تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

یادم می آد ، یک سریالی رو اون قدیما تلویزیون نشون می داد به نام آقای مطالعه. ... یه بابای لاغر با یه سبیل و عینک خنده دار ... الگوی بسیاری از مسخره سازها و مسخره بازهای قدیم و جدید و نقش آفرینان تمسخر روشنفکری. ... بگذریم! ... از اون موقع به بعد ، هر کی از راه می رسید ، به ما می گفت آقای مطالعه! ... ولی نه برای شباهت در قیافه ، که ما بچه بودیم و نه سبیل داشتیم و نه عینک.   

خدا رحمتشون کنه ، از بس بهمون گفته بودن آقای مطالعه ، ما هم باورمون شده بود ، فکر می کردیم هر چی دم دستمون می رسه باید بر داریم و بخونیم! ... کتاب ، مجله ، کاغذ پاره ، تابلوی مغازه ، شعرهای پشت کامیونا و وانتا و اتوبوسا و مینی بوسا و حتی کاغذ روزنامه ای که گوشت چرخ کرده می پیچیدن توش!!!

تازه سواددار شده بودیم. کلاس اول بودیم ، اون هم اول قدیم!!!!! ... تازه شرکت واحد توی شهرمون راه افتاده بود و چند تا مینی بوس آورده بودن. اینقده بد خط نوشته بودن که یه تازه سواد آموخته ای چون من نمی تونست خط قشنگ روی درش رو خوب بخونه و به خاطر شکل خاص واژه بیگانه " مینی" در کلمه مینی بوس ، تا سال های سال نوشته روی درش رو می خوندم "یعنی بوسرانی شرکت واحد ..."!!!

مثل آقای مطالعه تلویزیونی ، خوره افتاده بود به جونم و هر جا می رفتم باید حتماً یه کتابی ، مجله ای ، چیزی برمی داشتم و می خوندم. مهمونی که می رفتیم اولین کاری که می کردم سراغ کتابخونه صابخونه را می گرفتم و یه کتاب برمی داشتم و تا آخر مهمونی می خوندم. اگر هم نصفه کاره می موند با کلی تعارف و تشکر و موش مردگی و از این جور حرفا می بردمش خونه تا تمومش کنم! ... چقدر واسه این کارام کتک خوردم خدا می دونه ، این هم یه جورشه!!! ... کتک خوردن واسه کتاب خوندن!!! 

اون وقتا هر چی پول تو جیبی می گرفتم ، می دادم کتاب و مجله می خریدم. کتاب های طلایی بود و کیهان بچه ها و دختران و پسران و لاوسون و سامسون و ریچارد و این اواخر هم مایک هامر ، واسه همین آخری چقدر کتک خوردم باورتون نمی شه! ... داداشم و بچه های فامیل ، سر این که کی اول بخونه ، مادرم طبق عادت ، بابام واسه عکس روش و داییم هم که قبلن خودش خونده بود ، واسه داستانش.

آن قدر هم پول نداشتیم که بتونیم تندتند کتاب بخریم! ... فقر دوران کودکی بود و ظلم و زور و گروکشی و از این جور خالی بندی های روشنفکرمآبانه باب آن روزها و صد البته ، برخی از این روزها!!! ... تن تن و میلو بود و صمد و علی اشرف و نسیم و دو سه تا اُف و مُف و تُف دیگه و یک دنیا نیاز به خوندن! ... اون وقتا ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که نبود؟؟؟؟؟؟!!!!! ... تازه ، اگر هم بود به خوبی و فعالی الآنش که نبود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! ... ما هم مجبور بودیم ، هر کتابی رو چند بار بخونیم تا بتونیم پولی جور کنیم و بریم کتابفروشی سر کوچه مون یه کتاب جدید بخریم! ... اون وقتا ، اسمش بود کتابفروشی قاضی! ... ترکمن بود با یک کلاه لبه دار خاکستری کمرنگ با یه نوار کرم روشن به دورش! ... نمی دونم زنده اس یا نه؟! ... هر جا هست خدا حفظش کند و اگر هم نیست خدا بیامرزدش.

بگذریم! ... فکرش رو که می کنم ، فقط می تونم بگم حیف از اون همه زحمت و پفک و چیپس و کیت کت و بستنی قیفی دو زاری نخوردن و کتک فراوون خوردن.  یه روز ، خیلی ساده ، همه شون رو دادم به یه نگاه دوستانه! ... به یه سلام کوچولوی بهاری! ... به یه دوچرخه سواری دو نفره بعد از امتحانات ثلث سوم! ... به یه قلاب گرفتن شیرین برای توت خوری از یه باغ ، ته یه کوچه بن بست!  ... تا ببردشون توی تعطیلات تابستون بخونه که نفهمیدم باباش کی منتقل شد تهرون و اون هم بی خبر ما رو گذاشت و رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد! ... الان هم ، هر وقت توی این کتاب دست دومی ها می چرخم ، دنبال همون نگاهم و همون کتاب ها!!! ... اسم یکی شون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، اِبیش.

سیزده ساله بودم و عروسی یکی از بستگان در تهرون بود و ما چند شبی اونجا بودیم! ... طبق عادت ، یه کتابی رو گرفتم و شروع کردم ، شب عروسی شد و کتابه هنوز تموم نشده بود . همه مشغول شادمانی بودن و ما هم تنهایی رفته بودیم یه گوشه دنج و شروع کرده بودیم به خوندن کتاب! ... یه دفعه دیدم دارن دنبالم می گردن و صدام می کنن!  ... کجایی؟ ... کجایی؟ ... ما هم از ترس مون رفتیم زیر تخت قایم شدیم و گوشه روتختی رو کمی بالا زدیم تا نور بیاد زیر تخت و همونجا خوندن رو ادامه دادیم!!! ... صبح که از خواب بیدار شدم ، دیدم هنوز زیر تختم و سرم روی کتاب ، بربادرفته!    

خلاصه ، کتاب خوندن مون هم بد مرضی شده بود! ... کله مون توی کتاب بود و فکر می کردیم کله همه توی کتابه و این جوری می خواستیم بین کله های تو کتابی ، سری در بیاریم! ...  ولی نگو ، کله همه تو حسابه و کله اونایی که تو کتابه اینقده داغه که نگو و نپرس؟!!! ... تا اومدیم متوجه بشیم چه خبره ، دیدیم یه عالمه بلا رو کله مون ریخته! ... البته ، ما که تا یادمون می آد اون موقع ها بیشتر ر. اعتمادی می خوندیم و امیرعشیری ، اتوبوس آبی و یک لحظه روی پل و مردی که هرگز نبود و زندگی و دیگر هیچ! ... اون هم فقط برای امنیت مغزی!!!!!

باد خزون اومد و برف زمستون نشست و روزهای زیبای بهاری و گرم تابستونی خیلی زود گذشت و دیگه برنگشت! ... هوا سرد بود و بنزین کم بود و گرون و کوپنی. هر کی کتاب داشت می ریخت تو منقل زیر کرسی و آتیش شب چهارشنبه سوری و زیر دیگ سمنو و حلیم!!! ... اون هم از توی یه فیلم یاد گرفته بودن که کلی بدآموزی داشت! ... مردم که عقل درست حسابی نداشتن! ... نمی دونستن که این کتابا برای مطالعه اس ، فکر می کردن برای تولید انرژی حرارتیه!!! ... هر وقت می خواستن گرم شن ، کتاب می سوزندن! ... می گید نه!!؟؟ ... از باباهاتون بپرسید یا از دایی هاتون ، عموهاتون ، عمه و خاله هاتون! ... بالاخره ، دور و ورتون یه بزرگ تر که پیدا می شه تا بهتون بگه ، اون وقتا مردم فرق بین کتاب و هیزم رو نمی دونستن و فکر می کردن جفتشون یکیه!!! ... اون هم فقط به خاطر این که هر دو تاشون از درختای جنگلی تهیه می شدن!!!

هرچند ، اگه بهتون نگفتن زیاد ناراحت نشید!!! ... وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم حق دارن!! ... شاید نمی خوان بگن اون موقع ها نفهم بودن و بی عقل که می رفتن کتابا رو می سوزندن تا گرم شن!!! ... ولی مگه اونایی که بفهم بودن و کتابا رو نمی سوزندن چی شدن که بابا ننه های من و شما نشدن ، غیر از اینه که آخر داستان همگی از سرما یخ زدن و مردن!!! ... فکر نمی کنید ، بهتره ، به جای این که بشینیم زیر کرسی و بابا ننه هامون رو متهم کنیم ، باید یه کمی هم به اونا حق بدیم! ... اگه اونا کتاب های بی زبون رو نمی سوزندن ، اون وقت کتابا دست و پا در می آوردن و خونه و زن و بچه هاشون رو می سوزندن! ... اون وقت ، همین من و تو به جای گرم شدن زیر کرسی و گفتن حرفای صد تا یه غاز ، داشتیم توی آتیش منقل زیر کرسی جلیز و ولیز می کردیم و حسابی داغ می شدیم تا آدمای دور کرسی گرم شن! ... دوست داشتین؟؟؟!!!!!

اوه ... یادم اومد ... اسمش بود ، فارنهایت ... نمی دونم چند؟ ... تو فیلم ، کتابا رو می ریختن تو منقل و می سوزندن تا گرم شن! ... بعد یک عده آدم بیکار که زیادی گرمشون بود ، ریخته بودن وسط بیابونا و جنگلا و دور هم نشسته بودن کتابا رو حفظ می کردن و به بچه هاشون یاد می دادن ، کتابا رو صفحه به صفحه ، خط به خط  و کلمه به کلمه حفظ کنند!!؟؟ ... عجب فکربکری !!؟؟ ... فکرشو بکن!!! ... چقدر مسخره اس!!؟؟ ... اون وقت اسم یکی شون بود ، کنت مونت کریستو ، یعنی بیکار نشسته بود ، کتاب کنت مونت کریستو رو حفظ کرده بود! ... یه زنه هم شده بود ، جین ایر و حتمن یک بدبخت دیگه هم شده بود ، بینوایان و الخ!!! ... فقط نمی دونم چرا هر چی حفظ می کردن کتاب داستان بود؟! ... این همه کتاب خوب بود که باید حفظ می شد!!! ... حالا ، چرا فقط غرش طوفان و ژان کریستف و جان شیفته و خواجه تاجدار و خداوند الموت و کنیز ملکه مصر و ذبیح الله منصوری خدا بیامرز؟؟!!

به هر حال ، تو این گیر و دار ، یهو من هم به سرم زد ، برم کمکشون و چند تا کتاب حفظ کنم! ... نشستم داستان کدو قل قله زن و شنل قرمزی و هانسل و گرتل و شنگول و منگول به چرا می روند رو حفظ کردم!!! ... در نوع خودش کلی امداد رسونی بود ، تازه همین چهار تا دونه کتاب چند سال وقت ما رو گرفت تا حفظ شون کردیم!!! ... آخرش هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم و رفتیم دانشگاه و تازه اونجا فهمیدیم هر چی داستان حفظ کرده بودیم برای زنده موندن ما خوب بوده!!! ... داستان هایی آموزنده در باب امنیت جانی!!!!!

اولین باری که با یه بابای تحصیل کردۀ فرنگ رفته و برنگشتۀ کتاب خووووون برخورد کردم ، بهم گفت یادت باشه از کتابخونه ها کتاب امانت نگیری که اسمت رو می نویسن و بعد برات پرونده درست می کنن که چی چی می خونی و به چی علاقه داری و خطت چیه و از این جور خنزرپنزرها !!! ... تو خوابگاه هم کتاب نبری که لو می ری چیکاره ای!!! ... مدت ها با خودم فکر می کردم ، مگه من چیکاره ام ؟!! ... نکنه کسی هستیم و خودمون خبر نداریم؟؟!! ... عقل مون که قد نمی داد ، گفتیم شاید یه کسی هستیم و خودمون خبر نداریم!! ... تو خیابون که راه می رفتم مواظب بودم ، ببینم بالاخره کسی منو می شناسه یا نه !!! ... یه بار ، تو خیابون یه پیرزنه اومد طرفم و گفت : ببخشید مادر ... نذاشتم حرفش تموم بشه ، فکر کردم ما رو شناخته ، گفتم : بله خودم هستم آقای .... !! با تعجب نگاهم کرد و با شک و تردید گفت : قربانت پسرجان ، ان شاء الله که پیر شی ننه ، می تونی منو تا اون ور خیابون ببری !!!!!

نتیجه این مراقبت های بهداشتی این شد که سال های سال نه کتابی خریدیم و نه کتابی خوندیم و طی یک فرآیند بهینه سازی مصرف تونستیم ، برای مدت مدیدی از دست این بیماری مزمن مطالعه راحت بشیم و ترک اعتیاد کنیم!!! که یهو متوجه شدم با بیماری جدیدی دست به گریبانم و هر جا می رم همه مثل ایدز گرفته ها ازم دور می شن ، راستش رو بخواهید ، تحمل این یکی دیگه خیلی سخت بود ،  نفهمیدن در زندان تردید !!!؟؟؟!!!؟؟؟.

به خریّت شهرۀ آفاق شدیم و مهرۀ انفس!!! ... سر تکون دادن و بعله بعله گفتن چون گوسفندان که اون هم دوران خودش رو داشت!!! ... چند سالی گذشت و دیدیم جمعیت ماها زیاد شده و دیگه نیازی به سر تکون دادن ما یکی نیست!! ... وضع مالیم خوب شده بود و با خودمون گفتیم ، برگردیم به همون دوران شنگول منگولی و حفظ کتاب!!! ... هر چی کار می کردم و پول در می آوردم ، می دادم کتاب می خریدم و انبار می کردم تا شاید بالاخره یه روزی بدرد بخوره !!!! ... این هم یه جور عملیات حفاظتی دیگه!!!!

خلاصه ، هر کی می اومد خونه مون با تعجب ازم می پرسید: آقای ... همه این کتابا رو خوندید؟!!! ... من هم با یه نگاه عاقل اندر سفیه یعنی این که مگه من اینقدر احمقم که پول کتاب بدم و اون وقت نخونم ، تواضع نشون می دادم و می گفتم: " البته همه رو که نه ، ولی خیلی هاشون رو خوندم و بقیه هم در نوبت خوندن هستن!!!! ... متأسفانه سرعت چاپ کتابای جدید خیلی زیاده و تندتند کتاب چاپ می شه!!! ... من هم هر چه تلاش می کنم نمی تونم خودم رو برسونم!!! ...  فعلن کتاب های خوبی که چاپ می شه رو می خریم تا سر پیری وقتی که بیکارتر شدیم بشینیم کنار شومینه و چای بخوریم و کتاب بخونیم!!!! ... آدم دلش می خواد همه کاراش رو ول کنه و بشینه فقط کتاب بخونه!!! ... حیف که وقتش نیست و غم آب و نون و بچه نمی ذاره!!!! ... وای وای وای ... چه مصیبتی!!!! ... آخ آخ آخ ..." چن تا تکون کله هم لابلاش و کشیدن آهی بلند و دوباره ... "چه حیف!!!! ... عجب زمونه ای شده!!!! ... نُچ نُچ نُچ!!!! ..." ... باز هم چن تا تکون کله لابلاش!!!!

کسی نیست به آدم بگه ، تویی که از هر ده تا کتاب یکیش رو اون هم به زور می خونی ، چرا اینقدر پول کتاب می دی؟؟!! ... راستش خودم هم نمی دونم!! ... شاید ، نمایش روشن اندیشی در بستری پوک و شوره زار!!!

سال های زیادی از اون دوران نمایشنامه بازی گذشته و کتابخونه بزرگی ساخته ایم به اندازه تئاتر شهر!!! دیگه حال و حوصله اون وقتا رو ندارم!!! ... کارم شده پاک کردن گرد و خاک روی قفسه ها و جابجا کردن کتاب ها!!! ... چند وقت پیش ، یکی از دوستان اومده بود خونه و صحبت از فروختن کتابام می کرد! ... قرار شد ، یکی رو بیاره کتابا رو قیمت بذاره و بخره و ما رو از شرشون راحت کنه! ... مرتیکه بزخر ، اومد و هزار و نهصد و هشتاد و چهار جلد کتاب نفیس از هر رده دیوئی رو با کلی منت و تعارف قیمت گذاشت ، پونصد هزار تومن!!!!!!!

یه حساب سرانگشتی کردیم و محاسبه وزن و چند تا جمع و ضرب و مقایسه با قیمت هیزم شومینه و پول گاز!!! ... دیدم نخیر!!! ... صرف نمی کنه!!! ... ارزونتر از هیزم تموم می شه!!!! ... بی خیال فروش کتابا شدم و این روزهای آخر عمری رو نشسته ام کنار شومینه و یکی یکی کتابا رو برمی دارم و ورق می زنم و یه استکان چای دم کرده لاهیجان می خورم و یادی از جوونیام تازه می کنم و بعدشم میندازمشون توی آتیش تا اجاق روشن بمونه و گرم شیم!!! ... فارنهایت ... هنوزم نمی دونم چند!!!

 

         ۱۳۸۴/۱۱/۲            

   +
        11:44 بعد از ظهر دوشنبه 9 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

طبق عادت هميشگي ، غروب رفته بودم پياده روي! ... دست بر قضا ، يك دختر ِكله آناناسي با يكی از این پسرهای كله خروسي افتاده بودند جلوي ما و بساط جيگركي را پهن كرده بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند! ... ما هم هر چه تلاش مي كرديم تا از اين دو زوج جوان سبقت بگيريم ، بي فايده بود و اصلن راه نمي دادند!‌ ... ماشين هاي كنار پياده رو هم آن قدر نزديك هم پارك كرده بودند كه ما حتي نمي توانستيم داخل خيابان برويم و ناگزير شديم ، چند صد متري را با اين دو زوج شاد و شنگول همراه شويم و تجربه اندوزيم!

لوس لوسك: هيچ وقت فكر كردي ، ما چهل سال در فراغ هم بمونيم!

خرِ خروسك: نگووووو! ... چهل سال دوري خيلي سخته! ... من حتي نمي تونم يك روز دوري تو رو تحمل كنم! ... نه!!! ... با من دم از بي وفايي نزن!!! ‌... چهل سال؟!!!

لوس لوسك: خُب! ... فرضي گفتم! ... تو هم كه مي دوني من نمي تونم حتي يك ساعت دوري تو رو تحمل كنم تا چه برسه به يك روز!‌! ... حالا يه چيزي گفتم!‌ ... فرض كن چهل سال در فراغ هم بمونيم!

خرِ خروسك: خیله خُب! ... باشه! ... اگه فقط يك فرض باشه ، قبول مي كنم! ... ولي خيلي سخته! ... مي دوني كه!

لوس لوسك: آره خُب! ... حالا فكرش رو بکن! ... بعد از چهل سال ،‌ ما يهوووو ، وسط يك خيابون همديگه رو مي بينيم!!!

خرِ خروسك: بابا!!! ... اين طوري نگو يهوووو! ... قلبم هُري ريخت! ... همين كه بعد از چهل سال همديگه رو ببينيم ، براي سكتۀ قلبي من كافيه تا چه برسه كه يهوووو هم باشه!

لوس لوسك: خيله خُب! ... تو هم خودت رو واسه من لوس نكن! ... خره! ... منظورم اينه كه خيلي اتفاقي همديگه رو ببينيم!

خرِ خروسك: حالا چرا بايد چهل سال ديگه باشه؟! ... نمي شه مثلن ده روزه ديگه باشه!

لوس لوسك: نه!!!! ... مي خوام قشنگ دق مرگ شده باشي و در تب و تاب ديدن من مونده باشي و حسابي حسرت كشيده باشي!

خرِ خروسك: مي دوني كه خيلي سخته! ... بعد از چهل سال فراغ ، من تو رو يهوووو ببينم و سكته نكنم! ... حداقلش اينه كه بغلت مي كنم و پَس مي افتم!

لوس لوسك: خيله خُب حالا! ... اون دفعه كه اومدي خونه مون ديدم چقدر باعرضه اي! ... 7 ساعت خونه مون موندي و آخرش هم ، شب رفتي تو اتاق داداشم خوابيدي! ... از دست تو ديگه من دق كردم! ... بس كه خنگي!

خرِ خروسك: حالا نمي شه اينا رو وسط خيابون نگي! ... هِي من رو تحريك كن تا بالاخره يك روز همين وسط خيابون بغلت كنم!

لوس لوسك: خُب! ... حالا! ... فكرش رو بكن! ... درست همون لحظه كه ما همديگه رو پيدا مي كنيم ، جنگ جهاني چندم شروع بشه و تمام كرۀ زمين از بين بره و همۀ‌ آدم ها كشته بشن و فقط من بمونم و تو!!!!!

خرِ خروسك: اصلن امكان نداره!‌... مگه مي شه همه بميرن و فقط من و تو بمونيم!‌... حالا چرا بايد فقط من و تو بمونيم! ... نمي شه دو نفر ديگه بمونن! ... ببين!‌... ما يك دختر همسايه داريم تو كوچه مون ، خيلي باحاله!‌... نمي شه اون بمونه با من!‌

لوس لوسك: گمشوووووو! ... تو اگه عرضه داشته باشي ، ‌همين من رو نگه مي داري! ... ولش كن اون دختره لوس رو! ... تحفه!!! ... گفتم فرض كن فقط من بمونم و تو!

خرِ خروسك: خيله خُب! ... فرضن ، من موندم و تو!‌... حالا لازمه كه فقط ما دو تا بمونيم! ... نمي شه چند تا آدم ديگه هم بمونن!‌... بالاخره ممكنه به دردمون بخورن!

لوس لوسك: نه! ... فقط من و تو!

خرِ خروسك: باشه!!! ... قبول!!! ... فقط من و تو!!!!!

لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... از آسمون صدا بياد!!! ... خرِ خروسك! ... دنيا از بين رفته! ... تمدن بشري خراب شده! ... هيچ كسي نمونده!‌... جز تو و لوس لوسك! ... براي بقاء و فقط براي بقاءِ نسل بشر ، شما دو تا مجبوريد كه با هم ازدواج كنيد و بچه دار بشيد تا بچه هاتون در سراسر اين كرۀ‌ خاكي پراكنده بشن و بشريت زنده بمونه و نسل بشر ادامه پيدا كنه!

خرِ خروسك: يعني ، ما دو تا ، بايد واسۀ ‌يك ازدواج ساده ، اين همه سال صبر كنيم و اين همه سختي بكشيم و تموم دنيا رو از بين ببريم و همۀ آدم ها رو بكشيم و يك صدا هم از آسمون دريافت كنيم تا بالاخره به هم برسيم!!!

لوس لوسك: پس چي! ... فكر كردي همين طوري مُفتي مُفتي!

خرِ خروسك: خُب! ... منظور!

لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... بعد از اين همه دوري و سختي و بدبختي و داستان ، وقتي چنين درخواستي رو از آسمون شنيدي ،‌ چه مي كني! ... فكر نمي كني يك معجزه است! ‌... با خودت فكر نمي كني ، ‌حتمن يك حكمتي بوده تا ما به هم برسيم! ... جوونِ من! ... تو بودی چيكار مي كردي!

خرِ خروسك: كمي فكر كرد و گفت:

 

            من به انقراض نسل بشر كمك مي كردم و چهل سال ديگه هم فراغ رو تحمل مي كردم!‌!!

 

   +
        10:36 بعد از ظهر سه شنبه 3 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



دوستی دارم که هر وقت متنی را آپ می کند بلافاصله به من و سایر پیوندهای خودش و من و تمامی پیوندهای دیگر تا سه سطح از یک شبکۀ هرمی و بخش مدیریت و پشتیبانی یاهو و گوگل و بلاگ رولینگ و وبگذر و پارسیک و بلاگفا و پرشین بلاگ و میهن بلاگ اس ام اس می زند و تلفن می کند و صدایش را نازک می کند و کلی مخلصم و چاکرم و هزار چیز دیگر می گوید و ..... خلاصه .... آخرش هم می گوید برو یک نگاه به متن آخرم بنداز و ببین نظرت چیه!!!!! ... ما هم بی خبر می رویم و می بینیم و یک نظر کوتاه می دهیم و برمی گردیم و بعد آخر شب زنگ می زند و باز می گوید: دیدی ؟؟؟؟!!!! خوب بود؟؟؟؟!!!!! قابل چاپ هست؟؟؟؟!!!!! ..... بنده خدا اعتماد به نفسش را از دست داده است!!!!؟؟؟؟ چند بار بهش گفتم به وبلاگ هایی که خودم و خودت و بقیه پیوندهای باکلاس و روشنفکرت لینک داده اند ، نرو!!!... ولی مگر تو گوشش فرو رفت!!! .... آخرش هم وقتی کلی بهش انرژی می دهیم و می گوییم خیلی خوب بود و مشکلی ندارد ... یک دفعه پررو می شود و می گوید امروز 600 تا بازدید کننده داشتم ، دیروز 520 تا و فردا 750 تا و همین طوری اگر کار کنم جمعه می شود 1285 تا ..... والخ!

این دفعۀ آخری بهش گفتم : ببین هر اس ام اس حدود 14 تومان خرج دارد و با توجه به این که تو به همۀ بازدید کننده ها از قبل یا اس ام اس می زنی و یا تلفن می کنی، پس هر بار که آپ کنی، هزینه ات برای هر بازدیدکننده ، حداقل 14 تومان می شود که سرجمع حساب کنیم با 600 تا بازدید کننده روزانه خرجت می شود 8400 تومان و از آنجایی که خیلی پرکار و طناز هستی و هفته ای سه بار آپ می کنی ، هزینه ات می شود هفته ای 25200 تومان و سالیانه می شود 1310400 تومان. آخرش هم بهش گفتم: عزیز دل برادر ، تو که داری این همه وقت می گذاری!!! حداقل برو یک خرده پول خرج کن یک هاست و دامین و سایت خوشگل بخر و راه بنداز!!!!! این طوری هزینه ات کمتر هم می شه!!!!!

تازه فهمیدم اینجا هم پارتی بازیه!!! این دوست ما با 30 تا از رفیق های جینگش همدیگر را لینک کرده اند و همگی روزی 20 بار وارد سایت همدیگر می شوند و چون اینترنت پرسرعت مفت هم دارند روی 20 بار وارد 30 تا لینک رفقا می شوند و آمار روزانه همدیگر را هم بالا می برند ... بعد 8 – 7 کامنت تکراری مثل این عکس های گل و قلب و خرگوش و گربه و خرس و شمع و پروانۀ مسخرۀ از پیش آماده و چهار تا جملۀ "خوبی گلم" ، "منم آنم" ، "من آپم ، زودی بیا" و "به من هم سر بزنم ، گلم" ، "خیلی باحال بود ، به من هم سر بزن" و "گُلم ، خُلم" و از این جور چیزها را هم مرتب برای همدیگر به اسامی متفاوت و متنوع و متخرع و متوهم می گذارند و بعد که وارد می شوی می بینی ... بابا اینجا چه خبره!!! آمار سایت ظرف 2 ساعت ، 300 نفر افزایش نشان داده است و کامنتدونی هم دارد منفجر می شود ... ای ول بابا ... این بابا وب را ترکونده !!!

ای خدا...!!!!!!!!!!!! امان از دست این بچه های کاکل خروسی و آناناسی کله و جوجه تیغی سر ، اینترنت مفت و رایگان گیر آورده اند و صبح تا شب فقط وارد سایت خودشان می شوند و آمار بالا می برند .....!!! ای .... ، ای ..... ، ای ....... ، ای کاپیتان هادوک!!!!!!!!

 

نکنید این کار را که ملت شریف ما بدجوری تلافی خواهند کرد شما را!!!!!!!

 

   +
        5:39 بعد از ظهر یکشنبه 29 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



بعد از سال ها آمد در صحنه ، حسن!

اما چه آمدنی ، حسن!

از آن آمدن های ، آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ، حسن!

 

بادها خبر از تغییر فصل می دهند ، حسن!

به نظر می رسد دورۀ جدیدی در راه است و چپ ها می آیند و حسن!

و این بار هیئت رئیسه ، عضو جدیدی را در میان خود می بیند به نام حسن!

سخت جوان است و هیجان زده و پور شور و حال این حسن!

 

اگر می خواهی از این نمد کلاهی برای خود بدوزی ، حسن !

برو از همین حالا صندلی بگیر در ستاد حسن!

و دور و بر آقا بپر ، حسن!

 

گفتنی ها را گفتیم حسن!

خواه پند گیری یا ملال ، حسن!

این بین من می ماند و تو ، حسن!

وعده دیدار به 24 اسفند ، حسن!

   +
        4:34 قبل از ظهر دوشنبه 14 خرداد1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



شخصی از برنارد شاو پرسید: برای ایجاد کار در دنیا بهترین راه چیست؟

 گفت: بهترین راه این است که زنان و مردان را از هم جدا کنند و هر دسته را در جزیره ای جای دهند

آن وقت خواهید دید که با چه سرعتی شروع به کار خواهند کرد و کشتی ها خواهند ساخت تا به وسیله آن هر چه زودتر به یکدیگر برسند ...

   +
        7:20 بعد از ظهر پنجشنبه 28 اردیبهشت1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



طوطیان شکر شکن شیرین گفتار نقل کنند که:‏

در زمانهای بسیار دوردر سرزمینی دور دست تر پادشاهی عدالت کستر می زیست که بسیار ‏علاقه به پیشرفتهای زمان خویش داشت و دوست داشت به قول قدیمی ها آپ دیت باشد با ‏علم روزگار خویش پیش رود.

از قضای روزگار روزی از روزها توریستی در حال گذر از ‏آن سرزمین بود و پادشاه از ریخت و قیافه درهم و موهای پریشان آن جناب بسیار به وجد ‏آمد و آن جناب را به مهمانی شام خویش دعوت بکرد و در مهمانی شام چیزی بسیار عجیب ‏و غریب از وی بدید که قدمای زمان آن را لپ تاب همی خواندند و این بخاطر تاب و ‏انحنایی بود که این وسیله غریب هنگام استفاده شخص به وی می داد و شاه را بسیار عجب ‏آمد.

 پس از آن مستر خواست تا روش کار با آن دستگاه عجیب را به وی یاد دهد و مستر ‏خارجی در چشم بر هم زدنی به دنیای بزرگ اینترنت یا همان اونترنت وصل گردید البته ‏چون در این سرزمین آثاری از تلفن نبود مستر از گوشی موبایل خویش برای این کار بهره ‏فراوان برد و در مقابل چشمان از حدقه در آمده شاه آن مملکت شیطونکی زرد را به رقص ‏وا داشت تا وارد اتاقی بسیار زیبا شود و در صحبت را با افرادی در دور دست باز کرد و شاه ‏داستان ما این علم بسیار زیبا را به خاطر دلربایی بیش از حدش چِت نامید چون با اولین دیدن ‏آن چِت کرده بود.

 فردای آن روز چِت را ملی اعلام کرد و با فراهم آوردن بستر های ‏مخابراتی و دیتا امکانات لازم را برای جوانان سرزمین خویش فراهم ساخت تا جوانان به ‏قول خودش به روز باشند پس جوانان سرزمین دور در چشم بر هم زدنی هجمه ای آوردند ‏به طرف این تکنولوژی جدید که به زودی این علم همه گیر گشت و هر کس در هر خانه ‏ای این زرد انبوه را به رقص وا می داشت و از خواب بیدار می کرد تا آرامش قلبی خویش ‏را با چِت کردن باز یابد بی خبر از اینکه آن مستر جاسوسی از سرزمین همسایه بود برای ‏تسخیر دل و روح جوانان آن مملکت که هنوز روش درست استفاده صحیح آنرا بلد نبودند ‏و آسان در دام اعتیادی بسایر هولناک انداخت.

جوانان آن سرزمین از آن پس فقط مشغول ‏hi‏ و ‏bye‏ کردن و فرستادن برای همدیگر می کردند تا کمبود دختر درآن سرزمین را با ‏پیدا کردن دخترهایی از سرزمینهای دور جبران کنند روز و شب در تلاش بودند که زوجی ‏مناسب برای خود پیدا کنند و شب و روز تلاش روزافزون می کردند و دوستان خوابیده و ‏بیدار فراوانی پیدا می کردند حتی بعضی تازه کارها ساعتها با ‏Yahoo helper‏ چت کرده ‏و عشق فراوان خویش را به وی ابراز می کردند و در اتاقهای سرد و تاریک بدنبال همدمی ‏می گشتند تا بلاخره کسی پاسخی برای سلام آنها داشته باشد و بعد از سلام زود پسر خاله ‏شوند و همان در دم با شنیدن اینکه او ‏f‏ است پیشنهادی از ته قلب به او بدهند که عاشق ‏چشمان ندیده او هستند و از این حرفها و قرار تو خیابون فلان و بهمان و شماره موبایل و این ‏چیزها در آخر هم با خنده ای ملیح از طرف مقابل ضد حالی اساسی خورده و سه روز ‏دپرس می گردیدند و یا اوضاع از این هم بدتر بود و به سر قرار که می رسیدند به جای ‏f‏ پر ‏ناز و کرشمه با ‏m‏ ای خفن روبرو می گشتند که مایه ی تلکه و ... را فراهم آورده و به ‏ضرب زور ایشان را تهی از پول و مال دنیا می کرد

آن پادشاه با دیدن این اوضاع اسف بار ‏و فنا شدن جوانان و از دست رفتن آنان درصدد ایجاد راهکاری عظیم و بزرگ بر آمد تا ‏جوانان را از این اعتیاد خانمانسوز و پدر درآر رهایی دهد و در دم چراغ ادیسونی زیبا در ‏ذهن مبارک شروع به چشمک زدن کرد که آهان اینترنت ملی را راه بیندازد تا جوانان ‏سرزمین دور اگر چِت می کنند با سرزمین مجاور چِت نکرده و همین جا عقده های خویش ‏را خالی گردانند پس وزرا و مشاوران خویش را فرا خواند و مطرح ساخت که موافقت ‏کردن و به سراغ خزانه رفتند تا پولی بردارند و شروع به کاری عظیم شدند ولی دریغ از سکه ‏ای و درهمی که هم صرف مخارج خرید کامپیوتر و سیستم دیتا گردیده بود و پولی نبود و ‏باید تا روزگاران روز منتظر میبودند تا پولی باشد تا رهایی جوانان آن سرزمین را سبب شود ‏پس ما هم امیدواریم که آن سرزمین روزی از این اعتیاد رهایی یابد.‏

رامتین شایسته

   +
        6:50 بعد از ظهر پنجشنبه 28 اردیبهشت1385  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin