تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

من بي تو همه هيچ ،‌ اما تو بي من همه نگاه!

من همه سكوت ،‌ خسته از هيچ ،‌ اما تو همه سرور از ترانه و آواز!

من همه پيچيده در هيچ ، اما تو همه پيچيده در صفا!

من همه  كوچ از پوچ به هيچ ، اما تو همه اميد و آرزو و در تلاش!

به پنداري 

من همه ریشه در هیچ و تو همه تناور ، سر به آسمان!

من همه ...! ... تو همه ...!

اما ...!

اما من همه هيچ! ...‌ اما تو همه چيز! ... خلاص!

من می مانم و اما فقط همه چيز

زمزمه ای است که همیشه با ماست!

چيست اين همه هيچ و اين همه چيز؟!

یک بازی هیچ یا پوچ؟!

صدایی است ، آرام آرام ، می شود خاموش!

با من اما تو مپیچ ...!

بی من اما تو مپیچ ...!

زندگی ، اما همه هیچ!

 

   +
        6:14 بعد از ظهر دوشنبه 15 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شمعيم

نور مي افشانيم و هر لحظه ذوب مي شويم ، آرام آرام

غافل از آن كه

هر لحظه ، پروانه اي مي چرخد بر گِرد ما و مي سوزد در كنار ما

بي صدا و آرام آرام!

 

   +
        1:12 قبل از ظهر پنجشنبه 27 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مرا با خويشتن ، سر در گريبان است

به آهی می كشم گریه ، بر اين آورده آبي تا كجا بايد

فراوان پاسخي ، من چشم در راهم ، هنوزم

زمان بر پشتِ در كوبد : تو آيا امشب هم هستي؟

به ناخن  مي كشد پنجه بر اين آواز : تا كجا هستي؟

بگيرم گوش در فرياد

بتازم من هراسان بيشه ها بر پشت اين باد

بنوشم لحظه لحظه ، نوشدارو ، غم ، پريشاني

بگيرم پنجه اش : دستي بزن آورده ام ... هرگز!

به نرمي ... آه ..... آن روزگاران را به ياد دارم

چه صاف و آسمان آبي!

ولي ، افسوس

تو هم مي داني چه بيخوابم

به نازك دست و پايي يا صدايي من چه بي تابم

در اين بحثِ سكوت ، افتاده بر ما بختكي

آن هم شود ، روزي فراموشي

نمي دانم!

كه شايد ... بي صدا ،‌ تنها

به خوابت بركشم آغوش : در اين سبزه چه مي بيني؟

به مرغ شانه سر ، بارها چه مي گويي؟

به گل هاي سپيد ، داستان چه مي سازي؟

تو از مادر چه مي داني؟

پريشان كودك من

رنگ و بويش ، سرخ سيبي است

يادگاري.

 

                            هدایت اله امینیان

                               ۲۵/آذر/۱۳۸۶

 

   +
        11:26 بعد از ظهر یکشنبه 25 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

آرام آرام ، خسته مي شوم و بي تاب

نمي دانم به چه بايد گفت و به چه بايد شنيد

نمي دانم به چه بايد ايستاد

به چه بايد گذشت

نمي دانم به چه بايد در كنار اين روياي سبز نشست

حقيقتِ خام ، در گوشه اي خفته است

به خيالي ، شرم در زير خاكستري نهفته است

شايد ، قصدِ پختن است و نه سوختن

شايد ، كوششي است ،‌ آرامشِ دوبارۀ جان

شاید ، روز آغازي است بر تو من

شايد ، همان است كه مي گويي

آتشي است ، زير اين خرمن ، جو و گندم ، مي زند سوسو

داغي است ، بر تني اين چنين سياه ، مي كِشد مِهري كبود

باز هم داغ ، رنگی است

كويري است ، سينه ام خشك و افق در غروب

چاه است ، دستم ريسماني پوسيده و چشماني كم فروغ

نفس تنگ است

زمان زوزه مي كشد: شب در راه است

ننگ بر تو باد اي فلك

مرگت باد

‌روزگار.

 

                      هدايت اله امينيان

                         ۲۵/آذر/۱۳۸۶

 

   +
        1:44 قبل از ظهر یکشنبه 25 آذر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



قیصر امین پور درگذشت ..................... روحش شاد و یادش گرامی باد.
   +
        12:6 بعد از ظهر چهارشنبه 9 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

این شعر زیبا را عادل برای ما فرستاد تا در همین وبلاگ بگذاریم که با اجازۀ ایشان برای شما دوستان در اینجا قرار داده شده است.

باز مثل هر روز
خانه را ترک و سوی مدرسه مان رفتم من
حس و حال دعوا، در سرم می چرخید
من دلم می خواست ثابت کنم آوازه ی خویش
تا حسابی ببرند
بچه های دیگر از زورم
زنگ اول آمد
بعد از آن ساعت تفریح چه زود
بانگ ناظم پیچید
تا به دعوا و کتک ما را تند، بفرستد به حیاط
جالب آن بود که بعد از تفریح
باز با زور و کتک می رفتند، بچه ها سوی کلاس!
جمعی از ما به کلاس، شادمانه ماندیم
و به تعقیب و فرار ناظم را
عاقبت پیچاندیم!
اندکی بعد زمن بانگی خاست:
«چه کسی را های! هوای رزم است؟
اینک آماده ی هر جنگم من»
علی آمد زکنار
چغر و زیرک بود
پنچه در پنجه ی هم افکندیم
قلبمان را، زخشم آکندیم
ناگهان دستم را پیچیدم
دور آن گردن چون پای درخت
همچو پیچیدن مار افعی دور شکار
و سپس او افتاد
همچو افتادن فیل
و زمین لرزید زین پیکر سخت
بعد از آن رزم بزرگ
مشت هایی به بهنام زدم با شوخی
گفت چه زوری داری!
می زدم دور غرور، گوش تا گوش کلاس
تا که نادر آمد
گفت با فتحی ما می جنگی؟
گفتمش هه! جوک است یا شوخی، این که تو می گویی؟
گفتم این بدبخت را
بارها من زده ام که...اما
باز هم می زنمش
دور هم چرخیدیم
چشم بر چشم هم آن گه دوختیم
من نگاهم فاتح
همچو شیری، بر افتاده شکار
او نگاهش هشیار
همچو کفتاری پیر
در کمین تا بکند غفلت شیر
سرم از نخوت چونان مرغی
آسمان ها را خوش می پیمود
که نفهمیدم کی خورد به سنگ
بر زمین لغزیدم
و سر فتحی را، بالای سر خود دیدم
این چنین بود که من
یاد "روزی زسر سنگ عقابی به هوا خاست..." افتادم و هنوز
یادم آید آن روز.

   +
        11:48 قبل از ظهر یکشنبه 6 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چندی پیش در پیاده روهای قیطریه شعری خواندم که بسیار زیبا بود. آن قدر زیبا و تاثیر گذار که حیفم آمد آن را در اینجا نگذارم تا اگر کسی به آنجا نرفت حداقل در اینجا بخواند (این شعر قدری تغییر داده شده است تا شاید روان تر خوانده شود ..... با اجازه از هم قدم ما در پیاده روهای قیطریه

بچه ها لال شوید ، بی ادب ها ساکت !

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم می گیرند ، درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم

اخم کنم ، تا بترسند از من و حسابی ببرند

خط کشی آوردم

در هوا چرخاندم

چشم ها در پی آن خط کش تنبیه می گشت

مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید!

اولی کامل بود

دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم!

سومی سخت لرزید به خود

خوب گیر آوردم ، صید در دام و به چنگ آمد ، زود!

دفتر مشق حسن ، گم شده بود

این طرف ، آن طرف ، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟

بله آقا! ... اینجا!

هم چنان می لرزید

تنبل شده ای بچۀ بد!

به خدا دفتر من گم شده است! ... همه شاهد هستند!

باز کن دستت را

خط کشم بالا رفت

خواستم بر کف دستش بزنم ، او تقلا می کرد

خط کش من فرود آمد راست

نالۀ سختی کرد

چون نگاهش کردم

گوشۀ صورت او قرمز بود

هق هقی کرد و بعد ساکت شد

هم چنان می گریید

مثل شمعی آرام ، بی خروش و نالان

ناگهان حمدالله ، در کنارم خم شد

زیر میز ، در کنار دیوار ، دفتری افتاده بود

گفت: آقا! اینهاش! دفتر مشق حسن!

چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود!

غرق در شرم و خجالت بودم

جای آن چوب ستم ، بر دلم آتش زد

سرخی گونۀ  او به کبودی گروید

صبح فردا دیدم که حسن با پدر و مردی دیگر ، سوی من می آیند

منتظر ماندم من ، تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید

پدرش بعد سلام

گفت لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما

گفتمش: چه شده است آقا رحمان ، حالا؟

گفت: این خنگ خدا! وقتی از مدرسه بر می گشته ، به زمین خورده است

بچۀ سر به هوا

یا که دعوا کرده ، قصه ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش ، درد سختی دارد

می بریمش دکتر ، با اجازۀ آقا!

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تأثر گشتم

من ، شرمنده معلم بودم

لیک این کودک خُرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد ، بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سر خشم ، بر سرش آوردم.

 

   +
        1:5 قبل از ظهر جمعه 4 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



و ما نشسته ایم در غبار

خسته از تنها رفتن در مسیری هنوز پاسِ درازی مانده تا پایان

و نمی دانیم به کدامین سوی می نشیند سرانجام ، خاطراتِ ما بی غبار

 

به سویی ، کودکانی در کوچه پس کوچه های شهری غریب

بازماندگانی از بازیِ پیچیدۀ روزگار

به سویی ،  مادرانی درخانه هایی با بویِ کویر

پیچیده افتادگانی در باقیمانده شوره زارهایی  پُر دست انداز

و به سویی ، پدرانی ...

هنوز پیچیده باقیمانده یادشان در زیرِ خاکِ درختانِ سپیدار

 

و ما رسیده بودیم در غبار

در روزی از روزهایِ عکس هایِ یادگاریِ قهوه ای

به آخرین باقیمانده آبادی هایِ متروک

تنها بازماندگانِ سالیانِ داغ وُ طاعون وُ وبا

کودکانی از مادران وُ پدرانی پیچیده در کفن هایی به رنگِ آن سالیان

در زیرِ خاکِ درختانی از جنسِ سپیدار

 

و ما هنوز می رویم در غبار

و گاه گاهی می ایستیم خیره به روزهایی قهوه ای وُ پُر غبار

و باز می رویم در غبار

در نگاهِ آغشته به انتظارِ دخترانِ سیب وُ پسرانِ سنگ

به رنگ قهوه ای و سرخ

از جنسِ خاک و درختانی به نام سپیددار.

 

                                                              هدایت اله امینیان                                              

                                                             تهـران - 23/5/1385

 

   +
        5:56 بعد از ظهر چهارشنبه 25 مرداد1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



هی ، ‌ای آن كه درته قايق نشسته‌ای
اگر شكافی در كف قايق ديدي
ناديده اش مگير
زيرا كه مرگ هم ترا ناديده نمی گيرد

به ما نام مهاجر داده اند آنان
چه‌ بی‌ربط است اين نام
مهاجر آنست كه ترك وطن گويد
ولی ما با رضای خويش قدم ننهاده ایم در راه
تا از نو ميهنی جوئيم
كه شايد هم ، اگرشد ، تا ابد ، آنجا بمانيم

گريزانيم و سرگشته
و تاراندند از آنجا ما
اينجا
كجا؟
كی؟ زادگاه ما تواند گشت ، هرگز

اين دياری كه ، گيرم ، پذيرا گشت ما را
تواند بود اينجا تبعيدگاه چون ما
اما ، وطن هرگز

همه در انتظاريم
نشسته در كنار مرز ، دلواپس
و می پائيم ، هر آن تغيير ناچيزی كه افتد در آن سوهای آن مرز
به باد پرسشش ‌گيريم
هر آن كس را كه از ره می‌رسد تازه
و می پرسيم و می پرسيم
و هيچ رخدادی از خاطر دور نمی داريم
از آن چه رفته و آن چه روی داده
نمی بخشيم حتی ذره‌ای را
كه عفوی نيست دراين كار
عفوی نيست


درياها، هرچند آرامند و رامند
مپنداريد اما
كه آن رامی و آرامی
دل ما را دچار شبهه خواهد كرد
به گوش آيد صدای نعره‌ها آنجا
از اردوگا‌ه هایتان تا به اين جا
و ما خود نيز ، به تقريب ، شبيه شايعات آن جنايات
فرا جستيم از آن سوی مرز به اين سو
و از ما ، هر كه با كفشی از هم بگسسته می‌گردد ميان خلق
خود گويای آن ننگی است
كه اين ايام
به دامان برنشسته ميهن ما را
ولی ما باز می‌گرديم
از آن رو
كه حرف آخرين نا گفته مانده.

                                                 برتولد برشت – مهاجران

   +
        2:47 قبل از ظهر دوشنبه 1 خرداد1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



اتاق تاریک است

سیاه بختی ِ گیسوانم گم می شود میان این همه بی چراغی

می شنوم فریاد مادر را که ناتوانی ِ چشمهایم را تکرار می کند

تمام چراغ های خانه را هم  روشن کرده  تا من  خط ِ کتاب هایم را گم نکنم

و حسرت ِ روشنی ِ پنجره ی اتاق ِ دخترک ِ همسایه  دلگیرم نکند .

مادر نمی داند که چراغ  فایده ایی ندارد ،

من مداد رنگی هایم را هم دیگر خوب نمی شناسم

و گاه میان واژه های فروغ سر گردان می شوم

نمی داند دیگر خوب نقاشی نمی کنم ُ  نارنجی را با خاکستری ها اشتباه می گیرم ...

  

مادر ! نگاه کن

چشم های ِ من  دیگر  خوب  نمی بیند

مداد رنگی ها را گم می کنم

نقاش شدن  خیال ِ کودکانه ایی بیش نیست  ،  باور کن

خیالی دور از دست ها و چشم های ِ من

من نا توان شده ام مادر !

دست هایم مُرده

چشم هایم تاریک است

قناری ام خیال ِ باز گشت ندارد ...

پس اشک ها و ذکرها و دعاهایت  کاری نمی کنند چرا ...

مادر !  بگذار خانه بی چراغ بماند

بگذار سپیده ی کوچکت  نبیند این همه نرسیدن  را ،

این همه نامهربانی را و سیاه بختی اش را

اگر خاموش بماند این اتاق دلخوش می شوم  که  خیال ها  خانه را گم کرده اند

آن وقت همیشه منتظر می نشینم کنار پنجره ، بی چراغ .

دلخوشی ِ کوچکم را مگیر از من مادر

چراغ ها را خاموش کن

به خدای ِ ا نار ها و سیب ها و دلتنگی ها هم  بگو 

خیال هایم را اگر نمی دهد  پرپرشان  نکند ...

 

دلم برای باغچه می سوزد - اردیبهشت 1385

   +
        2:37 بعد از ظهر چهارشنبه 27 اردیبهشت1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin