شايد اين پست ، خيلي زيبا نباشد!... شايد خواندنش خيلي خسته كننده باشد!... ولي ، من شما را مي شناسم و مي دانم كه چقدر به من محبت داريد! ... به همين خاطر مي نويسم و تا رسيدن به آخر اين پست ، با شما هستم!
سال ها گذشته است! ... از آن زماني كه من و تو ، كودكاني دبستاني بوديم! ... چيزي حدود يك عمر! ... يادت هست! ... به سن و سال الان پسرت! ... دو سه سالي هم كوچكتر!
پير شديم ، پسر همسايه! ... بچه محل! ... رفيق! ... و همه را ديروز فهميدم! ... وقتي عكست را ديدم كه با بچه هايت برف بازي مي كردي! ... تازه آن وقت بود كه متوجه شدم ديگر پير شده ايم! ... آن قدر پير شده ايم كه حالا ، پس از گذشت سال ها از سپيد شدن موهايت ، تازه آن را مي بينم!
ديروز فهميدم كه چقدر دوستت دارم ، الاغ! ... شايد به خاطر تمام خاطرات مشتركي است كه با هم داريم و شايد به خاطر صدها شايد ديگر!
چه بازي هاي كودكانه اي بود و چه دوستاني و چه دوستي هايي! ... منزلي بود سر كوچۀ روبرويي شما! ... کنار منزل فضل الله! ... يادت هست؟! ... كوبيدند و ساختند ، در همان سال هاي اول انقلاب ، كه نشاني باشد از كوبيدن ما! ... كوبيدني كه هيچ وقت به ساختن نيانجاميد و هنوز هم!
مي گويند "كودكي كه با اسلحه بازي مي كند ، نمي تواند دنيا را نجات دهد!"
يكي از بازي هاي آن زمان ما تفنگ بازي بود! ... يادت هست! ... در ساختمان هاي نيمه ساخته! ... با دشمنان فرضي مي جنگيديم! ... غافل از آن كه داريم تمرين مي كنيم براي نبردهاي بزرگ و واقعي!... تفنگ بازي! ... يك بازي كه در سال هاي ديگر هيچ وقت ديده نشد!
آن روزگاران خوش گذشت! ... و چه آرزوهايي كه با آن روزها مردند و چه روزهايي كه الان خاطره شدند! ... و ما باقي مانديم با دستاني خالي! ... و پس از سال ها ، دوباره در كنار هم جمع شديم!
چند وقت پيش بود! ... يك روز زنگ زدي بيا كرج! ... كنسرت پسر پدرسوخته ات بود و آمديم! ... ما دست خالي بوديم و او با دستي پر!
"خاك بپاشيد بر مردمي كه از موسيقي فقط مطربي مي فهمند و زنده در گور بسپاريد ، كساني كه با آن عناد مي ورزند!"
و پسرت با آن پيانوي بزرگ نواخت!... نواختني كه تمام روح مرا بهم ريخت و صد البته تو را !!!! ... و من در يك نگاه ، اشك را در چشمان تو ديدم! ... اشك شوق! ... اشك افتخار! ... و اشك غروري كه سال ها پيش در تو شكسته شد!
و من در نگاه تو ديدم ، تمامي آن چه كه مي خواستي بشوي و نشد! ... و تو ، خود ، خوب مي داني چرا ! ... و من گريستم آن روز خيلي سخت! ... خيلي آرام! ... بي آن كه تو ببيني!!!!
من در تمام عمرم ، تاكنون سه كودك را ديدم كه شايد بتوان اسم نابغه يا تيزهوش را براي ايشان خرج كرد! ... و در هر سه مورد هم به مادرشان گفته ام ، در همان كودكي! ... علي ، الان آن قدر بزرگ شده است كه دانشجوي سال چهارم پزشكي در شهيد بهشتي است! ... آرين ، الان دانشجوي سال اول مهندسي برق در دانشگاه شريف است! ، كه بسيار باهوش تر از علي بود! و سومي هم ، اين پسر پدرسوختۀ تو است! ... رهام! ... اين اسم را به خاطر بسپاريد!
دختر كوچولو: مگر اين پيرمرد مي تواند طناب بزند!
پسر كوچولو: نديدي كه اين پيرمرد ، همان چند تا را هم چقدر تند و قشنگ مي زد!!!
چه گفتگوي كوتاه و قشنگ و جوان و تمامي! ... تازه مي فهميم كه پير شديم و رفت و تموم شد و هنوز نمي خواهيم باور كنيم! ... زندگی خيلي زيبا بود!
هنوز اين بچه ها ، فوتبال پدرشان را نديدند! ... و صد البته رقص راك اندرول ... و تو نيك مي داني و به خاطر داري ... برك دنس! ... چه خاطرات و چه روزهايي كه همگي با ما خواهند مرد!!!
گريه بر هر دردي دواست! ... هيچ وقت جلويش را نگيريد! ... نه تنها چشم را مي شويد ، بلكه به قلب نيز آرامش مي دهد و به روح التيام مي بخشد!
۱۴
پدرسوخته! ... عمو ، كه مثل بابات نيست تا سيرت و صورتش هر دو يكي باشد و دلبر! ... فكر نكردي ، عمو ، قيافه اش زمخت است به شكل ديو ، ولي قلبش ضعيف است ، مثل دلبر؟! ... نگفتي با اين كارت ، ممكن است عمو پس بيافتد و ديگر بلند نشود؟!
۱۵
تا ساري خوابيدم! ... تا فيروزكوه به صداي نوار مرد راننده گوش مي دادم! ... و پس از توقف در فيروز كوه و حركت دوباره ، با خود گفتم : "بگذار ببينيم اين پدرسوخته چه كرده است با ما !!!"
سه موسيقي زيبا بود:
1- يك كار زيبا از مري هاپكينز (هماني است كه مرا به هم ريخت ... Those were the days)
2- يك سمفوني شاهكار به نام "مارش اسليوز Marsh Slaves"
3- يك موسيقي فوق العاده از داير استريت به نام "يك قهرمان امريكايي An American Hero"
بايد شنيد! ... نه فقط اين سه آهنگ را !!! ... بلكه هر آنچه موسيقي زيباست!!! ... برويد به اين آدرس http://www.requeim.blogfa.com ، يك موسيقي خوب ديگر! ... بشنويد ، بشنويد و بشنويد!!! ... تا هيچ گاه از ياد نبريد كه خاك بپاشيد بر ملتي كه از موسيقي هيچ نمي داند و زنده در گور بگذاريد تمامي كساني كه با آن عناد مي ورزند! ... و هميشه به خاطر داشته باشيد ... به هيچ وجه به موسيقي فاخر روزنامه اي گوش ندهيد ... از شجريان بگيريد تا اين آخري ، محسن نامجو!
... خاك بر ما!
17
Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we would do
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days
Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I'd see you in the tavern
We'd smile at one another and we'd say
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For, we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days
Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me?
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For, we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes those were the days
Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we're older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For, we were young and sure to have our way.
La la la la...
Those were the days, oh yes, those were the days
تا تهران گوش كردم! ... يك بار ، دو بار ، سه بار و شايد صد بار! ... موقع خواب گوش كردم و امروز در مترو هم! ... و بعد از ظهر در جشن والنتاين دو نفره! ... و الان نيز! ... و در تمام اين مدت ، فقط اشك بود كه در چشمان من حلقه مي زد و ياد تو!
تو بعد از ظهر به من زنگ زدي!... گفتي: "گوش كردي؟" ... من چه مي توانستم بگويم! ... واقعيت اين بود: "خوردمش!" ............. و من هنوز در تعجبم كه تو ديگر چرا؟! ....... تو چرا اين قدر منتظر بودي؟! ... آيا تو هم درگير همين حس احمقانه نوستالژيكي؟!
من در مقابل موسيقي بسيار آسيب پذيرم! ... به شدت مرا كنترل مي كند! ... لطف كنيد ، هيچ گاه با موسيقي از احساسات من سوءاستفاده نكنيد! ... به خصوص تو پدرسوخته!
اي واي!!! ... چرا به تهران نمي رسم؟! ... چرا اين قدر دير مي رسم!... چرا يك كافي نت شبانه روزي در اين شهر نيست؟! ... چرا ، چرا ، چرا و صدها چرای دیگر!!! ... براي اولين بار است كه احساس مي كنم چرا من بايد يك لپ تاپ داشته باشم!
زود باش! ... اي ماشين دودي تندتر برو! ... اي زمان نفس گير بايست! ... بگذار من پياده شوم! ... من نمي خواهم با تو بيايم! ... من بايد همين امشب به يك كامپيوتر برسم!... به يك اينترنت ، حتي از نوع كم سرعت! ... اي واي! ... نشد! ... حتي ، امروز صبح هم نشد و بعد از ظهر هم ... و شايد لازم بود تا درست ، همين الان به نوشتن برسم! ... و دارم مي نويسم! ... فقط براي تو!!! ... دیگر تمام شد!!!
و حالا ، فقط به یک چیز می اندیشم ... هر گاه به واپسين روزهاي زندگي ام نزديك شوم ، شايد! ... شايد و شاید ، تنها افتخارم ، آن باشد ، كه شما سه نفر عزیز دوست داشتنی ... علي ، آرين و رهام ، روزي روزگاري ، در دوره اي از عمر گران بهای خود به من گفته ايد: عمو هدايت!
سپاسگزارم و دوست تان دارم! ... به ويژه تو را ... پاس بان من! ... كه خود ، نيك مي داني چقدر و چرا !!!
