تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

دسته اي كبك در آسمان پرواز مي كنند! ... تيرانداز ، لوله تفنگ را به سمت آسمان مي گيرد و اندكي بعد شليك مي كند! ... كبك بر زمين مي افتد! ... تيرانداز ، مست از كبك به چنگ آورده ، ‌به شكارچي مي خندد ... نوبت توست!

شكارچي نگاهي ساکت به آسمان مي اندازد! .... كبك سپيدي مي بيند! ... چشمان تیزش در پی او مي دود! ... تفنگش را به آرامی بلند مي کند! ... نشانه مي رود! ... شليك مي كند!‌ ... کبک را در دستش می گیرد! ... لبخندی می زند ... اين هم از نوبت من!

غروب است! ... خسته اند! ... كبكي از دسته جدا مانده است ،‌ گويا! ... تك مي چرخد و در آسمان تنها مي پرد ، شايد به هوای دل خود ، سرگردان!

تيرانداز نیشش باز می شود ... سهم من است ، این یکی یک دانۀ سپید بال! ... لولۀ تفنگ به آسمان راست می کند! ... نشانه می رود! ... شليك و چه مهیب! ... خسته است! ... دوباره تير مي اندازد! ... هوا تاريك است! ... براي بار سوم نیز!‌ ... عجب كبك تیزبالي! ... قهقهه ای بلند سر می دهد!

شكارچي مي ايستد ، راست! ... نگاهي مي زند آرام ، به اين كبك خاموش ، نوازش! ... هنوز بر گرد آنها مي چرخد ، مست و خرامان!‌ ... چشمانش ، به هر چرخش او مي چرخد ، آسان و نرم! ... ‌دلش ، به هر رقص سپید او پر می کشد ، ساده و آرام! ... تو آيا امشب با مني ، سپید بال؟! ... تو آیا خود چنین سرنوشتی خواسته اي ، سپید پرواز! ... نفس عمیقی می کشد! ... همه چیز حبس می شود ، در زمان و در نگاهش! ... نشانه می رود به کبک بازیگوش تک پرواز! ... دستش نمی لرزد ، هیچ وقت و این بار هم! ... ناگزیرم و ناگزیر! ...  شكار بر زمین است ، در کنارش! ... نگاه متعجب تيرانداز را به لبخند نازکش مي گيرد!

 

شكار به تير انداختن نيست ، كه اگر چنين بود ، هر تيراندازي را شكارچي مي گفتند!

 

 

 

تگ: داستان هاي كوتاه ... كركس و عقاب

   +
        2:4 قبل از ظهر چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

21 – 20 ساله بود كه او را دادند به حاج حسن! ... استغفرالله ربی و اتوبه الیه!

52 ساله بود كه ... انا لله و انا الیه راجعون ... حاج حسن مُرد و به خانۀ حاج حسين رفت!

66 ساله بود كه حاج حسين هم مُرد و اين بار به خانۀ حاج علي رفت! ... يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلاة ان الله مع الصابرين ...!

80 ساله كه شد ... الحمدالله رب العالمین ... حاج علي هم مُرد!

88 - 87 ساله هستیم و باز هم شکر ... راضيم به رضاي خدا!

 

          امضاء - حاج رضا                            

 

   +
        11:13 بعد از ظهر چهارشنبه 21 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

یکی ، یک روز ، به دنیا آمد!

یکی ، به دنیا آمد که بگرید و بگریاند! ... یکی ، به دنیا آمد که بخندد و بخنداند! ... یکی ، به دنیا آمد که خوبی ها را ببیند و بشنود! ... یکی ، به دنیا آمد که زیبایی ها را حس کند و تجربه کند! ... یکی ، به دنیا آمد که هر آنچه را می داند ، بگوید ، بنویسد و شاید هم بنوازد! ... و بالاخره ، یکی ، به دنیا آمد که بورزد و بورزاند!

یکی ، تنها آمد ، تنها زندگی کرد و یک روز هم تنها از این دنیا رفت!

 

عشق ورزی ، هنری است که آسان ندهند ... جان ستانند و به داستان بدهند!

 

   +
        2:4 قبل از ظهر پنجشنبه 15 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1

1 روز ، در صبحی آفتابی ، توپی پلاستیکی روی زمین قِل خورد و رفت و رفت و رفت و نگاه او نیز به دنبالش. ... توپ کمی دورتر ایستاد و نگاه او نیز بر روی دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی ایستاد. ... کمی مکث کرد و سرش را بلند کرد و دستش را به هوا برد و دهانش را باز کرد و خواست بگوید "توپ را شوت کن بیا" ... که چشم هایش خیره و دهانش باز و صدایش ساکت و دستش آویزان ماند و توپ هم همان جا در انتظار! ... همین!

2

2 سال گذشت. مدرسۀ شاهپور غلامرضا ، کنار یک مدرسۀ دخترانه بود به نام آذرمیدخت! ... زنگ آخر مدرسه را که می زدند همۀ بچه ها به صف می شدند و نفر اول صف ، یک پرچم قرمز دستش می گرفت که رویش نوشته بود: ایست! ... بچه ها باید هر روز و در یک صف مرتب ، از مدرسه تا منزل می رفتند. ... تمام آرزویش این این بود که وقتی به چهار راه کنار مدرسه می رسند ، چراغ راهنمایی ، سبز باشد و صف آنها جلوی در مدرسۀ آذرمیدخت بایستد و شاید بتواند در یکی از صف های داخل مدرسه ، او را دوباره ببیند!

3

3 سال ، با همۀ بهارها و تابستان ها و پاییزها و زمستان های قشتگ گذشت. یک روز ، مثل همۀ روزهای دیگر ، چراغ راهنمایی ، سبز بود و او نیز مثل همیشه منتظر. خیلی ناگهانی شنید: "برو تو صف!". برگشت و نگاهی به انتهای صف کناری انداخت. ... قلبش ایستاد! ... دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی ... تنها دانش آموز عینکی در مدرسۀ آذرمیدخت!

4

4 سال بعدی خیلی زود گذشت. تابستان بود و در یک نانوایی کار می کرد! ... هوا گرم بود و سخت مشغول چانه گرفتن از خمیر بود. ... با بازویش ، عرق روی پیشانیش را خشک کرد. ... صدایی از جلوی در نانوایی گفت: "5 تا". ... سرش را چرخاند. ... نگاهش بر روی دریچۀ نانوایی ، خیره و دستش در خمیر نان ، خشک ماند! ... مثل نگاه شما بر روی مانیتور و دست شما بر روی ماوس!

5

5 سال بعد ، دانشجو بود. در چه رشته ای و چه دانشگاهی درس می خواند ، اصلن مهم نیست و به داستان ما نیز اصلن ربطی ندارد!

گفت: خواستگار دارم.

گفت: مبارک است.

گفت: ولی من نمی خواهم جواب مثبت بدهم.

گفت: چرا؟

گفت: نمی دانم!

گفت: چطور؟

گفت: دلم راضی نمی شود!

گفت: کسی دیگری را دوست داری؟

گفت: آری!

گفت: کی؟

گفت: تو!

فقط گفت: چرا حالا؟! ... چرا بعد از 20 سال؟!

دست مادرش را گرفت و به خواستگاری رفت!

گفت: سربازی رفته اید؟

گفت: من هنوز دانشجویم!

گفت: شغل شما چیست؟

 گفت: من هنوز دانشجویم!

گفت: ماشین و منزل و زمین و سرمایه دارید؟

گفت: من هنوز دانشجویم!

گفت: تو که چیزی نداری ، پس برای چه آمده ای خواستگاری؟!

گفت: من آینده دارم!

گفت: هر وقت به آینده ات رسیدی ، دستش را بگیر و بیا!

6

6 سال بعد ، هنوز هم دانشجو بود! ... هنوز هم بیکار بود! ... هنوز هم سربازی نرفته بود! ... هنوز هم به آینده نرسیده بود! ... ولی ، هنوز هم آینده داشت! ... هنوز هم امید داشت! ... به همین خاطر ، هر روز ، روبروی آینه می ایستاد و با خود می گفت:

                                   آینده ، کجایی؟! ... آینده ، من کی به تو خواهم رسید!

7

7 سال گذشت! ... چند وقتی بود که دیگر دانشجو نبود! ... سربازی هم رفته بود! ... کار هم داشت! ... یک روز ، مادرش گفت: مستر ایکس را می شناسی؟! ... گفت: آری! ... مستر خوبی است و الخ!

چند وقت بعد ، در روزی که شاید فکر می کرد ، این همان آینده ای است که باید به آن می رسید ، به مادرش گفت: برویم.

گفت: کجا؟

گفت: به.

گفت: کی؟!

گفت: از.

گفت: نه!

گفت: چرا؟!

گفت: برای این که!

گفت: با کی؟!

گفت: با مستر ایکس!

همه چیز تمام شد. ... ولی او هیچ وقت آینده را فراموش نکرد و تا رسیدن به او سکوت کرد!

8

8 سال بعد ، در پیاده رویِ خیابانی نه چندان مهم ، قدم می زد! ... خسته شده بود! ... سوار تاکسی شد! ... کمی جلوتر ، از پشت سرش صدایی شنید: "دو نفر". ... در پشتی تاکسی باز شد و یک نفر پیاده شد. ... برق شیشۀ عینکی را در آینۀ بغل دید. ... چیزی که زیاد است آدم عینکی و برق شیشۀ عینک در یک روز آفتابی! ... کمی جلوتر ، او نیز پیاده شد. کرایه اش را داد. راننده تاکسی گفت: حساب شد.

گفت: کی؟!

گفت: خانمی که پیاده شد.

کمی به اطراف نگاه کرد. دهانش نیمه باز و چشم هایش هاج و واج مانده بود! ... هیچ کس ، آن اطراف نبود ، ولی صدایش هنوز در گوشش بود: "دو نفر!" ... آینده بود؟! ... چرا اینجا؟! ... چرا این جور؟! ... چرا حالا؟! ... آیا آینده می دانست که او 35 سال منتظر است؟! ... ای کاش می دانست!

9

9 سال دیگر هم گذشت! ... هنوز هم به آینده می اندیشید! ... بارها و بارها او را می دید و نیز صدای او را می شنید! ... ولی ، هنوز به او نرسیده بود! ... موهایش به تدریج سپید می شدند ! ... دیگر ، همه چیز ، برای او تعطیل شده بود. حتی زندگی ، به آن روش همیشگی! ... آیا اصلن آینده ای وجود داشت؟!

10

10 سال بعدی بسیار سخت تر از آن چیزی گذشت که خودش می اندیشید و نیز من و تو می اندیشیم! ... بدون هیچ آینده ای! ... نه جدید و نه قدیم! ... هیج کس نمی دانست او به دنبال چه بود! ... هر چند ، جوابش خیلی ساده بود! ... او اصلن به دنبال چیزی نبود ، او فقط به دنبال کسی بود ، که خود همه چیز بود! ... آینده! ... هر چند ، حتی در دوردست هم ، آینده ای نبود! ... حتی در غبار و مه هم خبری نبود! ... حتی به رنگ خاکستری!

11

به هر حال ، چه خوب و چه بد ، این 11 سال هم باید می گذشت! ...... بازنشسته شده بود! ... معمولن ، غروب ها برای پیاده روی به پارک می رفت! ... مثل همه روزهای دیگر ، روی یک نیمکت ، کنار استخر پر آب وسط پارک نشست! ... نفس تازه  کرد و عروس و دامادی را دید که برای گرفتن عکس به آنجا آمده بودند. صدایی گفت: در این سمت استخر هم یک عکس دو نفره بگیرید! ... این بار ، رویش را به سمت صدا نچرخاند! ... حتی ، برای نخستین بار سعی کرد فراموش کند صدایی شنیده است! ... صدای 65 سال ، آینده بود!

12

12 سال آخر هم به یک چشم بر هم زدن گذشت! ... دیگر هیچ آینده ای وجود نداشت! ... هر چند ، هنوز هم انتظار می کشید! ... هر چند ، هنوز هم امید داشت! ... هر چند ، هر انتظار و امیدی بیهوده بود! ... یک روز ، در یک غروب نارنجی ، شال و کلاه کرد و عصایش را برداشت و به پارک رفت. ... توپی پلاستیکی به سمتش آمد ... کمی مکث کرد و سرش را بلند کرد ... چشم هایش خیره و دهانش باز و صدایش ساکت و دستش آویزان ماند و توپ هم همان جا ، در کنار پای او در انتظار! ... دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی نیز ، روبرویش به انتظار! ... خیلی پیرتر از آن بود که بتواند توپ را با پا بزند و برای او بفرستد! ... تنها کاری که کرد ، از پشت شیشه های عینکش به تماشای او ایستاد و 77 سال انتظار را در همین چند دقیقه ای که شما اینجا نشسته اید ، در چشم های زیبای او به یاد آورد! ... به همین سادگی!

 

           

برای این داستان ، هیچ آینده ای ، چه خوش و چه ناخوش وجود ندارد! ... آینده اش را شما بسازید! ... هر جور که دوست دارید! ... ولی آرام!

 

   +
        2:35 قبل از ظهر پنجشنبه 8 فروردین1387  هدايت اله امينيان   
  Balatarin



در تاكسي نشسته بودم و دو تا جوان ، يكي كله خروسي و يكي كله آناناسي ، پشت تاكسي نشسته بودند!

 

كله خروسي: من چند تا از آن كاغذهاي تو را براي يادداشت هايم برداشتم!

كله آناناسي: اشكالي ندارد!

كله خروسي: گفتم يك موقع در‌ آن دنيا نيايي سر پل صراط و طلب كاغذ كني!

كله آناناسي: اي بابا! ... چه پل صراطي! ... شنيده ام كه پل را جمع كرده اند و به جایش زيرگذر زده اند!

كله خروسي: اين خبر را كي به تو داده است؟!

كله آناناسي: هماني كه خبر پل صراط را داده است!

 

برگشتم و نگاه خيره اي به آنها انداختم! ... اين جوانان ما به كجا مي روند؟!

 

   +
        0:0 قبل از ظهر دوشنبه 22 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اين داستان ، برگزيدۀ رتبه چهارم در نخستين جشنوارۀ داستان كوتاه كوتاه اصفهان است:

مادرم به تفنگ پلاستيكي ام نگاه مي كند. آن را در آغوش گرفته و قطره قطره اشك مي ريزد. پدرم دستم را مي كشد و با خودش مي برد. من زياد ناراحت نيستم. چون مي دانم مادرم از تفنگم خوب مواظبت مي كند. من بالاخره پيش او برمي گردم. تفنگ را برمي دارم و مي روم سراغ قاضي. چون خوب مي دانم فقط تقصير قاضي است.

                                                     دانيال موحدي پور

                                                    آبادان - متولد 1375

 

   +
        2:2 قبل از ظهر پنجشنبه 27 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin