تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

اگر حوصله داشتيد بخوانيد ، وگرنه ، بگذاريد براي بعد!

 

سوم راهنمایی بودم ... یکی از دوستان ، ما را به خانه اش دعوت کرد ... با برادرم ، عنایت ، به منزل ایشان رفتیم و کمی بازی و پینگ پونگ و صحبت ... سه دوست دیگرم نیز در آنجا حضور داشتند ... نیما ، حسین و فرجام ... قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر برویم تالار فخرالدین اسعد گرگانی برای تماشای فیلم ... نزدیک به زمان رفتن که شد ، دوست صاحب خانه ی ما گفت ، از سینما رفتن پشیمان شدیم و باشد برای یک روز دیگر ... مهمانی دیگر تمام شد و من و عنایت آمدیم بیرون ... از آنجایی که ، ما اجازه ی سینما را گرفته بودیم و پول رفتنش را هم ، پس دو نفری رفتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم داخل سالن تالار و منتظر شروع فیلم شدیم ... نزدیک شروع فیلم شد که یک دفعه دیدیم دوستان ما با عجله دارند می دوند و به سمت تالار می آیند ... حتی بلیط هم نخریدند ، گویا ، بلیط شان را از قبل خریده بودند ... وقتی وارد سالن تالار شدند ، قیافه شان دیدنی بود ... قال گذاشتن دوستان و پیچاندن ، در گرگان و به ویژه در بچه های گرگان پارس امری رایج بود ... این دوست صاحب خانه ، بعدها و در زمان دانشگاه ، مدتی با برادر من ، هم خانه شد ... امید!

 

شهود چیز عجیبی است ... نمی دانم آیا به حس ششم هم ربطی دارد یا نه ... امیدوارم یکی از این دوستان دانشمندم همین الان پاسخش را بنویسد و به نحوی ، در همین جا هم اعلام کند که انسان بسیار دانشمندی است ... به هر حال ، اگر درک شهودی نیرومندی دارید ، به یقین متوجه شده اید ، پذیرش تمامی آن چه که می فهمید چقدر سخت است ، به ویژه ، زمانی که دیگران خیلی طبیعی رفتار می کنند و حتی مثلن همه چیز را با شما در میان می گذارند ... گاهی ، تحمل فهمیدن بسیار سخت تر از نفهمیدن است!

 

خیلی سال پیش بود ... حدود 15 سال پیش ... در تهران بودم و پس از حدود 10 سال ، به یاد دوستی قدیمی افتادم که شنیده بودم در تهران است ... خیلی اتفاقی ، به دیدنش رفتم ... داییش برجی می ساخت در حوالی پارک ساعی و خودش هم مسوول فروش واحدهای آن برج بود ... از چیزهای زیادی صحبت کردیم که بجز یکی ، بقیه اش بماند برای بعد ... از مرد جهودی در همان حوالی گفت به نام اسکندر که قراضه جمع کن بود ... اسکندر ، در کنار این شغل قراضه جمع کنی ، یک استعداد ویژه نیز داشت ... قیافه شناسی!

 

مدت ها پیش ، حدود 10 سال پیش ، با یکی از همین دوستان ، زمانی را در تهران گذراندیم ... این دوست ما از دوست پیری می گفت که ماجرای آشنایی وی با آن دوست پیرش خود داستانی طولانی دارد ... یک شب در خیابان بلوار قدم می زدیم و به واسطه ی نزدیکی به کوی دانشگاه و خاطرات این دوست ما با آن دوست پیرش ، یادی از او کرد ... این پیرمرد ، در دوران جوانیش در مطبوعات و سینما بُر و بیایی داشت و با همه ی آن چه که از کافه نادری و لاله زار و بهارستان شنیده ایم ، زندگی کرده بود ... رسیدیم به پارک لاله و آن قسمت خوراکی فروشیش ... یک دفعه دیدیم ، آن دوست پیرش با یکی از همان کراوات های شیکش در کنار جوانی نشسته است و مشغول صحبت هستند ... یکی از همین دوستان ، همیشه می گفت و الان هم می گوید ، آخر عاقبت من شبیه این پیرمرد خواهد شد ... آقای کاظمی!

 

دوستی دارم ، وبلاگ نویس ... حدود دو سال پیش برای من صحبت می کرد که دختر خانمی از طریق وبلاگش با او آشنا شده بود و به راهنمایی او وبلاگی راه انداخت ... پس از دو سال که میانه ایشان به هم خورده بود ، به وی گفته بود تمام این دو سال فقط برای تو می نوشته ام و تو هیچ نفهمیدی که تمام پست هایم برای تو بود ... از من خواست پست های وبلاگ آن دختر خانم را بررسی کنم و نظرم را بگویم ... بنده خدا راست می گفت ... طی یک سال ، 45% از پست های ارسالی آن خانم را می شد با چسب دوقلو به این دوست عزیزمان بچسبانیم و فقط 55% از پست های ارسالی مربوط به دیگران بود ... مشکل آنجا بود که 10% از آن 45% ، با یک نگاه مثبت و خوش بینانه و با آگاهی از تمامی معانی و استعارات و تشبیهات و از این جور چیزها ، با دیدی از امید و دوست داشتن به دوست ما می چسبید و 35% آن تمامن پست هایی از شک و تردید و بدبینی که "آیا این دوست عزیز ما را دوست دارد یا نه؟" و یا "باید او را ترک کند!" و پستی هایی از این دست ... به دوستم گفتم ، خیلی ال.اغ بودی که تا الان نفهمیده بودی تمام پست هایش برای تو بوده است!

 

در بحث های متعددی که با دوستان داشته ام به نکته ی بسیار جالبی برخورده ام ... چندین بار گفته ام و باز هم می گویم ، جمله ی "هر چیزی ممکن است باشد" ، نه تنها کمکی به حل یک مسئله نمی کند ، بلکه بحث را عقیم و صورت مسئله را حذف می کند ... به نظر می رسد ، گوینده ی چنین جمله ای ، یا در راستای فرار از بحث پیش می رود ، یا قصد دارد چیزی را مخفی کند ... به خاطر خودتان هم شده است ، باور داشته باشید ، دیگران به سادگی می فهمند ، چیزی را مخفی می کنید!

 

دوستی ها این گونه شناخته می شوند و دوستان نیز ... نیازی نیست حرفی بزنید ... زمانی که هیچ نمی گویید ، خود هزار معنا دارد و از این میان ، معنای درست را به خوبی می گیریم ... هر کسی ، در قاموس خود ، تعریفی از هر چیزی دارد ... برخی از تعاریف اشتباه هستند و برخی درست ... برخی را می پذیرید و برخی را نه ... اگر کسی ، از چیزی ، تعریفی ارائه داده باشد ، حتی اگر بزرگ ترین اندیشمند روزگار نیز باشد ، تعریفش فقط می تواند همسو با تعریف شما باشد و نه ، تنها تعریف درست ... و در تعریف ما ، هیچ تعارفی ، یعنی نه!

 

در همان 15 سال پیش که گفتم خدمت تان و در همان اثنای صحبت ، خود اسکندر نیز در خیابان پیدایش شد ... این دوست ما ، اسکندر را صدا کرد تا به دفتر بیاید ... شرح این ماجرا را به برخی از شما دوستان در همان زمان و سال های بعد گفته ام ... اسکندر آمد و در حالی که رویش به دوست ما بود ، با من دست داد و در همان حالت ، با رویی برگشته به سمت دوست ما ، به کنار او رفت و بر روی صندلی کنار او نشست ... من هم به تعارفات آنها گوش می کردم که یک دفعه دیدم اسکندر دارد چیزهایی می گوید که نظرم آشنا می آید ... اسکندر با گرفتن انگشتانش در برابر چشمانش ، اندازه های صورت من را از آن سوی اتاق سانت می زد و هر چه از گذشته ی ما می دانست و از شخصیت ما ، یک دفعه ریخت روی دایره ... خنده ام گرفته بود ، که این بابا ، از کجا این چیزها را می داند ... یک دفعه زد به هدف و گفت با توجه به قیافه ات و چند تا چیز دیگر که خاطرم نیست ، اسمت هدایت است! ... کم مانده بود ، شاخ در بیاورم ... یک چیز خیلی مهمی را در چهره ام دید و نگفت ... هر چه گفتیم بگو ، نگفت ... فقط گفت ، خیلی فکر می کنی ، بهتر است هیچ وقت فکر نکنی ، خسته نمی شوی این قدر به همه چیز فکر می کنی ... و به دوستم هم گفت ، با این رفیقت زیاد حرف نزن ، هر جمله ای که تو بگویی ، او یک داستان برایش می سازد ، مغز این دوستت فقط دنبال موضوع می گردد تا به آن بچسبد و درباره ی آن فکر کند و متأسفانه آن قدر به داخل موضوع و از یک لایه به لایه دیگر می رود که یک دفعه می بینی گیر افتاده ای و دیگر نمی توانی از آن فرار کنی! ... مواظب خودت باش! ... خرچنگ!

 

خوشم می آید ... زمانی که صحبت از فهمیدن و نفمیدن می شود ، تمامی ما و شما عزیزان دوست داشتنی ، باورمان شده است که در دسته ی فهمیده ها هستیم و بقیه ی این تمامی ، یعنی تمامی شماها و ماها ، در دسته ی نفهم ها! ... مبارک است!

 

با یکی از همان دوستان که چند سال پیش رفته بودیم پارک لاله ، پچ پچی کردیم و قرار شد من بروم خدمت این آقای کاظمی و مثلن او را بپیچانم ... یکی از همین دوستان هم ، چند دقیقه بعد سر و کله اش مثلن پیدا شود و اتفاقی بخوریم به هم ... رفتم چهار تا چای گرفتم و با سینی رفتم پیش او و گفتم اجازه هست بشینم ... کمی ما را نگاه کرد و گفت بفرما ... همان اول به او گفتم ، متولد 1312 هستید؟ ... تا رفتم با دو تا جمله بعدی بروم تو صورتش ، یک دفعه زد تو مغز ما و همه چیز را به هم ریخت ... بدون هیچ گونه آشنایی با من و هیچ پرسشی ، آن قدر خونسرد تمام ویژگی های من را منطبق بر طالع بینی ام گفت که مانده بودم معطل ... یکی از همین دوستان ، از این تعجب من ، فقط می خندید ... پارسال ، در کافه گودو ، همین آقای کاظمی را با جلیقه و کراوات دیدم ... حدود 90 سالی باید داشته باشد ... رفتم کنارش و گفتم ، آقای کاظمی ، امینیان هستم ، از این که می بینم شما هنوز زنده و سالم هستید ، خوش حالم! ... تجربه و حکمت ، زمانی که در کنار یکدیگر جمع می شوند ، چه می کنند!

 

حسودی نکنید ... با توجه به شباهت چهره ی شما به من ، شما هم خیلی فکر می کنید! ... به هر حال ، ما با هم دوست هستیم و هر کسی ، دوستانش را از روی شباهت هایی که با خودش دارند ، انتخاب می کند ... و البته ، ایرانی ها را از هر طرف بگیرید شبیه هم هستند! ... یک سر و دو چشم و دو گوش ، همراه با دو دست و دو پا و یک کله پزی و پوست سرخ و سفید و سبزه و کمی تا اندکی هم زرد و سیاه و رژیم لاغری و عینک بدبینی و توهم روشنفکری ، وجه تشابه بزرگی بین همه ی ایرانیان است! ... شما خودت را خيلي ناراحت نکن! ... اسکندر یک غلطی کرد ، شما هم زیاد فکر می کنید! ... رویایی ها یا خواب رفته ها یا همان خاله خو رفته ها ... The Dreamers اثر برناردو برتولوچی!

 

باید تجدید نظر کرد ... باید در همه چیز تجدید نظر کرد ... حتی در مورد شما دوست عزیز!

 

   +
        11:51 بعد از ظهر پنجشنبه 15 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پدرم همیشه به پدربزرگم می گفت این حیاط خیلی بزرگ است ... باید اینجا را درست کرد ... اتاق ها را باید بیشتر کرد ... آشپزخانه برای پخت غذا شرایط مناسی ندارد ... باید یک ظرف شویی داخل آشپزخانه گذاشت ... سرویس بهداشتی باید از این حالت خارج شود ... یک تلویزیون باید بخریم ... و صدها ایده ی دیگر ... پدربزرگ در جواب می گفت نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ، حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

پدربزرگ مرد ... سال ها گذشت و پدرم تمام کارهایی را که می خواست انجام داد ، ولی من همیشه به پدرم می گفتم آشپزخانه را باز کن ... یک سرویس بهداشتی فرنگی در حمام بزن ... دکور بین هال و پذیرایی را بردار ... پذیرایی را بیانداز روی ایوان تا بزرگ تر شود ... یک اتاق اضافه کن ... یک ماشین لباس شویی برای مادر بخر ... حوض وسط هال را باید برداریم ... مبلمان باید بگیریم تا مهمان ها روی زمین ننشینند ... و صدها ایده ی دیگر ... پدر در جواب می گفت نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ، حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

پدر مرد ... سال ها گذشت و من تمام کارهایی که می خواستم انجام دادم ، ولی پسرم همیشه به من می گفت این خانه را باید کوبید ... خیلی قدیمی شده است ... باغچه را باید کوچک تر کرد و به جایش یک استخر جمع و جور باید ساخت ... برای مادر باید یک ماشین ظرف شویی خرید ... زیرزمین خانه باید تبدیل به پارکینگ شود ... و صدها ایده ی دیگر ... من در جواب می گفتم نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ، حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

من مردم ... سال ها گذشت و پسرم تمام کارهایی که می خواست انجام داد ، ولی پسرش همیشه به او می گفت این خانه را باید فروخت ... این محله قدیمی شده است ... از این محله باید رفت ... و البته صدها ایده ی دیگر ... پسرم در جوابش می گفت نه! ... برای چی؟ ... برای کی؟ ... سال ها زحمت کشیده ام تا همین را بدست آورده ام ... این خانه در زمان خودش بهترین خانه ی این محله بوده است ... این محله در زمان خودش بهترین محله ی این شهر بوده است ... حالا بیاییم و تغییرش بدهیم؟! ... من که پام لب گور است ، همین که هست خوب است.

پسرم مرد ... سال ها گذشت و پسرش تمام کارهایی که می خواست انجام داد ، ولی پسرش همیشه به او می گفت ...

   +
        7:47 بعد از ظهر جمعه 1 خرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شاهزاده ميرزا رضاقلي خان هفت چنگ فراهاني دستي هم در شعر داشت ... آورده اند در مجلس انس و الفتي نشسته بود و دوستان هر يك به نوعي مطلبي مي گفتند ... ميرزا ابوالحسن داور تارتار ، طبق معمول ، شيرين زباني كرد و مزاح و دعوت به شعر و سخن ... شاهزاده ميرزا رضاقلي خان هفت چنگ فراهاني هم دعوتش اجابت كرد و چنين گفت:

 

شينگولافكيم ، آمبوليف ، هفتار خيك وان بننار ، هيك چارب شو

                                            استرفتاك ، سوپولي ، ايشتاخ وانتو سيبيليد ، آفتاش بيق

هف تنگي ، سوبالان ، اولي شارميچ ، سركواش ، فينگ تان بيز

                                            آرملين ، هرمونشا ، اوس كاخمين ، فيش كل شيد ، سورمات سيق

 

   +
        10:36 بعد از ظهر شنبه 17 اسفند1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شاهزاده میرزا رضا قلی خان هفت چنگ فراهانی ، از یگانگان روزگار بود و خط خوش می داشت و شمشیر خوب بر دست می گرفت ، گویی قلم پر است در دستانش ، سبک ... آورده اند ، از سر روزگار ، شاگرد خوشنویسی داشت ، خوش چهره و سپید اندام و ملیح آواز ، میرزا ابوالحسن داور تارتار ، که بر ترددی ، عاشق جمال زیبا روی باریک اندامی شد و در آتش عشقش شب ها بسوخت ، تا شاید در خیالش به وصالش رسد ... آوازه ی عشق آن مجنون در کوی و برزن پیچید و تألم خاطری شد بر جان استاد ... چاره ای ندید و شبی به خانه ی پدر دختر در آمد و موضوع عشق شاگرد با پدر دختر بازگو کرد ... پدر دختر در پاسخ به شاهزاده میرزا رضا قلی خان هفت چنگ فراهانی ، چاره ای ندید جز گذاشتن شرطی عظیم که همانا ، مبارزه ای بود بین ایشان و خواستگار ، که در این روزگار توانمندی به زور بازو است و تیزی شمشیر ، قلم به چه کار آید ای شاهزاده میرزا ... روزی مقرر شد و تماشاچیان گرد آمدند و میدان گستراندند ... شاهزاده میرزا رضا قلی خان هفت چنگ که از هر چنگش هنری می ریخت ، پاسی اندیشید و شاگرد خود را نه حریف آنان دانست ... پس حیلیتی ساخت و نقاب برکشید و خود به جای شاگرد به میدان رفت ... شمشیر پدر و پیشانی سه پسرش را بر خاک کشید و میدان خالی کرد و دختر به نام شاگرد قباله زد.

این داستان در نزد استاد و شاگرد بماند و سال ها از آن ایام گذشت ... روزی ، میرزا ابوالحسن داور تارتار که از سرآمدان میرزایان روزگار گشته بود ، در مجلسی مهمانی سخن می گفت و شراب گردانی می کرد ... به شاهزاده میرزا رضا قلی خان هفت چنگ فراهانی رسید و کهولت سن ایشان به تمسخر و ریش وی را به بازی گرفت و از میدان داری و شمشیرزنی آن روز خویش گفت و به نگاه خمارش تأیید ایشان طلبید ... من آنم که امروز بود پهلوان ... شاهزاده میرزا رضا قلی خان هفت چنگ فراهانی که اکنون پیری بود نشسته در کنار مجلس ، چاره ای جز ادب این شاگرد خیره سر ندید و گفت "راست می گویی ، شکافِ هم آمده ات ، سخن می گوید فراوان هنوز از زخم شمشیرهای آن روزگار"

 

رساله ی ذکر السالکین و کنز الساکنین نوشته ی حاج میرزا محمود قائم مقام

   +
        0:52 قبل از ظهر پنجشنبه 5 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



ای میلی از یکی از دوستان به دستم رسید که حیفم آمد برای شما اینجا نگذارم!

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ... 

   +
        4:5 بعد از ظهر چهارشنبه 24 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دسته اي كبك در آسمان پرواز مي كنند! ... تيرانداز ، لوله تفنگ را به سمت آسمان مي گيرد و اندكي بعد شليك مي كند! ... كبك بر زمين مي افتد! ... تيرانداز ، مست از كبك به چنگ آورده ، ‌به شكارچي مي خندد ... نوبت توست!

شكارچي نگاهي ساکت به آسمان مي اندازد! .... كبك سپيدي مي بيند! ... چشمان تیزش در پی او مي دود! ... تفنگش را به آرامی بلند مي کند! ... نشانه مي رود! ... شليك مي كند!‌ ... کبک را در دستش می گیرد! ... لبخندی می زند ... اين هم از نوبت من!

غروب است! ... خسته اند! ... كبكي از دسته جدا مانده است ،‌ گويا! ... تك مي چرخد و در آسمان تنها مي پرد ، شايد به هوای دل خود ، سرگردان!

تيرانداز نیشش باز می شود ... سهم من است ، این یکی یک دانۀ سپید بال! ... لولۀ تفنگ به آسمان راست می کند! ... نشانه می رود! ... شليك و چه مهیب! ... خسته است! ... دوباره تير مي اندازد! ... هوا تاريك است! ... براي بار سوم نیز!‌ ... عجب كبك تیزبالي! ... قهقهه ای بلند سر می دهد!

شكارچي مي ايستد ، راست! ... نگاهي مي زند آرام ، به اين كبك خاموش ، نوازش! ... هنوز بر گرد آنها مي چرخد ، مست و خرامان!‌ ... چشمانش ، به هر چرخش او مي چرخد ، آسان و نرم! ... ‌دلش ، به هر رقص سپید او پر می کشد ، ساده و آرام! ... تو آيا امشب با مني ، سپید بال؟! ... تو آیا خود چنین سرنوشتی خواسته اي ، سپید پرواز! ... نفس عمیقی می کشد! ... همه چیز حبس می شود ، در زمان و در نگاهش! ... نشانه می رود به کبک بازیگوش تک پرواز! ... دستش نمی لرزد ، هیچ وقت و این بار هم! ... ناگزیرم و ناگزیر! ...  شكار بر زمین است ، در کنارش! ... نگاه متعجب تيرانداز را به لبخند نازکش مي گيرد!

 

شكار به تير انداختن نيست ، كه اگر چنين بود ، هر تيراندازي را شكارچي مي گفتند!

 

 

 

   تگ: داستان هاي كوتاه ... كركس و عقاب

   +
        2:4 قبل از ظهر چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

21 – 20 ساله بود كه او را دادند به حاج حسن! ... استغفرالله ربی و اتوبه الیه!

52 ساله بود كه ... انا لله و انا الیه راجعون ... حاج حسن مُرد و به خانۀ حاج حسين رفت!

66 ساله بود كه حاج حسين هم مُرد و اين بار به خانۀ حاج علي رفت! ... يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلاة ان الله مع الصابرين ...!

80 ساله كه شد ... الحمدالله رب العالمین ... حاج علي هم مُرد!

88 - 87 ساله هستیم و باز هم شکر ... راضيم به رضاي خدا!

 

          امضاء - حاج رضا                            

 

   +
        11:13 بعد از ظهر چهارشنبه 21 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

یکی ، یک روز ، به دنیا آمد!

یکی ، به دنیا آمد که بگرید و بگریاند! ... یکی ، به دنیا آمد که بخندد و بخنداند! ... یکی ، به دنیا آمد که خوبی ها را ببیند و بشنود! ... یکی ، به دنیا آمد که زیبایی ها را حس کند و تجربه کند! ... یکی ، به دنیا آمد که هر آنچه را می داند ، بگوید ، بنویسد و شاید هم بنوازد! ... و بالاخره ، یکی ، به دنیا آمد که بورزد و بورزاند!

یکی ، تنها آمد ، تنها زندگی کرد و یک روز هم تنها از این دنیا رفت!

 

عشق ورزی ، هنری است که آسان ندهند ... جان ستانند و به داستان بدهند!

 

   +
        2:4 قبل از ظهر پنجشنبه 15 فروردین1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

1

1 روز ، در صبحی آفتابی ، توپی پلاستیکی روی زمین قِل خورد و رفت و رفت و رفت و نگاه او نیز به دنبالش. ... توپ کمی دورتر ایستاد و نگاه او نیز بر روی دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی ایستاد. ... کمی مکث کرد و سرش را بلند کرد و دستش را به هوا برد و دهانش را باز کرد و خواست بگوید "توپ را شوت کن بیا" ... که چشم هایش خیره و دهانش باز و صدایش ساکت و دستش آویزان ماند و توپ هم همان جا در انتظار! ... همین!

2

2 سال گذشت. مدرسۀ شاهپور غلامرضا ، کنار یک مدرسۀ دخترانه بود به نام آذرمیدخت! ... زنگ آخر مدرسه را که می زدند همۀ بچه ها به صف می شدند و نفر اول صف ، یک پرچم قرمز دستش می گرفت که رویش نوشته بود: ایست! ... بچه ها باید هر روز و در یک صف مرتب ، از مدرسه تا منزل می رفتند. ... تمام آرزویش این این بود که وقتی به چهار راه کنار مدرسه می رسند ، چراغ راهنمایی ، سبز باشد و صف آنها جلوی در مدرسۀ آذرمیدخت بایستد و شاید بتواند در یکی از صف های داخل مدرسه ، او را دوباره ببیند!

3

3 سال ، با همۀ بهارها و تابستان ها و پاییزها و زمستان های قشتگ گذشت. یک روز ، مثل همۀ روزهای دیگر ، چراغ راهنمایی ، سبز بود و او نیز مثل همیشه منتظر. خیلی ناگهانی شنید: "برو تو صف!". برگشت و نگاهی به انتهای صف کناری انداخت. ... قلبش ایستاد! ... دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی ... تنها دانش آموز عینکی در مدرسۀ آذرمیدخت!

4

4 سال بعدی خیلی زود گذشت. تابستان بود و در یک نانوایی کار می کرد! ... هوا گرم بود و سخت مشغول چانه گرفتن از خمیر بود. ... با بازویش ، عرق روی پیشانیش را خشک کرد. ... صدایی از جلوی در نانوایی گفت: "5 تا". ... سرش را چرخاند. ... نگاهش بر روی دریچۀ نانوایی ، خیره و دستش در خمیر نان ، خشک ماند! ... مثل نگاه شما بر روی مانیتور و دست شما بر روی ماوس!

5

5 سال بعد ، دانشجو بود. در چه رشته ای و چه دانشگاهی درس می خواند ، اصلن مهم نیست و به داستان ما نیز اصلن ربطی ندارد!

گفت: خواستگار دارم.

گفت: مبارک است.

گفت: ولی من نمی خواهم جواب مثبت بدهم.

گفت: چرا؟

گفت: نمی دانم!

گفت: چطور؟

گفت: دلم راضی نمی شود!

گفت: کسی دیگری را دوست داری؟

گفت: آری!

گفت: کی؟

گفت: تو!

فقط گفت: چرا حالا؟! ... چرا بعد از 20 سال؟!

دست مادرش را گرفت و به خواستگاری رفت!

گفت: سربازی رفته اید؟

گفت: من هنوز دانشجویم!

گفت: شغل شما چیست؟

 گفت: من هنوز دانشجویم!

گفت: ماشین و منزل و زمین و سرمایه دارید؟

گفت: من هنوز دانشجویم!

گفت: تو که چیزی نداری ، پس برای چه آمده ای خواستگاری؟!

گفت: من آینده دارم!

گفت: هر وقت به آینده ات رسیدی ، دستش را بگیر و بیا!

6

6 سال بعد ، هنوز هم دانشجو بود! ... هنوز هم بیکار بود! ... هنوز هم سربازی نرفته بود! ... هنوز هم به آینده نرسیده بود! ... ولی ، هنوز هم آینده داشت! ... هنوز هم امید داشت! ... به همین خاطر ، هر روز ، روبروی آینه می ایستاد و با خود می گفت:

                                   آینده ، کجایی؟! ... آینده ، من کی به تو خواهم رسید!

7

7 سال گذشت! ... چند وقتی بود که دیگر دانشجو نبود! ... سربازی هم رفته بود! ... کار هم داشت! ... یک روز ، مادرش گفت: مستر ایکس را می شناسی؟! ... گفت: آری! ... مستر خوبی است و الخ!

چند وقت بعد ، در روزی که شاید فکر می کرد ، این همان آینده ای است که باید به آن می رسید ، به مادرش گفت: برویم.

گفت: کجا؟

گفت: به.

گفت: کی؟!

گفت: از.

گفت: نه!

گفت: چرا؟!

گفت: برای این که!

گفت: با کی؟!

گفت: با مستر ایکس!

همه چیز تمام شد. ... ولی او هیچ وقت آینده را فراموش نکرد و تا رسیدن به او سکوت کرد!

8

8 سال بعد ، در پیاده رویِ خیابانی نه چندان مهم ، قدم می زد! ... خسته شده بود! ... سوار تاکسی شد! ... کمی جلوتر ، از پشت سرش صدایی شنید: "دو نفر". ... در پشتی تاکسی باز شد و یک نفر پیاده شد. ... برق شیشۀ عینکی را در آینۀ بغل دید. ... چیزی که زیاد است آدم عینکی و برق شیشۀ عینک در یک روز آفتابی! ... کمی جلوتر ، او نیز پیاده شد. کرایه اش را داد. راننده تاکسی گفت: حساب شد.

گفت: کی؟!

گفت: خانمی که پیاده شد.

کمی به اطراف نگاه کرد. دهانش نیمه باز و چشم هایش هاج و واج مانده بود! ... هیچ کس ، آن اطراف نبود ، ولی صدایش هنوز در گوشش بود: "دو نفر!" ... آینده بود؟! ... چرا اینجا؟! ... چرا این جور؟! ... چرا حالا؟! ... آیا آینده می دانست که او 35 سال منتظر است؟! ... ای کاش می دانست!

9

9 سال دیگر هم گذشت! ... هنوز هم به آینده می اندیشید! ... بارها و بارها او را می دید و نیز صدای او را می شنید! ... ولی ، هنوز به او نرسیده بود! ... موهایش به تدریج سپید می شدند ! ... دیگر ، همه چیز ، برای او تعطیل شده بود. حتی زندگی ، به آن روش همیشگی! ... آیا اصلن آینده ای وجود داشت؟!

10

10 سال بعدی بسیار سخت تر از آن چیزی گذشت که خودش می اندیشید و نیز من و تو می اندیشیم! ... بدون هیچ آینده ای! ... نه جدید و نه قدیم! ... هیج کس نمی دانست او به دنبال چه بود! ... هر چند ، جوابش خیلی ساده بود! ... او اصلن به دنبال چیزی نبود ، او فقط به دنبال کسی بود ، که خود همه چیز بود! ... آینده! ... هر چند ، حتی در دوردست هم ، آینده ای نبود! ... حتی در غبار و مه هم خبری نبود! ... حتی به رنگ خاکستری!

11

به هر حال ، چه خوب و چه بد ، این 11 سال هم باید می گذشت! ...... بازنشسته شده بود! ... معمولن ، غروب ها برای پیاده روی به پارک می رفت! ... مثل همه روزهای دیگر ، روی یک نیمکت ، کنار استخر پر آب وسط پارک نشست! ... نفس تازه  کرد و عروس و دامادی را دید که برای گرفتن عکس به آنجا آمده بودند. صدایی گفت: در این سمت استخر هم یک عکس دو نفره بگیرید! ... این بار ، رویش را به سمت صدا نچرخاند! ... حتی ، برای نخستین بار سعی کرد فراموش کند صدایی شنیده است! ... صدای 65 سال ، آینده بود!

12

12 سال آخر هم به یک چشم بر هم زدن گذشت! ... دیگر هیچ آینده ای وجود نداشت! ... هر چند ، هنوز هم انتظار می کشید! ... هر چند ، هنوز هم امید داشت! ... هر چند ، هر انتظار و امیدی بیهوده بود! ... یک روز ، در یک غروب نارنجی ، شال و کلاه کرد و عصایش را برداشت و به پارک رفت. ... توپی پلاستیکی به سمتش آمد ... کمی مکث کرد و سرش را بلند کرد ... چشم هایش خیره و دهانش باز و صدایش ساکت و دستش آویزان ماند و توپ هم همان جا ، در کنار پای او در انتظار! ... دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی نیز ، روبرویش به انتظار! ... خیلی پیرتر از آن بود که بتواند توپ را با پا بزند و برای او بفرستد! ... تنها کاری که کرد ، از پشت شیشه های عینکش به تماشای او ایستاد و 77 سال انتظار را در همین چند دقیقه ای که شما اینجا نشسته اید ، در چشم های زیبای او به یاد آورد! ... به همین سادگی!

 

           

برای این داستان ، هیچ آینده ای ، چه خوش و چه ناخوش وجود ندارد! ... آینده اش را شما بسازید! ... هر جور که دوست دارید! ... ولی آرام!

 

   +
        2:35 قبل از ظهر پنجشنبه 8 فروردین1387  هدايت اله امينيان   
  Balatarin



در تاكسي نشسته بودم و دو تا جوان ، يكي كله خروسي و يكي كله آناناسي ، پشت تاكسي نشسته بودند!

 

كله خروسي: من چند تا از آن كاغذهاي تو را براي يادداشت هايم برداشتم!

كله آناناسي: اشكالي ندارد!

كله خروسي: گفتم يك موقع در‌ آن دنيا نيايي سر پل صراط و طلب كاغذ كني!

كله آناناسي: اي بابا! ... چه پل صراطي! ... شنيده ام كه پل را جمع كرده اند و به جایش زيرگذر زده اند!

كله خروسي: اين خبر را كي به تو داده است؟!

كله آناناسي: هماني كه خبر پل صراط را داده است!

 

برگشتم و نگاه خيره اي به آنها انداختم! ... اين جوانان ما به كجا مي روند؟!

 

   +
        0:0 قبل از ظهر دوشنبه 22 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اين داستان ، برگزيدۀ رتبه چهارم در نخستين جشنوارۀ داستان كوتاه كوتاه اصفهان است:

مادرم به تفنگ پلاستيكي ام نگاه مي كند. آن را در آغوش گرفته و قطره قطره اشك مي ريزد. پدرم دستم را مي كشد و با خودش مي برد. من زياد ناراحت نيستم. چون مي دانم مادرم از تفنگم خوب مواظبت مي كند. من بالاخره پيش او برمي گردم. تفنگ را برمي دارم و مي روم سراغ قاضي. چون خوب مي دانم فقط تقصير قاضي است.

                                                     دانيال موحدي پور

                                                    آبادان - متولد 1375

 

   +
        2:2 قبل از ظهر پنجشنبه 27 دی1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin