سوم راهنمایی بودم ... یکی از دوستان ، ما را به خانه اش دعوت کرد ... با برادرم ، عنایت ، به منزل ایشان رفتیم و کمی بازی و پینگ پونگ و صحبت ... سه دوست دیگرم نیز در آنجا حضور داشتند ... نیما ، حسین و فرجام ... قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر برویم تالار فخرالدین اسعد گرگانی برای تماشای فیلم ... نزدیک به زمان رفتن که شد ، دوست صاحب خانه ی ما گفت ، از سینما رفتن پشیمان شدیم و باشد برای یک روز دیگر ... مهمانی دیگر تمام شد و من و عنایت آمدیم بیرون ... از آنجایی که ، ما اجازه ی سینما را گرفته بودیم و پول رفتنش را هم ، پس دو نفری رفتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم داخل سالن تالار و منتظر شروع فیلم شدیم ... نزدیک شروع فیلم شد که یک دفعه دیدیم دوستان ما با عجله دارند می دوند و به سمت تالار می آیند ... حتی بلیط هم نخریدند ، گویا ، بلیط شان را از قبل خریده بودند ... وقتی وارد سالن تالار شدند ، قیافه شان دیدنی بود ... قال گذاشتن دوستان و پیچاندن ، در گرگان و به ویژه در بچه های گرگان پارس امری رایج بود ... این دوست صاحب خانه ، بعدها و در زمان دانشگاه ، مدتی با برادر من ، هم خانه شد ... امید!
شهود چیز عجیبی است ... نمی دانم آیا به حس ششم هم ربطی دارد یا نه ... امیدوارم یکی از این دوستان دانشمندم همین الان پاسخش را بنویسد و به نحوی ، در همین جا هم اعلام کند که انسان بسیار دانشمندی است ... به هر حال ، اگر درک شهودی نیرومندی دارید ، به یقین متوجه شده اید ، پذیرش تمامی آن چه که می فهمید چقدر سخت است ، به ویژه ، زمانی که دیگران خیلی طبیعی رفتار می کنند و حتی مثلن همه چیز را با شما در میان می گذارند ... گاهی ، تحمل فهمیدن بسیار سخت تر از نفهمیدن است!
خیلی سال پیش بود ... حدود 15 سال پیش ... در تهران بودم و پس از حدود 10 سال ، به یاد دوستی قدیمی افتادم که شنیده بودم در تهران است ... خیلی اتفاقی ، به دیدنش رفتم ... داییش برجی می ساخت در حوالی پارک ساعی و خودش هم مسوول فروش واحدهای آن برج بود ... از چیزهای زیادی صحبت کردیم که بجز یکی ، بقیه اش بماند برای بعد ... از مرد جهودی در همان حوالی گفت به نام اسکندر که قراضه جمع کن بود ... اسکندر ، در کنار این شغل قراضه جمع کنی ، یک استعداد ویژه نیز داشت ... قیافه شناسی!
مدت ها پیش ، حدود 10 سال پیش ، با یکی از همین دوستان ، زمانی را در تهران گذراندیم ... این دوست ما از دوست پیری می گفت که ماجرای آشنایی وی با آن دوست پیرش خود داستانی طولانی دارد ... یک شب در خیابان بلوار قدم می زدیم و به واسطه ی نزدیکی به کوی دانشگاه و خاطرات این دوست ما با آن دوست پیرش ، یادی از او کرد ... این پیرمرد ، در دوران جوانیش در مطبوعات و سینما بُر و بیایی داشت و با همه ی آن چه که از کافه نادری و لاله زار و بهارستان شنیده ایم ، زندگی کرده بود ... رسیدیم به پارک لاله و آن قسمت خوراکی فروشیش ... یک دفعه دیدیم ، آن دوست پیرش با یکی از همان کراوات های شیکش در کنار جوانی نشسته است و مشغول صحبت هستند ... یکی از همین دوستان ، همیشه می گفت و الان هم می گوید ، آخر عاقبت من شبیه این پیرمرد خواهد شد ... آقای کاظمی!
دوستی دارم ، وبلاگ نویس ... حدود دو سال پیش برای من صحبت می کرد که دختر خانمی از طریق وبلاگش با او آشنا شده بود و به راهنمایی او وبلاگی راه انداخت ... پس از دو سال که میانه ایشان به هم خورده بود ، به وی گفته بود تمام این دو سال فقط برای تو می نوشته ام و تو هیچ نفهمیدی که تمام پست هایم برای تو بود ... از من خواست پست های وبلاگ آن دختر خانم را بررسی کنم و نظرم را بگویم ... بنده خدا راست می گفت ... طی یک سال ، 45% از پست های ارسالی آن خانم را می شد با چسب دوقلو به این دوست عزیزمان بچسبانیم و فقط 55% از پست های ارسالی مربوط به دیگران بود ... مشکل آنجا بود که 10% از آن 45% ، با یک نگاه مثبت و خوش بینانه و با آگاهی از تمامی معانی و استعارات و تشبیهات و از این جور چیزها ، با دیدی از امید و دوست داشتن به دوست ما می چسبید و 35% آن تمامن پست هایی از شک و تردید و بدبینی که "آیا این دوست عزیز ما را دوست دارد یا نه؟" و یا "باید او را ترک کند!" و پستی هایی از این دست ... به دوستم گفتم ، خیلی ال.اغ بودی که تا الان نفهمیده بودی تمام پست هایش برای تو بوده است!
در بحث های متعددی که با دوستان داشته ام به نکته ی بسیار جالبی برخورده ام ... چندین بار گفته ام و باز هم می گویم ، جمله ی "هر چیزی ممکن است باشد" ، نه تنها کمکی به حل یک مسئله نمی کند ، بلکه بحث را عقیم و صورت مسئله را حذف می کند ... به نظر می رسد ، گوینده ی چنین جمله ای ، یا در راستای فرار از بحث پیش می رود ، یا قصد دارد چیزی را مخفی کند ... به خاطر خودتان هم شده است ، باور داشته باشید ، دیگران به سادگی می فهمند ، چیزی را مخفی می کنید!
دوستی ها این گونه شناخته می شوند و دوستان نیز ... نیازی نیست حرفی بزنید ... زمانی که هیچ نمی گویید ، خود هزار معنا دارد و از این میان ، معنای درست را به خوبی می گیریم ... هر کسی ، در قاموس خود ، تعریفی از هر چیزی دارد ... برخی از تعاریف اشتباه هستند و برخی درست ... برخی را می پذیرید و برخی را نه ... اگر کسی ، از چیزی ، تعریفی ارائه داده باشد ، حتی اگر بزرگ ترین اندیشمند روزگار نیز باشد ، تعریفش فقط می تواند همسو با تعریف شما باشد و نه ، تنها تعریف درست ... و در تعریف ما ، هیچ تعارفی ، یعنی نه!
در همان 15 سال پیش که گفتم خدمت تان و در همان اثنای صحبت ، خود اسکندر نیز در خیابان پیدایش شد ... این دوست ما ، اسکندر را صدا کرد تا به دفتر بیاید ... شرح این ماجرا را به برخی از شما دوستان در همان زمان و سال های بعد گفته ام ... اسکندر آمد و در حالی که رویش به دوست ما بود ، با من دست داد و در همان حالت ، با رویی برگشته به سمت دوست ما ، به کنار او رفت و بر روی صندلی کنار او نشست ... من هم به تعارفات آنها گوش می کردم که یک دفعه دیدم اسکندر دارد چیزهایی می گوید که نظرم آشنا می آید ... اسکندر با گرفتن انگشتانش در برابر چشمانش ، اندازه های صورت من را از آن سوی اتاق سانت می زد و هر چه از گذشته ی ما می دانست و از شخصیت ما ، یک دفعه ریخت روی دایره ... خنده ام گرفته بود ، که این بابا ، از کجا این چیزها را می داند ... یک دفعه زد به هدف و گفت با توجه به قیافه ات و چند تا چیز دیگر که خاطرم نیست ، اسمت هدایت است! ... کم مانده بود ، شاخ در بیاورم ... یک چیز خیلی مهمی را در چهره ام دید و نگفت ... هر چه گفتیم بگو ، نگفت ... فقط گفت ، خیلی فکر می کنی ، بهتر است هیچ وقت فکر نکنی ، خسته نمی شوی این قدر به همه چیز فکر می کنی ... و به دوستم هم گفت ، با این رفیقت زیاد حرف نزن ، هر جمله ای که تو بگویی ، او یک داستان برایش می سازد ، مغز این دوستت فقط دنبال موضوع می گردد تا به آن بچسبد و درباره ی آن فکر کند و متأسفانه آن قدر به داخل موضوع و از یک لایه به لایه دیگر می رود که یک دفعه می بینی گیر افتاده ای و دیگر نمی توانی از آن فرار کنی! ... مواظب خودت باش! ... خرچنگ!
خوشم می آید ... زمانی که صحبت از فهمیدن و نفمیدن می شود ، تمامی ما و شما عزیزان دوست داشتنی ، باورمان شده است که در دسته ی فهمیده ها هستیم و بقیه ی این تمامی ، یعنی تمامی شماها و ماها ، در دسته ی نفهم ها! ... مبارک است!
با یکی از همان دوستان که چند سال پیش رفته بودیم پارک لاله ، پچ پچی کردیم و قرار شد من بروم خدمت این آقای کاظمی و مثلن او را بپیچانم ... یکی از همین دوستان هم ، چند دقیقه بعد سر و کله اش مثلن پیدا شود و اتفاقی بخوریم به هم ... رفتم چهار تا چای گرفتم و با سینی رفتم پیش او و گفتم اجازه هست بشینم ... کمی ما را نگاه کرد و گفت بفرما ... همان اول به او گفتم ، متولد 1312 هستید؟ ... تا رفتم با دو تا جمله بعدی بروم تو صورتش ، یک دفعه زد تو مغز ما و همه چیز را به هم ریخت ... بدون هیچ گونه آشنایی با من و هیچ پرسشی ، آن قدر خونسرد تمام ویژگی های من را منطبق بر طالع بینی ام گفت که مانده بودم معطل ... یکی از همین دوستان ، از این تعجب من ، فقط می خندید ... پارسال ، در کافه گودو ، همین آقای کاظمی را با جلیقه و کراوات دیدم ... حدود 90 سالی باید داشته باشد ... رفتم کنارش و گفتم ، آقای کاظمی ، امینیان هستم ، از این که می بینم شما هنوز زنده و سالم هستید ، خوش حالم! ... تجربه و حکمت ، زمانی که در کنار یکدیگر جمع می شوند ، چه می کنند!
حسودی نکنید ... با توجه به شباهت چهره ی شما به من ، شما هم خیلی فکر می کنید! ... به هر حال ، ما با هم دوست هستیم و هر کسی ، دوستانش را از روی شباهت هایی که با خودش دارند ، انتخاب می کند ... و البته ، ایرانی ها را از هر طرف بگیرید شبیه هم هستند! ... یک سر و دو چشم و دو گوش ، همراه با دو دست و دو پا و یک کله پزی و پوست سرخ و سفید و سبزه و کمی تا اندکی هم زرد و سیاه و رژیم لاغری و عینک بدبینی و توهم روشنفکری ، وجه تشابه بزرگی بین همه ی ایرانیان است! ... شما خودت را خيلي ناراحت نکن! ... اسکندر یک غلطی کرد ، شما هم زیاد فکر می کنید! ... رویایی ها یا خواب رفته ها یا همان خاله خو رفته ها ... The Dreamers اثر برناردو برتولوچی!
باید تجدید نظر کرد ... باید در همه چیز تجدید نظر کرد ... حتی در مورد شما دوست عزیز!
