروز ، كره اسبي ديدم كه وقتي به دنيا آمد سه پا داشت. آيا هنوز هم اسب از چهارپايان است؟!

 

   +
        1:4 قبل از ظهر سه شنبه 9 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند شب پيش به پيشنهاد يك دوست فيلم Dead Ringers ساختۀ دیوید کراننبرگ را ديدم. پيش از اين ، فيلم eXistenZ را از اين كارگردان ديده بودم.

به اعتقاد من ، ديويد كراننبرگ يك مهندس زيستي است كه پيچيده ترين مسائل زيستي را با نگاهي فني مهندسي به تصوير مي كشد. چيزي در مايه هاي لئوناردو داوينچي! ... اين فيلم ، در عين سادگي ظاهري و داستاني خطي ، از پيچيدگي خاصي برخوردار است كه بايد به دقت آن را ديد!

 

   +
        5:9 بعد از ظهر یکشنبه 7 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

برف ، برف ، برف و برف .... دوباره برف و باز هم برف! ... چه شود ، تهران ، فردا صبح! ... فکر کنم این اولین خبر از بارش برف امشب در تهران باشد!

 

   +
        8:45 بعد از ظهر شنبه 6 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتي جاي من با تو عوض مي شود ،‌ چقدر عوض مي شويم!

بعضي وقت ها حتي عوضي مي شويم!

 

   +
        7:10 بعد از ظهر شنبه 6 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند روزي است كه مريض احوالم ، بدجور!

يك پروپوزال هم بايد تا روز شنبه آماده كنم ،‌ بدجور!

همه چيز بهم ريخته است ، ‌بدجور!

خيلي زود برمي گردم ، بدجور!

 

   +
        11:21 بعد از ظهر چهارشنبه 3 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin