تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

یکی از آهنگ های مورد علاقه ام ، موسیقی بدون کلامی است به نام A Man With A harmony از آهنگ سازی بزرگ به نام ، انیو موریکونه ... کمتر آهنگی دارد که ناشنیدنی باشد ... بسیاری از فیلم های بزرگ تاریخ سینما ، موفقیت به یادماندنی شان را مدیون این آهنگ ساز بزرگ هستند.

با این اهنگ ، مدت های مدیدی پست نوشته ام و شعر گفته ام ... حس غریبی به من می دهد ... امشب به طور اتفاقی در یک رادیوی اینرنتی آن را شنیدم و دوباره هوس نوشتن پستی ، شعری ، چیزی به سرم زد ... ساعت ها نشستم ... تایپ کردم و پاک کردم ... هیچی نوشته نشد ... به جز همین چند سطری که خواندید ... گویا تمام شده ام ... ته کشیده ام ... فقط می اندیشم ، اگر تو را از دست بدهم ، چه تنهایم.

   +
        2:52 قبل از ظهر دوشنبه 13 مهر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

   +
        2:0 قبل از ظهر پنجشنبه 12 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دنیای عجیب و غریبی است ...

فرض بگیرید ، کنار خیابانی ایستاده اید و یک موتور به شما می زند و شما باید پاسخگو باشید که چرا موتور به شما زده است؟ ... چرا شما آنجا ایستاده اید! ... اصلن شما چکاره اید؟

فرض بگیرید ، جیب شما را می زنند و باید پاسخگو باشید که چرا پول تان را در جیب تان گذاشته بودید؟ ... چرا کیف پول نداشتید که در جیب بغل تان بگذارید؟ ... اصلن شما با دزد همکار بودید؟ ... و شاید هم خود دزد!

فرض بگیرید ، در مجلسی مهمانی نشسته اید و بی هوا (واقعن بی هوا و بدون هیچ گونه غرض و مرضی) ، خانمی برای شما چای یا شربتی بیاورد و یا میوه ای پوست بکند و یا دست تان را برای رقصی بگیرد و شما باید پاسخگو باشید که چرا برای تو چای آورد و یا برای چه دستت را گرفت و برد وسط مجلس و چرا برای تو میوه پوست کند؟

فرض بگیرید ، دخترخانمی از کنار شما رد شد و یا از دوستان قدیمی شما بود و بالاخره پس از 4 سال دل به دریا زد! ... و حلا شما باید جواب پس بدهید که چرا این خانم به شما گفته است ، قاشقتم!

 

گاهی اوقات هم اتفاقات جالبی رخ می دهد ...

یک بار ، یک جوک اس ام اسی را به اشتباه فرستادم برای یکی از خانم های آشنا ... هیچ گونه رفتار عجیب و غریبی هم پیش از آن بین ما نبود ... به ناگهان جوابی از سوی ایشان دریافت کردم که چهار شاخ ماندم ... تازه می خواستم برای ایشان اس ام اس عذرخواهی بفرستم!

 

از این داستان ها و مشابهات آن زیاد رخ می دهد ... مهم آن است ، اگرچنین اتفاقی برای هر یک از ما پیش بیاید  ، تا چه میزان بخشنده ایم ... قصد تنبیه داریم و آدم سازی ، یا دنبال بهانه ای هستیم و زندگی سوزی؟!

   +
        1:57 قبل از ظهر دوشنبه 9 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست خسته است ... دیگر آن قلم همیشگی نیست ... آن واژگان گذشته در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند ... وقت خواندن ، واژه ی زیبایی نیست ، تا چه رسد به حسی زیبا ... اگر هم گاهی داستان یا خاطره ای زیبا و شیرینی هم یافت می شود ، گرمی وجود است و حس حضور همانی که باید باشد و الانش که نیست ، همه اش در همه اش پیچیده ... واژگان در کنار یکدیگر به درستی ننشسته اند ... واژگان ناتوان از انتقال حسی شایسته و بایسته ، و نیز پسندیده ... واژگان مرده اند ... خاکستر کینه و نفرت و انتقام به هر سوی پاشیده اند.

 

زمان دوست خوبی است ... چون مرهم ، هر زخمی را می بندد  ... شکیبا است و حل کننده ... فقط ، گاهی کُند است و کشنده ... آرام آرام ، شعله های آتش برافروخته ، فرو خواهد نشست و گرما ، حاصلش ... انتظار ، واژه ی ساده ای است ، ولی چاره چیست؟ ... شنیدن دشنامی هر روزه ، کار ساده ای نیست ... گاو نر می خواهد و مرد کهن ... باید این زمانه ی تحقیر را بر دوش کشید ، تا شاید این نیز بگذرد ... بی تو اما هرگز ، بی من اما شاید ...

 

گاهی ، یک درنگ هم بد نیست ... وقت نوشیدن آب ... وقت بازی با لیوانی چای داغ ... روبروی آتشی گرم ، شاید هم شومینه ای ... سر میز شامی ساده ، شاید هم رنگارنگ ، فرصتی می شماریم غنیمت ... آهنگ خاطره ها هم ، ای بد نیست ... نور مهتاب و لب پله ها هم شاید ، جایی باشند دلنشین ... هر گوشه ای ، فرصتی است برای درنگ ... برای شستن چشم ... و برای هر آن چه مهر ...

 

زنده هستیم ، هنوز ... به امید!

 

   +
        10:5 بعد از ظهر یکشنبه 8 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستي دارم به من مي گويد چرا ديگران هم چون بچه ها با من رفتار مي كنند؟ ... اين دوست من مي  گويد چرا ديگران هم چون كودكان با من رفتار مي كنند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا تو چشمت به دهان ديگران است؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران حرف در دهانت مي گذارند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا ديگران به جاي تو حرف مي زنند و يا تصميم مي گيرند؟ ... به اين دوست من مي گويند چرا فكر مي كني فقط يك فرد خاص هميشه درست مي گويد؟ ... به اين دوست من مي گويند اصلن مي داني داري چكار مي كني؟

 

باور كنيد گيجي يك بيماري است ... گيج حتي نمي داند ، بقيه چه تاواني براي گيجي وي مي پردازند! ... دوستي دارم آخر گيجي! ... دوستي دارم آخر بي حواسي! ... و دوست ديگري دارم آخر بي حافظه ها! ... ولي هيچ كدام از شما ، به يقين ، دوستي نداشته ايد ، گيج و بي حواس و بي حافظه!

 

دوستي دارم كه وقتي به وي مي گويي ، سرت را بدزد ، اول مي گويد برای چی؟ و وقتي ضربه به وي خورد می گوید چرا نگفتی؟ ... به او مي گويي گاز را خاموش كن ، مي گويد براي چي؟ وقتي پرده ي كنار گاز آتش مي گيرد ، مي گوید چرا نگفتي؟ ... دوستي دارم وقتي به او مي گويي يادت باشد ، مي گويد براي چي؟ و وقتي كه ازش مي پرسي ، مي گويد براي چي؟ ... اين دوست من هنوز ياد نگرفته است ، به سوالي كه مي شود فقط جواب دهد ... به رفتاري كه از او خواسته مي شود فقط پاسخ دهد ... اين دوست من براي هر كاري اول علت مي خواهد ، غافل از آن که بسیاری از کارها فرصتی برای بیان علت ندارند.

 

 برخي از افراد هنگامي كه مورد پرسش قرار مي گيرند ، به جاي پاسخ به پرسش ، اول از همه مي پرسند ، چرا اين سوال را پرسيدي؟ ... اول از همه فكر مي كنند ، چه جوابي بايد بدهند تا خوشايند فرد پرسشگر باشد ... اول از همه فكر مي كنند ، اصلن جه جوابي بايد بدهند ... در حالي كه فقط يك كار بايد بكنند ... پاسخ دهند! ... بي هيچ سوالي ... بي هيچ كنجكاوي اضافي!

 

برخي نمي دانند با اين همه گيجي ، چه صدماتي به ديگران مي زنند! ... از هرگونه آدم گيج بايد پرهيز كرد ... گيجي ، نوعي بيماري مسري است! ... از راه روح و روان منتقل مي شود! ... بايد مراقب بود!

 

گیج ، گیج است و دیگر هیچ

   +
        3:7 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دست در دست هم دادیم و میهن خویش کردیم آباد!

 

   +
        1:3 قبل از ظهر جمعه 6 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

علیرغم بی خوابی دیشب ... علیرغم جلسات مکرر دیروز و امروز ... علیرغم فعالیت های مرتبط با تعمیرات منزل و جابجایی وسایل ... علیرغم تمامی خستگی ها و خیز ها و خزش ها و ترک ها و شکستن ها ... امشب به طرز عجیبی شادم ... این شادمانی به هیچ چیزی ربط ندارد و به هیچ چیزی هم ربط ندهید ... فقط خواهش می کنم این شادمانی را برهم نزنید ... به ویژه شمایی که می دانید چرا!

 

   +
        11:19 بعد از ظهر پنجشنبه 5 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

قسمت چیز عجیبی است ... همان سرنوشت ... آنهایی که به این موضوع اعتقادی ندارند ، به نظر من شاید درک درستی از موضوع ندارند ... شما برای کاری تلاش می کنید ... تمام کارهای مربوطه را انجام می دهید ... همه ی راه ها را مطالعه کرده اید ... تمامی هزینه ها را برآورد کرده اید ... با تمام اعتماد به نفس و تلاشی که می کنید ، در بین راه اتفاقی واقع می شود که عاملش شما نیستید ... در اینجاست که قسمت وارد میدان می شود ... حوصله ی توضیح بیشتر ندارم ... باقیش باشد برای بعد ...

فقط یادتان باشد ، زمانی که با سرنوشت می جنگید و برخلاف آن پیش می روید ، بیهوده خود را خسته نکنید ... وقتی قسمت نباشد ، وقتی سرنوشت جور دیگری رقم خورده باشد ، هر چیزی پیش می آید که نشود یا بشود ...

اطرافیانم من را می شناسند ... مسخره تر از آنچه که برای من پیش آمده است تاکنون ندیده ام ... همه چیز دست به دست هم داده اند و نمی دانم چرا ...دیگر کاری از دستم ساخته نیست ... توضیحی هم نمی دهم ، چون گویا سرنوشت در مسیر دیگری می رود.

Run Lola Run نمونه ی بسیار خوبی از این دست است.

 

   +
        1:31 بعد از ظهر چهارشنبه 4 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در مهندسی مکانیک دو اصطلاح داریم ... خزش و خستگی ... این دو اصطلاح ، هر دو مربوط به بارگذازی بر روی اجسام می شوند ... آهن ، شیشه ، لاستیک ، چوب و آدم.

یک قطعه چوب یا تخته را در نظر بگیرید ، مثلن ، قفسه کتابخانه یا کابینت و یا روح و روان تخته ای تان ... بر اثر قرار دادن کتاب یا ظروف بر روی هر یک از این قفسه ها  ، وزن آنها به تخته منتقل و اندکی خم می شود (فشارهای زندگی ، روحی و روانی) ... به وزن کتاب یا وسایل می گوییم ، بار (به اصطلاح عامیانه ، فشار) و به این خم شدن قفسه ها می گوییم ، خیز (به اصطلاح عامیانه ، تاب) ... فقط باید در نظر داشته باشید ، بار وارده باید بسیار کمتر از حد تحمل تخته باشد ، وگرنه در همان لحظه اول می شکند (شنیدید می گویند ، یک تخته اش کم است ... چون در اثر یک فشار اضافی ، یک تخته اش شکسته است و الان یکی کمتر از بقیه دارد ... در مثال فیوز پریده است هم به همین شکل است ... در اثر یک فشار اضافی ، یکی از فیوزها پریده و یا سوخته است).

شما می توانید ، این کتاب یا وسایل را برای مدت یک یا چند سال بر روی آن قفسه نگهدارید ، و یا به طور دوره ای ، از چند ساعت تا چند سال ، از روی قفسه بردارید و به طور مرتب ، دوباره بگذارید ... زمانی که ، برای مدت مدیدی ، بار بر روی قفسه می ماند ، قفسه به مرور زمان خیز (تاب) بر می دارد (آرام آرام می رود برای شکستن ، کم شدن تخته ، پریدن فیوز) ... این خیز تخته در مرور زمان را خزش می گویند.

بخشی از خیز خزشی ، در اثر برداشتن بار ، بازمی گردد (ترمیم ، درمان) ، ولی بخش کوچکی هیچ گاه باز نمی گردد ... بخشی از خیز که باز می گردد ، دو قسمت می شود ... بخشی که بلافاصله باز می گردد ، الاستیک آنی (درمان فوری) و بخشی که به مرور زمان باز می گردد ، الاستیک تأخیری (درمان تدریجی یا مدت دار یا همان که می گویند زمان می برد تا حالش خوب شود) ... و بخشی که هیچ گاه باز نمی گردد ، خیز ویسکوز (غیرقابل درمان).

در ابتدای بارگذاری ، بخش الاستیک آنی بزرگ ترین ، الاستیک تأخیری میانه و ویسکوز کوچکترین بخش از خیز محسوب می شوند ... به تدریج و با گذشت زمان ، بخش الاستیک تأخیری و ویسکوز بزرگ تر می شوند ، تا جایی که ، بخش عمده ای از خیز قفسه ، هیچ گاه باز نمی گردد (در سرطان ، اگر خیلی زود شناسایی شود ، خیلی خوب قابل پیش گیری است ولی اگر پیش روی کرده باشد ، کار زیادی نمی شود انجام داد ، اول عضو مربوطه بریده می شود (الاستیک آنی یا درمان فوری) ، سپس شیمی درمانی آغاز می شود (الاستیک تأخیری) و در پایان ، علیرغم تمامی تلاش ها ، پس از مدتی بیمار می میرد (ویسکوز ، غیرقابل درمان ، شکستن ، پریدن).

برخی از مواد ، الاستیک های خوبی هستند ، هر چند هیچ ماده ای کاملن الاستیک نیست ، مثل فنر و مواد لاستیکی ... همین جا خاطر نشان شوم ، هیچ ماده ای نباید زیادی کشیده شود ، که در می رود (فشار بیش از اندازه تحمل ، باعث پریدن یکی از فیوزها و یا کم شدن حداقل یکی از تخته ها می شود) ... برخی از مواد ، ویسکوز خوبی هستند ، مثل چسب ... زیادی برگشت ناپذیر است و اگر جاری شود دیگر باز نمی گردد (فقط کافی است جاذبه زمین بر آن تأثیر بگذارد) ... بر جاذبه لعنت! ... برخی از مواد ، هیچ خیزی نشان نمی دهند و به طور ناگهانی می شکنند ، آهن و شیشه (البته خیز دارند ولی منظور چشم مسلح است و دستگاه های قابل اندازه گیری) ... به آهن می گوییم چه محکم و به شیشه می گوییم چه سست عنصر ، ولی در هر حال ، هر دو ، در باری متناسب با ذات شان می شکنند.

حال ، اگر تعدادی کتاب را برای مدت چند ساعت بر روی قفسه بگذارید و سپس بردارید و پس از چند دقیقه دوباره بگذارید و این کار را به دفعات تکرار کنید ، هر چند دیرتر از حالت پیشین ، خیز برمی دارد ، ولی به هر حال ، این خیز رخ می دهد ... به این حالت ، که به تدریج و در پی بارگذاری و باربرداری های متناوب ، خیز ایجاد می شود ، می گویند ، خستگی (هر چند این خستگی فقط مربوط به بارهای فشاری نمی شود و مثل حالت قبل ممکن است کششی ، خمشی و ... باشد)

در هر دو حالت ، چه خزش و چه خستگی ، زمانی که میزان تحمل تخته (آهنی ، چوبی ، شیشه ای ، آدمی) از حد مجاز بگذرد ، به تلنگری کوچک می شکند  ... در خزش ، چون مقدار بار ثابت است ، روزی بیدار می شوید و می بینید تخته شکسته است ، بدون آن که بار کاهش یابد ... در خستگی ، یک روز بیدار می شوید و همان کار بارگذاری – باربرداری همیشگی را انجام می دهید و می بینید تخته شکسته است ،  ولی این بار ممکن است ، حتی به مقدار بار کمتری هم بشکند ، بسیار کمتر از باری که شاید هر روز وارد می کردید!

 

خستگی ، آرام آرام در روحم می خزد ، تا همان دیروز که شکستم

 

   +
        6:1 بعد از ظهر یکشنبه 25 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

لعنت به موسيقي ... لعنت به نور ملايم ... لعنت به لبخند ... لعنت به تو ... كه با يك موسيقي آرام در زير نوري ملايم ، اين چنين احساساتي مي شوي و به لبخندي شيرين همه چيز را فراموش مي كني و خام مي شوي (می شوی همان ال.ا.غی كه بودي) ... مثلن رفتيم داستان دنباله دار بنويسيم.

   +
        3:12 بعد از ظهر جمعه 23 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

اگر حوصله داشتيد بخوانيد ، وگرنه ، بگذاريد براي بعد!

 

سوم راهنمایی بودم ... یکی از دوستان ، ما را به خانه اش دعوت کرد ... با برادرم ، عنایت ، به منزل ایشان رفتیم و کمی بازی و پینگ پونگ و صحبت ... سه دوست دیگرم نیز در آنجا حضور داشتند ... نیما ، حسین و فرجام ... قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر برویم تالار فخرالدین اسعد گرگانی برای تماشای فیلم ... نزدیک به زمان رفتن که شد ، دوست صاحب خانه ی ما گفت ، از سینما رفتن پشیمان شدیم و باشد برای یک روز دیگر ... مهمانی دیگر تمام شد و من و عنایت آمدیم بیرون ... از آنجایی که ، ما اجازه ی سینما را گرفته بودیم و پول رفتنش را هم ، پس دو نفری رفتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم داخل سالن تالار و منتظر شروع فیلم شدیم ... نزدیک شروع فیلم شد که یک دفعه دیدیم دوستان ما با عجله دارند می دوند و به سمت تالار می آیند ... حتی بلیط هم نخریدند ، گویا ، بلیط شان را از قبل خریده بودند ... وقتی وارد سالن تالار شدند ، قیافه شان دیدنی بود ... قال گذاشتن دوستان و پیچاندن ، در گرگان و به ویژه در بچه های گرگان پارس امری رایج بود ... این دوست صاحب خانه ، بعدها و در زمان دانشگاه ، مدتی با برادر من ، هم خانه شد ... امید!

 

شهود چیز عجیبی است ... نمی دانم آیا به حس ششم هم ربطی دارد یا نه ... امیدوارم یکی از این دوستان دانشمندم همین الان پاسخش را بنویسد و به نحوی ، در همین جا هم اعلام کند که انسان بسیار دانشمندی است ... به هر حال ، اگر درک شهودی نیرومندی دارید ، به یقین متوجه شده اید ، پذیرش تمامی آن چه که می فهمید چقدر سخت است ، به ویژه ، زمانی که دیگران خیلی طبیعی رفتار می کنند و حتی مثلن همه چیز را با شما در میان می گذارند ... گاهی ، تحمل فهمیدن بسیار سخت تر از نفهمیدن است!

 

خیلی سال پیش بود ... حدود 15 سال پیش ... در تهران بودم و پس از حدود 10 سال ، به یاد دوستی قدیمی افتادم که شنیده بودم در تهران است ... خیلی اتفاقی ، به دیدنش رفتم ... داییش برجی می ساخت در حوالی پارک ساعی و خودش هم مسوول فروش واحدهای آن برج بود ... از چیزهای زیادی صحبت کردیم که بجز یکی ، بقیه اش بماند برای بعد ... از مرد جهودی در همان حوالی گفت به نام اسکندر که قراضه جمع کن بود ... اسکندر ، در کنار این شغل قراضه جمع کنی ، یک استعداد ویژه نیز داشت ... قیافه شناسی!

 

مدت ها پیش ، حدود 10 سال پیش ، با یکی از همین دوستان ، زمانی را در تهران گذراندیم ... این دوست ما از دوست پیری می گفت که ماجرای آشنایی وی با آن دوست پیرش خود داستانی طولانی دارد ... یک شب در خیابان بلوار قدم می زدیم و به واسطه ی نزدیکی به کوی دانشگاه و خاطرات این دوست ما با آن دوست پیرش ، یادی از او کرد ... این پیرمرد ، در دوران جوانیش در مطبوعات و سینما بُر و بیایی داشت و با همه ی آن چه که از کافه نادری و لاله زار و بهارستان شنیده ایم ، زندگی کرده بود ... رسیدیم به پارک لاله و آن قسمت خوراکی فروشیش ... یک دفعه دیدیم ، آن دوست پیرش با یکی از همان کراوات های شیکش در کنار جوانی نشسته است و مشغول صحبت هستند ... یکی از همین دوستان ، همیشه می گفت و الان هم می گوید ، آخر عاقبت من شبیه این پیرمرد خواهد شد ... آقای کاظمی!

 

دوستی دارم ، وبلاگ نویس ... حدود دو سال پیش برای من صحبت می کرد که دختر خانمی از طریق وبلاگش با او آشنا شده بود و به راهنمایی او وبلاگی راه انداخت ... پس از دو سال که میانه ایشان به هم خورده بود ، به وی گفته بود تمام این دو سال فقط برای تو می نوشته ام و تو هیچ نفهمیدی که تمام پست هایم برای تو بود ... از من خواست پست های وبلاگ آن دختر خانم را بررسی کنم و نظرم را بگویم ... بنده خدا راست می گفت ... طی یک سال ، 45% از پست های ارسالی آن خانم را می شد با چسب دوقلو به این دوست عزیزمان بچسبانیم و فقط 55% از پست های ارسالی مربوط به دیگران بود ... مشکل آنجا بود که 10% از آن 45% ، با یک نگاه مثبت و خوش بینانه و با آگاهی از تمامی معانی و استعارات و تشبیهات و از این جور چیزها ، با دیدی از امید و دوست داشتن به دوست ما می چسبید و 35% آن تمامن پست هایی از شک و تردید و بدبینی که "آیا این دوست عزیز ما را دوست دارد یا نه؟" و یا "باید او را ترک کند!" و پستی هایی از این دست ... به دوستم گفتم ، خیلی ال.اغ بودی که تا الان نفهمیده بودی تمام پست هایش برای تو بوده است!

 

در بحث های متعددی که با دوستان داشته ام به نکته ی بسیار جالبی برخورده ام ... چندین بار گفته ام و باز هم می گویم ، جمله ی "هر چیزی ممکن است باشد" ، نه تنها کمکی به حل یک مسئله نمی کند ، بلکه بحث را عقیم و صورت مسئله را حذف می کند ... به نظر می رسد ، گوینده ی چنین جمله ای ، یا در راستای فرار از بحث پیش می رود ، یا قصد دارد چیزی را مخفی کند ... به خاطر خودتان هم شده است ، باور داشته باشید ، دیگران به سادگی می فهمند ، چیزی را مخفی می کنید!

 

دوستی ها این گونه شناخته می شوند و دوستان نیز ... نیازی نیست حرفی بزنید ... زمانی که هیچ نمی گویید ، خود هزار معنا دارد و از این میان ، معنای درست را به خوبی می گیریم ... هر کسی ، در قاموس خود ، تعریفی از هر چیزی دارد ... برخی از تعاریف اشتباه هستند و برخی درست ... برخی را می پذیرید و برخی را نه ... اگر کسی ، از چیزی ، تعریفی ارائه داده باشد ، حتی اگر بزرگ ترین اندیشمند روزگار نیز باشد ، تعریفش فقط می تواند همسو با تعریف شما باشد و نه ، تنها تعریف درست ... و در تعریف ما ، هیچ تعارفی ، یعنی نه!

 

در همان 15 سال پیش که گفتم خدمت تان و در همان اثنای صحبت ، خود اسکندر نیز در خیابان پیدایش شد ... این دوست ما ، اسکندر را صدا کرد تا به دفتر بیاید ... شرح این ماجرا را به برخی از شما دوستان در همان زمان و سال های بعد گفته ام ... اسکندر آمد و در حالی که رویش به دوست ما بود ، با من دست داد و در همان حالت ، با رویی برگشته به سمت دوست ما ، به کنار او رفت و بر روی صندلی کنار او نشست ... من هم به تعارفات آنها گوش می کردم که یک دفعه دیدم اسکندر دارد چیزهایی می گوید که نظرم آشنا می آید ... اسکندر با گرفتن انگشتانش در برابر چشمانش ، اندازه های صورت من را از آن سوی اتاق سانت می زد و هر چه از گذشته ی ما می دانست و از شخصیت ما ، یک دفعه ریخت روی دایره ... خنده ام گرفته بود ، که این بابا ، از کجا این چیزها را می داند ... یک دفعه زد به هدف و گفت با توجه به قیافه ات و چند تا چیز دیگر که خاطرم نیست ، اسمت هدایت است! ... کم مانده بود ، شاخ در بیاورم ... یک چیز خیلی مهمی را در چهره ام دید و نگفت ... هر چه گفتیم بگو ، نگفت ... فقط گفت ، خیلی فکر می کنی ، بهتر است هیچ وقت فکر نکنی ، خسته نمی شوی این قدر به همه چیز فکر می کنی ... و به دوستم هم گفت ، با این رفیقت زیاد حرف نزن ، هر جمله ای که تو بگویی ، او یک داستان برایش می سازد ، مغز این دوستت فقط دنبال موضوع می گردد تا به آن بچسبد و درباره ی آن فکر کند و متأسفانه آن قدر به داخل موضوع و از یک لایه به لایه دیگر می رود که یک دفعه می بینی گیر افتاده ای و دیگر نمی توانی از آن فرار کنی! ... مواظب خودت باش! ... خرچنگ!

 

خوشم می آید ... زمانی که صحبت از فهمیدن و نفمیدن می شود ، تمامی ما و شما عزیزان دوست داشتنی ، باورمان شده است که در دسته ی فهمیده ها هستیم و بقیه ی این تمامی ، یعنی تمامی شماها و ماها ، در دسته ی نفهم ها! ... مبارک است!

 

با یکی از همان دوستان که چند سال پیش رفته بودیم پارک لاله ، پچ پچی کردیم و قرار شد من بروم خدمت این آقای کاظمی و مثلن او را بپیچانم ... یکی از همین دوستان هم ، چند دقیقه بعد سر و کله اش مثلن پیدا شود و اتفاقی بخوریم به هم ... رفتم چهار تا چای گرفتم و با سینی رفتم پیش او و گفتم اجازه هست بشینم ... کمی ما را نگاه کرد و گفت بفرما ... همان اول به او گفتم ، متولد 1312 هستید؟ ... تا رفتم با دو تا جمله بعدی بروم تو صورتش ، یک دفعه زد تو مغز ما و همه چیز را به هم ریخت ... بدون هیچ گونه آشنایی با من و هیچ پرسشی ، آن قدر خونسرد تمام ویژگی های من را منطبق بر طالع بینی ام گفت که مانده بودم معطل ... یکی از همین دوستان ، از این تعجب من ، فقط می خندید ... پارسال ، در کافه گودو ، همین آقای کاظمی را با جلیقه و کراوات دیدم ... حدود 90 سالی باید داشته باشد ... رفتم کنارش و گفتم ، آقای کاظمی ، امینیان هستم ، از این که می بینم شما هنوز زنده و سالم هستید ، خوش حالم! ... تجربه و حکمت ، زمانی که در کنار یکدیگر جمع می شوند ، چه می کنند!

 

حسودی نکنید ... با توجه به شباهت چهره ی شما به من ، شما هم خیلی فکر می کنید! ... به هر حال ، ما با هم دوست هستیم و هر کسی ، دوستانش را از روی شباهت هایی که با خودش دارند ، انتخاب می کند ... و البته ، ایرانی ها را از هر طرف بگیرید شبیه هم هستند! ... یک سر و دو چشم و دو گوش ، همراه با دو دست و دو پا و یک کله پزی و پوست سرخ و سفید و سبزه و کمی تا اندکی هم زرد و سیاه و رژیم لاغری و عینک بدبینی و توهم روشنفکری ، وجه تشابه بزرگی بین همه ی ایرانیان است! ... شما خودت را خيلي ناراحت نکن! ... اسکندر یک غلطی کرد ، شما هم زیاد فکر می کنید! ... رویایی ها یا خواب رفته ها یا همان خاله خو رفته ها ... The Dreamers اثر برناردو برتولوچی!

 

باید تجدید نظر کرد ... باید در همه چیز تجدید نظر کرد ... حتی در مورد شما دوست عزیز!

 

   +
        11:51 بعد از ظهر پنجشنبه 15 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و این هم ترانه ای بسیار زیبا و دلنشین از الویس پریسلی  به نام Suspicious Minds  (1969) که بارها و بارها از سوی سایر هنرمندان اجرا شده است ... این ترانه ی قدیمی ، هجدهمین و نیز آخرین ترانه ی شماره یک الویس پریسلی محسوب می شود.

 

We are caught in a trap

I can not walk out

Because, I love you too much baby

 

?Why can not you see

What you are doing to me

.When you do not believe a word, I say

 

We can not go on together

With suspicious minds

And, we can not build our dreams

On suspicious minds

 

So, if an old friend I know

Drops by to say hello

.Would I still see suspicion in your eyes

 

Here we go again

Asking where I have been

You can not see these tears are real

I am crying

 

We can not go on together

With suspicious minds

And, be can not build our dreams

On suspicious minds

 

Oh, let our love survive

Dry the tears from your eyes

Let's, do not let a good thing die

 

When honey, you know

I have never lied to you

Mmm yeah, yeah

 

   +
        3:11 بعد از ظهر جمعه 2 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

سال های میانه ی دهه ی شصت بود که با چهره ی او آشنا شدم ... فکر می کنم سال های 65 – 64 بود که برای اولین بار او را دیدم ... دو سه سالی از بازگشایی دانشگاه ها گذشته بود ... آن وقت ها خیلی جوان بود و البته مثل الان ، آرام و مؤدب و خوش تیپ ... از آن زمان ، حدود 24 – 23 سال گذشته است ... چند شب پیش ، خیلی اتفاقی ، در لابلای برنامه های رنگارنگ تلویزیون او را دیدم ... تازه فهمیدم ، زمان کنکور است ... خیلی پیر شده بود ... یاد روزگار قدیم افتادم ، زمان کنکور و التهابات مربوطه ... بی اختیار ، گذر بیست و چند ساله ای را احساس کردم ... هنوز در سازمان سنجش است و توصیه کننده ی موارد ایمنی در کنکور ... چهار رییس جمهور و هفت هشت وزیر علوم و تحقیقات و فن آوری عوض شده اند و به همین تعداد هم رییس سازمان سنجش ، ولی ، وی هنوز در همان مسئولیتی است که نزدیک به ربع قرن در آن حضور دارد ... از عجایب است ... باید با او مصاحبه ای خودمونی در برنامه ی صندلی داغ انجام شود ، و شاید هم در برنامه ای با حضور فرزاد حسنی یا عادل فردوسی پور ... چگونه در این همه تغییر و تحول ، او تواسته است مسئولیت خود را حفظ کند؟ ... این مافیای سنجش کجاست که هنوز نتوانسته است او را حذف کند؟ ... در بین چهره های ماندگار ایران ، جای او واقعن خالی است ... دکتر حسین توکلی ، امپراتور سنجش.

 

 

 

پی نوشت 1: بچه های عاقل ، کمی بیشتر از بقیه فکر می کنند!

پی نوشت 2: گفته ها و شنیده ها حاکی از آن است ، در سال 1390 ، آزمون سراسری دانشگاه ها برچیده خواهد شد ، یعنی تقریبن همزمان با بازنشستگی دکتر حسین توکلی ... مشخص نیست ، سازمان سنجش قائم به ایشان بوده است یا ایشان قائم به سازمان سنجش؟ ... نمی دانم ، چون او بازنشسته می شود ، دیگر نیازی به سازمان سنجش نیست یا چون نیازی به سازمان سنجش نیست ، پس بهتر است او بازنشسته شود؟

پی نوشت 3: بچه های خیلی عاقل ، حتی بیش از بچه های عاقل فکر می کنند!

پی نوشت 4: خیلی فکر نکنید!

 

 

   +
        1:5 قبل از ظهر یکشنبه 7 تیر1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بعضی وقت ها ، عصیانم آرزوست!

 

   +
        0:11 قبل از ظهر یکشنبه 20 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

بازی خیلی پیچیده تر از این حرف ها است ... هر کسی از ظن خویش شد یار من ... نمی دانم در چنین شرایطی ، چه دلیلی برای آزار هم داریم ... به رابطه ها توجه کنید ... فکر کنید ، یک آدم سادیسمی افتاده به جان شما و به هزار لطایف الحیل می خواهد شما را آزار دهد ، که چه؟! ... هر چند پاسخ خود گویا است ، ولی این رسمش نیست!

 

   +
        11:42 بعد از ظهر شنبه 19 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

گاهی منتظر یک صدایی ... فقط یک صدا ... روزها می گذرد ، فقط به امید شنیدن همان صدا ... و تو سرانجام می شنوی ... صدایش را می شنوی ... و صدای لبخندش را هم نیز ... و همین کافی است ، تا بتوانی روزهای بعد را هم ادامه دهی ، همچون گذشته باز!

 

   +
        5:48 بعد از ظهر جمعه 18 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

برخی اوقات ، شنیدن برخی جملات خیلی سخت است تا چه رسد تحمل آن ... باید رفت و خوابید ... خیلی خسته ام!

 

   +
        11:39 بعد از ظهر جمعه 11 اردیبهشت1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

دوستی داریم به نام پیروزان! ... اولین باری که با این نام برخورد داشتم ، بیش از ده سال پیش بود ... اسم زیبایی است و به دلیل داشتن حرف "پ" از اسامی مورد علاقه ی من ... با خود فکر می کردم "پیروزان" اسم جمع از "پیروز" + "ان" است و به معنی پیروزها ... ممکن است باشد و به احتمال هم به همین معنی است ... خیلی درگیر معنی آن نشوید ... سال ها از آن اولین برخورد گذشت و یک روز ناگزیر از رفتن به ساختمان جدید معاونت آموزشی وزارت علوم در شهرک غرب شدیم ... خیابان پیروزان! ... چون بلد نبودیم و این ساختمان به تازگی به این خیابان منتقل شده بود و کمتر کسی از آن اطلاع داشت ، ما هم گم شدیم و از طریقی بسیار پیچیده به آن رسیدیم ... از خیابان هرمزان! ... چه اسم باحالی ... هرمزان و پیروزان! ... دو تا اسم اصل و نسب دار در کنار هم! ... یاد اسم آن دوستم افتادم ... آیا هرمزان هم اسم جمعی است از "هرمز" +"ان"؟

   +
        4:55 بعد از ظهر سه شنبه 11 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شنيده بوديم هيچ كس براي آدم مادر نمي شود ، اما ياد گرفتيم براي يك مرد هيچ كس همسرش نمي شود ... وقتي تنها باشي ، مي فهمي.

 

   +
        1:39 قبل از ظهر یکشنبه 20 بهمن1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چرا همه چیز این قدر آشفته شده است؟! ... تا همین دو ساعت پیش ، هنوز حضور داشت و در جمع ما بود! ... همین دو ساعت پیش در جمع دوستان ، در موردش صحبت کردیم و از سبک نگارشش گفتیم  و زیبایی هایش! ... به یک باره ، پس از این همه انتظار ، رفت! ... بسیار متأسفم شدم و متأثر!

یک وبلاگ ، مثل یک دوست می ماند! ... من خیلی در پی برقراری ارتباطات در دنیای مجازی نیستم و به همین خاطر بیش از آن چه به نویسنده وبلاگ ها اهمیت بدهم به نوشته های وبلاگ شان توجه می کنم! ... دوست من ، خود وبلاگ است نه نویسنده ی آن! ... و در این میان او رفت! ... با تمامی نوشته های زیبایش! ... با تمامی سبک نگارش قشنگش که بسیار دوست می داشتمش! ... با تمامی شب ها و روزهایی که به امید خواندن نوشته ای تازه در وبلاگش به پایان رساندم! ... و سرانجام ، به ناگهان از میان ما رخت بربست! ... درگذشت برادرم کم بود ، رفتن وبلاگ او هم افزون شد! ... بهترین وبلاگ از بهترین دوست من!

هنوز در خاطرم هست ... هنوز آن را نفس می کشم ... بوی نارنج ... بوی کاکوتی ... بوی کاسه های آبی ... بوی اردیبهشت ... بوی خانه ی مادربزرگ و  صندوقچه ... بوی کوچه پس کوچه های خاطرات ... بوی یک لحظه سکوت بر پل هوایی ... بوی تمامی آدم های خوب و مهربان ... بوی دوستان من و تو ... بوی شولک و ژوپولوشکا ... بوی همزاد ...

یاد تو ، با تمامی زیبایی های نوشتاری و احساس لطیف نهفته در واژگانت ، با من خواهد ماند ... تا ابد! ... یاداشت های روزانه من!

 

 

 

مطالب مرتبط

یادداشت های روزانه من

چله نشین تو شدم ... 

   +
        3:7 قبل از ظهر جمعه 4 بهمن1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در منزل دوستي مهمان هستم ... چند روزي است كه همه چيز غريب است ... حال و حوصله ی هيچ حرفي را ندارم ... دو روز است كه مي خواهم با دوستي قرارداد تدريس ببندم و اسمش امير است ... نمي دانم چرا هر بار در فهرست اسامي تلفن همراهم مي گردم ، اسم تو مي آيد به اشتباه ، اميرحسين!

ساعت دوازده نيمه شب است ... تلفن همراهم زنگ مي زند ... مادرم پشت خط است ... مي گويد هر جايي كه هستي ، بدون هيچ واكنشي فقط گوش كن ... ساري ، بيمارستان امام خميني ، بخش ICU ... اميرحسين!

تلفن را قطع مي كنم ، در حالي كه هنوز مي خندم ... چند جمله اي كوتاه صحبت مي كنم و بعد با عذرخواهي و به بهانه ي بازي پلي استيشن در منزل مديرعامل داوود مي خواهم خارج شوم ، بازي كه تا به حال انجام نداده ام ... بابا فريد با اصرار مي خواهد مرا برساند ... عجب گيري افتادم ... به بهانه گرفتن ژاكتم از منزل دوست ديگري در همان نزديكي ، مي خواهم از دستش فرار كنم ، ولي سنبه پر زور است ... می رویم و ژاکتم را می گیرم و راهی می شوم ... ناگزیر از گفتن حقیقت آن هم به صورتی ناقص می شوم ، فقط از بابا فرید مي خواهم به كسي چيزي نگويد تا ببينيم چه مي شود ... خبر ناگواري است و نمي توان ديگران را دلواپس كرد ، آن هم اميرحسين!

ساعت 2:30 بامداد به ساري مي رسم ... همه چيز خاموش است و شهر ، ساكت و در خواب ... آدرس را به درستي نمي دانم و از چند نفري مي پرسم و مي روم ... راه زيادي نيست و با توجه به اين كه ماشيني هم پيدا نمي شود ، پياده مي روم ... حدود ساعت 3 صبح به بيمارستان امام خمینی ساری مي رسم و وارد بخش اورژانس مي شوم ... از خانمي كه مسئول پذيرش اورژانس است مي پرسم ، بيمار جواني داشتيم كه سر شب آورده اند اينجا ، اميرحسين ... بلافاصله آدرس بخش ICU را مي دهد و مي گويد از پشت آيفون صحبت كن.

به بخش ICU مي روم ... جلوي در ، نگهباني با خواب دست و پنجه نرم مي كند ... مي پرسد كجا؟ ... مي گويم بيماري داشته ايم به نام اميرحسين ... مي گويد جه نسبتي با او داري؟ ... مي گويم برادرش هستم! ... مي گويد چرا این وقت صبح آمده اي؟! ... مي گويم در اين شهر نيستم و تازه به من خبر داده اند و همين الان رسيده ام ... مي گويد برو بالا و از پشت آيفون صحبت كن.

مي روم بالا ... زنگ را مي زنم و پس از چندي ، صداي خانمي شنيده مي شود ... مي گويم بيماري داريم به نام اميرحسين ... مي گويد چه نستي با او داري؟ ... مي گويم برادر بزرگش هستم ... صدای پشت آیفون مي گويد دعا كن!

سالن خالي است ، حتي يك صندلي نيست! .. به ديواري تكيه مي دهم ... چند دقيقه بعد در بخش باز مي شود و خانمي كه به نظر مي رسد مسئول بخش است ، بيرون مي آيد ... مي پرسد چه نسبتي داري؟ ... مي گويم برادر بزرگش هستم و مادر و برادر ديگرم هم در راه هستند ... مي گويد مي تواني بروي داخل بخش و فقط براي 1 دقيقه او را ببيني ... می گوید اگر تا 72- 48 ساعت ديگر دوام بياورد ، او را به بخش داخلي منتقل مي كنند.

داخل بخش مي شوم ... بر روی همان تخت جلویی خوابيده است ... انواع دستگاه ها و تجهيزات مراقبتي و شاید درماني به او وصل است ... كمي نگاهش مي كنم ... دستش را مي فشارم ... شانه هايش را با دست هایم مي گيرم ... تنش سرد است ... سينه اش كمي آبی كبود است ... پرستارش مي گويد ضربان قلبش نامنظم است و فشارش پايين ، حدود 6 ... مي بوسمش ... بيرون مي آيم و در سالن هاي سرد و خالي بيمارستان قدم مي زنم. ... زنده می مانم؟ ... آخرین جمله ای است که امیرحسین می گوید ... زنده می ماند؟

ساعت چهار صبح ، مادر و برادر ديگرم ، رضا ، مي آيند ... دوباره به بخش مي رويم ... مامان از پشت آيفون صحبت مي كند ... همان خانم قبلي بيرون مي آيد و مامان را به داخل مي برد ... من و رضا بيرون ايستاده ايم ... رضا خونسرد است ، گويي نمي داند چقدر اوضاع وخيم است ... مامان از بخش بيرون مي آيد و خانم پرستار با شرط سكوت ، هر دوي ما را به داخل مي برد ... كمي مي ايستيم ... دستش را دوباره مي گيرم ... تنش سردتر شده است ... نوار قلبش تقريباً خطی صاف است ... شانه هايش را مي مالم ... رضا همان گونه خونسرد از تخت دور مي شود  ... گویی باور ندارد ... صورت سرد و پريده رنگ اميرحسين را دوباره مي بوسم ... در حالي كه نگاهش مي كنم ، يك دفعه دستش را با تمامي تجهيزاتي كه به آن وصل است ، بالا مي آورد ... ديدمت آقا هدايت ... از اين مهلكه جان سالم به در ببرم ، باز هم در خدمتت هستم آقا هدايت ... 21 سال از من كوچك تر است و از نگاه او ، من هميشه آقا هدايت بوده ام و داداشي.

از بخش بيرون مي آييم ... در راهرو ،خانم پرستار به من مي گويد آماده باشيد ... از رضا مي پرسم ، مامان مي داند حال اميرحسين چقدر وخيم است؟ ... مي گويد نه ... خود رضا هم هنوز نمي داند ... مي گويم به مامان هيچي نگو ، ولي آماده باش ... كمي نگران مي شود ولي هنوز باور ندارد.

مامان ، در سالن منتظر ماست ... هراسان است و نگران ، هر چند خودش را خونسرد نشان مي دهد ... مرتب مي گويد خدا ، خودش كمك كند! ... مي پندارد 72- 48 ساعت ديگر بايد در همان سالن منتظر بماند ... به رضا مي گويد براي انجام كارهايش به تهران برگردد ... ساعت 5 صبح رضا مي رود ... ساعت نزديك 6 صبح است ... مامان مي گويد تو هم برو به كارت برس و برگرد ... مي گويم ، هستم ... كمي اصرار مي كند ... مي گويم يك بار ديگر از او خبر بگيريم ، اگر بهتر بود مي روم و زود برمي گردم.

دوباره به طبقه بالا مي رويم ... از پشت آيفون تا ما را مي بينند ، مي گويند دكترها مشغول كار بر روي بيمار هستند و نمي توانید او را ببينید ... دو دقيقه بعد ، همان خانم پرستار قبلي بيرون مي آيد و آهسته مي گويد اگر سروصدا نمي كنيد مي توانيد وارد بخش شويد ... مامان كمي جلوتر مي رود ... من هنوز وارد نشده ام كه پرستار آهسته به من مي گويد ، تمام كرد ... با تعجب ، گويي هنوز نفهميده ام ، مي پرسم چي؟ ... مامان صداي ما را مي شنود و برمي گردد ... پرستار مي گويد تمام كرد ... من از بخش بيرون مي آيم ... مامان در همان راهرو مي ماند ... اشك ، اشك ، اشک و اشك ... چقدر سخت است ... او را بارها و بارها و بارها مي بينيم و مي بوسيم ... ساكت ... آرام ... و خاموش!

آنهايي كه مادر مرا مي شناسند ، مي دانند تا چه ميزان خونسرد ، مقاوم ، محكم و صبور است ... ولي تا چه حد؟

برادر كوچكم ، اميرحسين ، هجده ساله ، دانشجوي ترم اول حسابداري ، ساعت 4:45 بامداد روز سه شنبه ، اول بهمن هزار و سيصد و هشتاد و هفت ، به علت مسموميت دارويي در بيمارستان امام خميني ساري درگذشت! ... روحش شاد و آمرزيده باد!

 

 

 

 

پي نوشت: از تمامي عزيزاني كه در اين مدت ، چه از طريق وبلاگ هاي من و ساير دوستان ، چه از طريق پست هاي وبلاگي و چه به صورت حضوري ابراز همدري كردند ، سپاسگزارم

 

 

 

مطالب مرتبط

به تو می اندیشم

و اگر مرگ نبود زندگی چیزی کم داشت

تاسف

چله نشین تو شدم ...

   +
        7:5 بعد از ظهر پنجشنبه 3 بهمن1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

یک برادر کوچک دارم ، رضا ... البته کوچک ، یعنی ۳۰ سال! ... پشتکار عجیبی دارد ... صبح تا شب مشغول کار است و البته موفق ... پشتکارش آن قدر زیاد است که گاهی از خودم شرمنده می شوم ... اگر نیمی از پشتکار او را مثلن در همین وبلاگ نویسی داشتم ، الان حداقل مالک یک خبرگزاری بین المللی چند زبانه بودم! ... گاهی اوقات لازم است تا آدم از کوچکترش هم چیز یاد بگیرد ، به ویژه اگر مثبت باشد و موجب پیشرفت و موفقیت ... شرمنده ی این همه تلاشت هستیم ، اخوی!

   +
        4:39 بعد از ظهر جمعه 6 دی1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

هر چی نشستم تا یک پست بنویسم ، دیدم پستم نمی آید! ... عجیب است! ... مگر مجبور هستی تا این وقت شب بنشینی تا یک پست بگذاری! ... برو بگیر بخواب!

   +
        2:12 قبل از ظهر پنجشنبه 28 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

هر از چندگاهی ، به نظرم می رسد که تو را گم می کنم و یا گم می شوی! ... برخی اوقات هم به نظرم می رسد که شاید ربوده می شوی! ... هر بار که این تصاویر در برابر من به حرکت در می آیند ، به خود می آیم که الان کجایی؟! ... به چه کاری؟! ... تاکنون چه کرده ام برای تو؟! ... شاید دیگر فرصتی نباشد تا ببینمت برای همیشه!

در هراسم هنور
که سرانجام به پایان نرسد
آنچه هر بار به رویاست مرا عمری دراز
به سه کنجی نمور
یکه و تنها در آغوش قفس!

 

   +
        1:18 قبل از ظهر دوشنبه 25 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

روزها که پشت چراغ قرمز خیابان ها می ایستم ، زنان مسنی را می بینم که بسته های خرید روزانه را با چه مشقتی حمل می کنند! ... بارها خواسته ام به کمک ایشان بروم ، ولی نمی دانم چرا هیچ تکانی نمی خورم! ... چهره های چین خورده و به شدت مادرانه ی آنها همراه با بار سنگینی که تا به اینجا بر دوش کشیده اند ، به شدت مرا می آزارد!

غروب ها یا آخر شب ها که در مترو می نشینم ، مردان میانسالی را می بینم که با چهره ها و دست هایی ضخیم و پر چروک ، به سوی خانه های شان می روند! ... چشم های خسته و خواب آلودشان ، مرا به سکوت وا می دارد! ... غمی که در نگاه شان موج می زند ، مرا از خودم شرمگین می سازد!

در برخی از پاساژهای تهران ، محل هایی را در وسط پاساژ مهیا کرده اند که غروب ها ، محل نشستن پیرمردان و زنان معمولاْ بازنشسته است! ... با چه نگاه های خسته ای به ما نگاه می کنند و با چه حسرتی! ... این صحنه را خیلی دوست دارم ، اگر چه بغض به شدت گلویم را می فشارد!

صدای قهقه ی دختران و پسران جوان در مترو ، اتوبوس ، خیابان و مهمانی ها ، مرا به خود می آورد! ... آسیاب به نوبت!

 

   +
        4:0 قبل از ظهر جمعه 22 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چند وقتی است که خیلی بی ... شده ام! ... نمی دانم اسمش را چه باید بگذارم! ... حال و حوصله ی انجام هیچ یک از فعالیت های قبلی ام را ندارم! ... نه کتاب و مجله ای می خوانم! ... نه اینترنت گردی اساسی می کنم! ... نه برنامه های درست و حسابی شبکه های مختلف تلویزیونی را دنبال می کنم! ... نه مسائل روز را تحلیل می کنم! ... نه آینده را پیش بینی می کنم! ... نه با کسی بحث می کنم! ... حتی ورزش هم نمی کنم! ... نوشته های وبلاگی جدیدم را هم که می بینید! ... زندگی را به حال خود سپرده ام ، شدید! ... حسابی تنبل شده ام! ... حال و حوصله فکر کردن به چیزهای مهم را ندارم! ... احساس می کنم خیلی زود خسته می شوم! ... حتی حافظه ام هم به خوبی گذشته ها نیست! ... دوستی می گفت از عوارض پیری است! ... دوست دیگری می گفت چربی خونت بالا رفته است و آهنت کشیده است پایین و کمبود ویتامین داری یک عالم! ... دوستی هم می گفت بس که به فکر پولی! ... ولی خودم فکر می کنم همه چیز بر می گردد به همان جمله ی معروف اول سال: "مشنگ باش"!

 

   +
        3:36 قبل از ظهر جمعه 22 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

و این هم آهنگ بسیار زیبایی از باربارا استریسند که این روزها خیلی می شنوم!

Life is a moment in space
When the dream is gone
It's a lonelier place
I kiss the morning goodbye
But down inside you know
We never know why
The road is narrow and long
When eyes meet eyes
And the feeling is strong
I turn away from the wall
I stumble and fall
But I give you it all ...

I am a woman in love
And I do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
What do I do?

With you eternally mine
In love there is
No measure of time
We planned it all at the start
That you and I
Would live in each others hearts
We may be oceans away
You feel my love
I hear what you say
No truth is ever a lie
I stumble and fall
But I give you it all

I am a woman in love
And I do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
What do I do?
 
I am a woman in love
And Im talking to you
Do you know how it feels?
What a woman can do
It's a right
That I defend over and over again ...
 
I am a woman in love
And I do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
What do I do? 
 
   +
        11:44 قبل از ظهر سه شنبه 5 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

با احترام فراوان و سپاس بسیار از مهر تمامی دوستان

همه چیز آشنا می نماید! ... سرویس و آینه و تیغ و خمیر ریش ... حمام و لیف و صابون و حوله ی پالتویی نارنجی ... لیوان چای داغ و کیک دو لایه ی وانیلی – کاکائویی ... آشپزخانه و شام سبزی پلو با ماهی ... مبل راحتی وسط هال و تلویزیون و کنترل مولتی مدیا و شبکه های همیشگی ... میوه و یخچال و بطری آب ... تخت خواب و بالشت و پتو و مرور خاطرات ... زمزمه های شبانه و نوازش های آرام و لالایی و خواب!

زیر دوش بودم که یادم آمد! ...  هیج جا خانه ی آدم نمی شود ، حتی اگر استیجاری باشد!

 

   +
        0:57 قبل از ظهر شنبه 2 آذر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

ديشب در منزل يكي از دوستان بوديم و تا ساعت 4 صبح نشستيم! ... ساعت 11 از خواب بيدار شديم و كمي صحبت و ناهار! ... همراه با ناهار ، يك سيرترشي كهنه هم خورديم ، نگو و نپرس! ... بعد از ناهار كمي بازي كرديم و از فرط خستگي روي مبل وسط هال خوابمان برد! ... دوست ميزبان ما هم ، مدتي قبل ، روي مبل بغلي خوابش برده بود! ... حدود ساعت 4 بعداز ظهر از خواب بيدار شدم! ... دوستم هم بيدار شد!

بلافاصله ، به همسرم زنگ زدم و مشغول صحبت شدم! ... دوستم هم از روي مبل بلند شد و دخترش را كه روي مبلي ديگر خوابيده بود ، بغل كرد و به اتاقش برد! ... من هنوز مشغول صحبت تلفني بودم! ... دوستم به آشپزخانه رفت و كتري روي گاز را گرفت زير شير آب! ... من هنوز مشغول صحبت تلفني بودم كه خيلي ناگهاني دوستم افتاد روي زمين! ... گوشي تلفن در دستم بود و نمي دانستم چه بايد بكنم! ... هاج و واج مانده بودم! ... گوشي را روي ميز گذاشتم و دوستم را بلند كردم و گيچ و مبهوت نگاهش مي كردم! ... كمي آب قند و بقيه كارهاي ابتدايي!

در آن لحظه فكرمي كردم ، در چنين مواقعي چه بايد كرد؟ ... هنوز هم نمي دانم چه بايد كرد! ... به هيچ وجه دست پاچه نبودم و هيچ استرسي هم نداشتم! ... فقط نمي دانستم چه بايد بكنم! ...  مي انديشم ، در چنين مواقعي ، آيا بايد نبض گرفت؟ ... ضربان قلب را بايد شمرد؟ ... تنفس مصنوعي بايد داد؟ ...  بايد بلند كرد و نشاند يا روي زمين خواباند؟ ... پاهايش بايد جمع باشد يا بر روي يك ارتفاع بلند؟ ...آب قند بايد داد ، يا شربت آب ليمو؟ ... به اورژانس زنگ بزنيم يا نيازي نيست و خودش خوب مي شود؟ ... شايد در همان فرصت كوتاه همه چيز تمام شده بود؟ ... چقدر من در اين مورد نادانم؟

به واقع احساس كردم هيچ چيزي نيستم ، جز يك آه!

 

   +
        10:15 بعد از ظهر جمعه 10 آبان1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

این اتفاق چندین بار برای من رخ داده است و این داستان آخرین بار بوده است! ... همواره هم به این اندیشیده ام که چرا؟! ... چه حکمتی در کار بوده است؟! ... شاید هم هیچ حکمتی نداشته باشد و فقط یک تصادف ساده است و هیچ!

با چه داستان پرمصیبتی از پای کامپیوتر بلند شدم ، در حالی که همسرم نیم ساعت زودتر آماده شده بود! ... در عین تنگی وقت ، یک دوش هم گرفتم و حاضر شدم و راه افتادیم! ... امشب قرار مهمانی داشتیم و باید به سرعت خودمان را به قلهک می رساندیم! ... درست جلوی در منزل ، یادم افتاد که سیم چای ساز خراب شده را فراموش کرده ام با خودم بیاورم و به ناچار بازگشتم تا آن را بگیرم! ... همسرم می گفت ، چقدر خونسردی و آرام ، بدون هیچ تعجیلی! ... عجب ترافیکی! ... رسیدیم به آریاشهر! ... در چند پاساژ و کوچه دور زدیم تا شاید یک تعمیرگاه لوازم الکتریکی پیدا کنیم و دریغ! ... رفتیم در پاساژ گلدیس و یک پیراهن تازه خریده را تعویض کردیم و گفت ساعت شش بیا و پس بگیر و گفتیم چون کار داریم فردا شب می آییم! ... گردشی دوباره برای یافتن یک تعمیراتی لوازم الکتریکی! ... به بالاتر از فلکه اول هم رسیدیم و سرانجام در یک کوچه خلوت ، چای ساز خراب شده را تحویل دادیم و برگشتیم! ... همسرم گفت ، یک آب میوه ای ، چیری بخوریم و من هم گفتم بریم مغازه ی داخل کوچه! ... کیک و شیرکاکائو گرفتیم! ... هنوز یک گاز نزده بودم که در عین تعجب دوستی را دیدم! ... از دانشجویان بسیار قدیمی من! ... نه او باور می کرد و نه من! ... چقدر خاطره بود که در همین اندک ، مرور شد! ... وقتی رفت ، با خودم گفتم ، این همه داستان که گذشت ، برای چه بود؟! ... آیا فقط برای دیدن او؟!

همین اتفاق ، روز قبل هم اتفاق افتاده بود و این بار من دوستی را پس از 15 سال دیدم! ... یک هم دانشگاهی قدیمی که اگر چه استاد من نبود ولی کمتر هم نبود!

آیا داستان اولی به پاس داستان دومی بود؟! ... آیا این دو داستان هیچ ربطی به هم داشتند؟! ... آیا این دو داستان هیچ ربطی به من داشتند؟! ... آیا قرار است هر چیزی به هر چیزی ربط داشته باشد؟!

... آیا هنوز هم چرا این چنین؟!

 

   +
        4:44 قبل از ظهر چهارشنبه 24 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

حدود دو سال پيش بود كه با دوست عزيز و شفيقي در مورد وبلاگ نويسي صحبت مي كرديم و بحث! ... اهميت وبلاگ نويسي و وبلاگ داري ، ‌حداقل در جامعه ي امروز ايران!

در ارتباط با همين بحث بود كه مشخص كرديم ، به دلايل مختلف از جمله ، انحصارات رسانه اي ، سانسور ، عدم امكان فعاليت رسانه اي همگاني ، به بازي گرفته نشدن بسياري از افراد به دلايل مختلف باندي و جناحي پارتي بازي رسانه اي و عدم دسترسي به امكانات ، بسياري از علاقمندان فعاليت هاي نوشتاري ‌، ‌مطبوعاتي و رسانه اي ، از حضور در دنياي واقعي باز مانده اند و به دنياي مجازي پناه آورده اند!

افرادي از اين دست در جامعه ي ما فراوان اند! ... افرادي كه فقط در دنياي مجازي فعالند و شايد در دنياي واقعي از كمترين اسم و رسمي برخوردار باشند! ... با اين حال ،‌ بي نام و نشاني در دنياي واقعي دليلي بر بي اعتباري ايشان در دنياي مجازي نمي شود. ضمن آن كه ، بي نام و نشاني در عرصه ي رسانه هاي دنياي واقعي نيز دليلي بر بي اعتباري ايشان در همان دنياي واقعي نيست! ... چه بسيار آدم هايي كه در دنياي واقعي معروف هستند و صاحب نام و منصب ،‌ ولي در دنياي مجازي نه وبلاگي دارند و نه شهرتي! ... در مقابل ،‌ چه بسيار آدم هايي كه در دنياي واقعي نام و نشاني ندارند و در دنياي مجازي ،‌ شهرتي به سزا! ... يك پزشك ، يك فتحي ، زهرا ، وب 2 (مزيدي) و ... جايتان خالي!

با اين مقدمه ،‌ به نظر مي رسد ، پرشين بلاگ ،‌ به عنوان يك تيم آگاه بر دانش فن آوري اطلاعات و نيز فعال در زمينه تأمين فضاي مورد نياز هزاران و شايد هم ميليون ها وبلاگ نويس ، بايد بيش از هر كسي به اين اهميت واقف باشد!‌ ... برخوردهايي از قبيل برگزاري جسن تولد ششمين سالگرد پرشين بلاگ ،‌ آن هم در اين سطح ،‌بيش از هر چيز ، نمايانگر بي اهميت دانستن نقش و جايگاه وبلاگ نويسان در عرصه ي‌ رسانه اي كشور است و بي ارزش شمردن ايشان!‌ ... تبليغاتي بودن كامل مراسم جشن براي مجموعه ي پرشين بلاگ و برخي چهره هاي صاحب نام ، عدم رتبه بندي مناسب وبلاگ ها عليرغم داشتن برنامه نويساني مجرب و كارآزموده ، دست چين كردن وبلاگ هاي برتر و حذف وبلاگ هاي به واقع موفق ، ناديده انگاشتن وبلاگ هاي ساير ميزبان ها ، عدم دعوت از بسياري از وبلاگ ها عليرغم كسب رتبه هاي بهتر ،‌ عدم تقدير مناسب از همان يكصد وبلاگ برتر انتخابي دعوتي ، عدم برنامه ريزي مناسب در برگزاري مراسم و بسياري چيزهاي ديگر ، ‌همگي ناشي از عدم توجه پرشين بلاگ به رسالتي است كه خود به دوش دارد!

بگذريم!

" دنياي مجازي ، چهره هاي ماندگار مخصوص خود را دارد"

 

 

پی نوشت ۱: در همان دقایق اولیه جشن ، با همفری بوگارت صحبت می کردیم که آیا این عزیزان خبر ندارند ، کسانی که در این مراسم شرکت کرده اند همگی وبلاگ نویس و وبلاگ دار هستند و پس از پایان مراسم ، همه در وبلاگ های خودشان گزارشی مفصل از این جشن خواهند داد؟!

پی نوشت ۲: دوست عزیزی یادآوری کرده بود که به هر حال هر جشنی مشکلات خاص خودش را دارد! ... حق با ایشان است ، اما تا این اندازه؟! ... هر چند برای برخی از دوستان لازم بود تا چنین جشن هایی را ببینند تا حداقل در صحبت حضوری ، نیازی به اثبات چنین پدیده هایی در مراسمی بزرگ تر همچون مجموعه جشنواره های فجر ، جشن خانه ی سینما ، مسابقات ورزشی ، جشنواره های مطبوعاتی ، مسابقات اهل قلم ، چهره های ماندگار و سالانه های صدا و سیما و امثالهم نباشیم!

 

 

تگ: خاطرات ، گزارش چهل و هشت! ، گزارش آنی دالتون ، گزارش همفري بوگارت ، گزارش داستانک (ح. ط.) ، گزارش کیبورد آزاد ، یادداشتی از بلاگ نوشت ، گزارش Writeage ،گزارش مريم ، گزارش ياسمن ،

   +
        3:19 قبل از ظهر دوشنبه 27 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

سرانجام فرصتي دست داد و توانستيم با 48 ساعت تأخير ، مراسم جشن تولد اولين وبلاگ فارسي را گزارش كنيم! ... تولدت مبارك ، پرشين بلاگ!

خسته نباشيد!‌... خدمت همۀ دست اندركاران اين سايت و نيز برگزاركنندگان جشن عرض ارادت داريم و خسته نباشيد مي گوييم ، جمیعن!

-    هنگامي كه ما رسيديم ، نمي دانم مراسم در چه مرحله اي بود ولي پس از چند دقيقه ، گروه موسيقي سنتي آواي چكاد ، برنامه خودش را آغاز كرد!‌... خيلي زحمت كشيدند ، ولي نه موسيقي متناسب با فضاي جشن بود و نه صداها آن چنان ميزان بود كه گوش را آزار ندهد!

-    از همان مراحل نخستين شروع جشن ، موبايل هاي متعدد در حال عكس گرفتن و فيلم برداري كردن بودند. ضمن آن كه ، ‌تعداد كثيري نيز در حال فيلم برداري با دوربين بودند!

-    خانوم پولادزاده نامي هم مرتب در بين هر برنامه مي آمد و با خوشمزگي هايش همه را به وجد مي آورد! ... اگر ايشان ، ‌همراه با آقاي اعلام كنندۀ نام نفرات برتر پُر غلط نبودند ،‌ فكر كنم فقط عمو پورنگ شادي بخش محفل مي شد! ... مثلن اسمش جشن تولد بود!

-    يك موسيقي مدرن هم گذاشتند ، همنوازي سه گيتار برقي! ... گفتيم باب ایول! ... الان مجلس را مي تركونند!‌ ... نه بابا! ‌... اين هم چيزي از كار در نيامد!

-    يك كليپي هم از هنرمند عزيز ، رضا يزداني (خواننده – نوازنده) نمايش داده شد كه تمامي عزيزيش به خاطر همان هم رشته اي بودن با ما بود و بس!

-    چند تا كليپ هم در لابلاي برنامه ها پخش شد كه شايد تنها بخشي از برنامه كه مورد استقبال همگان قرار گرفت و هيچكس حرفي نزد و همگي ساكت و بي حركت و خيره به پرده چشم دوخته بودند و به موسيقي گوش سپرده ، كليپ مربوط به معرفي وبلاگ ديِّرتَش باد همراه با آهنگ معروف يار دبستاني من بود!

-    از مدعوين محترم ،‌ مشخص بود كه با چه گروهي طرف هستيم! ... خانم فخرالسادات محتشمی پور ، خانم معصومه ابتکار محیط زیستی  ، آقای سیدمحمدعلی ابطحی رئیس دفتر ، امیررضا خادم کشتی گیر ، استاد رضا کیانیان آکتور سینما ، سروش صحت صدا و سیما و دکتر مهدی بوترابی پرشین بلاگ! ... ‌حالا فهميديد چرا امير رضا خادم در انتخابت مجلس راي نياورد!

-    ما نفهميديم ، ‌اين جشن تولد پرشين بلاگ بود و تقدير از وبلاگ هاي برتر ، يا جشن پرشين بلاگ بود در تقدير از دوستان محترم!

-    روي هم رفته مراسم شادي بود و خيلي صميمي ،‌ البته در بين وبلاگ نويسان! ... به نظر مي رسيد ، وبلاگ نويسان مثلن برتر ، فقط به عنوان تماشاچيان برنامه دعوت شده باشند! ... مثل تماشاچيان فوتبال! ... نه سر پياز و نه ته پياز!

-    اين مراسم هم مثل همۀ‌ مراسم ها ، ‌چندين اسپانسر خوب داشت!‌ ... نشريات چلچراغ ، ‌كل مجموعۀ گل آقا (پوپك صابر فومني) ، شادكامي (ميرعمادالدين فريور) ، مجلۀ ‌مشق آفتاب (اميررضا خادم) و ... دست تان هست ديگر!

-    چند تا از سايت هاي مورد حمایت پرشين بلاگ هم معرفي شد كه اگر از دست پرشين بلاگ خسته شديم بتوانيم به آنها سر بزنيم مثل www.prochista.com

-    از هدايا نگو ،‌ كه دريغ از حتي يك لوح تقدير! ... فكر كنم ،‌ اين لوح هاي آمادۀ تذهيب شده ، دانه اي ۳۵۰ تومان باشد ، كه اگر با يك نرم افزار خوشنويسي ، مثل چليپا ، يك متن از پيش آماده شدۀ‌ تقديري مي نوشتند و بر روي آن پرينت مي گرفتند ، شايد سر جمع مي شد ، ‌500 تومان! ... فكر كنم با احتساب 100 يا شايد هم 200 نفر وبلاگ نويس برتر ، حداكثر 100000 تومان هزينه داشت! ... صرف چنين هزينه اي ،‌ علاوه بر تمامي هزينه هاي انجام شده ، براي سپاسگزاري از اين همه آدم كه از کوچه و خيابان های شهرهاي مختلف آمده بودند و شاید سال ها در خدمت اين وبلاگستان فارسي بوده اند ،‌ شايسته تر مي نمود!

-     پذيرايي هم كه در حدي بسيار عالي بود ، ‌پاي سيب همراه با آب پرتقال ، آن هم سلف سرویس از نوع رو میزی ، هر که نزدیک تر و زودتر ، بیشتر!

-    بازار امضا و عكس يادگاري با مانكن هاي خوش تیپ آقایان رضا كيانيان ، محمدعلی ابطحي و‌ سروش صحت هم داغ بود! ... نمی دانم چرا کسی ، امیررضا خادم را تحویل نگرفت!

-    با همه اين تفاصيل ما نفهميديم ، چرا از اين همه وبلاگ نويس خوب ، درست و حسابي تقدير نشد! ... نه وبلاگ نويس هاي سرشناس دعوت شدند! ... نه وبلاگ هاي برتر به نحو درستي انتخاب شدند! ... نه فرصت كافي در اختيار وبلاگ نويسان قرار داده شد تا حرفي بزنند! ... نه فهرستي از وبلاگ هاي برگزيده در اختيار ملت قرار گرفت! (البته قول داده اند ،‌ فهرست اسامي اين وبلاگ ها را در سايت قرار بدهند ،‌ آن هم پس از پايان مراسم! و نه ...) ... چه كار سختي!

-    فهرست اسامي وبلاگ هاي برتر هم اين شكلي در آمد:

یک پزشک 

روزنوشت میلاد

دیر تش باد

ویولت

آنی دالتون

گروه بارانی ها

غزل پست مدرن

داستانک

داستان های محمدرضا

ساروی کیجا

همشهری جواد

-   پارتی بازی در انتخاب نفرات برتر به جای خود (فقط کافی است پرشین بلاگی ها را بشمارید!) ... ما  نفهميديم ، ‌اين وسط ، كلاشينكف ديجيتال چه كاره بود؟!                            

- در هر حال ، با تمامي كم و كاست هايي كه اين جشن داشت ، بي برنامگي هاي و اجراهاي يخ ، عدم تقدير شايسته از اين همه وبلاگ نويس خوب ، سركار گذاشتن 300 نفر آدم محترم و كوچك كردن اهميت وبلاگ و وبلاگ نويسي ، ‌اين جشن هم به پايان رسيد و ما در كنار نلیا ، صبح بخیر ، همفری بوگارت ، شکلات تلخ و بدون یادداشت های روزانه من ، جاي همۀ ‌شما را خالي كرديم!

-    ولي خودمانيم ، ‌خيلي به آدم حال مي دهد كه يك جايي نشسته باشيد و بغل دستی ، يكي از دوستان دنياي مجازي باشد! ... و جشني اين چنين مهم ، با حضور عده اي آدم اهل خواندن و نوشتن ، اين چنين كوچك و خيمه شب بازي از كار در آيد!

 

 

پی نوشت: این قصه ادامه دارد!

   +
        7:45 بعد از ظهر شنبه 25 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

شايد اين پست ، خيلي زيبا نباشد!‌... شايد خواندنش خيلي خسته كننده باشد!‌... ولي ، من شما را مي شناسم و مي دانم كه چقدر به من محبت داريد! ... به همين خاطر مي نويسم و تا رسيدن به آخر اين پست ، با شما هستم!

۱

سال ها گذشته است! ... از آن زماني كه من و تو ، كودكاني دبستاني بوديم! ... چيزي حدود يك عمر! ... يادت هست! ... به سن و سال الان پسرت! ... دو سه سالي هم كوچكتر!

۲

پير شديم ، پسر همسايه! ... بچه محل! ... رفيق! ... و همه را ديروز فهميدم! ... وقتي عكست را ديدم كه با بچه هايت برف بازي مي كردي! ... تازه آن وقت بود كه متوجه شدم ديگر پير شده ايم! ... آن قدر پير شده ايم كه حالا ، پس از گذشت سال ها از سپيد شدن موهايت ، تازه آن را مي بينم!

۳

ديروز فهميدم كه چقدر دوستت دارم ، الاغ! ... شايد به خاطر تمام خاطرات مشتركي است كه با هم داريم و شايد به خاطر صدها شايد ديگر!

۴

چه بازي هاي كودكانه اي بود و چه دوستاني و چه دوستي هايي! ... منزلي بود سر كوچۀ روبرويي شما! ... کنار منزل فضل الله! ... يادت هست؟! ... كوبيدند و ساختند ، در همان سال هاي اول انقلاب ، كه نشاني باشد از كوبيدن ما! ... كوبيدني كه هيچ وقت به ساختن نيانجاميد و هنوز هم!

۵

مي گويند "كودكي كه با اسلحه بازي مي كند ، ‌نمي تواند دنيا را نجات دهد!"

۶

يكي از بازي هاي آن زمان ما تفنگ بازي بود! ... يادت هست! ... در ساختمان هاي نيمه ساخته! ... با دشمنان فرضي مي جنگيديم! ... غافل از آن كه داريم تمرين مي كنيم براي نبردهاي بزرگ و واقعي!‌... تفنگ بازي! ... يك بازي كه در سال هاي ديگر هيچ وقت ديده نشد!

۷

آن روزگاران خوش گذشت! ... و چه آرزوهايي كه با آن روزها مردند و چه روزهايي كه الان خاطره شدند! ... و ما باقي مانديم با دستاني خالي! ... و پس از سال ها ،‌ دوباره در كنار هم جمع شديم!

۸

چند وقت پيش بود! ... يك روز زنگ زدي بيا كرج! ... كنسرت پسر پدرسوخته ات بود و آمديم!‌ ... ما دست خالي بوديم و او با دستي پر!

۹

"خاك بپاشيد بر مردمي كه از موسيقي فقط مطربي مي فهمند و زنده در گور بسپاريد ، كساني كه با آن عناد مي ورزند!"

۱۰

و پسرت با آن پيانوي بزرگ نواخت!‌... نواختني كه تمام روح مرا بهم ريخت و صد البته تو را !!!! ... و من در يك نگاه ،‌ اشك را در چشمان تو ديدم! ... اشك شوق! ... اشك افتخار! ... و اشك غروري كه سال ها پيش در تو شكسته شد!

و من در نگاه تو ديدم ، ‌تمامي آن چه كه مي خواستي بشوي و نشد! ... و تو ، خود ، خوب مي داني چرا ! ... و من گريستم آن روز خيلي سخت! ... خيلي آرام! ... بي آن كه تو ببيني!!!!

۱۱

من در تمام عمرم ، تاكنون سه كودك را ديدم كه شايد بتوان اسم نابغه يا تيزهوش را براي ايشان خرج كرد! ... و در هر سه مورد هم به مادرشان گفته ام ،‌ در همان كودكي! ... علي ، الان آن قدر بزرگ شده است كه دانشجوي سال چهارم پزشكي در شهيد بهشتي است! ... آرين ، الان دانشجوي سال اول مهندسي برق در دانشگاه شريف است! ، كه بسيار باهوش تر از علي بود! و سومي هم ،‌ اين پسر پدرسوختۀ‌ تو است! ... رهام! ... اين اسم را به خاطر بسپاريد!

۱۲

دختر كوچولو:‌ مگر اين پيرمرد مي تواند طناب بزند!

پسر كوچولو: نديدي كه اين پيرمرد ، همان چند تا را هم چقدر تند و قشنگ مي زد!‌!!

چه گفتگوي كوتاه و قشنگ و جوان و تمامي! ... تازه مي فهميم كه پير شديم و رفت و تموم شد و هنوز نمي خواهيم باور كنيم! ... زندگی خيلي زيبا بود!

هنوز اين بچه ها ، فوتبال پدرشان را نديدند! ... و صد البته رقص راك اندرول ... و تو نيك مي داني و به خاطر داري ... ‌برك دنس! ... چه خاطرات و چه روزهايي كه همگي با ما خواهند مرد!!!

۱۳ 

گريه بر هر دردي دواست! ... هيچ وقت جلويش را نگيريد! ... نه تنها چشم را مي شويد ، بلكه به قلب نيز آرامش مي دهد و به روح التيام مي بخشد!

۱۴

پدرسوخته! ... عمو ، كه مثل بابات نيست تا سيرت و صورتش هر دو يكي باشد و دلبر! ... فكر نكردي ، عمو ، قيافه اش زمخت است به شكل ديو ، ولي قلبش ضعيف است ، مثل دلبر؟! ... نگفتي با اين كارت ، ممكن است عمو پس بيافتد و ديگر بلند نشود؟!

۱۵

تا ساري خوابيدم! ... تا فيروزكوه به صداي نوار مرد راننده گوش مي دادم! ... و پس از توقف در فيروز كوه و حركت دوباره ،‌ با خود گفتم : ‌"بگذار ببينيم اين پدرسوخته چه كرده است با ما !!!"

۱۶ 

سه موسيقي زيبا بود:

1-      يك كار زيبا از مري هاپكينز (هماني است كه مرا به هم ريخت ... Those were the days)

2-      يك سمفوني شاهكار به نام "مارش اسليوز Marsh Slaves"

3-      يك موسيقي فوق العاده از داير استريت به نام "يك قهرمان امريكايي An American Hero"

بايد شنيد! ... نه فقط اين سه آهنگ را !!! ... بلكه هر آنچه موسيقي زيباست!!! ... برويد به اين آدرس http://www.requeim.blogfa.com ،‌ يك موسيقي خوب ديگر! ... بشنويد ، ‌بشنويد و بشنويد!!! ... تا هيچ گاه از ياد نبريد كه خاك بپاشيد بر ملتي كه از موسيقي هيچ نمي داند و زنده در گور بگذاريد تمامي كساني كه با آن عناد مي ورزند! ... و هميشه به خاطر داشته باشيد ... به هيچ وجه به موسيقي فاخر روزنامه اي گوش ندهيد ... ‌از شجريان بگيريد تا اين آخري ، محسن نامجو!

... خاك بر ما! 

17

Once upon a time there was a tavern

Where we used to raise a glass or two

Remember how we laughed away the hours

And dreamed of all the great things we would do

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes those were the days

 

Then the busy years went rushing by us

We lost our starry notions on the way

If by chance I'd see you in the tavern

We'd smile at one another and we'd say

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For, we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes those were the days

 

Just tonight I stood before the tavern

Nothing seemed the way it used to be

In the glass I saw a strange reflection

Was that lonely woman really me?

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For, we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes those were the days

 

Through the door there came familiar laughter

I saw your face and heard you call my name

Oh my friend we're older but no wiser

For in our hearts the dreams are still the same

 

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we choose

We'd fight and never lose

For, we were young and sure to have our way.

La la la la...

Those were the days, oh yes, those were the days

۱۸

تا تهران گوش كردم! ... يك بار ، دو بار ، ‌سه بار و شايد صد بار! ... موقع خواب گوش كردم و امروز در مترو هم!‌ ... و بعد از ظهر در جشن والنتاين دو نفره! ... و الان نيز! ... و در تمام اين مدت ، فقط اشك بود كه در چشمان من حلقه مي زد و ياد تو!

۱۹ 

تو بعد از ظهر به من زنگ زدي!‌... گفتي: "گوش كردي؟" ... من چه مي توانستم بگويم! ... واقعيت اين بود: "خوردمش!" ............. و من هنوز در تعجبم كه تو ديگر چرا؟! ....... تو چرا اين قدر منتظر بودي؟! ... آيا تو هم درگير همين حس احمقانه نوستالژيكي؟!

۲۰ 

من در مقابل موسيقي بسيار آسيب پذيرم! ... به شدت مرا كنترل مي كند! ... لطف كنيد ، هيچ گاه با موسيقي از احساسات من سوء‌استفاده نكنيد! ... به خصوص تو پدرسوخته!

۲۱ 

اي واي!!! ... چرا به تهران نمي رسم؟! ... چرا اين قدر دير مي رسم!‌... چرا يك كافي نت شبانه روزي در اين شهر نيست؟! ... چرا ، چرا ، چرا و صدها چرای دیگر!!! ... براي اولين بار است كه احساس مي كنم چرا من بايد يك لپ تاپ داشته باشم!

۲۲ 

زود باش! ... اي ماشين دودي تندتر برو! ... اي زمان نفس گير بايست! ... بگذار من پياده شوم! ... من نمي خواهم با تو بيايم! ... من بايد همين امشب به يك كامپيوتر برسم!‌... به يك اينترنت ، ‌حتي از نوع كم سرعت! ... اي واي! ... نشد! ... حتي ،‌ امروز صبح هم نشد و بعد از ظهر هم ... و شايد لازم بود تا درست ، همين الان به نوشتن برسم! ... و دارم مي نويسم! ... فقط براي تو!!! ... دیگر تمام شد!!!

۲۳ 

و حالا ، فقط به یک چیز می اندیشم ... هر گاه به واپسين روزهاي زندگي ام نزديك شوم ،‌ شايد! ... شايد و شاید ، تنها افتخارم ، آن باشد ، كه شما سه نفر عزیز دوست داشتنی ... ‌علي ،‌ آرين و رهام ، روزي روزگاري ،‌ در دوره اي از عمر گران بهای خود به من گفته ايد: عمو هدايت!

 

سپاسگزارم و دوست تان دارم! ... به ويژه تو را ... پاس بان من! ... كه خود ، نيك مي داني چقدر و چرا !!!

 

   +
        3:21 قبل از ظهر جمعه 26 بهمن1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin