تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

وقتی می خواهید یک میخی را در دیوار فرو کنید ، بسته به اندازه ی بلندی و کلفتی و جنس میخ و نوع دیوار ، ممکن است با یک ضربه ی چکش ، میخ وارد دیوار شود ، ممکن است با چند ضربه ... گاهی ممکن است ، بسته به نوع دیوار و ضربات هر چند محکم شما ، میخ نه تنها وارد نشود ، بلکه کج شود و بدون استفاده بر روی زمین بیافتد ... در چنین شرایطی باید از پیچ استفاده کنید ... اول با دریل به جان دیوار می افتید ... بعد یک رول پلاک و یا یک تکه چوب مناسب در سوراخ ایجاد شده در دیوار می گذارید ... سپس ، یک رول پلاک هم اندازه با پیچ مورد نظر در سوراخ گذاشته و چند ضربه آرام به آن می زنید تا رول پلاک در سوراخ محکم شود ... سپس پیچ را در رول پلاک می گذارید ، چند دور می چرخانید و سپس با چکش به ترکیب پیچ - رول پلاک ضرباتی محکم تر می زنید ... و سپس ، پیچ را با پیچ گوشتی در دیوار می چرخانید تا در دیوار فرو رود و محکم شود ... هر چه دیوار محکم تر و پیچ بزرگ تر ، دریل قوی تر و زمان بیشتر ... هر دیواری از خودش مقاومت نشان می دهد ، ولی هیچ دیواری نیست که نرود پیچ مناسب با مته و دریل و رول پلاک متناسب ، در آن سنگ ... از دریل زدن نترسید ... از پیچاندن پیچ خسته نشوید ... زمان بگذارید و صبر کنید!

   +
        2:14 بعد از ظهر جمعه 13 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

   +
        2:0 قبل از ظهر پنجشنبه 12 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

به دنبال پست پیشین چند خطی لازم شد ...

اینجا یک وبلاگی است که نویسنده اش ناسلامتی مرد است و ناخودآگاه ، مطالبی هم که نوشته می شود از دید یک مرد نوشته می شود ... هر چند ممکن است بشود دید یک زن را هم وارد قضیه کرد ، ولی وقتی هیچ عمدی در کار نباشد ، ناگزیر فقط از دید یک مرد نوشته می شود.

 

داستان های این چنین ، مرد و زن ندارد ... پدیده ای است که برای هز فردی اتفاق می افتد ... ممکن است به خانمی متلکی گفته شود ... ممکن است تنه ای زده شود ... ممکن است شماره ای داده شود و یا بوقی ... ممکن است حتی خانمی سوار ماشینی شود ، به اشتباه ... و یا سر میز شامی بنشیند با مردی یرون ... و یا تمامی اتفاقات مشابه با آن چه در پست پیشین گفته شد ... درچنین شرایطی به دنبال مقصر نمی گردیم ... ولی چرا این گونبرداشت می شود؟

 

پیش از این هم گفته ام ... هنگام بحث در ارتباط با موضوعی به خصوص ، نگاه های متفاوتی وجود دارد ... نگاه خود شما به قضیه ، نگاه دیگران به قضیه ، نگاه عرفی جامعه ، نگاه اخلاقیات و دینی ، نگاه قانون ، نگاه عقلانی و منطقی فارغ از هر گونه احساس و امثالهم ... شاید یکی نتواند ، ولی ، شاید یکی بتواند در آن واحد ، بسته به شرایط ، از تمامی این نگاه ها استفاده کند ... ممکن است یکی بتواند نگاه های مختلف را برای شما بازگو کند ، ولی الزامن نگاه خودش نباشد ... به عبارتی ، فردی ممکن است نگاه دیگران را دریابد ... بیان نقطه نظرات دیگران و یا نگاه دیگران به قضیه ای خاص ، اشتباه است؟ ... آیا باید در ابتدای هر جمله عنوان کرد ، این از نگاه فلان و این یکی از نگاه فلان است؟ ... در یک بحث ، ممکن است جای طرح چنین جملاتی نباشد ... شاید فردی اصل را بر این می گذارد که دیگران می دانند نگاه او چنین نیست و او فقط نگاه دیگران را می گوید ... شاید اشتباهی مرتکب می شود و آن قدر از نظر دیگران می گوید که نظر غالب جمع می شود و همگان می پندارند که نظر خودش است

 

گاهی ، به دلیل شرایط مردسالارانه ی کشور ، فرهنگ مردسالارانه ی رایج ، آموزش های مردسالارانه ی مرسوم و صدها اما و شاید دیگر ، ممکن است ، هر مردی ، ناخواسته ، بسیاری از حقوق طبیعی زنان را به عنوان یک انسان نبیند ... فرصتی لازم است تا یک مرد بتواند در شرایط مختلفی قرار گیرد و فهم درستی از خواسته های زنان داشته باشد ... فرصتی لازم است تا مردان بتوانند آموزه های جدید را با شرایط فرهنگی و محیطی شان تطبیق دهند ... نقل مردان بی تعهد ، مردان بی مسئولیت و مردان بی توجه نیست ... باید این آموزه ها را در مردانی نهادینه کرد که نسبت به زنان پیرامون شان ( مادر ، همسر ، خواهر ، دختر ، نامزد ، نسب و سبب ، دوست و ... ) تعهد دارند ، احساس مسئولیت می کنند و نسبت به ایشان توجه می کنند ... در غیر این صورت ، هر حرفی ، روشنفکر نمایی است که قلم فرسایی در باب آن کار چندان پیچیده ای نیست ... نوعی فریب کاری است.

 

در خصوص پست پیشین ، در ابتدا باید دید ، روی سخن گوینده به کدام است ... زن خودی یا مرد ناخودی ... اگر روی سخن به سمت مرد ناخودی باشد ، مشکلی نیست ... شما چرا به خود می گیرید؟ ... اگر روی سخن به گوشه و کنایه و اشاره ، زن خودی است ، دو حالت وجود دارد ... یا مقصر بوده اید یا نبوده اید ... اگر مقصر شما نبوده اید ، چه اشکالی دارد ، بگذارید تا صبح حرف بزند ... ولی اگر اندکی فکر می کنید حق با اوست ، چرا این چنین به شدت موضع می گیرید؟ ... چاره اش یک کلمه است ... "فهمیدم" یا "باشه" ... در بسیاری از موارد با یک صحبت کوچک ، مشکل حل خواهد شد ... عادت برخی از مردان است که در چنین مواردی ، زیاد حرف می زنند ... به چه علت ، نمی دانم (ولی شما باور نکنید!) ... بگذارید حرفش را بزند ... خیلی وقت است که متوجه شده ام ، در جمعی از شنوندگان ، همه می فهمند و متوجه هستند ، بجز همانی که دارد سخنرانی می کند! ... زیاد به دل نگیرید ... مردان خیلی ساده تر از این حرف ها هستند ... با یک داد خالی می شوند و با یک لبخند و نوازش ، نرم!

 

مشکل اصلی جای دیگر است ... زمانی است که مردی در این شرایط قرار می گیرد ... ماجرای مرد خودی و زن ناخودی ... در این شرایط ، مبارزه معمولن به جنگی انتقام جویانه تبدیل می شود ... روزها طول می کشد تا آتش این جنگ خاموش شود ... مرد باید مرتب بر طبل بی گناهی بکوبد ... ده ها امتیاز بدهد و منت کشی کند ... در چنین شرایطی ، نه لبخند کارساز است و نه نوازش و فروکش کردن خشم ... آیا انتقام سال های سال ظلم و ستم و جور نهادینه شده در ذهن خود از ظلم مردسالارانه تاریخی را در همین یک وجب می جویید؟ ... آیا باید درس عبرتی برای تمامی مردان تاریخ ساخت؟ ... آیا این همه ، ارزش دارد؟ ... مردی که نفهمد ، هر آن چه تلاش کنید هم نمی فهمد و اگر بفهمد ، خیلی زودتر از آن چه تصور کنید ، او فهمیده است ... فقط باید باور داشته باشید ... باور داشته باشید که او هم می فهمد و آن گونه که می پندارید ، کند ذهن نیست! ... همواره ، راهی برای بازگشت باز بگذارید ...

هنوز ناگفته های بسیاری در راه است ... با این چند سطر هم تمام نشد!

 

   +
        2:59 قبل از ظهر سه شنبه 10 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دنیای عجیب و غریبی است ...

فرض بگیرید ، کنار خیابانی ایستاده اید و یک موتور به شما می زند و شما باید پاسخگو باشید که چرا موتور به شما زده است؟ ... چرا شما آنجا ایستاده اید! ... اصلن شما چکاره اید؟

فرض بگیرید ، جیب شما را می زنند و باید پاسخگو باشید که چرا پول تان را در جیب تان گذاشته بودید؟ ... چرا کیف پول نداشتید که در جیب بغل تان بگذارید؟ ... اصلن شما با دزد همکار بودید؟ ... و شاید هم خود دزد!

فرض بگیرید ، در مجلسی مهمانی نشسته اید و بی هوا (واقعن بی هوا و بدون هیچ گونه غرض و مرضی) ، خانمی برای شما چای یا شربتی بیاورد و یا میوه ای پوست بکند و یا دست تان را برای رقصی بگیرد و شما باید پاسخگو باشید که چرا برای تو چای آورد و یا برای چه دستت را گرفت و برد وسط مجلس و چرا برای تو میوه پوست کند؟

فرض بگیرید ، دخترخانمی از کنار شما رد شد و یا از دوستان قدیمی شما بود و بالاخره پس از 4 سال دل به دریا زد! ... و حلا شما باید جواب پس بدهید که چرا این خانم به شما گفته است ، قاشقتم!

 

گاهی اوقات هم اتفاقات جالبی رخ می دهد ...

یک بار ، یک جوک اس ام اسی را به اشتباه فرستادم برای یکی از خانم های آشنا ... هیچ گونه رفتار عجیب و غریبی هم پیش از آن بین ما نبود ... به ناگهان جوابی از سوی ایشان دریافت کردم که چهار شاخ ماندم ... تازه می خواستم برای ایشان اس ام اس عذرخواهی بفرستم!

 

از این داستان ها و مشابهات آن زیاد رخ می دهد ... مهم آن است ، اگرچنین اتفاقی برای هر یک از ما پیش بیاید  ، تا چه میزان بخشنده ایم ... قصد تنبیه داریم و آدم سازی ، یا دنبال بهانه ای هستیم و زندگی سوزی؟!

   +
        1:57 قبل از ظهر دوشنبه 9 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

قسمت چیز عجیبی است ... همان سرنوشت ... آنهایی که به این موضوع اعتقادی ندارند ، به نظر من شاید درک درستی از موضوع ندارند ... شما برای کاری تلاش می کنید ... تمام کارهای مربوطه را انجام می دهید ... همه ی راه ها را مطالعه کرده اید ... تمامی هزینه ها را برآورد کرده اید ... با تمام اعتماد به نفس و تلاشی که می کنید ، در بین راه اتفاقی واقع می شود که عاملش شما نیستید ... در اینجاست که قسمت وارد میدان می شود ... حوصله ی توضیح بیشتر ندارم ... باقیش باشد برای بعد ...

فقط یادتان باشد ، زمانی که با سرنوشت می جنگید و برخلاف آن پیش می روید ، بیهوده خود را خسته نکنید ... وقتی قسمت نباشد ، وقتی سرنوشت جور دیگری رقم خورده باشد ، هر چیزی پیش می آید که نشود یا بشود ...

اطرافیانم من را می شناسند ... مسخره تر از آنچه که برای من پیش آمده است تاکنون ندیده ام ... همه چیز دست به دست هم داده اند و نمی دانم چرا ...دیگر کاری از دستم ساخته نیست ... توضیحی هم نمی دهم ، چون گویا سرنوشت در مسیر دیگری می رود.

Run Lola Run نمونه ی بسیار خوبی از این دست است.

 

   +
        1:31 بعد از ظهر چهارشنبه 4 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اگر حوصله داشتيد بخوانيد ، وگرنه ، بگذاريد براي بعد!

 

سوم راهنمایی بودم ... یکی از دوستان ، ما را به خانه اش دعوت کرد ... با برادرم ، عنایت ، به منزل ایشان رفتیم و کمی بازی و پینگ پونگ و صحبت ... سه دوست دیگرم نیز در آنجا حضور داشتند ... نیما ، حسین و فرجام ... قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر برویم تالار فخرالدین اسعد گرگانی برای تماشای فیلم ... نزدیک به زمان رفتن که شد ، دوست صاحب خانه ی ما گفت ، از سینما رفتن پشیمان شدیم و باشد برای یک روز دیگر ... مهمانی دیگر تمام شد و من و عنایت آمدیم بیرون ... از آنجایی که ، ما اجازه ی سینما را گرفته بودیم و پول رفتنش را هم ، پس دو نفری رفتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم داخل سالن تالار و منتظر شروع فیلم شدیم ... نزدیک شروع فیلم شد که یک دفعه دیدیم دوستان ما با عجله دارند می دوند و به سمت تالار می آیند ... حتی بلیط هم نخریدند ، گویا ، بلیط شان را از قبل خریده بودند ... وقتی وارد سالن تالار شدند ، قیافه شان دیدنی بود ... قال گذاشتن دوستان و پیچاندن ، در گرگان و به ویژه در بچه های گرگان پارس امری رایج بود ... این دوست صاحب خانه ، بعدها و در زمان دانشگاه ، مدتی با برادر من ، هم خانه شد ... امید!

 

شهود چیز عجیبی است ... نمی دانم آیا به حس ششم هم ربطی دارد یا نه ... امیدوارم یکی از این دوستان دانشمندم همین الان پاسخش را بنویسد و به نحوی ، در همین جا هم اعلام کند که انسان بسیار دانشمندی است ... به هر حال ، اگر درک شهودی نیرومندی دارید ، به یقین متوجه شده اید ، پذیرش تمامی آن چه که می فهمید چقدر سخت است ، به ویژه ، زمانی که دیگران خیلی طبیعی رفتار می کنند و حتی مثلن همه چیز را با شما در میان می گذارند ... گاهی ، تحمل فهمیدن بسیار سخت تر از نفهمیدن است!

 

خیلی سال پیش بود ... حدود 15 سال پیش ... در تهران بودم و پس از حدود 10 سال ، به یاد دوستی قدیمی افتادم که شنیده بودم در تهران است ... خیلی اتفاقی ، به دیدنش رفتم ... داییش برجی می ساخت در حوالی پارک ساعی و خودش هم مسوول فروش واحدهای آن برج بود ... از چیزهای زیادی صحبت کردیم که بجز یکی ، بقیه اش بماند برای بعد ... از مرد جهودی در همان حوالی گفت به نام اسکندر که قراضه جمع کن بود ... اسکندر ، در کنار این شغل قراضه جمع کنی ، یک استعداد ویژه نیز داشت ... قیافه شناسی!

 

مدت ها پیش ، حدود 10 سال پیش ، با یکی از همین دوستان ، زمانی را در تهران گذراندیم ... این دوست ما از دوست پیری می گفت که ماجرای آشنایی وی با آن دوست پیرش خود داستانی طولانی دارد ... یک شب در خیابان بلوار قدم می زدیم و به واسطه ی نزدیکی به کوی دانشگاه و خاطرات این دوست ما با آن دوست پیرش ، یادی از او کرد ... این پیرمرد ، در دوران جوانیش در مطبوعات و سینما بُر و بیایی داشت و با همه ی آن چه که از کافه نادری و لاله زار و بهارستان شنیده ایم ، زندگی کرده بود ... رسیدیم به پارک لاله و آن قسمت خوراکی فروشیش ... یک دفعه دیدیم ، آن دوست پیرش با یکی از همان کراوات های شیکش در کنار جوانی نشسته است و مشغول صحبت هستند ... یکی از همین دوستان ، همیشه می گفت و الان هم می گوید ، آخر عاقبت من شبیه این پیرمرد خواهد شد ... آقای کاظمی!

 

دوستی دارم ، وبلاگ نویس ... حدود دو سال پیش برای من صحبت می کرد که دختر خانمی از طریق وبلاگش با او آشنا شده بود و به راهنمایی او وبلاگی راه انداخت ... پس از دو سال که میانه ایشان به هم خورده بود ، به وی گفته بود تمام این دو سال فقط برای تو می نوشته ام و تو هیچ نفهمیدی که تمام پست هایم برای تو بود ... از من خواست پست های وبلاگ آن دختر خانم را بررسی کنم و نظرم را بگویم ... بنده خدا راست می گفت ... طی یک سال ، 45% از پست های ارسالی آن خانم را می شد با چسب دوقلو به این دوست عزیزمان بچسبانیم و فقط 55% از پست های ارسالی مربوط به دیگران بود ... مشکل آنجا بود که 10% از آن 45% ، با یک نگاه مثبت و خوش بینانه و با آگاهی از تمامی معانی و استعارات و تشبیهات و از این جور چیزها ، با دیدی از امید و دوست داشتن به دوست ما می چسبید و 35% آن تمامن پست هایی از شک و تردید و بدبینی که "آیا این دوست عزیز ما را دوست دارد یا نه؟" و یا "باید او را ترک کند!" و پستی هایی از این دست ... به دوستم گفتم ، خیلی ال.اغ بودی که تا الان نفهمیده بودی تمام پست هایش برای تو بوده است!

 

در بحث های متعددی که با دوستان داشته ام به نکته ی بسیار جالبی برخورده ام ... چندین بار گفته ام و باز هم می گویم ، جمله ی "هر چیزی ممکن است باشد" ، نه تنها کمکی به حل یک مسئله نمی کند ، بلکه بحث را عقیم و صورت مسئله را حذف می کند ... به نظر می رسد ، گوینده ی چنین جمله ای ، یا در راستای فرار از بحث پیش می رود ، یا قصد دارد چیزی را مخفی کند ... به خاطر خودتان هم شده است ، باور داشته باشید ، دیگران به سادگی می فهمند ، چیزی را مخفی می کنید!

 

دوستی ها این گونه شناخته می شوند و دوستان نیز ... نیازی نیست حرفی بزنید ... زمانی که هیچ نمی گویید ، خود هزار معنا دارد و از این میان ، معنای درست را به خوبی می گیریم ... هر کسی ، در قاموس خود ، تعریفی از هر چیزی دارد ... برخی از تعاریف اشتباه هستند و برخی درست ... برخی را می پذیرید و برخی را نه ... اگر کسی ، از چیزی ، تعریفی ارائه داده باشد ، حتی اگر بزرگ ترین اندیشمند روزگار نیز باشد ، تعریفش فقط می تواند همسو با تعریف شما باشد و نه ، تنها تعریف درست ... و در تعریف ما ، هیچ تعارفی ، یعنی نه!

 

در همان 15 سال پیش که گفتم خدمت تان و در همان اثنای صحبت ، خود اسکندر نیز در خیابان پیدایش شد ... این دوست ما ، اسکندر را صدا کرد تا به دفتر بیاید ... شرح این ماجرا را به برخی از شما دوستان در همان زمان و سال های بعد گفته ام ... اسکندر آمد و در حالی که رویش به دوست ما بود ، با من دست داد و در همان حالت ، با رویی برگشته به سمت دوست ما ، به کنار او رفت و بر روی صندلی کنار او نشست ... من هم به تعارفات آنها گوش می کردم که یک دفعه دیدم اسکندر دارد چیزهایی می گوید که نظرم آشنا می آید ... اسکندر با گرفتن انگشتانش در برابر چشمانش ، اندازه های صورت من را از آن سوی اتاق سانت می زد و هر چه از گذشته ی ما می دانست و از شخصیت ما ، یک دفعه ریخت روی دایره ... خنده ام گرفته بود ، که این بابا ، از کجا این چیزها را می داند ... یک دفعه زد به هدف و گفت با توجه به قیافه ات و چند تا چیز دیگر که خاطرم نیست ، اسمت هدایت است! ... کم مانده بود ، شاخ در بیاورم ... یک چیز خیلی مهمی را در چهره ام دید و نگفت ... هر چه گفتیم بگو ، نگفت ... فقط گفت ، خیلی فکر می کنی ، بهتر است هیچ وقت فکر نکنی ، خسته نمی شوی این قدر به همه چیز فکر می کنی ... و به دوستم هم گفت ، با این رفیقت زیاد حرف نزن ، هر جمله ای که تو بگویی ، او یک داستان برایش می سازد ، مغز این دوستت فقط دنبال موضوع می گردد تا به آن بچسبد و درباره ی آن فکر کند و متأسفانه آن قدر به داخل موضوع و از یک لایه به لایه دیگر می رود که یک دفعه می بینی گیر افتاده ای و دیگر نمی توانی از آن فرار کنی! ... مواظب خودت باش! ... خرچنگ!

 

خوشم می آید ... زمانی که صحبت از فهمیدن و نفمیدن می شود ، تمامی ما و شما عزیزان دوست داشتنی ، باورمان شده است که در دسته ی فهمیده ها هستیم و بقیه ی این تمامی ، یعنی تمامی شماها و ماها ، در دسته ی نفهم ها! ... مبارک است!

 

با یکی از همان دوستان که چند سال پیش رفته بودیم پارک لاله ، پچ پچی کردیم و قرار شد من بروم خدمت این آقای کاظمی و مثلن او را بپیچانم ... یکی از همین دوستان هم ، چند دقیقه بعد سر و کله اش مثلن پیدا شود و اتفاقی بخوریم به هم ... رفتم چهار تا چای گرفتم و با سینی رفتم پیش او و گفتم اجازه هست بشینم ... کمی ما را نگاه کرد و گفت بفرما ... همان اول به او گفتم ، متولد 1312 هستید؟ ... تا رفتم با دو تا جمله بعدی بروم تو صورتش ، یک دفعه زد تو مغز ما و همه چیز را به هم ریخت ... بدون هیچ گونه آشنایی با من و هیچ پرسشی ، آن قدر خونسرد تمام ویژگی های من را منطبق بر طالع بینی ام گفت که مانده بودم معطل ... یکی از همین دوستان ، از این تعجب من ، فقط می خندید ... پارسال ، در کافه گودو ، همین آقای کاظمی را با جلیقه و کراوات دیدم ... حدود 90 سالی باید داشته باشد ... رفتم کنارش و گفتم ، آقای کاظمی ، امینیان هستم ، از این که می بینم شما هنوز زنده و سالم هستید ، خوش حالم! ... تجربه و حکمت ، زمانی که در کنار یکدیگر جمع می شوند ، چه می کنند!

 

حسودی نکنید ... با توجه به شباهت چهره ی شما به من ، شما هم خیلی فکر می کنید! ... به هر حال ، ما با هم دوست هستیم و هر کسی ، دوستانش را از روی شباهت هایی که با خودش دارند ، انتخاب می کند ... و البته ، ایرانی ها را از هر طرف بگیرید شبیه هم هستند! ... یک سر و دو چشم و دو گوش ، همراه با دو دست و دو پا و یک کله پزی و پوست سرخ و سفید و سبزه و کمی تا اندکی هم زرد و سیاه و رژیم لاغری و عینک بدبینی و توهم روشنفکری ، وجه تشابه بزرگی بین همه ی ایرانیان است! ... شما خودت را خيلي ناراحت نکن! ... اسکندر یک غلطی کرد ، شما هم زیاد فکر می کنید! ... رویایی ها یا خواب رفته ها یا همان خاله خو رفته ها ... The Dreamers اثر برناردو برتولوچی!

 

باید تجدید نظر کرد ... باید در همه چیز تجدید نظر کرد ... حتی در مورد شما دوست عزیز!

 

   +
        11:51 بعد از ظهر پنجشنبه 15 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند روز پیش ، در سیستم وبگذر یکی از دوستان چرخی می زدم که به نکته ی جالبی برخوردم ... بلافاصله سیستم وبگذر خودم و چند نفر دیگر را باز کردم ... نمودارهای آمار بازدید روزانه ی هر یک از این وبلاگ ها ، نتایج زیبایی را نشان می دهند ... مهم ترین آنها شیب نمودار است.

آمار بازدید کنندگان وبلاگ ها ، به تدریج و با بیدار شدن ایرانی های وطنی ، از 5 – 4 بامداد که در کمترین مقدار خود هستند ، افزایش می یابد ... سپس ، در ساعت 7 بامداد ، یک جهش ناگهانی نشان می دهد ، حدود 2 برابر ساعت 6 بامداد ، که نشان دهنده ی بیدار شدن اکثریت هم وطنان است که از منزل و پیش از رفتن به سرکار و یا از داخل ادارات و شرکت ها او سازمان های محل کارشان به اینترنت وصل شده اند ... از ساعت 7 بامداد تا 11 صبح ، آمار بازدیدکنندگان با شیبی یکنواخت و اندک ، افزایش نشان می دهد ، یعنی ، بازدیدکنندگانی اضافی به وبلاگ شما افزوده نمی شود و بیشترین آمار هم در حدود ساعت 12 – 11 صبح است ... با شروع ساعت ناهار یک افت اندکی را در بین 13 – 12 ظهر داریم که تفاوت معنی داری نشان نمی دهد و سپس در بین ساعت های 15 – 13 ، اندک آمار بازدیدکنندگان افزایش می یابد ، که باز هم تفاوت معنی داری با دامنه ی زمانی 13 – 12 ظهر ندارد ... با بسته شدن تدریجی ، ادارات ، سازمان ها ، دانشگاه ها ، مدارس ، کارگاه ها و کارخانه ها و شرکت ها ، به تدریج ، آمار بازدیدکنندگان هم کاهش می یابد ، تا زمانی که همه ی کارمندان و کارگران و دانشجویان به منازل شان می رسند و دست و رویی می شویند و شامی می خورند و جومونگ شان را می بینند ، یعنی حدود 21 – 19 شب ... از حدود ساعت 21 شب ، آمار بازدیدکنندگان افزایش نشان می دهد و در بین ساعات 24 – 23 به ماکزیمم بازدید شبانگاهی نزدیک می شویم ... از ساعت 24 به بعد ، به طور شدیدی ، آمار بازدیدکنندگان کاهش می یابد ، تقربین در هر ساعت 25% از میزان بازدیدکنندگان کم می شود و در ساعات 5 – 4 بامداد به حداقل خود می رسد ، یعنی ، اکثر خوانندگان وطنی خوابند تا فردا صبح بیدار شوند و به سر کارشان بروند ... حال:

-    بهترین ساعات آپ کردن و کمترین زمان حضور در بلاگ رول ها (البته ، بسته به بلاگ رول دارد) ، حدود 7 بامداد تا 14 عصر و 20 تا 24 شب است.

-    بدترین ساعات آپ کردن و بیشترین زمان بلاگ رول ها (بسته به بلاگ رول) ، حدود 1 بامداد تا 6 بامداد است.

-    بیشترین آمار بازدیدکنندگان وبلاگ ها کارکنان و کارمندان دولت و شرکت ها و نیز دانشجویان هستند ... به عبارتی ، آن وقت مفیدی که باید صرف کار کردن برای مردم شود و زمان حضور در سر کلاس های درس و درس خواندن است ، صرف وبگردی می شود ... به نظر می رسد ، اگر دولت خسارت حاصل از این همه وبگردی کارمندانش را به عهده بگیرد و دسترسی به اینترنت بسیار پرسرعت آنها را در در منازل شان بپذیرد ، بسیاری از امور با سرعت بیشتری انجام می شود و مردم از این همه سردرگمی نجات پیدا می کنند ... گویا ، دولت به عده ای حقوق می پردازد و به عده ای حق استفاده از تحصیل رایگان ، تا از امکانات اینترنتی رایگان استفاده کنند!

-    اگر الگوی نمودار بازدیدکنندگان روزانه ی شما ، تا اندازه ای و با اندکی جرح و تعدیل ، بر طبق مدل ارائه شده در فوق بود ، بیشترین بازدیدکنندگان شما ، هموطنان داخلی هستند و یا ایرانیان ساکن در کشورهای همسایه و کشورهایی با نصف النهار مشترک ... اگر ، الگوی بازدیدکنندگان شما ، بیش از 2 ساعت تاخیر فاز داشت ، بازدیدکنندگان شما ، به تدریج ، وارد ایرانیان مقیم اروپا می شوند ... و اگر بیش از 12 – 8 ساعت تاخیر فاز داشتید (تقریبن معکوس) ، بازدیدکنندگان شما از اروپا خارج شده اند و وارد ایرانیان مقیم قاره ی آمریکا و بعض استرالیا و ژاپن و چین شده اند!

   +
        0:41 قبل از ظهر چهارشنبه 17 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مدت ها می اندیشیدم ، چرا عده ای علیرغم نداشتن سواد درست حسابی ، در بازار کار انیچنین موفق بوده اند؟ ... وقتی این همه جوان بی کار فارغ التحصیل از مدارس و آموزشگاه ها و دانشگاه های مختلف  می بینیم ، موضوع ، فقط به عدم وجود اشتغال برنمی گردد ... بخشی از آن ، بر گردن نظام آموزشی است ، که بی توجه به نیازهای بازار کار جامعه تدوین شده است.

به کلاس ها و تفریحات فوق برنامه ی فرزندان تان توجه کنید ... زبان انگلیسی ، فرانسه ، آلمانی ... آواز و مسیقی و پیانو و گیتار و ویولون و تار و سه تار و سنتور و دف ... بازیگری تیاتر و سینما و تلویزیون ... فوتبال ، بسکتبال ، ژیمناستیک ، والیبال ، کشتی ، کاراته ، شنا و شیرجه ، تکواندو ، بدن سازی ، بوکس ، شطرنج ، دو و میدانی ، اسکی ، قایق رانی ، اسب دوانی ... کامپیوتر ، برنامه نویسی ، گرافیک رایانه و تایپ ... نقاشی ، خوش نویسی ، عکاسی و فیلم برداری ، صنایع دستی ، معرق کاری و منبت کاری ، سفالگری ، نجاری و کابینت سازی ، بنایی و سرامیک کاری و نقاشی ساختمان ، دکوراسیون داخلی ، قالی بافی ، خیاطی ، آرایشگری ، بافتنی و منجوق دوزی و ملیله دوزی و صدها دوخت و دوز و بافت دیگر ... رانندگی موتورسیکلت و خوردو ، تعمیر و تزیین دوچرخه و موتورسیکلت و خودرو ، پنچرگیری لاستیک ، تعمیر لوازم منزل ، کلید پریز و سیم کشی برق و تعویض لامپ و لوله کشی و باز و بسته کردن شیرآلات داخل منازل ، بستن کیت های الکترونیکی ، خواندن نقشه های جغرافیایی و نقشه های ساختمانی و مهندسی ، تراشکاری و جوشکاری ، قاب سازی ، طراحی صنعتی و نقشه کشی ساختمانی و صنعتی ... نگهداری و نظافت اماکن مسکونی ، بهداشت و کمک های اولیه ، آشپزی و شیرینی پزی و ترشی و مربا اندازی و نانوایی ، خانه داری ، آداب معاشرت و غذاخوردن و نشستن و برخاستن ، آداب لباس پوشیدن و آرایش کردن سر و صورت ، آداب صحبت کردن و گفتمان و درست نویسی و درست گویی ... حقوق و قوانین اجتماعی و قضایی ، اصول حسابداری ، اصول اولیه مدیریت ، آمار ، دانش سیاسی ، قوانین بانکی و بیمه ای و تجاری ... جهان گردی و طبیعت گردی ، کمپینگ ، نگهداری از گل و گیاه و حیوانات ، شناخت گل و گیاه و سنگ و جانوران محترم ، کلکسیون و جمع آوری اشیاء با ارزش و تمبر ، بازی های سنتی و کامپیوتری و پلی استیشن ، و مهم تر از همه ، فیلم دیدن و موسیقی شنیدن و کتاب و مجله خواندن و وبگردی و ولگردی ...

ممکن است بگویید ، برخی از این مسائل در برنامه های درسی ما پیش بینی شده است ولی به خوبی اجرا نمی شود ... وقتی چیزی درست اجرا نمی شود ، علیرغم احساس نیاز ، پس مشکلی وجود دارد ... نظام آموزشی فعلی ، نظامی است مبتنی بر نمره محوری و شاگرد اول پروری و کنکور سازی و رتبه بازی ... تا زمانی که بچه ی خوب بابا و مامان ، کسی است که در ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی نمره ی بیست می گیرد ، کسی است که شاگرد اول کلاس بر همین مبنا می شود و کسی است که در کنکور سراسری دانشگاها بر همین مبنا گزینش می شود ، نتیجه ای نخواهیم داشت ، جز ، بی کاری مفرط ، کلاس های فوق برنامه ی فراوان ، سیل پول به کلاس های کنکور و تدریس خصوصی ، خیل انسان های بی هویت و بی انگیزه و سرگردان و سرخورده و بی مسئولیت و منفعل ، انبوه مهاجران بی تخصص و متخصص ، انواع تغییر رشته ها و تمایلات به ادامه تحصیل تا شاید فرجی شود و کاری یافت ، و البته ، خیل عظیم انسان های بی بُته و کار نابلد و لوس و ننر بابا و مامان و بی مسئولیت و کلاهبردار ... انسان هایی که می خواهند یک شبه ، ره صد ساله بپیمایند ... انسان هایی که بیش از 25 سال از عمرشان را به هیچ گذرانده اند و الان از همه جا عقب هستند و می خواهند تمامی این عقب ماندگی را جبران کنند ...

نظام آموزشی مبتنی بر علوم پایه و گزینش افراد اصلح بر مبنای آن ، نظامی آموزشی است که بخش کم هزینه تر را خود برداشته است و بخش پُر هزینه را بر دوش خانواده ها گذاشته است ... نظامی آموزشی است که درس خوانده هایش مشتی انسان های پَ پَ و بی عرضه شمرده می شوند و انسان های موفقش در رد شدگان از این نظام یافت می شوند ... نظامی آموزشی است مملو از انواع عقده های سرکوب شده و کارهای انجام نشده و آرزوهای بر دل مانده و حقارت های متنوع و انسان های سرگشته و آشفته ... اگر این نظام آموزشی درست بود ، ثروتمندانش در بخش تحصیل کردگان عالیه اش بود و نه در کم سوادانش ، بی کارانش در متخصصانش بود و نه در مدرک دارانش ، و البته ، انسان های موفقش در دانشگاه ها یافت می شدند و نه دانشگاهیانش در بازار ... این نظام آموزشی اگر درست بود ، نظام ارزش گذاری انسان هایش ، انسان های موفق را از همان دوران آموزش توسطه ، بدون ارزش گذاری دانش ریاضی و فیزیک و شیمی جدا می کرد ... این که بازار کار ، خود ، این کار را انجام می دهد ، به واسطه ی آن چیزی است که خود آموخته اید و اندوخته اید ، نه آن که ، نظام آموزشی به شما آموخته باشد (هر چند به نوعی معکوس ، به شما آموخته است که ما به شما چیزی نمی آموزیم ، بهتر است خودتان به فکر خودتان باشید).

تا زمانی که نظام ارزش گذاری فرزندان ما در نظام آموزشی تغییر نکند ... تا زمانی که دروس لازم برای آماده شدن جهت ورود به زندگی آموزش داده نشود ... تا زمانی که در همان زمان آموزش ابتدایی تا پایان متوسطه ، آموزش های لازم جهت ورود به بازار کار و نیز اجتماع آموخته نشود ... تا زمانی که اولویت فکری ما ، بر مبنای موفق دانستن فرزندان مان در دروس ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست شناسی استوار باشد ... تا زمانی که در بر روی همین پاشنه بچرخد ، ما نیز همین جایی ایستاده ایم که الان ایستاده ایم.

   +
        2:44 بعد از ظهر دوشنبه 15 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

سال های میانه ی دهه ی شصت بود که با چهره ی او آشنا شدم ... فکر می کنم سال های 65 – 64 بود که برای اولین بار او را دیدم ... دو سه سالی از بازگشایی دانشگاه ها گذشته بود ... آن وقت ها خیلی جوان بود و البته مثل الان ، آرام و مؤدب و خوش تیپ ... از آن زمان ، حدود 24 – 23 سال گذشته است ... چند شب پیش ، خیلی اتفاقی ، در لابلای برنامه های رنگارنگ تلویزیون او را دیدم ... تازه فهمیدم ، زمان کنکور است ... خیلی پیر شده بود ... یاد روزگار قدیم افتادم ، زمان کنکور و التهابات مربوطه ... بی اختیار ، گذر بیست و چند ساله ای را احساس کردم ... هنوز در سازمان سنجش است و توصیه کننده ی موارد ایمنی در کنکور ... چهار رییس جمهور و هفت هشت وزیر علوم و تحقیقات و فن آوری عوض شده اند و به همین تعداد هم رییس سازمان سنجش ، ولی ، وی هنوز در همان مسئولیتی است که نزدیک به ربع قرن در آن حضور دارد ... از عجایب است ... باید با او مصاحبه ای خودمونی در برنامه ی صندلی داغ انجام شود ، و شاید هم در برنامه ای با حضور فرزاد حسنی یا عادل فردوسی پور ... چگونه در این همه تغییر و تحول ، او تواسته است مسئولیت خود را حفظ کند؟ ... این مافیای سنجش کجاست که هنوز نتوانسته است او را حذف کند؟ ... در بین چهره های ماندگار ایران ، جای او واقعن خالی است ... دکتر حسین توکلی ، امپراتور سنجش.

 

 

 

پی نوشت 1: بچه های عاقل ، کمی بیشتر از بقیه فکر می کنند!

پی نوشت 2: گفته ها و شنیده ها حاکی از آن است ، در سال 1390 ، آزمون سراسری دانشگاه ها برچیده خواهد شد ، یعنی تقریبن همزمان با بازنشستگی دکتر حسین توکلی ... مشخص نیست ، سازمان سنجش قائم به ایشان بوده است یا ایشان قائم به سازمان سنجش؟ ... نمی دانم ، چون او بازنشسته می شود ، دیگر نیازی به سازمان سنجش نیست یا چون نیازی به سازمان سنجش نیست ، پس بهتر است او بازنشسته شود؟

پی نوشت 3: بچه های خیلی عاقل ، حتی بیش از بچه های عاقل فکر می کنند!

پی نوشت 4: خیلی فکر نکنید!

 

 

   +
        1:5 قبل از ظهر یکشنبه 7 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اگر از خواندن این متن خسته می شوید ، می توانید به انتهای متن مراجعه و از خواندن بخش های زیر صرف نظر کنید.

.

.

.

اهمیت روزافزون نقش ایالات متحده ی آمریکا در تحولات سیاسی و اقتصادی جهان در قرن بیستم و به ویژه در دوران پس از جنگ جهانی دوم ، وسوسه ای شد در مراجعه به تاریخ این کشور و مروری بر روسای جمهور آن در این دوران طلایی ... از ابتدای قرن حاضر (1300 ه.ش) ، مصادف با تقریبن به قدرت رسیدن و تاجگذاری رضاخان در ایران (1305- 1304 ه.ش) ، تاکنون ، کلن 10 نفر از حزب جمهوری خواه و شش نفر از حزب دموکرات به ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا انتخاب شده اند:

1-      وارن گامالیل هاردینگ ... از 4 مارس 1921 (4 اسفند 1299 ه.ش) تا 2 می 1923 (12 اردیبهشت 1302 ه.ش) ... جمهوری خواه ... 23 اسفند 1299 ه.ش ، مقارن با کودتای سیدضیاءالدین طباطبایی با مشارکت رضا خان و 3 آبان 1302 ، مصادف با نخست وزیری رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار

2-      جان کالوین کولیج ... از 2 می 1923 (1302 ه.ش) تا 4 مارس 1929 (1307 ه.ش) ... جمهوری خواه ... 24- 21 آذر 1304 ، مقارن با واگذاری سلطنت از طرف مجلس موسسان به رضاخان و 4 اردیبهشت 1304 مصادف با تاجگذاری رضاشاه پهلوی

3-      هربرت هوور ... از 4 مارس 1929 (1307 ه.ش) تا 4 مارس 1933 (1311 ه.ش) ... جمهوری خواه ... آغاز دیکتاتوری رضاشاه پهلوی در حدود سال های 1310- 1307 ه.ش

تا این زمان ، ایالات متحده آمریکا نقش مهمی در صحنه ی تحولات جهانی نداشت و با شروع جنگ جهانی دوم و ورود آمریکا به جنگ و پیروزی متفقین ، نقش آن در صحنه ی بین الملل افزایش روزافزون یافت.

4-      فرانکلین دلانو روزولت ... از 4 مارس 1933 (1311 ه.ش) تا 12 آوریل 1945 (1324 ه.ش) ... دموکرات ... 1 سپتامبر 1939 (10 شهریور 1318 ه.ش) مصادف با آغاز جنگ جهانی دوم توسط آلمان ها ... 3 شهریور 1320 ، مقارن با اشغال ایران توسط نیروهای انگلستان و روسیه با مشارکت نیروهای آمریکا ...  25 شهریور 1320 ه.ش ، مصادف با شروع سلطنت محمدرضا پهلوی ...  این تاریخ از آن جهت مهم است که اولین حضور آمریکاییان در ایران محسوب می شود ... اولین حضور آمریکا در ایران با مشارکت انگلیسی ها و روس ها ، در دوران ریاست جمهوری یک دموکرات

5-      هری اس ترومن ... از 12 آوریل 1945 (23 فروردین 1324 ه.ش) تا 20 ژانویه 1953 (30 دی 1332ه.ش) دموکرات ... 29 اسفند 1329 ، مقارن با ملی شدن صنعت نفت ... 30 تیر 1331 ه.ش مصادف با نخست وزیری مجدد مصدق با توجه به راهپیمایی ها و تظاهرات مردم  ...  28 مرداد 1332 ، مقارن با کودتای آمریکایی 28 مرداد بر علیه دولت ملی مصدق

6-      دوایت دیوید آیزنهاور ... از 20 ژانویه 1953 (30 دی 1332ه.ش) تا 20 ژانویه 1961 (30 دی 1340ه.ش) ... جمهوری خواه

7-      جان اف کندی ... از 20 ژانویه 1961 (30 دی 1340ه.ش) تا 22 نوامبر 1963 (1 آذر 1342 ه.ش) ... 19 دی 1340 ، مقارن با شروع اصلاحات ارضی در ایران ... 6 بهمن 1340 ، مقارن با انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت ...  15 خرداد 1342 ، مصادف با حمله به مدرسه ی فیضیه ی قم

8-      لیندون بنیز جانسون ... از 22 نوامبر 1963(1 آذر 1343) تا 20 ژانویه 1969 (30 دی 1347 ه.ش) ... جمهوری خواه

9-      ریچارد نیکسون ... از 20 ژانویه 1969 (30 دی 1347 ه.ش) تا 9 می 1974 (19 اردیبهشت 1353 ه.ش) ... جمهوری خواه

10-   جرالد فورد ... از 9 می 1974 (19 اردیبهشت 1353ه.ش) تا 20 ژانویه 1977 (30 دی 1355 ه.ش) ... جمهوری خواه

11-   جیمی کارتر ... از 20 ژانویه 1977 (30 دی 1355 ه.ش) تا 20 ژانویه 1981 (30 دی 1359 ه.ش)  ... دموکرات ... 22 بهمن 1357 ، مقارن با انقلاب اسلامی و برچیده شدن نظام پادشاهی در ایران ... 13 آبان 1358 ، مصادف با تسخیر لانه ی جاسوسی آمریکا معروف به انقلاب دوم  ... 29 شهریور 1359 ، مصادف با آغاز جنگ عراق با ایران

12-   رونالد ویلسون ریگان ... از 20 ژانویه 1981 (30 دی 1359 ه.ش) تا 20 ژانویه 1989 (30 دی 1367ه.ش) ... جمهوری خواه ... 4 خرداد 1365 (25 می 1986ه.ش) مقارن با ماجرای ایران- کنترا  معروف به ماجرای مک فارلین  ... 30 اردیبهشت 1367 ، مصادف با پایان جنگ عراق با ایران

13-   جرج هربرت واکر بوش ... از 20 ژانویه 1989 (30 دی 1367ه.ش) تا 20 ژانویه 1993 (30 دی 1371ه.ش) ... جمهوری خواه

14-   ویلیام جفرسون بیل کلینتون ... از 20 ژانویه 1993 (30 دی 1371ه.ش) تا 20 ژانویه 2001 (30 دی 1379ه.ش) ... دموکرات ... 2 خرداد 1376 ، مقارن با انتخاب شدن سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری ایران معروف به دوم خرداد یا دوران اصلاحات یا انقلاب دوم

15-   جرج واکر بوش ... از 20 ژانویه 2001 (30 دی 1379ه.ش) تا 20 ژانویه 2008 (30 دی 1387ه.ش) ... جمهوری خواه

16-   باراک حسین اوباما ... از 20 ژانویه 2001 (30 دی 1379ه.ش) تا ؟ ... دموکرات ... ؟

.

.

. 

بررسی اجمالی موارد فوق نشان می دهد ، دوران ریاست جمهوری جمهوری خواهان در آمریکا ، تأثیر مهمی بر ساختار سیاسی ایران ندارد و معمولن ، علیرغم شیوع جنگ و تحولات عظیم سیاسی در جهان ، ایران بالنسبه کشوری آرام است و دوران سازندگی و توسعه و پایداری و تثبیت را می گذراند ، ولی با قدرت گرفتن دموکرات ها در آمریکا ، ساختار سیاسی ایران دچار تحولات چشمگیری می شود ... برکناری رضاخان و جلوس محمدرضا ، ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد ، انقلاب سفید و اصلاحات ارضی و قیام 15 خرداد ، انقلاب اسلامی و تسخیر لانه ی جاسوسی و آغاز جنگ عراق با ایران ، دوم خرداد و ؟ ...

   +
        0:2 قبل از ظهر شنبه 6 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

انتخابات ايران ... قاعدگي نامنظم يا بي قاعدگي منظم؟!

 

   +
        5:27 بعد از ظهر جمعه 5 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

 اصل بیست و هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران:

تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها ، بدون حمل سلاح ، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد ، آزاد است.

 

   +
        11:29 بعد از ظهر پنجشنبه 28 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوست دارم کسانی را که سال ها شاگردی استاد می کنند و از استاد جلو می زنند ... هر گاه شاگردی دیدید که بر استاد خود جسور بود ، نه از بی مایگی استاد و نه از بی ادبی شاگرد ، که از پرورش صحیح است و بیش از این ، هیچ ... و هر گاه شاگردی دیدید که بر استاد خود سکوت بود و تماشا ، چه از بی مایگی استاد و چه از ادب شاگرد ، سرکوب توانایی های فردی است و غیر از این هیچ ...

 

   +
        10:43 بعد از ظهر پنجشنبه 28 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دشمنِ دشمنِ من ، الزامن دوستِ من نیست ، ولی ، دوستِ دشمن من ، دشمن من نیز ... دوستِ دوستِ من ، الزامن دوستِ من نیست ، ولی دشمنِ دوستِ من ، دشمنِ من نیز

 

   +
        10:9 بعد از ظهر پنجشنبه 28 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پدرم همیشه به پدربزرگم می گفت این حیاط خیلی بزرگ است ... باید اینجا را درست کرد ... اتاق ها را باید بیشتر کرد ... آشپزخانه برای پخت غذا شرایط مناسی ندارد ... باید یک ظرف شویی داخل آشپزخانه گذاشت ... سرویس بهداشتی باید از این حالت خارج شود ... یک تلویزیون باید بخریم ... و صدها ایده ی دیگر ... پدربزرگ در جواب می گفت نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ، حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

پدربزرگ مرد ... سال ها گذشت و پدرم تمام کارهایی را که می خواست انجام داد ، ولی من همیشه به پدرم می گفتم آشپزخانه را باز کن ... یک سرویس بهداشتی فرنگی در حمام بزن ... دکور بین هال و پذیرایی را بردار ... پذیرایی را بیانداز روی ایوان تا بزرگ تر شود ... یک اتاق اضافه کن ... یک ماشین لباس شویی برای مادر بخر ... حوض وسط هال را باید برداریم ... مبلمان باید بگیریم تا مهمان ها روی زمین ننشینند ... و صدها ایده ی دیگر ... پدر در جواب می گفت نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ، حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

پدر مرد ... سال ها گذشت و من تمام کارهایی که می خواستم انجام دادم ، ولی پسرم همیشه به من می گفت این خانه را باید کوبید ... خیلی قدیمی شده است ... باغچه را باید کوچک تر کرد و به جایش یک استخر جمع و جور باید ساخت ... برای مادر باید یک ماشین ظرف شویی خرید ... زیرزمین خانه باید تبدیل به پارکینگ شود ... و صدها ایده ی دیگر ... من در جواب می گفتم نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ، حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

من مردم ... سال ها گذشت و پسرم تمام کارهایی که می خواست انجام داد ، ولی پسرش همیشه به او می گفت این خانه را باید فروخت ... این محله قدیمی شده است ... از این محله باید رفت ... و البته صدها ایده ی دیگر ... پسرم در جوابش می گفت نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ... این محله در زمان خودش بهترین محله ی این شهر بوده است ... حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

پسرم مرد ... سال ها گذشت و پسرش تمام کارهایی که می خواست انجام داد ، ولی پسرش همیشه به او می گفت ...

   +
        7:47 بعد از ظهر جمعه 1 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

ستاره سازی صنعت جالبی است ... شیرین و پول ساز ... ولی چرا صنعت؟ ... صنعت ، مجموعه ای از ماشین آلات و نیروی انسانی است که تحت مدیریتی واحد ، از مواد اولیه ، موادی جدید و در نهایت ثروت می سازد ... در صنعت ستاره سازی نیز ، همچون سایر صنایع ، مجموعه ای از نیروهای انسانی ، به کمک ماشین آلات و با صرف پول ، تحت یک مدیریت واحد تعریف شده ، ماده ی اولیه را که در اینجا انسان های جوان ، کم تجربه و یا ناشناخته هستند به انسان های معروف و مشهور تبدیل و از این راه ، ثروت می سازند.

اگر هر واحد صنعتی ، خط تولیدی دارد ، صنعت ستاره سازی هم دارد ... اگر در هر خط تولیدی ، مواد اولیه از جایی وارد و پس از طی فرآیندی خاص و با افزودن یا کاستن موادی و یا انجام عملیاتی ، تبدیل به مواد جدیدی می شوند ، در صنعت ستاره سازی هم آدم های ناشناخته و یا کمتر شناخته شده ، از جایی وارد و پس از طی فرآیندهای لازم ، تبدیل به آدم های شناخته شده و مشهور می شوند ... اگر در هر صنعتی ، مواد خروجی ، ارزش افزوده ی بیشتری از مواد اولیه دارند ، در صنعت ستاره سازی هم ، ستاره ها ارزش بیشتری از انسان های کمتر شناخته شده دارند ... اگر در هر صنعتی ، تولید محصولاتی با کیفیت برتر  ، منجر به افزایش ثروت می شود ، در صنعت ستاره سازی هم تولید ستاره هایی با کیفیت بالاتر ، منجر به افزایش ثروت می شود ... اگر در هر صنعتی ، مدل های جدید جایگزین مدل های قدیمی می شوند ، در صنعت ستاره سازی نیز ، ستاره های جدید جایگزین ستاره های قدیمی می شوند ... اگر در هر صنعتی ، توجه به ذائقه ی عمومی ، علاوه بر لزوم تغییر گاه به گاه ذائقه ی عموم ، ضرورت می یابد ، در صنعت ستاره سازی نیز ، ناگزیر از چنین توجه و تغییراتی هستیم.

ستاره سازی ، صنعت بزرگی است که هر یک از ما نقشی هر چند کوچک در آن به عهده داریم ... برخی ستاره ، برخی ستاره ساز و برخی فقط تماشاچی هستند.

 

 

مطالب مرتبط: صنعت ستاره سازی 1

 

   +
        2:29 قبل از ظهر جمعه 1 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستی داریم به نام پیروزان! ... اولین باری که با این نام برخورد داشتم ، بیش از ده سال پیش بود ... اسم زیبایی است و به دلیل داشتن حرف "پ" از اسامی مورد علاقه ی من ... با خود فکر می کردم "پیروزان" اسم جمع از "پیروز" + "ان" است و به معنی پیروزها ... ممکن است باشد و به احتمال هم به همین معنی است ... خیلی درگیر معنی آن نشوید ... سال ها از آن اولین برخورد گذشت و یک روز ناگزیر از رفتن به ساختمان جدید معاونت آموزشی وزارت علوم در شهرک غرب شدیم ... خیابان پیروزان! ... چون بلد نبودیم و این ساختمان به تازگی به این خیابان منتقل شده بود و کمتر کسی از آن اطلاع داشت ، ما هم گم شدیم و از طریقی بسیار پیچیده به آن رسیدیم ... از خیابان هرمزان! ... چه اسم باحالی ... هرمزان و پیروزان! ... دو تا اسم اصل و نسب دار در کنار هم! ... یاد اسم آن دوستم افتادم ... آیا هرمزان هم اسم جمعی است از "هرمز" +"ان"؟

   +
        4:55 بعد از ظهر سه شنبه 11 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چه داستان مسخره ای است ، وقتی در توصیف اصالت ناگزیر باشی بگویی ، هیچ کس از زیر بته به عمل نیامده است ... آیا مفهوم اصالت این قدر سخت و پیچیده است که ناگزیر از چنین پرسشی باشی و چنین توصیفی؟ ... اصالت نسبی است یا مطلق؟ ... اصالت قابل درک است یا نامفهوم؟ ... اصالت قابل تغییر است یا تغییرناپذیر؟ ... اصل ها و نسب ها به چه کار می آیند؟ ... آیا اصالت فردی یا جمعی ، آن قدر برجسته است که اصیل و بی اصل و نسب از هم بازشناخته شوند؟ ... آیا مجموعه ای از رفتارها و گفتارها و پندارها و هر آنچه که یک نفر را در ذهن شما از دیگری متمایز می کند ، اصالت نامیده می شود؟ ... شما آن را چه می نامید؟ ... اصالت ذاتی است یا اکتسابی؟ ... اصالت از دست می رود یا بدست می آید؟ ... آیا اصلن وجود دارد؟ ... اگر نه ، پس چرا یک ساعت بحث می کنیم؟!

 

اصیل ، اصالت را دوست دارد و بزرگ و محترم می شمارد

 

   +
        4:27 بعد از ظهر سه شنبه 11 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

ریش و گیس ، با تمامی انواع و اقسام و اشکالش ، نمایشی از اندیشمندی و روشنفکری و هنرمندی و شخصیت ... انواع و اقسام ریش ها و سبیل ها و موهای سر و کله و نمایش های رسانه ای ... دست یابی به آرایش ها و پیرایش های مطلوب درونی از طریق نمایش های بیرونی ... ضرورت های زیبایی یا الزامات نمایشی؟ ... ریش و اندیشه ، موی سر و هنر ... عوام فریبی ... ریش های اندیشه ای بی ریشه و گیس های بلند هنری مشوش و دم بسته ... از سال های نمایشی ، پیراهنی سفید بر روی شلواری خاکی با جیب های گنده و اورکت کره ای و ریش کرکی و موی کوتاه و شانه شده به جلو و فرق سر کج ، تا نمایش های سالیانه ، البسه ی اسپورت اروپایی سوسیالیستی و کت و شلوار تحت لیسانس چندملیتی و گیس متالیکای هخامنشی و موها و ریش های شکیل و نقاشی شده و جو گندمی مدیترانه ای و سبیل جخماقی روسی لهستانی ... تقدم صورت بر سیرت و تأثر سیرت از صورت ... نعل وارونه!

 

   +
        4:25 بعد از ظهر سه شنبه 11 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

"الف" عضوی از مجموعه "ب" است ... "الف" عضوی از مجموعه "ج" است ... هچ دلیلی وجود ندارد که الزاماً هر عضو "ب" عضوی از مجموعه ی "ج" باشد و یا هر عضو "ج" عضوی از مجموعه ی "ب".

"درِ فلزی سبز رنگ" ، عضوی از دو مجموعه "درهای فلزی" و "درهای سبز رنگ" است ... ولی دلیلی وجود ندارد تا هر "در فلزی" عضوی از مجموعه ی "درهای سبز رنگ" باشد و یا هر "در سبز رنگ" عضوی از مجموعه ی "درهای فلزی" باشد.

"درِ فلزی سبز رنگ" به دلیل "فلزی بودن" عضوی از مجموعه ی "درهای فلزی" است ... در این مجموعه ، ممکن است درهای فلزی قرمز ، زرد و یا آبی هم وجود داشته باشد ... عضویت در این مجموعه فقط به واسطه ی "جنس فلزی در" است و نه به واسطه ی "سبز رنگ بودن" ... رابطه ی بین این در با درهای دیگر این مجموعه ، فقط براساس جنس یکسان فلزی آنها برقرار می شود.

"در فلزی سبز رنگ" به دلیل "سبز بودن" عضوی از مجموعه ی "درهای سبز رنگ" است ... در این مجموعه ، ممکن است درهای چوبی و یا سنگی هم وجود داشته باشد ... عضویت در این مجموعه فقط به واسطه ی "رنگ سبز" است و نه به واسطه ی "فلز بودن" ... رابطه ی بین این در با درهای دیگر مجموعه نیز فقط براساس رنگ یکسان سبز آنها برقرار می شود.

یک در می تواند به دلایل مختلف ، در مجموعه های متفاوت دیگری هم عضو باشد ، مجموعه ی درهای قدیمی ، مجموعه ی درهای کلون دار ، مجموعه ی درهای دو لنگه ... این در می تواند ، در مجموعه های بزرگ تر و یا کوچک تر دیگری هم عضو باشد ، مجموعه های بزرگ تری هم چون "مجموعه ی درها" و "مجموعه ی در و پنجره ها" و مجموعه های کوچک تری همچون "مجموعه درهای آهنی یا آلومینیومی" و "مجموعه ی درهای سبز یشمی".

 

عضویت در یک مجموعه ، مانع از عضویت در مجموعه های دیگر نیست ، مگر آن که با ویژگی های مورد نظر جهت عضویت در مجموعه ناسازگار باشد ... به عبارتی ، می توان در هر مجموعه ای عضو بود ، به شرط آن که واجد شرایط عضویت در آن مجموعه بود ... یک "در فلزی سبز رنگ" می تواند در "مجموعه ی سبزها" عضو باشد ، ولی نمی تواند در "مجموعه ی صورتی ها" عضو شود ... یک "در فلزی سبز رنگ" می تواند در مجموعه ی فلزات عضو باشد ولی نمی تواند در مجموعه ی چوب ها عضو شود ... یک "در فلزی سبز رنگ" می تواند در "مجموعه ی تجهیزات و وسایل منزل" عضو باشد ولی نمی تواند در مجموعه ی چهارپایان عضو باشد.

 

عضویت در یک مجموعه ، موجب ایجاد رابطه بین اعضاء آن مجموعه می شود و رابطه فقط براساس همان ویژگی هایی است که موجب عضویت می شود ... اعضاء مجموعه ی "درهای فلزی" به دلیل "در بودن" و "فلزی بودن" عضو این مجموعه هستند و نداشتن هر یک از این دو ویژگی ، مانع از عضویت می شود ... هر گونه ارتباطی بین اعضاء به دلیل در بودن و فلزی بودن آنها است ... حال ، ممکن است ، ویژگی های دیگری هم به میان آید که منجر به ایجاد زیر مجموعه هایی شود ... شاید بتوان در بین این "درهای فلزی" چند عضو با رنگ سبز پیدا کرد و مجموعه ی "درهای فلزی سبز رنگ" را تشکیل داد.

 

قوانین حاکم بر مجموعه ها و روابط بین مجموعه ای ، در چه جاها که به کار نمی آیند ...

 

   +
        6:51 بعد از ظهر دوشنبه 10 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

وقتی دو نفر با هم حرف نمی زنند ، دلایل متعددی ممکن است وجود داشته باشد.

این دو نفر فرضی ممکن است یکدیگر را اصلن نه دیده باشند و نه بینند ، مثل دو نفری که یکی در آمازون زندگی می کند و دیگری در صحرای آفریقا و این چیزی نیست جز ناشناسی.

این دو نفر ممکن است یکدیگر را دیده باشند و یا ببینند ولی یکدیگر را نشناسند ، مثل دو نفری که در یک شهر زندگی می کنند و از کنار هم رد می شوند ولی یکدیگر را نمی شناسند و این چیزی نیست جز ناآشنایی.

این دو نفر ممکن است از کنار یکدیگر رد شوند و به چهره ، یکدیگر را بشناسند و یا حتی با هم ، صحبت مختصری هم داشته باشند ولی دلیلی برای شروع یا ادامه ی هم صحبتی ندارند ، مثل دو نفری که سال ها از کنار یکدیگر رد می شوند و سلامی به هم می کنند ولی از این حد جلوتر نمی روند و این چیزی نیست جز بی دلیلی.

این دو نفر ممکن است گاه گاهی با یکدیگر حرف هم بزنند ولی به دلایل مختلفی از جمله نداشتن تمایل یا نداشتن وجوه مشترک و یا داشتن اختلاف نظر و یا وجود اختلافات قومی و نژادی و مذهبی و فرهنگی با یکدیگر حرف نمی زنند ، مثل بی شمار آدم هایی که در محیط های مختلف دیده می شوند و در عین کم صحبتی ، خیلی زود هم از کنار یکدیگر می گذرند ، چون تمایلی برای حرف زدن ندارند وگرنه چیزهای بسیاری برای گفتن وجود دارد و این چیزی نیست جز بی میلی.

این دو نفر ممکن است در زمانی یکدیگر را می شناخته اند ولی به دلایل مختلف ، اکنون دشمن یکدیگر محسوب می شوند و دلیلی هم برای حرف زدن با یکدیگر ندارند و این چیزی نیست جز دشمنی.

دو نفر هم ممکن است با هم هیچ دشمنی نداشته و دوست یکدیگر هم باشند ، وجوه اشتراک زیادی هم داشته و در عین تمایل شدید ، دلایل متعددی هم برای حرف زدن با یکدیگر داشته باشند ولی به دلایل مشخص یا نامشخصی از صحبت با یکدیگر طفره بروند و این چیزی نیست جز کدورت.

 

کدورت ، بدترین وضعیت بین دو نفر است که هر دو را در حالت تعلیق نگاه می دارد ... اختلاف بین آن دو ، می ماند و با گذشت زمان ریشه دار می شود ، بدون آن که هیچ یک بدانند موضوع از چه قرار است ... رفع کدورت سخت ترین کار است ، چون همواره باید یک نفر پیشقدم شود و از آنجایی که انسان موجود مغروری است و هر یک خود را محق می داند ، هیچ یک پیشقدم نمی شوند و همه چیز می ماند به وساطت شخص ثالث ... دوست و دوستدار دوستی کسی است که در هنگام کدورت ، پیشقدم شود ، هر چند محق باشد و هر چند احساس کند غرورش پایمال می شود.

            

      دوستی ، به یک شب نگیرند تا به دمی باز دهند ... دوستی ، به عمری گیرند و به هزار دم ندهند

   +
        1:50 قبل از ظهر شنبه 8 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

ستارگان ، همان درخشش هایی هستند که در آسمان صاف و تاریک و بیکران شب دیده می شوند ... درخشش هایی که ما را سر به هوا می کنند و ساعت ها مشغول به خود ... برخی بزرگترند و نزدیک تر و پر نورتر ، درخشان ها و برخی کوچک ترند و دورتر و کم نورتر ، کم فروغ ها و بی فروغ ها ... برخی اصلن دیده نمی شوند ، هر چند حضور دارند و برخی میلیون ها سال نوری پیش مرده اند ، هر چند هنوز هم دیده می شوند ... درخشش هایی که نگاه ما را با خود می برند و هوش و حواس ما را هم.

ستارگان ، ما را به اوج می کشند ... تخیل و تعقل و تفکر ما را پرورش می دهند و تقویت می کنند ... انگیزه ی پریدن می شوند و رسیدن و شدن ... آسمان ، بی ستاره ، خالی است و بی معنا.

 

 

 

 

پی نوشت: پیشرفت علم به شدت مدیون ستارگان و ستاره شناسان است ... دانشمندان بسیاری در کلنجار با این پدیده ، اکتشافات و اختراعات مهم خود را انجام داده اند ... از جزر و مد رود نیل و طالع بینی و ساخت اهرام و معابد دوران باستان تا مشخص شدن تکلیف چرخش زمین به دور خورشید و ساخت تلسکوپ و کپلر و کوپرنیک و گالیله و نیوتن و انقلاب علمی و این آخری ها ، برادران رایت و انیشتین و سایر اخلاف و اسلاف ایشان و ساخت هواپیما و فضاپیما و تمامی علوم وابسته و ناسا و آرپا و ماهواره و موبایل و اینترنت ... حتی فلسفه و عرفان و الهیات هم بی تاثیر از این قصه نبوده و نیست.

                         از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ... به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

   +
        1:35 بعد از ظهر پنجشنبه 6 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهی اوقات لازم است قصه هایی گفته شود و افسانه هایی ... اسطوره هایی ساخته شوند و شخصیت هایی ... تا به یک ملت ، هویت دهند ، جان دهند ، شخصیت دهند ، اصالت دهند و نیرو و توان حرکت ... چه تمدن هایی که بر این مبنا ساخته شده اند و می شوند ، و بر همین اساس پایدار مانده اند و می مانند ... آنهایی می مانند که اسطوره ها و افسانه های خود را دارند و توان ساخت نمونه های جدید و جایگزینی الگوهای قدیمی با نمونه های نو و حتی وارداتی را ... و آنهایی می روند که ناتوان از یافتن و شناختن و ساختن آنها هستند و فاقد و فارغ و بیگانه نیز

 

   +
        1:22 قبل از ظهر پنجشنبه 6 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

"تكنولوژي خوب است" ... "بايد از تكنولوژي ، درست استفاده كرد" ... "فرهنگ استفاده از تكنولوژي جديد را نداريم" ... "ما مردم بي فرهنگي هستيم" ..."تكنولوژي مي آيد ، ولي فرهنگش نمي آيد" ... و صدها جمله ي مشابه ديگر كه روزانه مي شنويم و به كار مي بريم.

دوربين هاي مداربسته ، تجهيزاتي نيرومند براي برقراري امنيت در اماكن عمومي و خصوصي هستند ... در كنار تمامي توضيحاتي كه در خصوص انواع و اقسام وظايف ، كارايي و كارآمدي اين كالا آورده اند ، فيلمبرداري از زندگي خصوصي افراد و تكثير آن ، از مهمترين وظايف آن مي باشد ، كه فراموش شده است ... بيش از آن كه از جنايتكاران و تبهكاران فيلمبرداري كند ، از زندگي خصوصي مردم پرده برداري مي كند ... دوربين مداربسته يا جاسوسي؟!

درهاي كنترلي ، ابزاري براي افزايش آسايش رانندگان محترم ... بدون نياز به پياده شدن از ماشين ، در پاركينگ را باز مي كنيد ... تاكنون ، حداقل چند مورد شنيده ايد كه سارقين در پي ماشيني ، وارد منزلي شده اند؟ ... آيا ناگزيريد نرسيده به پاركينگ ، در را بزنيد ، تا سارق منتظر ، پيش از رسيدن شما وارد شود؟ ... چگونه مي توانيد از وارد شدن سارقين در پشت سرتان جلوگيري كنيد؟ ... در كنترلي يا در سرقت؟!

دوربين ، هندي كم و موبايل هاي دوربين دار ، وسيله هايي براي ثبت خاطرات و لحظات تلخ و شيرين زندگي ... در مجلسي وارد مي شويد و با تعداد معتنابهي دوربين روبرو مي شويد ... از در و ديوار است كه تصوير مي بارد ... لااقل ، دوربين هاي قبلي ، يك فلاش مي زدند ، اين جديدي ها ، همين را هم ندارند ... كلي تلاش مي كنيد ، تا پس از مدت ها ، عكس و فيلم عروسي تان را از عكاس و فيلمبردار بگيريد و سعي مي كنيد طي برنامه ي خاصي به نمايش بگذاريد و كلي آدم هم از قبل وقت مي گيرند تا بيايند فيلم عروسي شما را ببينند و شما هم فيلم و آلبوم عكس تان را به هر دليلي به ديگران نمي دهيد ، ولي از همان شب اول ، تمامي عكس ها و فيلم هاي عروسي شما ، از خود شما گرفته تا تمامي مدعوين ، در سطح خانواده ، دوستان ، آشنايان و غريب الغربا ، در سطح بازار و ميادين شهر و پايتخت ، و نيز در سطح اينترنت ، به نمايش و حراج گذاشته شده است ... تا چه ميزان ، مراقب فيلم و عكس هايي هستيد كه از ديگران مي گيريد (عكسبرداري و فيلمبرداري مي كنيد)؟! ... تا چه ميزان امانتدار هستيد؟! ... اگر كسي به شما اجازه فيلمبرداري و عكسبرداري داد ، به معني نمايش و واگذاري و ارسال و فروش آن در جامعه ي جهاني است ... مبحث دوربين هاي شكاري كه بماند ... دوربين يا جاسوسي ، آدم فروشي ، تجارت و امانتداري؟!

موبايل ، وسيله اي براي ارتباط همگاني ... در سر جلسات و گفتگوهاي خصوصي ، صداي يكديگر را  ضبط مي كنيم ... از مهماني ها و مجالس يكديگر عكس و فيلم مي گيريم ... در ساده ترين شكل ممكن ، تمامي ورودي هاي بلوتوث موبايل مان را باز مي گذاريم ، تا تمامي همسفران يك اتوبوس يا مترو و يا همكلاسي هاي بيكار يك كلاس ، تمامي آنها را بردارند ... آنجايي كه با خیالی آسوده ، خود براي ديگران مي فرستيم ، بماند ... شماره تلفن ها و ساير فايل ها كه هيچ ... موبايل يا جاسوسي ، سرقت ، آدم فروشي ، تجارت و امانتداري؟!

اي ميل ، راهكاري براي ارسال سريع پيام ، فايل و ساير اطلاعات ... آي دي هاي ياهو و گوگل و ساير خدمات دهنده هاي معتبر اين چنيني ، ابزاري براي چت يا گفتمان دوستانه ي تايپي و صوتي و تصويري و ارسال فابل و ساير مخلفات ... راه گم مي كنيم ... اي ميل و چت يا دختربازي ، خانوم بازي ، بچه بازي ، آدم ربايي ، سرقت اطلاعات؟!

اينترنت ، ابزاري براي ارتباط جهاني ، جمع آوري و نگهداري و انتشار افكار و اطلاعات و تجارت الكترونيك ... ارتباطاتش كه هيچ ... اطلاعاتش نيز بماند ، حداقل به زبان فارسي ، اندك و ناقص و غلط و فيلتر و سانسور و سياسي و نامطمئن ... بيشتر خبري است و اطلاع رساني و آموزشي تا كاربردي ... گول صفحات بيشمار وبلاگ ها و سايت هاي فارسی زبان بي محتوا را نخوريد ... آنهايي كه شايد اندك چيزي داشته باشند ، در دسترس مشترك گرامي امكان قرار ندارند ... تجارت الكترونيك هم اگر كلاه برداري نباشد ، در بسیاری از موارد ، سرقت و گران فروشي و كم فروشي و تقلبي فروشي هستند ... بخش سالم تجارت الكترونيك ، بسيار اندك تر از آن چيزي است كه مي پنداريم ... شايعات ، درگيري سياسي و كلامي ، نشر اكاذيب ، ساده انديشي ، تهمت و افترا ، دسته بندی و باندبازی ، بيهودگي ، سرقت اطلاعات و اموال و انسان ها و انديشه ها ... به چا رفتن عمر.

اينجا ايران است ... سال 2009 ميلادي مصادف با 1387 هجري شمسي ... تكنولوژي امنيتي در خدمت ناامني فردي و اجتماعي! ... بوق مي زنيم!

 

 

 

 

پی نوشت: گمان نبرید که من آدم سالمی هستم و فقط شما مشکل دارید ... این مشکلی عمومی است ... خیلی هم بهش فکر نکنید ... از کوزه همان برون تراود که در اوست.

 

   +
        11:26 بعد از ظهر جمعه 16 اسفند1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بازي ، خيلي ساده است ... هدف ، كسب قدرت بيشتر ... قدرت بيشتر در گرو پول بيشتر ، توليد بيشتر و نيروي انساني بيشتر ... توليد ، نيروي انساني و پول رابطه اي سه جانبه با يكديگر دارند ... وجود هر يك از اين سه ابزار كسب قدرت ، لازم ، اما كافي نيست ... هر سه آنها بايد با هم وجود داشته باشند و بايد با هم رشد كنند ...  انباشت هر يك ، موجب كاهش ديگري مي شود.

جنگ ، درگيري ، اعلان جنگ و حتي نزديك شدن به مرزها و محدوده  هاي قلمروي ديگران ، به ويژه در دوراني كه هنوز بسيار پرقدرت نيستيد ، اشتباه مهلكي است ... هيچ گاه نبايد تهديدي براي ديگران فرض شويد ، حتي براي دوستان ... هيچ رابطه ي دوستانه اي براي هميشه پايدار نيست ... بايد بتوانيد به هر شكلي ، دوستي هاي خود را تمديد ، محكم و پايدار كنيد ، تا اگر روزي ، به غفلتي ، اين دوستي پاره شد ، دوباره التيام يابد و چيز زيادي از دست نرفته باشد ... فقط زماني به دشمن بتازيد كه بسيار ضعيف است و هم پيمانان مهمي ندارد.

اين موضوعات ، ساده ترين قواعدي هستند كه حتي در بسياري از پيچيده ترين بازي هاي استراتژيك هم لحاظ مي شوند و به ما مي آموزند ، هر جامعه اي ، بدون رعايت اين قوانين ، محكوم به فناست ... توازن و تعامل درعين تنازع

 

   +
        11:21 بعد از ظهر شنبه 10 اسفند1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

برخی از زنان ، در راه بدست آوردن حقوق اجتماعی و یا انسانی شان ، راه به بیراه برده اند و می پندارند با از دست دادن زنانگی شان می توانند حقوق انسانی شان را بدست آورند.

   +
        9:17 بعد از ظهر جمعه 6 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

همه می دانند دروغ کار بدی است و دروغگو در آتش جهنم می سوزد ، ولی مرتب دروغ می گوییم ... همه می دانند ، گران فروشی کار بدی است ، ولی گران یم فروشیم ... همه می دانند ، آخر این زندگی مرگ است و هر آن چه اندوخته ایم در همین دنیا باقی می ماند ، این همه حرص می زنیم ... همه می دانند ، جنگ کار بدی است ، ولی مرتب در حال جنگیم ... همه می دانند ، عاقبت هم نشینی پنبه و آتش ، سوختن است و در کنار هم می گذاریم و سر آخر ، پنبه گله مند است که چرا آتش مرا سوزاند ... همه می دانند فیلم خوب کم است و موسیقی خوب نایاب است و هنر اصیل ناپیدا ، ولی این همه آثار بنجل پرطرفدار است ... همه می دانند ، اخلاق و رعایت آن خیلی خوب است و عدالت باید برقرار شود ، ولی این همه بی اخلاقی و بی عدالتی را شاهدیم ... همه می دانند نابرده رنج گنج میسر نمی شود و در مقابل ، این همه مفت خور و دلال و فرصت طلب و سودجو می بینیم ... همه ، همه چیز می دانند ، ولی چرا به هیچ یک عمل نمی شود و این مدینه ی فاضله ی ما ساخته نمی شود؟ ... نیازی نیست صبر کنید تا روزش فرا برسد ... تا کسی بیاید و شما را نجات دهد ... تا این شعور جهانی همه گیر و فراگیر و واگیر شود و این همه ی همه چیزدان به ذات کیهانی متصل شوند و دوره ی سوم کیهانی فرا برسد  ... فقط کافی است کمی زاویه ی نگاه مان را عوض کنیم!

   +
        3:58 بعد از ظهر جمعه 6 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

جنگ ... جنگ ... جنگ ... چقدر وحشتناک است.

ولی اگر چاره ای نباشد؟ ... اگر دفاع باشد؟ ... اگر به نیت آزادی باشد؟ ... اگر برای بقا باشد؟ ... اگر مقدس باشد؟ ... آیا هنوز هم وحشتناک است؟ ... در هر حال ، از جنگ گریزانم ، به شدت.

 

   +
        2:12 قبل از ظهر جمعه 6 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

 

همه ی کارها به صورتی یکنواخت و تکراری انجام می شود ... هر روز مثل دیروز و فردا مثل امروز ... شخصیت هم طبق رفتار شکل می گیرد و می شود شخصیتی یکنواخت و تکراری ... با شخصیتی تکراری و کارهایی تکراری ، بدیهی است ، اتفاقات زیادی هم در پیرامون ما تکراری روی دهند ... "به یک امیلی پولن فوری نیازمندیم" ... فقط کافی است ، یک نفر بیاید و یکی از این هزار تکرار را جابجا کند و چه بهتر ، همان تکراری جابجا شود که روز با آن آغاز می شود ... شاید با همین جابجایی کوچک ، این چرخه ی تکرار از هم پاشید و تغییری ایجاد شد ... همان گونه که خواهانیم ... همان گونه که عاشقیم ... همان گونه که باید ... فقط ، امیلی پولنی باید.

 

 

   +
        5:11 بعد از ظهر سه شنبه 3 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

مورچه ها زندگی گروهی دارند ... این که با هم زندگی می کنند و با هم کار می کنند و با هم می خورند و می خوابند ، هر چند موضوع مهمی است ولی به داستان امروز ما ربطی ندارد ... داستان امروز چیز دیگری است ... هنگامی که مورچه ها ، به هر دلیلی ، به جوی آبی می رسند و باید از آن بگذرند از تکنیک بسیار جالبی استفاده می کنند که در مغز بسیاری از ما هیچ جایگاهی ندارد ... یک مورچه در لب نهر می ایستد ، مورچه ی دومی از روی او می گذرد و مورچه ی اولی پای او را می چسبد و بعد مورچه ی سومی از روی آن دو می گذرد و مورچه ی دومی پای مورچه ی سومی را می چسبد و تا رسیدن به آن سوی جوی و ایجاد یک پل مورچه ای ، سایر مورچه ها به همین نحو ادامه می دهند ... زمانی که به آن سوی جوی رسیدند ،  آخرین مورچه ، خودش را محکم می کند و سایر مورچه ها ، به سادگی ، از روی این پل مورچه ای عبور می کند و پس از عبور تمامی مورچه ها ، نفر اول این پل از روی سایرین می گذرد و سپس نفر دومی و الخ ... بدین ترتیب با گذشتن آخرین نفر از مورچه های عضو سازه ی پل ، این پل جمع می شود.

در بسیاری از موارد  ، شاید لازم باشد ، زندگی اجتماعی ما نیز به همین منوال باشد ، ولی گویی ، هر آدم فقط پلی است برای نفر بعدی ... به مجرد این که کسی توانست از دوش دیگری بگذرد ، به سادگی فراموش می کند باید دست بقیه را هم بگیرد و از آب رد کند ... خیلی راحت هم می گویند ، " خُب ، همین است دیگر  ... اینجا ایران است ... به فکر خودت باش ... چکار داری به کار مردم ... والخ"

البته ، نمونه های موفق بسیاری هم از این نوع همکاری وجود دارد ... ولی اگر از موفقیت های خود راضی نیستید و یا از موفقیت سایرین تعجب می کنید و هزار توجیه برای عدم موفقیت خود و هزار بهانه برای موفقیت دیگران می سازید ، به خاطر داشته باشید ... "آنها بازیکنان خوبی هستند که توانسته اند در تیم شان به نحو مناسبی بازی کنند"

 

   +
        0:54 قبل از ظهر سه شنبه 3 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

غروب راه افتادیم و رفتیم میدان ونک ... نرسیده به میدان ونک در خیابان سئول ، طبق معمول ترافیک بود که بعد از پیاده شدن ، متوجه شدیم برای کنترل ترافیک در بخش های دیگر میدان ، یک پلیس آنجا ایستاده است و مانع از حرکت اتومبیل ها شده است ... بگذریم ... در ماشین ساکت و آرام نشسته بودیم و مثل بچه ی آدم ، همه ۵ سرنشین ، جلوی شان را نگاه می کردند ... در این هوای سرد زمستانی ، خیابان هم ساکت و آرام بود ... ناگهان ، در میان آن سکوت ، راننده ی اتومبیل بغلی بوق زد ... از پنجره نگاهش کردم ... چند ثانیه بعد دوباره بوق زد ... این دفعه ، نگاهش هم نکردم ... چند ثانیه بعد اتومبیل جلویی بوق زد و بعد اتومبیلی در پشت سر ما و بعد همان اتومبیل اولی و بعد اتومبیل ما و اتومبیلی دیگر و یک دفعه سمفونی بوق شروع شد ... برای ایجاد سر و صدا ، آن هم از نوع ناهنجار ، دنبال بهانه می گردیم ... گویا ، بوق زدن امری مسری است! ... یک بیماری واگیر!

 

   +
        1:48 قبل از ظهر دوشنبه 2 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شب به آپارتمانت می رسی و قدم در راه پله می گذاری! ... در اولین حرکت ، برق راهرو را می زنی تا بتوانی راه پله را ببینی!

شب است و در خانه ی خود نشسته ای و زنگ خانه ات را می زنند! ... از پشت چشمی نگاه می کنی و همسایه ات را می بینی و در را باز می کنی!

چند شب بعد! ... در خانه ات را می زنند! ... از پشت چشمی نگاه  می کنی ، ولی برق راهرو خاموش است! ... نمی دانی کیست! ... در را باز می کنی و ناگهان تعدادی آدم ناشناس وارد خانه ات می شوند! ... دزد هستند یا قاتل! ... شاید هم هر دو!

با تمام سیستم های امنیتی که در خانه ی خود نصب کرده اید! ... با تمام هزینه های گزافی که بابت آن پرداخته اید! ... فراموش کرده اید ، یک کلید برق برای روشن کردن لامپ راه پله ها ، در داخل خانه ی خود ، کنار در ورودی ، نصب کنید!

 

   +
        2:25 قبل از ظهر شنبه 30 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

این تب درست کردن "بزرگ ترین چیز دنیا" هم ما را گرفته است و هر سال چندین "بزرگ ترین چیز" درست می کنیم تا از قافله عقب نمانده باشیم! ... در این میان ، این یکی ، "بزرگ ترین ساندویچ دنیا" ، از بقیه مسخره تر است! ... حتی اگر فرنگی ها هم چنین کار مشابهی انجام داده باشند باز احمقانه است! ... نشسته اند و صدها و شاید هم هزاران ساندویچ با نان باگت درست کرده اند و به دنبال یکدیگر در داخل فویلی آلومینیومی پیچیده اند! ... خانوم های محترم ، چرا اینقدر خود را به زحمت انداخته اید! ... به هر کدام از این ساندویچ فروشی های زنجیره ای که سر بزنید ، کافی است تولید یک روزشان را بگیرید و در کاغذ فویلی به دنبال هم بپیچید و رکورد بزنید! ... آنچه که در چنین رکوردی باید مهم باشد ، طول ساندویچ یک پارچه است ، با نانی یکسره!    . نه صدها ساندویچ مجزا در کنار هم نشسته!

 

Image and video hosting by TinyPic


   +
        8:8 بعد از ظهر جمعه 26 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستی می گفت:

وقتی ازدواج می کنی ، تا مدت ها می گویند ، چرا بچه دار نمی شوی؟! ... بچه خیلی خوب است و قس علی هذا ... بعد از این که اولی به دنیا آمد و از آب و گل گذشت و سه چهار ساله شد ، خواهند گفت ، یکی کم است! ... به اولی خیلی سخت می گذرد! ... حیف است! ... اگر دو تا باشند ، با هم بزرگ خواهند ش! ... تنها نمی مانند! ... و چیزهای دیگری از این قبیل! ... بعد از این که دومی به دنیا آمد و چند سالی گذشت و پای دومی هم به مدرسه باز شد و به سال سوم و چهارم مدرسه رسید  و دیگر خیال تان راحت شد ، می روند زیر پوست تان که الان دو تا آوردی ، سومی را هم بیار تا دو تا خواهر بشوند و یا دو تا برادر! ... اگر هم دو تا اولی ، هر دو پسر یا دختر بودند ، می گویند ، دختر خوب است و یا پسر! ... یا می گویند ، این دو تا که بزرگ شدند ، چهار روز دیگر می روند دانشگاه و سر زندگی خودشان و شما تنها می مانید! ... حیف است! ... پیر می شوید و دیگر فرصت نخواهید داشت! ... حوصله نمی کنید بچه بزرگ کنید! ... تا الان فرصت دارید ، بجنبید! ... و مشابهات! ... خلاصه ، وقتی که سومی به دنیا آمد و آب ها از آسیاب افتاد ، می گویند ، هر چه سوادشان بیشتر می شود ، الاغ تر می شوند! ... با این همه درسی که خوانده اند و کلاسی که می گذارند ، خجالت نمی کشند ، سه تا بچه دارند؟!

 

   +
        11:23 بعد از ظهر دوشنبه 22 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیش از این درباره مترو کلان شهر تهران گفته بودم خدمت شما! ... به غیر از بحث عدم دسترسی به سرویس بهداشتی در چنین شبکه ای ، امروز ، در متروی گلشهر ، متوجه موضوع دیگری شدم!

معمولاً ، ایستگاه مترو فضایی است که شما ممکن است حداکثر 15 الی 20 دقیقه معطل بمانید و در صورت قرار ملاقات با کسی ممکن است ، این زمان ، کمی بیشتر نیز به طول انجامد. با این حال ، هیچ فضای مناسبی جهت نشستن در داخل ایستگاه و نه بر روی سکوها ، پیش بینی نشده است و در عین حال مرتب به جوانان گوشزد می شود ، جای خود را به مسن تر ها بدهید!

از سویی دیگر ، در داخل ایستگاه مترو گلشهر ، سه غرفه وجود دارد. اولی عطر تقلبی و دومی بدلیجات می فروشد ، سومی نیز معلوم نیست چه چیزی را به نام مردان پرسپولیس به فروش گذاشته است! ... از فروش این همه جنس بدلی و تقلبی که بگذریم ، آن هم در مکانی که مثلن عمومی است و به نوعی وابسته به دولت! می رسیم به عدم در نظر گرفتن نیازهای عمومی مردم!

 به نظر شما ، در چنین مکانی ، چقدر ممکن است مردم نیاز به آب آشامیدنی داشته باشند تا یک عطر بدلی؟! ... به نظر شما ، مردم برای گذراندن وقت در ایستگاه ، چقدر ممکن است نیاز به روزنامه و مجله و کتاب داشته باشند تا بدلیجات؟!

ایستگاه های مترو ، در برخی از موارد ، بیشتر به بازار مکاره و جمعه بازار شبیه هستند ، در حالی که نمایی از ایستگاه های مختلف در سراسر خطوط متروی جهان ، می توند راهنمای خوبی برای بهینه سازی چنین فضاهایی باشد! ... فکر می کنم نیازی نباشد برای فهمیدن چنین موضوع ساده ای ، الزاماً به فرنگستان سفر کرد!

 

   +
        1:6 قبل از ظهر پنجشنبه 31 مرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چندي پيش در جايي مهمان بوديم و طبق يك سنت هميشگي ،‌ بحث به سمت طالع بيني كشيده شد! ... از تمامي بحث انجام شده ، به نظر مي رسد ، عليرغم تمامي صحبت ها و داستان هاي موجود ،‌ هنوز ، اشكالات اساسي متعددي در اين خصوص وجود دارد و چند يادآوري كوچولو ضرورت!

-    طالع بيني ، از خسوف و كسوف و سياه چاله ها نمي گويد ،‌ چون ستاره شناسي نيست!

-    طالع بيني ، از گذشته چيزي نمي گويد ، ‌چون آيينه بيني و كاسۀ آب بيني نيست!

-    طالع بيني ، از آينده هم چيزي نمي گويد ، ‌چون پيش گويي نيست!

-    طالع بيني ، بازگشت به گذشته و سفر به آينده نيست ، چون ماشين زمان نيست!

-  طالع بيني ،‌ به شما قدرت جادويي نمي دهد ،‌ چون دعانويسي و جادوگري نيست!

-    طالع بيني ، حتي ديدن وقايع تكراري نيست ،‌ چون تلويزيون و ويدئو و VCD و DVD نيست!

-    طالع بيني ، نه چيزي را تعبير مي كند و نه تفسير ،‌ چون تعبير خواب و تفسير رويا نيست!

-    طالع بيني ، اصلن احضار روح و ارتباط با جن و پري نيست ، چون دفتر روابط عمومي نيست!

-    طالع بيني ، ديدن زندگي هاي مكرر هم نيست ، چون يك زندگي بيشتر موجود نيست!

-    طالع بيني ، نه انرژي مي دهد و نه انرژي مي گيرد ، چون انرژي درماني نيست!

-    طالع بيني ، به دنبال چاكراها و شاه راهاي شما هم نيست ، چون طالع بين ، ريكي نيست!

-    طالع بيني ، چشم سوم بازكن و هاله نمایی نیست ، چون عينك و دوربين مخفي نيست!

-    طالع بيني ، به دنبال آدم هاي خوب و بد نيست ، چون پليس و دادستان و قاضي نيست!

-  طالع بيني ، نه دارو مي دهد و نه كسي را درمان نمي كند ، چون پزشكي نيست!

-    طالع بيني ، به تغيير وزن شما هم كمكي نمي كند ، ‌چون رژيم غذايي نيست!

-    طالع بيني ، به شما اندامي سالم و نيرومند نمي دهد،چون يوگا و بدن سازي نيست!

-    طالع بيني ،‌ موجب تغذيه بهتر شما نيز نمي شود ،‌ چون گياه خواري و آب درماني نيست!

-    طالع بيني ،‌ نه تمركز است و نه آرامش بخش ،‌ چون  ذن و عرفان و يوگا نيست!

-    طالع بيني ، ‌مشكلات روحي و رواني را حل نمي كند ،‌ چون روان كاوي عقده يابي نيست!

-    طالع بيني ،‌ موفقيت شما را تضمين نمي كند ،‌ چون روان شناسي موفقيت نيست!

-    طالع بيني ، كسي را پولدار نمي كند ، چون تجارت و مغازه داري نيست!

-    طالع بيني ، حضور هم زمان در دو مكان و گذر به دگر سو نيست، چون بشقاب پرنده نيست!

-    طالع بيني ، سفر به ماوراء و پرواز به آسمان نيست ، چون موشك و هواپيما نيست!

-    طالع بيني ، بازي با اعداد و كلمات يا جفر و سودوكو نيست ، چون حساب و ابجد نيست!

-    طالع بيني ، اصلن بازي و سرگرمي نيست ، چون پلي استيشن هم نيست!

-    طالع بيني ، نه كار مي دهد و نه همسر ، چون دفتر كاريابي و بنگاه شادماني نيست!

-    طالع بيني ، مبتني بر رياضي و هندسه نيست ،‌ چون دانشي است تجربي و مبتني بر آمار!

-    طالع بيني ، خرافه هم نيست ، چون آزمون پذير است و ابطال پذير و باور پذير!

-    طالع بيني ، در پي بيان تفاوت ها و توجيه آنها نيست ، چون مبتني بر تشابهات است!

-    طالع بيني ، فقط ، بيان آن چيزهاي ذاتي شما است كه هستيد ، مبتني بر مجموعه قوانيني ثابت و شباهت هاي موجود ميان انسان هاي به دنيا آمده در دوره هاي زماني مشابه ... و از آن ، گريزي هم نيست!

 

   +
        10:39 بعد از ظهر پنجشنبه 16 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند روز پيش ، در تاكسي نشسته بودم و طبق معمول زمان هاي انتخابات ، راديو از مسائل انتخاباتي مجلس صحبت مي كرد.

خانم گوينده مي گفت: در ثبت نام كانديداهاي انتخابات مجلس ، بسياري از افراد ، داراي اسامي مشابه هستند و اين مسئله در بسياري از حوزه هاي انتخاباتي مشكلات عديده اي را به وجود آورده است! بررسي ها نشان داده است كه بسياري از اين تشابهات اسمي ، در بين كساني است كه نسبت هاي خانوادگي و فاميلي دارند! ... مثلن ، در برخي از موارد ، كانديداها خواهر و برادر هستند!!!!

به راننده تاكسي گفتم: ‌راست مي گويد! ... مثلن علي و ملي! ... چقدر اين دو اسم شبيه هم هستند!

واقعن!! ... مردم از كجا بدانند بايد به كي راي بدهند و شمارش كنندگان آراء ، از كجا بدانند منظور راي دهنده كداميك است؟! ... خواهر يا برادر؟! ... مسئله اين است!!! ... بايد فكري اساسي كرد!!!

 

   +
        10:18 بعد از ظهر دوشنبه 29 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چندسالی است که خطوط متروی تهران راه اندازی و گفتنی های بسیار زیادی در این خصوص هم گفته شده است. با این حال چند نکته اساسی در ساخت این متروی عظیم مغفول مانده است:

1-    در حالی که تلویزیون های داخل ایستگاه و تابلو نوشته های داخل هر واگن ، احترام به پیران و زنان و کودکان را سفارش می کند و مرتب گوشزد می کند ، جای خود را به آنها بدهید ، در قسمت ورودی اولیه ایستگاه های مترو هیچ گونه صندلی برای نشستن وجود ندارد. در محیطی که این چنین به این افراد ضعیف و ظریف توجه می شود ، جای تعجب دارد به نشستن همین افراد در سالن ورودی ایستگاه توجه نشده است …… شاید کسی خواست برای چند دقیقه منتظر کسی بماند!!!!!

2-      در هیچ یک از ایستگاه ها یک سرویس بهداشتی برای مسافران وجود ندارد!!!!!! فکر کنید کسی از ایستگاه کرج به قصد میرداماد و یا شوش در حرکت باشد ...... حداقل 20 دقیقه از منزل تا ایستگاه کرج ، 10 دقیقه معطلی در ایستگاه کرج ، 50 دقیقه تا رسیدن به ایستگاه صادقیه ، 5 دقیقه معطلی برای رسیدن خط دانشگاه علم و صنعت ، 20 دقیقه برای رسیدن به ایستگاه امام خمینی ، 5 دقیقه معطلی برای رسیدن خط میرداماد - حرم مطهر ، 20 دقیقه برای رسیدن به یکی از دو ایستگاه منتهی الیه و حداقل 20 دقیقه برای رسیدن به مقصد ...... یک مسافرت مترویی با تمام تبلیغات و تشویقات به استفاده از این ناوگان ، در مجموع 150 دقیقه طول می کشد یعنی 2 ساعت و نیم ..... حتی در یک سفر بین شهری از تهران به هر شهر دیگر ماشین حداقل یک بار ترمز می زند و در صورت نیاز فوری ، شاید هم بیشتر ...... حالا ، اگر کسی در این 5/2 ساعت نیاز به سرویس بهداشتی داشت چه باید بکند؟؟؟!!!!!!!

3-      در هیچ ایستگاه مترویی واحدی برای انجام عملیات اورژانسی و مراقبت های بهداشتی دیده نمی شود. یعنی ، اگر در هر کدام از ایستگاه های مترو ، اتفاقی برای مسافری رخ دهد ، باید منتظر اورژانس ایستاد. در حالی که ، با توجه به ساختار ایستگاه ها ، می توان واحدهای درمانی مربوطه را به خوبی در آنجا مستقر ساخت. چنین واحدهایی نه تنها به مسافران مترو ، بلکه با توجه به امکان عبور از خطوط ترافیکی ، می تواند در انتقال تیم امداد پزشکی به سایر نقاط شهری هم موثر باشد!!!!!!!!

این سه نکته در حالی مغفول مانده است که تقریباً تمامی ایستگاه ها مجهز به یکی از دکه های ساندویچ فروشی ، گل فروشی و فروش عطرهای بنجل تقلبی وارداتی و فیلم و کتاب هستند. اگر یک مسافر این قدر محتاج به خرید عطر و گل و ساندویچ و فیلم و کتاب ، آن هم در داخل مترو می باشد ، به سرویس بهداشتی و مراقبت های بهداشتی و صندلی نیاز ندارد؟؟؟؟!!!!!!

راستی تا یادم نرفته است ، اگر کارت اعتباری مترو دارید ، علاوه بر ورود ، هنگام خروج هم کارت را بزنید تا به مبلغ اعتبار کسر شده ، تخفیف دهد و به جای 100 تومان ، 80 تومان حساب کند!!!!!! اگر چه دریافت همین کارت های اعتباری هم محدودیت های خاص خودش را دارد!!!!!!!!

   +
        11:12 بعد از ظهر شنبه 26 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



امروز در یک تاکسی نشسته بودیم که پشت یک چراغ قرمز ایستاد. چند لحظه ای گذشت و دیدیم یک آقایی عینکی و با اندکی ریش آمد و به راننده تاکسی که پیرمردی بود گفت این نوشته پشت شیشه ات را پاک کن وگرنه اطلاعات می آید و می بردت!!!!!!!!! بعد هم رفت و سوار ماشین پراید خودش شد که پشت سر ما بود و رفت!!!!!!!

مابا تعجب به شیشه پشت نگاهی کردیم و دیدیم که نوشته است «چهار ماه است کارت بنزین نگرفته ام ، لعنت بر حق مردم خور» ..... و بعد متوجه شدیم که بالای شیشه جلو هم همین را نوشته است!!!!!

جدای از تمامی صحبت هایی که در این بین تا رسیدن به ایستگاه مقصد انجام شد فقط نفهمیدم چرا اطلاعات نمی رود کسی را که کارت بنزین این آقا را خورده است بگیرد و آن وقت می آید خود این آقای معترض را بگیرد؟؟؟!!! .... آیا اطلاعات این قدر بیکار است؟؟؟؟!!!!! این آقایی که آن قدر دلواپس حق مردم بوده است چرا نمی رود به اطلاعات بگوید بیایید حق این بابا را از کسی که خورده است بگیرید و به وی بازگردانید و در عوض وی را تهدید می کند که می آیند و می برندت؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

گویا در این شهر رسم است "دزد می گردد و دزد زده را می گیرند"!

   +
        10:5 بعد از ظهر شنبه 12 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



1

هفته نامه ای تیتر زده بود "820 هزار دلار بابت دستمزد وکیل دادیم ولی 1 میلیون و 200 هزار دلار ندادیم تا سر سرباز هخامنشی را بخریم"!!!!!!!!!

2

در بانک صادرات فلکه دوم صادقیه بودم. ساعت 3:20 یکی از افراد بانک پشت باجه آمد و گفت هر کی در هر باجه ای که دید خلوت است برود و بایستد و کارش را انجام دهد ، نیازی به شماره نیست!!!!!!!!! حدود 15 نفری بودیم که همه دویدند و نوبت گرفتند و ماهم روی یک صندلی نشستیم تا وقتی یک باجه خالی شد ما هم کارمان را انجام دهیم.

3

ساعت 3:30 دقیقه یکی از کارمندان بانک رفت تا در بانک را ببندد که دیدیم از پشت در صدایی می آید و مردی می خواهد وارد بانک شود و کارمند بانک می گوید بانک بسته شده است. مرد پشت در که جوانی حدود 35 – 30 سال بود گفت من شماره دارم و همین الان رفتم بیرون و نمی دانم گفت چی بگیرم و حالا که برگشتم شما در را داشتید می بستید که من گفتم اجازه بدهید بیام داخل و شما می گویید بانک تعطیل است!!!!!! به نظر می رسید این مرد هم مثل ما حداقل یک ساعت و نیم در نوبت بوده و از نشستن خسته شده باشد و رفته است در یک فرصت کوتاه کاری را انجام بدهد و برگردد. هر چه اصرار کرد و گفت کاری که می خواهد انجام دهد در همان روز باید انجام شود و به اعتبار و آبروی کاریش مربوط می شود در گوش هیچ کس نرفت!!!!!!

4

در همین کش و قوس در را باز کردند که با هم صحبت کنند که مرد خواست وارد شود و دو نفر کارمند بانک به زور می خواستند در را ببندند و چون زورشان نمی رسید یکی دیگر از کارمندان از پشت باجه به سرعت آمد و با فشار هر چه تمام تر در را بست و مرد هم از پشت شیشه شروع کرد به داد و بیداد کردن.

5

خانم کارمندی که کار من را انجام می داد به همکارش گفت رفته است و ناهارش را خورده است و استراحتش را کرده است و حالا امده است و انتظار دارد کارش انجام شود!!!!!!!!!! داستان سرباز هخامنشی را که همان روز خوانده بودم با لبخند به وی گفتم و بعد اضافه کردم فکر می کنید این 15 دقیقه ای که این مرد را و 3 نفر از کارمندان بانک را معطل کرده اید و اعصاب خودتان و این مرد را بهم ریخته اید ارزشش را داشت!!!!! بهتر نبود به جای این همه داد و فریاد ، کار این بابا را راه می انداختید؟؟!! از وقتی که در بانک بسته شده تا الان که هیچکس دیگری هم که نیامده و فقط همین یک نفر است که کارش مانده است و در بانک هم بجز دو سه نفر مشتری کس دیگری هم که نیست و 10 تا باجه هم تازه همین الان دارند یواش یواش می بندند!!!!!!!

6

مرد که کاملاً مستأصل شده بود ، فریاد می زد در را باز کنید تا من بیایم داخل و کارمند سوم هم گفت در را باز کنید تا ببینم این بابا چه می گوید و ...... خلاصه در را باز کردند و تا مرد آمد داخل ، سه به یک شروع کردند به زدن مرد بیچاره که یکی گفت زنگ بزنید پلیس 110 بیاید و آن مرد گفت زنگ بزنید بیاید ، تا تکلیف من با شما روشن نشود من از اینجا بیرون نمی روم!!!!! و دیگری گفت فکر کردی ، اگر بگذاریم از این در بیرون بروی!!! و خلاصه .....

7

مرد بیچاره را بردند داخل اتاقک مدیریت که جلوی در ورودی بود و زنگ زدند به 110. یکی از کارمندان بانک به همان مرد سوم که پای تلفن بود گفت بگو یکی آمده بود داشت به باجه خودپرداز جلوی بانک دستبرد می زد که گرفتیمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!

8

پیرمرد محترمی آنجا ایستاده بود و برگشت به آن سه نفر گفت اشکالی ندارد ، زنگ بزنید به 110 و بگویید که این باب دعوا راه انداخته است ولی چرا تهمت دزدی و سرقت به این بنده خدا می زنید!!!!!!!!!! ما که دیگر اینجا شاهد هستیم!!!!!!!!

9

به همان کارمندی که اتهام سرقت به این مرد بیچاره زده بود گفتم فکر نمی کنی اگر همان اول کار این بابا را راه انداخته بودید کار به اینجا نمی کشید.

10

از بانک آمدم بیرون و فکر می کردم:

فقط برای 400 هزار دلار و یک لجاجت بچه گانه با اندکی چاشنی حماقت ، سر سرباز هخامنشی را دادیم رفت!!!!!!!!

   +
        2:7 قبل از ظهر سه شنبه 8 آبان1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



تو کنکور قبول شدی و مهندس شدی و دکتر و سُنبُل و مُنگول ........

تو عاشق شدی و زن گرفتی و دو تابچه داری تپل و مپل .......

تو عاشق شد و معشوق رفت و تو ماندی و حوضت و زدیم توی سرت و فارغ شدی شنگول و منگول ......

تو بی کار بودی و لابی زدیم و مهندس کارخانه شدی و وکیل مجلس و رئیس سازمان و استاد دانشگاه و پول در می آوری هپول و چپول .....

تو بی روح بودی و بی انگیزه و منفعل و رفتیم تو مخت و روحت و وجودت و کشیدیم بیرون تمامی آن همه شعر و داستان و فیلم و نقاشی و عکس و هنر و خلاقیت و ابتکار و استعدادهای جغول و بغول .......

تو بی پول بودی و بردیمت بازار و صنعت و کشاورزی و بانک و وام گرفتی و برج و کارخانه ساختی و حالا شدی حاج آقای بازار و آقای دکتر و مهندس ترگل و ورگل .....

.

.

.

تو که چیزی نمی گویی .... ولی من اسمش را می گذارم ...... پَر!

تو اسمش را بگذار ....

   +
        5:9 بعد از ظهر جمعه 27 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چند وقت پیش رفتیم دندان پزشکی .............. کلینیک دندان پزشکی آیدا ......

نمی دانم چرا جامعه ما این چنین شده است .......

دندان پزشک معاینه ای کرد و گفت باید از دندان تان یک عکس بگیرید ..... در دفترچه دستور عکس نوشت و آدرس داد و ما رفتیم و عکسی گرفتیم و 2500 تومان دادیم و 15 دقیقه برگشتیم ....

دندان پزشک ، عکس را نگاهی کرد و گفت باید دندان را عصبی کشی کرد و پر کرد ...

منشی کلینیک ما را صدا کرد و گفت مبلغش 75000 تومان می شود و در نوبت اول باید قدری از آن را بپردازید .... ما هم 25000 تومان دادیم ....

دندان پزشک ، دندان را قدری خالی کرد و گفت فکر می کنم نیازی به عصب کشی نباشد ، خدا را شکر که به خیر گذشت و من همین الان پر می کنم و دیگر نیازی به جلسات بعدی نیست....

دو دقیقه بعد گفت ... خوب شد من این لایه را برداشتم ... زیرش یک دفعه خالی شد و باید عصب کشی شود ... اتفاقی بود که فهمیدم .... چقدر شانس آوردیم .. اگر الان پر می کردیم آن وقت باید چند روز دیگر می آمدید و دوباره عصب کشی می کردیم ....

قرار شد عصب کشی شود ..... قدری کار انجام شد و بقیه کار رفت به جلسۀ بعد .....

جلسۀ بعد ، پانسمان را باز کرد و شروع کرد به ادامۀ کار و بقیۀ عملیات عصب کشی را انجام داد و در عین تعجب سه بار در بین عملیات عصب کشی از دندان در حال کار با دستگاهی که در همان کلینیک بود عکس گرفتند ... من از منشی آنجا پرسیدم مگر شما عکس هم می گیرید؟! ... گفت بله .... گفتم پس چرا روز قبل رفتیم بیرون عکس گرفتیم؟! ... گفت اشعه دستگاه ما ضعیفه و عکس را ممکن است خوب نشان ندهد به خاطر همین عکس را گفتیم بیرون بگیرید!!!!!!!!!!!

این دفعه ، حسابدارشان گفت لطف کنید نصف باقی مانده را بدهید تا بقیه را برای جلسۀ بعد تسویه کنی .... گفتم خواهش می کنم ، چقدر می شود؟!.... گفت 30000 تومان !!!!! خوشبختانه کارت معاینه و معالجات در جلوی پیشخوان بود ..... گفتم ببخشید فکر کنم نصفش می شود 25000 تومان!!!!!!!!! گفت: اوه ..... بله ... ببخشید !!!! فقط نفهمیدم چرا تمام این مشخصات و دریافت و پرداخت ها را با مداد می نویسند؟؟؟؟!!!!

جلسۀ سوم رفتیم ... وقتی دندان پزشک آمد ، خانم منشی گفت جلسۀ آخر است و طبق مقررات کلینیک باید پیش زا اتمام کار تسویه انجام شود .... ما هم گفتیم مشکلی نیست و مابقی را دادیم و گفتیم حق دارید .... اینقدر آمده اند و فرار کرده اند که شما حق دارید پول الباقی را همان ابتدا بگیرید!!!!!

وقتی دندان پزشک آماده شد و خواستیم برویم داخل .... خانم منشی گفت ببخشید همراه نمی تونند بروند داخل !!!!! گفتم ببخشید دو جلسۀ قبل پس چطور شد؟؟!! گفتند خوب اون هم اشتباه بود ..... تعجبم از این بود که آیا این قدر با من تعارف داشتند که نمی توانستند در دو جلسۀ قبل بگویند !!!!!

وقتی کار تمام شد و آمدیم ..... مشخص شد دندان را با دو ماده ای که پر می کنند آن نوع ارزان تر را کار کرده است!!! و حسابی مخ را گذاشته است در فرغان که دندان را لکه گیری می کنم و لمینیت می گذارم و جرم گیری می کنم و هزار کار دیگر !!!!!!

شما هر پاسخی دارید خوشحال می شوم بشنوم ولی برای من جای یک سوال دارد که وقتی دندان پزشک هنوز حتی درهنگام خالی کردن دندان هم نمی داند وضعیت دندان چگونه است تا چه برسد وقتی که می خواهد پس ا ز3 جلسه تازه پر کند و هنوز هم مشخص نیست بیمار از کدام ماده می خواهد دندانش پر شود ، چگونه است که کل مبلغ را از همان اول برآورد می کنند؟؟؟؟!!!! آیا وقتی با مادۀ ارزان تر پرمی شود الباقی بازگردانده می شود؟؟!!

راستی چرا این همه عکس گرفته شد؟؟؟؟!!!! برای چی رفتیم عکس اول را بیرون از کلینیک گرفتیم ؟؟؟!!!! اگر عکس اولی این قدر واضح نبود که نیاز به عکس های بعدی در همان کلینیک باشد ، پس چه لزومی به همان عکس اول ؟؟؟!!!! اگر قرار است با عکسی که از دندان گرفته می شود داخل آن مشخص نشود ، پس چرا عکس می گیریم ؟؟!!! می شود همان اول دندان را خالی کرد و بعد با همان دستگاه های داخلی هم عکس گرفت ؟؟؟!!! راستی آن قدیم ترها که از دندان عکس نمی گرفتند ، پس چه جوری دندان را به این خوبی پر می کردند؟؟؟!!!

این جامعۀ دندان پزشکی ما که از ضرایب هوشی بالایی هم برخوردارند و از رتبه های برتر کنکور بوده اند ، هیچ وقت فکر کرده اند ، همان طور که خودشان رفته اند و درسی خوانده اند بقیه هم ، اگر دندان پزشکی نفهمند چیزهای دیگر را که می فهمند!!!!!! حال ما هیچی ...... منشیان و تکنیسین های کنار دست چی ؟؟؟!!! آنها که بالاخره متوجه می شوند چه خبر است؟؟؟؟!!!! آیا فکر نمی کنید در دراز مدت چه نگاهی در جامعۀ ما نسبت به شما عزیزان پیدا می شود؟؟؟؟!!!! آیا در بین جامعۀ دندان پزشکی خودتان چهار تا آدم که چیزمی فهمند و آیندۀ شغلی و اعتباری خودشان را می بینند ، نمی توانند فقط اندکی از وقت خود را صرف بهبود آیین نامه های داخلی نظام صنفی مربوطه بکنند ...... نتیجۀ چنین رفتارهایی ، آیا چیزی بجز ایجاد حس بدبینی و بی اعتمادی نخواهد بود؟؟؟؟!!!!!

عادت بدی گریبان این ملت را گرفته است ............ با هر کی صحبت می کنی،می گوید: ای بابا همه می دونند .... گویی من با اصحاب کهف خوابیده ام و تازه بیدار شده ام!!!!! جالب اینجا است که با خود دندان پزشکان هم اگر صحبت کنید ، همین را می گویند و تقصیر را می اندازند گردن سایر همکاران و از دست همکاران خودشان گله مند هستند و خودشان را از جمع سایر هم صنفی ها جدا می کنند .... هیچ کس هم حاضر نیست در حد توان خود و در همان حوزۀ پیرامونی خود اصلاحی را ایجاد کند!!!!!

 

این بحث در سایر اصناف هم دیده می شود و متأسفانه در جامعۀ پزشکان و داروسازان و پرستاران و وکلا و مهندسین و اساتید دانشگاه و فرهنگیان و قضات و کارمندان کشوری و لشکری و بانک ها و بیمه ها و شرکت های آب وبرق و تلفن و گاز و نفت و بخش خصوصی و صنعت و کشاورزی هم گریبان مردم را گرفته است!!! اگر شما تک تک این افراد را در کنار هم قرار دهید، آیا مردمی به غیر از خود همین افراد می بینید که جدای از آنها ایستاده باشند؟؟؟؟!!! مواظب باشید ..... « خود کرده را تدبیر نیست»!

بحث از وظیفه نیست که بابت آن حقوق می گیریم و پولی بدست می آوریم .... بحث از تکلیفی است که بر دوش همۀ ما قرار گرفته است تا آنچه را که درست می دانیم و با باورهای اخلاقی ما سازگار است ، در جامعه گسترش دهیم ..........

چقدر به تکلیف خود عمل کرده ایم؟؟؟؟؟!!!!!!

   +
        3:19 قبل از ظهر سه شنبه 10 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



زندگی، تجربه بزرگی است که به این سادگی به کسی هدیه نمی شود. حال که به شما داده شده است، لبخند بزنید و شاد باشید و زندگی کنید!

زندگی ، فقط زندگی است و دیگر هیچ!

باز هم زندگی

   +
        5:51 قبل از ظهر شنبه 7 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



دیروز این دو کانون آموزشی مثلاْ بزرگ کشور ما بزرگ ترین سوتی را دادند!!!!! ظهر بود و نشسته بودیم پای تلویزیون شبکه خبر که آقای نوید نادرزاده رتبه ۱ کنکور سراسری از قائم شهر آمد و گفت من با استفاده از کتاب های گاج توانستم در این آزمون موفق شوم. بعد هم آقای دیگری آمد و گفت من هم با خواندن کتاب های گاج توانستم در کنکور رتبه اول را در گروه دیگری بدست آورم.

در آگهی بعدی همین دوستان و به همین ترتیب همراه با رتبه اول علوم انسانی آمدند و گفتند ما با شرکت در آزمون های قلم چی آن هم برای دو تا سه سال توانستیم رتبه ۱ کنکور شویم!!!!!!!!!

پیشنهاد می کنم یک آگهی هم وزارت آموزش پرورش از ۱۰ نفر برتر در هر چهار گروه کنکور بسازد و همه بگویند ما ۱۲ سال تمام کتاب های این وزارت خانه را خواندیم و قبول شدیم!!! بعد هم سازمان کتاب های بنفشه و کانون ژرورش فکری کودکان و نوجوانان و نویسنده هری پاتر هم بیایند و بگویند ما هم از ابتدایی تا راهنمایی با این کودکان و نوجوانان عزیز بودیم!!!! بعد هم هر کس دیگری که به نوعی توانسته به دست این آقایان کتاب برساند بیاید و اعلام کند که ما به وی یاد دادیم تا قبول شود!!!!! حتی باقلافروش دم در مدرسه هم می تواند بیاید یک تیزر تلویزیونی درست کند و بگوید این آقایان از باقلاهای من که در کاغذ کتاب های آزمون های سال قبل پیچیده شده بودند ، خورده اند و حالا توانسته اند در کنکور رتبه اول بگیرند!!!!

هیچ کس زحمت خود این آقایان و والدین محترم معلمان گرامی شان را نمی بیند که چگونه شب و روز به روش های مختلف زحمت کشیدند تا موفق شوند ، آن وقت جوکار (گاج) و قلم چی از این موقعیت چه استفاده هایی می کنند!!!!!

 

   +
        1:20 بعد از ظهر شنبه 31 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



به تازگی توانستم بهترین روش های افزایش بازدید سایت را کشف کنم!!!!!!!!!!! اگر چه پیش از این هم می دانستم ولی هیچ وقت برای من در این درجه از اهمیت نبود ....... به همین دلیل امشب قدری فکر کردم و تمامی ترفندها و راهکارهای مورد نظر را روی یک صفحه از نرم افزار ماکروسافت ورد نوشتم و بعد از امتیاز بندی و جمع بندی نتایجی بسیار زیبا و خیره کننده ای را بدست آوردم که اگر دوست داشته باشید نه تنهامی توان به شما هم بگویم بلکه برای شما هم انجام بدهم!!!!!!!!! نتیجه این تفکرات و یادداشت ها و به کار بستن ها را در ظرف همین چند روز آینده خواهید دید!!!............. فقط کافی است به آمار سایت وبگذر ما که در پائین سایت گذاشته شده است یک سر کوچولو بزنید تا همه چیز دست گیرتان شود!!!!!

حالا ممکن است بگویید افزایش بازدید کننده چه اهمیتی دارد؟! ............ راست می گوئید ..... این موضوع به تنهایی هیچ اهمیتی ندارد ولی یک سوال ...... شما برای که می نویسید؟؟؟ خوب .... وقتی که برای مطالب تان خواننده ای نداشته باشید ، چه می شود؟؟؟ این کار مثل آب در هاون کوبیدن است ... پس چاره ای نیست برای انجام کارهای بزرگ از طریق همین وبلاگ کوچک .... اول از همه مخاطب پیدا کرد ...... بعد می توانید هر آنچه خواستید انجام دهید ......حالا متوجه شدید!!!!!

کمی صبر کنید و تماشا کنید .... آمار سایت ما تااین لحظه ۱۱۵۴ نفر بوده است .....بزن زنگ را ....

   +
        2:0 قبل از ظهر جمعه 30 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چرا به دیگران کمک می کنیم؟!

چرا بدون چشمداشت و دریافت مزد ، از نیروی بدنی ، فکری و حسی خود برای دیگران مایه می گذاریم؟!

مگر نمی گویند وقت طلاست؟! چرا زمان اضافی و اوقات کار و بیکاری خود را برای کمک به دیگران صرف می کنیم؟! .......... آیا محبت است؟؟؟!!!

در کمک دو وضعیت است : یا دستی به سوی شما دراز شده است و شما آن را می گیرید ، یا دستی دراز شده است اما نه برای شما ، که برای نجات.

این که دست دراز شده را می بینید یا نه ، به شما بازمی گردد ....... به بصیرت شما!

ولی آن کسی که دست خود را برای نجات دراز کرده است ، آیا دست کمک شما را می بیند که دستش را گرفته اید؟!

آیا می دانید برای پاسخی که می دهید چه میزان انرژی باید صرف کرد؟!

آیا طبق قانون ماده و انرژی ، در قبال این صرف انرژی چیزی از جنس ماده هم می گیرید ، یا ممکن است این انرژی رفته را به صورت انرژی دیگری دریافت دارید؟!

تا دریافت انرژی از دست رفته یا سوخت گیری مجدد ، آیا می دانید چه میزان انرژِی اولیه یا سوخت اولیه نیاز است؟!

آیا برای تأمین انرژی از دست رفته ، نیازی برای اتصال به یک منبع انرژی دیگر وجود دارد؟! منبعی که خود سرشار از انرژی باشد و شما در این داد و ستد انرژی ، فقط از وی انرژی بگیرید و به نیازمندان بدهید و خللی به منبع تولید انرژِی محرکه اولیه وارد نشود؟!

این منبع انرژی چیست؟

کجاست؟

راه اتصال به آن چگونه است؟

   +
        4:39 قبل از ظهر جمعه 23 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



پیشنهاد یک پدیده دو طرفه است. یک سمت آن پیشنهاد دهنده و سمت دیگر آن پیشنهاد گیرنده نشسته است ، فارغ از تعداد نفرات در هر سمت.

 

- وارد مغازه ای می شوید ، فروشنده برای یک پیراهن ، قیمت 65000 تومان پیشنهاد می دهد! شما چه می کنید؟

مغازه کناری ، برای پیراهنی مشابه ، قیمت 25000 تومان را پیشنهاد می کند ، شما چه می کنید؟

 

- در یک مراسم خواستگاری شرکت کرده اید. خانواده عروس مهریه 3000 سکه طلا با خرج عروسی 25 میلیون تومان همراه با یک واحد آپارتمان به نام دختر و یک منزل مستقل برای سکونت ، همراه با ماشین و سایر مخلفات به انضمام ماه عسل اروپا پیشنهاد داده اند!!!!! چه می کنید؟

در مراسمی مشابه ، مهریه 1386 سکه ، همراه با مسکنی مناسب (اجاره ای یا ملکی تفاوتی ندارد)، با یک عروسی 5 میلیون تومانی و یک سفر مکه در تعهد مرد ، پیشنهاد می شود. چه می کنید؟

 

- مهندس فوق لیسانس از دانشگاهی معتبر هستید و برای استخدام به شرکتی وارد می شوید. دو ماه با جدیت کار می کنید و پس از آن برای ادامه همکاری و تعیین حقوق با مدیر امور اداری – مالی یا مدیر عامل شرکت وارد مذاکره می شوید. مدیر عامل حقوق 60000 تومان را برای شروع کار به شما پیشنهاد می دهد!!!!! چه می کنید؟

در شرکتی مشابه وارد می شوید و در شرایطی مشابه ، حقوق 750000 تومان پیشنهاد می شود!!! چه می کنید؟

 

حال ، چند پرسش ......

برای چه پیشنهاد می دهیم؟

چه زمانی پیشنهاد می دهیم؟

آیا در پیشنهادی که می دهیم ، فقط خود ما ذی نفع هستیم؟

آیا از پیشنهاد خود قصد داریم کسی را با خود همراه سازیم ؟؟

پیشنهاد گیرنده ، حق انتخاب یا ردِ پیشنهاد ما را دارد. تا چه میزان او می تواند پیشنهاد ما را تعدیل کند؟!

آیا پیشنهاد گیرنده ممکن است ، در همان مورد پیشنهادی شما و نه موضوعی دیگر ، خود پیشنهاد بهتری بدهد؟! روش برخورد شما چیست؟!

اگر پیشنهاد او را پذیرفتید ، چرا از همان ابتدا و پیش از ارائه پیشنهاد خود ، بهتر نیاندیشید تا بتوانید پیشنهاد مناسب تری بدهید؟! پیشنهادی مشابه با پیشنهاد وی؟! حداقل می توانستیدمشورت کنید؟!

آیا کسی که به شما پیشنهاد می دهد به یقین قصد مشکوکی دارد؟!

به پیشنهاد جدید از سوی پیشنهاد گیرنده یا مشاور خود ، به دیدۀ شک می نگرید یا لجاجت؟!

چه عاملی مانع از پیشنهاد مناسب تر شما می شود؟!

آیا فقط شما باید پیشنهاد بدهید یا به اذن شما باید پیشنهادی داده شود یا دیگران هم می توانند بدون درخواست شما پیشنهادی بدهند؟!

آیا فکر نمی کنید در تمامی لحظات مذاکره ، با تمامی حرکات و کلمات خود به سوی دیگری پیام می فرستید؟!

چرا باید دیگری پیشنهاد شما را قبول کند ، در حالی که شما پیشنهاد او را قبول نکرده اید؟!

چه چیزی شما را راضی به قبول پیشنهاد می کند؟!

آیا پیشنهادی که در آن نفعی برای دیگری متصور نیست ، یک پیشنهاد بی شرمانه نیست؟!

   +
        4:38 قبل از ظهر جمعه 23 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



یاداشتی نه چندان مهم ما را بر آن داشت ، تا به تفصیل ، بابی بر این مدخل بگشائیم. 

 

در ابتدا ...

در یک روستا ، مردی در کشتزار خود ، زیر درختی نشسته است. وقت ناهار خوردن است. بقچه خود را می گشاید. به هر روشی که شما مایل هستید ، غذایش را می خورد. نهر آبی از آن کنار می گذرد ، دست خود را در نهر می شوید. نان خرده ها و باقی غذای خود را برای پرندگان می ریزد و استخوان های باقی مانده در ظرف خورش را نیز به سگ گله اش می دهد. بقچه اش را می بندد. لیوانی چای از کتری روی آتش برای خود می ریزد. قندش را داخل لیوان چای می زند و لیوان چای داغ را با یک هورت بزرگ سر می کشد. کمی زیر سایه درخت چرت می زند. بلند می شود و پس از وجین مزرعه و با نگاهی به غروب خورشید و نگران از کارهای باقی مانده ، قدم زنان ، سوار بر یک چهارپا یا یک گاری ، با یک تراکتور یا در نهایت با یک جیپ یا لندرور یا لندکروز یا وانت نیسان به منزل باز می گردد. دست و پایش را در حوض یا شیر آب داخل حیاط می شوید. قدری استراحت می کند. با اذان مغرب ، به کوچه های خاکی روستا می رود. از کنار دیوارهای کاه گلی یا آجری بدون سیمان یا سنگ و نما ، می گذرد و وارد مسجد روستا می شود. نمازش را می خواند با دوستان مسجدی اش کمی صحبت می کند و در زیر نور کم رنگ تیرهای چراغ برق و پر رنگ مهتاب به خانه بازمی گردد ، در حالی که می اندیشد ، اگر فردا باران بیاید کار وجین را کی تمام کند؟ اگر باران نیامد و وجین تمام شد ، آیا محصولش خوب خواهد شد یا مثل پارسال محصول چندانی نخواهد داشت؟ اگر یک چاه آب داشت شاید می توانست مثل کربلایی اکبر محصول بگیرد؟؟ باید از همین الان به فکر کمباین مش رجبعلی باشد!! حاج حسین ، سلف خر بازار شهر ، پارسال بدجوری سرش کلاه گذاشت!! امسال باید پیش حاج کربلایی حسن رفت!! به منزل می رسد. شاید کمی تلویزیون تماشا کند و شاید هم به رادیو و داستان شب گوش کند! گپی با زن و بچه اش   می زند و حدود ساعت 11- 10 با تمام شدن سریال های تلویزیونی یا شاید هم برنامه های ماهواره ای می خوابد!

آسمان ببارد یا نبارد ؟!

 

در شهر ، کارمند (اداری و شرکتی و کارگری) یا بازاری (تاجر و صنعتگر و تعمیرکار) فرقی نمی کند! ساعت 14 – 13 کارت می زند و یک تاکسی می گیرد یا با ماشین پیکان و پراید شخصی اش به خانه می آید. دست و صورتش می شوید و ناهارش را بر روی میز آشپزخانه یا سفره داخل هال و معمولاً در کنار حداقل یکی دیگر از اعضاء خانواده می خورد. با عضو دیگر سفره را جمع می کند. کمی استراحت می کند و اگر بازاری باشد ساعت 17 – 16 با یک لیوان چای (شاید بخورد شاید هم نخورد) و اگر هم کارمند باشد باز به همین طریق به خیابان می زند. با فرض بی کار بودن ، در بعد از ظهر قدمی می زند و از جلوی تابلوهای رنگارنگ مغازه ها و می گذرد جلوی یکی دو تا دکه می ایستد و تیتر روزنامه ها را می خواند ، شاید هم یک روزنامه یا مجله ای بخرد! و می گذرد. چند تا از رفقا را می بیند و با دو سه نفر سری تکان می دهد وبه دوسه نفر هم دست می دهد و با دو نفر هم گپی می زند و در زیر نورهای فراوان چراغ های خیابان ، شب به خانه باز می گردد. در حالی که می اندیشد ، اگر شهردار محترم شهرش کمی بیشتر به آسفالت خیابان ها توجه می کرد ، بهتر بود!!! امان از دست گران فروش ها ، گوشت همین دیشب کیلویی 6500 تومان بود!! آخر هفته زن و بچه ها را ببریم سینما یا شاید هم پارک !!!! اجاره آخر برج را چه کنیم؟؟ باید یک وام مسکن بگیرم و یک آلونکی برای خود بسازم؟؟ دخترم دارد بزرگ می شود و باید در یک کلاس زبان انگلیسی ثبت نامش کنم یا شاید هم پسرم را باید بفرستم آموزش شنا!! خانومم هم که از وقتی با خانم دکتر یا مهندس فلانی آشنا شده هوس دوچرخه سواری کرده!!!!!! عید را باید بریم شمال یا کیش چطوره؟؟؟؟ باید به مهندس فلانی رای بدیم تا در شورای شهر یک کاری بکند!!! مرد خوبی است ، بالاخره یک زمانی با هم مدرسه می رفتیم ، تازه شاید هم اگر به شورای شهر رفت ، ما را هم با خودش ببرد و از دست این اداره لعنتی خلاص شدیم!!!!

کی صاحب خانه می شوم؟!

 

در مرکز ، باز هم کارمند یا بازاری به سیاق قبل فرقی نمی کند!!!!!!!!!!!!!!! تا کارت می زند سریع ماشینش را می گیرد و مسافرکشی می کند ، به یک بنگاه املاک یا دفتر بیمه می رود و بازاریابی یک کالا یا خدماتی را بدست می گیرد و حسابدار یک شرکت می شود!!! و با یکی از دوستانش برای راه انداختن یک بیزینس جدید ، یک کار جمع و جور ، گرفتن یک مغازه برای بعد از ظهرها ، آوردن میوه و تره بار و گوشت و برنج و خرما و سیگار و هزار جور چیز دیگر از شهرستان ها ، مشارکت در ساخت یک منزل و یا خرید آپارتمانی در حاشیه شهر و فروش آن دیگری در گوشه دیگر شهر ، ماششین بازی هم بد نیست!!! روزنامه و مجله اش را سر صبح خریده است و در اداره خوانده است!!!!!!!!!! زنش زنگ می زند و می گوید : "داری می آیی بچه را از کلاس زبان بگیر و برو دنبال کامبیز از استخر شنا بیارش". یک لیست خرید از سوپر محل هم دستش است و هنوز وارد منزل نشده کیسه زباله را می دهند دستش و می رود در کوچه می گذارد! همسایه اش آقای مهندس یا خانم دکتر یا حاج علی تاجر بازار یا مدیر عامل کارخانه یا نماینده مجلس یا وکیل یا سرهنگ یا مدیر تولید کارخانه را می بیند و با سلامی از کنارش می گذرد و بعد از دیدن برنامه های تلویزیونی و ماهواره ای و دیدن یک DVD جدید و یک گشتی در اینترنت و چند تا تماس تلفنی برای چند تا بزینس جدید ، به خواب می رود! در حالی که می اندیشد ، بچه ها را باید آخر هفته به سینما و موزه و کنسرت و تئاتر ببرد! خرج مدرسه غیرانتفاعی دخترش هم کمرشکن شده است! کرایه خانه خیلی گران شده است؟! دولت چه می کند؟! چرا جلوی تورم را نمی گیرد؟! نرخ بهره ها خیلی بالا رفته است؟! قرار است وزیر کشور را استیضاح کنند؟! مگر این که نمایندگان مجلس یک کاری بکنند!! راستی سه شنبه باید بروم جلسه ... مقیم مرکز یا هیئت ... و یا کانون ..... !!! اگر رابطه ما با کشورهای همسایه روبراه شود ، اقتصاد وضعیت بهتری خواهد داشت!! برای عید یک سری باید بریم دوبی یا ترکیه یا پاریس !!!!! انتخابات بعدی باید به اون یکی رای داد ، این یکی که نتوانست آزادی ها و مطالبات ما را فراهم کند!!! ای بابا ، ول کن می ریزند ما را می گیرند ، ما را چه به سیاست!!!! راستی جشنواره فیلم و موسیقی و زیپ و کلنگ در راه است!!!!!! یک نمایشگاه هویج و شکلات بستنی و گاری سه چرخه گذاشتند باید برویم ببینیم! اگر قیمت ها خوب باید چند تا سهم در بورس باید بخرم، می گویند شرکت های نفتی یا سیمانی یا دارویی P/E بهتری دارند!!!!!! سر فرصت باید با خانم در این مورد صحبت کنیم. او هم که صبح می رود سر کار و غروب خسته و کوفته می آید خانه!!!!!! یک مرخصی باید بگیریم و در تعطیلات باید بشینیم سر این موضوع مفصل صحبت کنیم.

چه باید کرد؟!

 

در فرنگ ، جدای از تمامی موارد فوق ........................ چرا در عراق جنگ است؟ چرا جرج بوش جوانان ما را به کشتن می دهد؟ چرا ایران باید به سلاح هسته ای دسترسی داشته باشد؟ چرا نمی گذارند در عربستان زنان رانندگی کند؟ ازدواج هم جنس ها باید آزاد گردد؟ جرج بوش تهدیدی برای آزادی های مشروع هر آمریکایی است!! مرزها باید برداشته شود!! سازمانی زده ایم تحت عنوان : مبارزه با فقر جهانی، مبارزه با تبعیض نژادی و قمی ومذهبی ، چرا باید کارگران کار کنند و امپریالیست جهانی بخورد!! کارگران جهان بپا خیزید! بی کاران جهان به پا خیزید! زنان به پا خیزید! کودکان به پا خیزید! بچه خود را می زنید! او را برای خریدن سیگار به کوچه می فرستید؟! بهره کشی از کودکان !!!! ای جهان همه به پا خیزید!!! من آزادم ، تو آزادی ، او آزاد است ، همه آزادند!!!!!!!! زندانی ها چه !!! مگر چه کردند که باید در زندان بمانند؟؟؟؟ حالا چهار نفر را کشته ؟؟؟ بالاخره که آدم است؟؟؟؟؟!!!!!! شنیدید امروز آمریکایی ها رفتند مریخ ، دیروز رفته بودند کره ماه !!!! روس ها هم رفتند زیر قطب شمال یونجه کشاتند!!! می گویند دانشمندان با استفاده از پوست پیاز چشم گاو را پیوند زدند!!!!! راستی شنیدید که انسان ها از نسل یک میمونی هستند که چند هزار سال پیش در یکی از جنگل های دنیا گم شده بود!!! عکسش را دیشب تلویزیون نشان داده که افراد قبیله اش دنبالش می گردند!!!!!!!!!!!!

چگونه زندگی بهتر ، آرامشی بیشتر ، آزادی ، شادی ، سرخوشی و لذتی بیشتر در سراسر جهان داشته باشیم ؟!

 

 

تمامی این داستان ها ، مثال ها و جملات فوق با کمی تغییر ، نمایانگر خوی و خصلت حاصل از چهار موقعیت زندگی متفاوت در مکان های مختلف است. مکان زندگی انسان بر روحیات و توقعات وی از زندگی تأثیر می گذارد ، همان گونه که ، زمان زندگی هر کسی بر ویژگی های فردی وی موثر است. آیا روحیات و توقعات انسان هخامنشی با انسان عصر صفویه و انقلاب مشروطیت و دوره رصاخانی و انسان ایرانی امروز یکی است؟؟؟؟ بدیهی است هر چقدر در این خصوص شما تفاوت مشاهده کنید به همان اندازه در خصوصیات و توقعات مردم ساکن در روستایی از استان سیستان و لوچشتان با فردی از شهری در استان یزد با فردی از شهری در شمال کشور و با یک تهرانی یا اصفهانی و یک یونانی و ایتالیایی و ژاپنی و آمریکایی و هندی مشاهده می کنید!!!!!!

آیا صرف این که کسی در دوره هخامنشی زندگی می کرده است مرتکب جرمی شده است؟ آیا مردم عصر صفویه انسان های گناه کاری بوده اند چون صرفاً در آن زمان به دنیا آمده اند!!!! آیا مردان دوره مشروطیت ، آدم های بدی هستند و یا نفهم و بی شعور هستند چوب در مشروطیت به دنیا آمدند!!!! به همین ترتیب اگر کسی در بندر لنگه به دنیا آمد نه گناه کار است و نه مقصر ، کسی که در بیرجند به دنیا آمده است نیز جرمی مرتکب نشده است ، همان گونه که تهرانی یا اصفهانی یا مشهدی هم دچار گناه ، جرم یا بیماری خاصی نیست!!! هیچ کس هم به دلیل محل تولدش بی شعور و نفهم و گمراه و مجرم و بی اصل و نسب و بی کلاس تلقی نمی شود!!!!!!!!!!!!!

 

اما نکته کجاست؟؟؟؟

آیا فکر کرده اید اگر یک انسان عصر هخامنشی می خواست در حال حاضر شهردار تهران شود چه اتفاقی می افتاد؟؟؟؟ اگر یک برده دار عصر جاهلیت الان در مسند امور بود ، آیا ما الان یک انسان آزاد محسوب می شدیم!!!!!! یا نظرتان درباره حکومت چنگیز خان مغول چیست؟؟؟؟ اصلاً اگر انسان نئاندرتال ریاست جمهوری ما را به عهده داشت چه اتفاقی می افتاد؟؟؟؟؟؟ آیا فکر می کنید او از نظر دوستان و هم قبیله ای هایش که با وی به این عصر آمده اند ، کار بدی می کرده است؟؟؟؟ آیا فکر نمی کنید او هم می خواست به زعم خودش زندگی بهتری را به مردم ساکن در تهران یا شهر شما هدیه کند؟؟؟؟؟

از آن طرف ، اگر کسی که شهردار برلین در سال 2005 بوده است و تصمیم بگیرد تا شهردار روستای در اصفهان شود ، جدای از تمامی مسائل و موانع موجود بر سر راه چنین فرضی ، آیا روستایی بهتر برای ساکنینش نمی ساخت؟؟؟ آیا کسی که رئیس جمهور فرانسه یا نخست وزیر کانادا بوده است و ناگهان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ما بشود ، آیا با فرض رفع تمامی مشکلات ، وصعیت فرهنگی و هنری ما متفاوت از آن چه امروز است نخواهد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امیدوارم ، توانسته باشم منظورم را بیان کنم. مهم نیست که شما کجایی هستید و در کجا یا کی به دنیا آمده اید. آن چه مهم است ، رعایت قوانین نانوشته ای است که در یک زمان خاص و در یک جامعه معین وجود دارد و انتظار می رود بر اساس آن ، مدیران ، مسوولان و تک تک افراد آن جامعه ، توقعات کل انسان های ساکن در آن جامعه را برآورده نمایند. فردی که در تمام عمر خود بر جاده ای خاکی با اسب تاخته است ، چگونه می تواند مشکلات آسفالت یک شهرنشین را درک نماید؟ چگونه ، فردی که زباله هایش را در بیابان می ریخته است ، می تواند درک مناسب و درستی از اهمیت محیط زیست و بازیافت و لایه ازن داشته باشد؟ چگونه کسی که از آب یک نهر با گوساله اش به طور مشترک آب می خورد ، در خصوص آب لوله کشی می تواند اظهار نظر کند؟ چگونه کسی که با گاری به سر کشتزارش می رفته است حال می تواند برای مسئله ترافیک شهری اظهار نظر نماید؟؟

اگر چه ، در دنیای امروزی هیچ گاه چنین اتفاقاتی و با چنین غلظتی رخ نمی دهد، ولی آیا به واقع کسانی که کاری را بر عهده می گیرند ، در انجام امورات محوله ، تاریخ گذشته خود را در نظر نمی آورند و بر مبنای تجریبات گذشته خود عمل نمی کنند؟؟؟ آیا می توان امورات بزرگ را به مردان کوچک سپرد؟؟؟ آیا باید آن قدر نشست تا آن مردان کوچک بزرگ شوند؟؟؟ تا چه اندازه برای بزرگ شدن این مردان کوچک امید می رود؟؟ چرا از همان مردانی که بزرگ هستند استفاده نکنیم که نیاز به استفاده از مردان کوچک باشد؟؟؟؟ چرا باید گل های زیبای پرورش یافته در باغی بزرگ را زیر پاهای خود له کنیم و بوته های خاری را به امید گل دادن پرورش دهیم؟؟؟؟؟

 

مسئله آنجاست که سرعت زیاد مهاجرت از روستا به شهر ، از شهر به مرکز و از داخل کشور به خارج کشور ، از کنترل خارج شده است و پیش از ان که مسافران تازه از اتوبوس پیاده شدۀ قبلی با شرایط جدید انس بگیرند و شهرنشین یا مرکزنشین شوند مسافران اتوبوس بعدی از راه می رسد و با افزایش انسان هایی که هنوز هویت جدید خود را نیافته اند به دریج قاونین نانوشته شهروندی از بین می رود و این موج عظیم از آدم های بی هویت تبدیل به شهرنشینان یا مرکزنشینانی توده وار تبدیل می شوند که هیچ نقش مهم و سازنده ای را نمی توانند در تحولات فرهنگی ، هنری ، اجتماعی و اقتصادی جامعه بر عهده بگیرند و با موجی می آیند و با موجی می روند!!! چون قوانین بازی را نیاموخته اند و چون با سرعتی بیشتر از شهروندشدن ، تکثیر و تجمیع می شوند ، قوانین خود را بر جامعه ای که در آن هستند تحمیل می کنند و نیازی برای بهبود آسفالت و ترافیک و محیط زیست و توسعه شهری و ساختمان سازی و پراک سازی و سینماسازی و هتلداری و توسعه انسانی و آموزش و پرورش و میراث فرهنگی و نمایشگاه و جشنواره و اقتصاد شهری و صنعتی شدن و هزار موضوع دیگر احساس نمی کنند!!!!!!!! آن زمان است که ما باید با دست بر سر خود بکوبیم و قریاد وا مصیبتا سر دهیم!!!!

 اگر فردی از این قوم توانست قوانین جدید را بپذیرد و با محیط جدید سازگار گردد که مشکلی نیست او نیز تبدیل به یک شهروند شده است. مشکل در عدم ژذیرش قوانین جدید است!

کودکی از من پرسید : "چرا زباله ها را در کنار درختان می گذاریم". آیا زیر درخت ، محلی برای جمع آوری زباله است؟ آیا با گذاشتن یک سبد زبالۀ همگانی در سر کوچه نمی توان این موضوع را حل کرد؟ آیا برای این کار هم به شهرداری نیاز است؟ اگر این چنین است، پس چرا شهردار این کار را نمی کند؟

 

به پیرامون خود نگاهی دوباره بیاندازید ، آیا مملو از رفتارهای غلط نیست؟ یک لیست از رفتارهایی که می بینید تهیه کنید و درست و غلط بودن آنها را مشخص کنید و ببینید آیا نمی شد ان رفتار غلط را به نحو شایسته تری انجام داد؟ ریشه رفتارهای غلط ما در کجاست؟ لیست خود را با لیست دوست یا همسر یا والدین خود مقایسه کنید. چقدر تفاوت می بینید؟ راه کارهای کدام یک بهتر است؟

شما چه کرده اید؟

   +
        4:36 قبل از ظهر جمعه 23 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



من تهرانی نیستم .... ولی از این که می بینم تهران این چنین آغشته به فرهنگ شهرستانی شده است رنج می برم .... هم چنان که می بینم فرهنگ شهرستان هم به فرهنگ روستایی آلوده شده است .... این چه دردی است که به جان این ملت افتاده است ................ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا کویری بزرگ در راه است؟

   +
        2:16 قبل از ظهر چهارشنبه 21 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



مسئله ازدواج هم چیز غریبی است!

هیچ وقت فکر کرده اید برای چه ازدواج می کنید؟!

برای پول ؟! ......... برای شراکت ؟! .......... برای سکس ؟! ............... برای بچه دار شدن ؟! ........... برای عشق ؟! ......... ؟! برای ساختن زندگی ؟! .......... برای امنیت ؟! ....... برای حمایت ؟! .............. برای فرار از تنهایی ؟! ............. برای ابراز دوستی و محبت ؟! ........ برای تفریح و سرگرمی؟! ......... کسب تجربه ؟! ...... برای ایثار و فداکاری و گذشت ؟! ......برای کامل شدن ؟! ... برای یکی شدن؟! ........ برای تکثیر و کپی شدن ؟! .......... برای ضرورت حیات ؟! ............... جبر تاریخ ؟! .......... مقتضیات زمان و مکان؟! ........ انجام یک سنت الهی ... شاید هم یک فریضه واجب الهی؟! ................. قرارداد اجتماعی ؟! ....... یا شاید هم جواب تان این است ... اگر ازدواج نکنیم چه کنیم؟! .............

یک بار دیگر تمامی پاسخ ها را از ابتدا بخوانیم و کمی فکر کنیم ..........................

.

.

.

.

واقعاً ، آیا اگر ازدواج نمی کردیم ، نمی توانستیم هیچ یک از این پاسخ ها را بدست آوریم؟!

آیا تنها راه برای رسیدن به هر یک از پاسخ های فوق ، ازدواج است؟!

چرا وقتی می توان بسادگی به هر یک از این پاسخ ها دست یافت ، درگیر این همه تعهدات حقوقی و مالی و اجتماعی مختلف می شویم؟!

هر پاسخی دارید ، ببینیم آیا فقط ازدواج راه حل مشکل است؟!

راه دیگری به نظر شما می رسد؟!

   +
        1:59 قبل از ظهر چهارشنبه 21 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چند وقتی است فیلم می خرم. همیشه بری من جای سوال داشت که چطور شد این همه فیلم آمد بازار؟؟؟ امشب اتفاقی رفتم داخل یکی از تالارهای گفتگو که فیلم مبادله می کنند. کلی لیست فیلم گذاشته بودند تا با هم مبادله کنند. از لیست های ۱۶ تایی تا لیست های ۴۰۰ تایی.

آنچه بیش از هر چیز جلب توجه می کرد لیست فیلم ها بود. همگی شبیه هم و در عین حال شبیه فیلم هایی که در خیابان ها می فروشند. گویا یک تبی در بین مردم افتاده است که همگی فیلم باز شدند.

نمیدانم ؟! اگر فقط چهار تا آدم بیکار و جوان فیلم ها را می گیرند و رایت می کنند و کنار خیابان و زیر راه پله ها می فروشند ، چرا فیلم های قدیمی و خوب به بازار نمی آیند؟ البته فیلم قدیمی می آید ، ولی یک سری بزنید و اگر واقعاْ فیلم شناس هستید آن وقت می فهمید که آن چنان فیلمی به بازار نمی آید.

گاهی دلم برای دست اندرکاران سینمای ایران می سوزد که افتادند جلو و جلسه و همایش گذاشتند و خودشان را کوچک کردند که مثلاْ جلوی قاچاق فیلم را بگیرند. نمی دانم ؟! یعنی این آقایان و خانوم ها که معترض هستند واقعاْ نمی فهمند چه خبر است و  هنوز دارند دنبال مقصر می گردند؟! دلم برای امثال پرویز پرستویی هم می سوزد که در چنین بازی ها می افتند. شبکه توزیع فیلم داخلیو و خارجی فرقی نمی کنند ، آنها می خواهند فقط سودشان را ببرند

از یکی از این فیلم فروش ها پرسیدم روزی چند تا فیلم می فروشی می گفت حدود ۴۰۰ تا . دور میدانی که محل عبور همیشگی من است حدود ۸ - ۷ نفر مثل این آقا نان می خورند. یعنی روزی به طور متوسط ۳۰۰۰ فیلم!!! اگر تهران ۲۰ منطقه یا به عبارتی ۲۰ میدان مثل میدان محل عبور من داشته باشد ، سر جمع می شود ۶۰۰۰۰ فیلم در روز ... که شما بگو ۵۰۰۰۰ فیلم. از این آقایان هم پرس و جو کردم که چند می گیرید .... گفتند : ۶۰۰ تومان و البته به روایتی هم ۸۰۰ تومان! .... اگر قیمت فروش هر فیلم ۱۰۰۰ تومان باشد (حداقل قیمت) آن وقت فروشنده های نهایی در روز چیزی حدود ۱۰۰۰۰۰۰۰ تومان و به همین اندازه هم توزیع کنندگان اصلی درآمد دارند........

حالا اگر دی وی دی را هم حساب کنید که حلقه ای ۲۰۰ تومان می شود (۵۰ تومان سود هر حلقه) و پرینت  جلد فیلم را هم حساب کنید که ۱۵۰ تومان می شود (۵۰ تومان سود هر پرینت)خواهید دید روزانه :

 ۱۰۰۰۰۰۰۰ تومان در بخش فروشنده نهایی

۱۰۰۰۰۰۰۰ تومان در بخش توزیع کنندگان

۲۵۰۰۰۰۰ تومان در بخش رایت فیلم

۲۵۰۰۰۰۰ تومان در بخش پرینت کاور

فقط سود خالص خوابیده است ، آن هم بدون هیچ گونه مالیات و عوارض و جریمه و اجاره و هزینه انرژی و سوخت و ......

تازه چرخه اقتصادی تولیدکنندگان دی وی دی و کارتریج پرینتر و بقیه مخلفات هم بماند ....

حال اگر هر حلقه فیلم از یک کشور همسایه خریداری شود مثلاً ۱۰۰۰۰ تومان (که البته همگی راتی و از روی شبکه های تلویزیونی و روش های دیگر بدست می آیند که ارزان تر هم هستند) و با توجه به ماگزیمم ۸۰۰۰ عنوان فیلم موجود در قوی ترین لیست فیلم ها ........ کل سرمایه گذاری می شود ۸۰ میلیون تومان ....... حالا ، فکر نمی کنید فقط همان کسی که کار توزیع را به عهده دارد و یک دستگاه رایت چندگانه و دستگاه پرینتر همراه با کپی دیجیتال هم داشته باشد و روی هم چیزی حدود ۱۰۰ میلیون تومان سرمایه گذاری کرده باشد ، با روزی ۱۰ میلیون تومان که سهم توزیع می شود ظرف ۱۰ روز کل پول سرمایه گذاری شده را بازمی گرداند و حالا نه تنها تمامی فیلم ها را صاحب است بلکه پول دستگاه ها هم برگشته است ....................... ضمن آن که هنوز بازار شهرستان را حساب نکرده ایم که هنوز اسیر سی دی است .......

کسی بدش می آید وارد این تجارت شود؟؟؟؟!!!!! .................... جالب آن که تمامی فیلم های موجود بجز فیلم های سکسی و ترسناک از نوع چندش آور به تدریج و با اندکی تغییر و اصلاح از شبکه سراسری سیما هم پخش می شوند!!!!!!

یعنی شما می گوئید بچه های صدا و سیما هم می روند و از کنار همین میدان های وسط شهر فیلم خارجی می خرند؟؟؟!!! ................ یک سر به شبکه های ماهواره ای تازه تأسیس خارج از وطن پارسی گوی بزنید تا همه چیز دستگیرتان شود........................ فیلم هایی با صدای دوبلورهای وطنی داخلی که پیش از نمایش از شبکه های وطنی از شبکه های غیرمجاز ماهواره ای پخش می شوند و پس از چند روز از شبکه سیمای داخلی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برمی گردم به چند پست قبلی ... ما نه تنها کوریم بلکه خواب هم هستیم!

 

   +
        4:44 قبل از ظهر دوشنبه 12 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



پس از سال ها ، امروز به یک دفتر پستی در تهران رفتم تا یک صندوق پستی بگیرم.

مدارک زیادی نمی خواست فتوکپی شناسنامه و دو قطعه عکس و درخواست و پر کردن فرم.

مبلغ 3600 تومان گرفتند و شماره صندوقی به ما دادند.

گفتم : به من گفتند 6000 تومان؟!

گفت : برای صندوق های بزرگ است.

گفتم : من هم صندوق بزرگ نیاز دارم!

اشاره ای به صندوق ها کرد و گفت : صندوق های ما همگی بزرگ هستند . فرقی نمی کند.

تعدادی کارتن مقوایی را در کنار یکدیگر قرار داده بودند و نامه های هر فرد  را در داخل هر یک می گذاشتند!

صندوق پستی!!!!!!!!!

   +
        1:35 قبل از ظهر یکشنبه 30 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چند شب پیش به یک عروسی رفتم. دختر جوانی حدود 23 - 22 ساله را دیدم که تمام مدت با مردی حدود 45 -40 ساله می رقصید. رقص زیبایی داشت و نگاه ها خیره را کرده بود. به خصوص علاقه و محبتی که در چشمان وی نسبت به مرد موج می زد!! و نگاه متمرکز و پاک و بی آلایش و با محبت مرد به وی!!

گویی هر کدام تمام زندگی دیگری بود!!

بی اختیار یاد کتاب گوژپشت نوتردام می افتم و اسمرالدا و کشیش و فوبوس و گوژپشت!!!

در بین کنجکاوی هایِ زنانه و حرف های خاله زنکیِ تماشاچی ها فهمیدم که دختر ، پرستارِ بچه مرد است و آن مرد ، همسری ندارد!!!

آن موقع زیاد برای من مهم نبود ولی بعد از پایان مهمانی ، هر چه بیشتر زمان می گذرد ، بیشتر ناراحت می شوم!!

نمی دانم از چی؟! از نگاه دختر ؟! ... از نگاه مرد؟! ... از نگاه مردم؟! ... یا ... از نگاه خودم؟!

 

آیا چون دختر ، پرستارِ بچه مردی بدون همسر بود ، نمی توانست با پدر بچه برقصد؟؟!!

آیا چون پرستارِ بچه مردی بدون همسر بود ، نمی توانست پدر بچه را دوست بدارد؟؟!!

آیا مرد نمی توانست پرستار بچه اش را دوست بدارد؟؟!!

آیا حسادتِ مردانِ مهمانی بود که نمی توانستند چنین محبتی را از همسران خود دریافت کنند یا حسادت زنانِ مهمانی بود که نمی توانستند چنین محبتی به همسران شان داشته باشند؟!

گناه آن دختر چه بود در زیر آن همه نگاه و پچ پچ؟؟!!!

 

 

در گذرِ هیاهو

انتظاری است

در گوشِ من می پیچد

هنوز

واژگانِ نگاهش

سلام

نانِ تنهاییِ من.

 

                        شعر هجده – کتاب چهل و هشت

                                     2/5/1378

 

فیلم مالنا را ببینید.

 

   +
        4:41 قبل از ظهر جمعه 28 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



امروز با آژانس تلفنی محله عازم بودیم. هنوز قدری نرفته بودیم که از راننده آژانس سوالی پرسیدم که درد دل راننده باز شد. نتیجه 45 دقیقه درد دل ایشان این بود :

-   به شش زبان صحبت می کنم شامل انگلیسی ، آلمانی ، روسی و عربی و احتمالاً با احتساب فارسی و ترکی (ایشان ترک بودند و بزرگ شده جنوب کشور)!!

-   سه مدرک مهندسی و کارشناسی از کشورهای خارجی دارم شامل یک مدرک کارشناسی MBA  از یادم نیست کدام دانشگاه انگلیسی زبان و دو مدرک مهندسی بازم نفهمیدم چی از آلمان و روسیه!!

-   از 19 سالگی به خارج از کشور رفتم و مدت دو سال است که به ایران برگشته ام!! (سن فعلی حدود 45 سال).

-   از قزاقستان آهن قراضه به فولاد مبارکه و ذوب آهن می فرستادم و به قصد سرمایه گذاری های بیشتر و سودهای کلان تر قبل از انتخابات ریاست جمهوری اخیر به ایران آمدم که با انتخابات همه برنامه هایم به هم خورد!!

-   در سفارت قزاقستان من را خوب می شناسند و چون پاسپورت آمریکایی دارم به من می گویند فرهاد آمریکایی (ممل آمریکایی)!!!!

-   یک بابای گردن کلفتی به نام کلاشینکوف (همون که اسلحه می ساخته) رفیق جینگ من بود که از من خواست یک معامله چهارمیلیون دلاری را واسش تموم کنم که ایران توش مونده بود و دادگاه لاهه رای به نفع روس ها داده بود ولی آقایان خواستند من را دور بزنند که معامله را به هم زدم و گوششان را کشیدم و کلاشینکوف ، کارخانه را به ترک ها فروخت 8 میلیون دلار!!!!

-   وقتی آمدم ایران دو تا معدن در ایران خریدم که هر دو تا بسته شدند!!

-   یک سرمایه گذاری مشترک با یاسر داشتم که با انتخابات ورق برگشت و 80 میلیون تومان پولم رفت!!!!

-   شانس آوردم سه تا آپارتمان و قدری ملک (منظور زمین ) همان وقت خریدم و حالا ، با این افزایش قیمت ها ، ضرر بقیه جاها را از اینجا تأمین کردم!!

-   همسرم هیئت علمی است و در حال حاضر به دلایل مختلف ، طی دو ترم گذشته واحدی نگرفته است (بیشتر چون نمی توانسته است با آقایان کار کند)!!

-   الان در یک منزل 280 میلیونی در اقدسیه زندگی می کنم!!

-   پول شارژ منزل را نداشتم و سرایدار منزل هر روز صبح گیر می داد که مهندس پول شارژ چی شد؟! به همین خاطر و چون پدر زنم طبقه پایین زندگی می کند و سرایدار می رود به وی می گوید و به سرایدار گفته ام که اگر بگوید حالش را می گیرم ، چند وقتی است که مسافرکشی می کنم تا خرج منزل و پول شارژ در بیاید!!

-   تا حدود یک ماه دیگر می خواهم برای همیشه به آمریکا بروم تا از این نکبت خلاص بشوم!! مملکت نیست که!!!!!

-   به خاطر مهاجرت به آمریکا تا یک ماه دیگر ، پیشنهاد کار به عنوان مدیر دفتر فروش یک شرکت بین المللی در دوبی و روسیه با منزل مسکونی و ماشین شخصی و 1800000 تومان حقوق و درصدی از فروش را رد کردم (نفهمیدم اسم دقیق و درست شرکت چی بود)!!!!

 

چقدر استعداد!!!! چقدر توان و انرژی و روحیه!!!! زمین خوردن و دوباره بلند شدن را باید از این مرد آموخت!!!! آنتونی رابینز باید بیاد پیش این مرد تا درس موفقیت بگیرد!!!

فقط نفهیدم طی همین دو سال سکونت در ایران چه جوری تمام خیابان ها و چاله و چوله های شهر را آن چنان یاد گرفته است که از غرب به شرق تهران را از مسیرهایی رفت که من طی این چند سال به عمرم نرفته بودم!! شاید به خاطر هوش زیادش بود!!!!!

چقدر مرد و آزادیخواه و با معرفت و فردین و ناصر ملک مطیعی بود!!!! وقتی رسیدیم کرایه چهار هزارتومانی را 5000 تومان از ما گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوش جانش!!!!!!

ولی خودمونیم ، عجب دست به فرمونی داشت!!!!!!

   +
        4:40 قبل از ظهر جمعه 28 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



    - سر صبح ، در یک میدان شلوغ برای سوار شدن به تاکسی ایستاده اید. هر تاکسی که به شما   می رسد ، هنوز مقصد را نگفته اید 4 نفر می نشینند و می رود. 20 دقیقه منتظر ایستاده اید و   هیچکس شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - به سر کار خود می رسید و می خواهید کارت ورودی خود را بزنید. همکاران تان از سر و کول هم بالا می روند تا کارت خودشان را زودتر بزنند. 5 دقیقه معطل می شوید و هیچکس شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - وسط روز به بانک می روید تا از حساب تان قدری پول بگیرید ، شاید هم بخواهید برای کسی پول بفرستید یا قبضی را پرداخت کنید. در صف ایستاده اید و پس از مدتی نوبت شما شده است. یکی می آید و به صندوق دار می گوید : « می شه ببینه این چک محل داره یا نه! » و صندوق دار هم چک را می گیرد و پاس می کند. دومی که خانمی است از راه می رسد و می گوید : « ببخشید قبض آب را همین جا می گیرند » و شما می گویید : « بله » و خانم هم انگار نه انگار! قبض را با پول به صندوق دار می دهد و کسی شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - واسه گرفتن غذا وارد رستوران اداره می شوید و هر کی از راه می رسد با سلام و علیک و چند تا شوخی ، سینی غذایش را می گیرد و می رود و کسی شما را نمی بیند که آنجا ایستاده اید!

    - از صبح تا شب ، به شهرداری و دارایی و ثبت اسناد و املاک و دادگستری و بیمارستان و مدرسه و دانشگاه و ورزشگاه و مترو و پست و مخابرات و باجه تلفن و ترمینال و آژانس هوایی و ایستگاه راه آهن و بانک و بیمه و راهنمایی و رانندگی و هزار جای دیگر می روید و هیچ کس نمی بیند که شما آنجا ایستاده اید!

 ما کوریم!

   +
        4:39 قبل از ظهر چهارشنبه 12 اردیبهشت1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



از جدیدترین روابط ریاضی مهندسی که در علم مدیریت صنعتی کشور مورد استفاده سیاسی قرار گرفته است رابطه بسیار دقیق نفر ـ ساعت یا نفر/ساعت یا همان نفرساعت است.  

خدا پدر کسی رابیامرزد که این موضوع را به مدیران ما یاد داد. شب و روزی نیست ، برنامه تلویزیونی و رادیویی نیست ، مصاحبه ای نیست که یک آدم مثلاٌ تحصیل کرده بیاید و برای نمایش کار کارشناسی انجام شده در سازمان متبوعش از این واژه نفر ساعت استفاده نکند.     

نفر ساعت عبارت است از مجموع حسابی حاصل ضرب کلیه افراد دست اندرکار یک پروژه در ساعت کاری هر یک.

یعنی اگر یک نفر 10 ساعت بر روی پروژه ای کار کند برابر است با 10 نفر که هر یک به مدت 1 ساعت بر روی آن پروژه کار کرده اند. بنابراین 100 نفر ساعت کار برابر است با مثلاً 10 نفر با 10 ساعت کار برای هر یک و یا 1500 نفر ساعت کار یعنی 150 ساعت کار برای 10 نفر یا 15 ساعت کار برای 100 نفر!!!!

حال شما خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل!! آقایان در هر کمیسیون و جلسه ای حدود 40 – 25 نفر هستند که با احتساب یک روز کاری برابر  8 ساعت و تعداد حداقل 25 نفر یعنی 200 نفر ساعت و اگر این آقایان فقط 10 روز در جلسات مرتبی گرد هم آیند ، می شود 1400 نفر ساعت!! بدین ترتیب اگر بخواهیم رانندگان و مشاوران و آبدارچیان و منشیان و کاتبان و سایر افراد را نیز دخیل کنیم شاید دو روز کار هم کفایت نماید!!!!!!

این چنین است که پروژه های کارشناسی شده با بیش از هزار نفر ساعت کار کارشناسی تبدیل می شود به آسفالت اداره کل راه و ترابری کشور یا 70 هتل بین المللی رئیس سازمان میراث فرهنگی یا دستگاه های کارت خوان بی خاصیت نصب شده در ایستگاه های مترو و راه اندازی مونو ریل در تهران یا انتقال محل نمایشگاه های بین المللی و ... !!!!! همگی با هزاران نفرساعت کار کارشناسی!!!!!!!!!!!!! 

   +
        1:23 قبل از ظهر سه شنبه 22 اسفند1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



زمین خوار بزرگی به نام میری امروز تکلیفش مشخص شد. می گویند 1700 هکتار زمین را خورده است.

فکر کنید 1700 هکتار برابر است با زمینی مستطیل شکل به طول 5 کیلومتر و عرض 4/3 کیلومتر. این همه زمین را چه جوری خورده است؟ احتمالاً با سس ساندویچ بهروز!

برای یک بار هم که شده قلک تان را بشکنید و با پول های حساب های قرض الحسنه تان بروید یک بنگاه معاملات ملکی و یک قواره زمین یا یک آپارتمان نقلی بخرید. پس از امضاء قولنامه به جای صاحب خانه شما بروید دنبال کارهای انتقال سند. آن وقت است که متوجه می شوید چه جوری نمی شه یک نفر به تنهایی 1700 هکتار زمین را بخورد و اگر تنهایی خورد باید به وی آفرین گفت!!

مردی را به جرم 1700 هکتار زمین خواری می گیرند و آن وقت نه بنگاه های مشاور املاک و نه دفاتر ثبت اسناد رسمی خبری دارند و نه مدیران و کارشناسان اداره ثبت اسناد و املاک و شهرداری و فرمانداری و سازمان حج و اوقاف و محیط زیست و اداره آب و برق و تلفن و گاز و شورای شهر و اداره مسکن و شهرسازی و حراست در همه این ادارات و سازمان ها. اگر این گونه است ، به این مسئله نمی گویند زمین خواری ، می گویند جعل اسناد و مدارک و امضاء و کلاهبرداری!!!!!!!!!!

   +
        1:8 قبل از ظهر سه شنبه 22 اسفند1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



امشب ساعت 30/19 میدان ونک بودم. چه ترافیکی! خرید شب عید و مردم پر تکاپو و ساخت کلاهی از نمد نوروز.

رسیدم ایستگاه آریاشهر. کرایه میدان ونک تا آریاشهر از نظر قانون 450 تومان است ولی رانندگان زحمتکش این خط در شرایط عادی و در روز روشن 500 تومان می گیرند ، حالا که شب عید است و هر کی به هر کی! کرایه یک دفعه شد نفری 1000 تومان!!!!!!!!!! بگذریم که این خط در سمت آریاشهر سه ایستگاه کاملاً متفاوت (دو خطی و یک گذری) دارد و در سمت ونک اصلاً ایستگاه مشخصی ندارد و فقط دو ایستگاه غیر خطی و بدون صاحب دارد (قابل توجه به علاقمندان رئیس خط شدن).

نمی دانم این نرخ گذاری ها را چه کسی انجام می دهد؟! جالب آن است که این مسیر ، رئیس خط هم ندارد و هر کسی که از راه می رسد ، دادی می زند و از رانندگان هم مبلغی به خاطر رئیس خطی می گیرد! هر چند به نظر می رسد این رئیس خط های قلابی در حقیقت شریک دزد هستند و رفیق قافله! اجازه سوار کردن مسافر به هیچ ماشینی را نمی دهند مگر ماشین هایی که داد می زنند دربست نفری 1000 تومان!! ما که نفهمیدیم این چه جور دربست است!! دربست نفری 1000 تومان!! جالب آن که با چهار نفر تکمیل هم راه می افتادند!!

خلاصه ، مردم غرغری کردند و اعتراضی و تعداد زیادی سوار نشدند و قاتی پاتی شد. یک دفعه فریادها عوض شد و آقایان دادزن اعلام فرمودند آریاشهر 5 نفره!! نفهمیدیم این مامورین خدمتگزار دوربین مخفی و کنترل نامحسوس تخلفات که هر شب می بینیم ، کجا هستند که این ماشین های 5 سرنشین را جریمه کنند!!

آیا باید یک مسافر با کله بزند توی صورت یک راننده یا یک راننده با قفل فرمان بزند توی سر یک مسافر تا بالاخره پلیس 110 بیاید و این دو نفر را ببرد و خط آریاشهر – ونک برای دقایقی سر و سامان بگیرد؟؟!! اگر پلیس 1۱۰ نیاید ، پس این موضوع به عهده چه سازمانی است و با چه ضمانت اجرایی!! آن سازمان مورد نظر اگر وظایفش را درست عمل کند آیا نیازی به تماس ما خواهد بود؟؟
   +
        1:0 قبل از ظهر سه شنبه 22 اسفند1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin