تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 1

گفت می خواهم در کنکور قبول شوم....... گفتم خوب باید منابع درسی لازم را بگیری!! گفت منابع چی هست؟ گفتم می روی داخل دفترچه های سال قبل و از بچه هایی که قبول شده اند و در حال حاضر پشت کنکور هستند و در اینترنت می گردی و لیست منابع را گیر می آوری؟ گفت کمکم می کنی؟ گفتم باشه! ... چند روز گشتیم و منابع درسی را پیدا کردیم ...... گفت حالا چه جوری بخونم ..... یک روش درس خواندن توپ بهش دادم و یک جستجو در اینترنت کرد و با چهار نفر دیگر که همگی درس خوان بودند مشورت کرد و شروع کرد ..... خواند و خواند و خواند و خوب خواند ...... بعد گفت چه جوری تست بزنم؟ یک روش تست زنی و 10 تا کتاب تست کنکور خریدیم و یک کتاب چگونه تست بزنیم دو سه تا کلاس مشاوره تست زنی و چند تا مصاحبه و مشاوره با قبولی های سال کنکور داشتیم و شروع کرد و موقع امتحان رسید و با رعایت کلیه شرایط لازم و تمرکز و آمادگی تست زد و نتیجه ها آمد و قبول شد و رفت......

2

گفت می خواهم استخدام شوم ...... گفتم چه شغلی؟ .... گفت ..... خودش را برای آزمون و مصاحبه و تحقیقات آماده کرد و چند تا تلفن به این ور آن ور زدیم و صحبت کردیم و آرام آرام رفت سر کار و الان ماهی 500000 تومان هم حقوق می گیرد .........

3

گفت عاشق شده ام .... چه بکنم ؟ گفتم عشق در نرسیدن است ...... گفت حالا که من می خواهم برسم پس چی ؟ .... گفتم این وصل است نه عشق ...... گفت اسمش هرچی هست .... بگو من چه کنم؟ .... کلی جلسات مشاوره و قرار ملاقات و مذاکرات تلفنی و مراقبت و داستان سازی و دوران مصائب از سر گذراندن و بالاخره زن گرفت و رفت و خوشبخت شد .... حداقل تا الان ......

4

گفت می خواهم وبلاگ بزنم.... گفتم می ری داخل آدرس بلاگفا و به شکلی که برایت تعریف می کنم وبلاگ می زنی ..... گفت بلد نیستم ..... گفتم مشکلی نیست خودم برایت می زنم ..... یک وبلاگ خوشگل برایش زدم و رفت و شروع کردن به نوشتن و ظرف یک ماه به اندزاه دو سال ما تماشاچی و خواننده جمع کرد و امیدواریم خدا باز هم زیادترش کند ......

5

گفت می خواهم شرکت بزنم ..... گفتم می روی اداره ثبت شرکت ها و بقیه ماجراها ..... برایش یک شرکت زدیم و یک دفتر گرفتیم و کار را شروع کرد و الان واردات و صادرات می کند و موافقت اصولی ساخت یک کارخانه را گرفته است و می خواهد وارد کار تولیدی بشود ..... این هم کارآفرینی!!!!

6

گفت بدجوری افسرده شده ام .... پیش هر دکتر و روانشناس و روان پزشک و مشاوری می روم علاج نمی شود ، هر قرصی می خورم درست نمی شوم ، هرکاری می کنم بدجوری گیر کرده ام .... چه بکنم؟؟؟ یک بازی برایش درست کردم و گذاشتم جلویش و گفتم بازی کن و الان چند ماه است که به بازیش سرگرم است و غم فراموش کرده است و زندگی خود می کند .......

حال

می گویی می خواهم کنکور سراسری قبول شوم .... می گویی می خواهم مشغول به یک کار پردرآمد شوم .... می گویی می خواهم مطالعۀ آزاد داشته باشم .... می گویی می خواهم عاشق باشم و عاشقم باشی ...... می گویی می خواهم پولدار شوم ...... می گویی می خواهم وبلاگ یا شاید هم وب سایت بزرگی داشته باشم ...... می گویی می خواهم معروف باشم .... می گویی می خواهم نقاش و عکاس و نویسنده و شاعر و دانشمند و نوازنده پیانو و گیتار و ورزشکار و خوش تیپ باشم ...... می گویی بدجوری دلم گرفته است و می خواهم شاد باشم ... می گویی می خواهم به یک سفر دور و طولانی بروم ... می گویی می خواهم یک مغازه یا شرکت یا موسسه یا آتلیه ای بزنم و حرفه ای کار کنم ...... می گویی می خواهم کلاس بروم و آشپزی و خیاطی و آرایشگری و گلدوزی و ایروبیک و زبان و کامپیوتر یاد بگیرم ... می گویی ... می گویی ....... می گویی و ..... می گویی....!!!!!!!

و من به تو می گیوم برای هر کدام چه باید بکنی ....... من برای تو هرکاری که در توانم باشد می کنم تا تو بتوانی هر آنچه می خواهی بکنی یا بشوی ، بکنی و بشوی .... من برای تو تمام وقت و انرژی و دانش شعور و احساسم را می گذارم تا تو انرژی بگیری و سرحال بشوی و به راهت ادامه دهی .......!!!!!!!

.

و تو هیچ کاری نمی کنی ........ و تو هیچ چیزی نمی شوی ...... و تو هیچ جایی نمی روی!!!!!!!!!

.

از من می پرسی چرا برای همه هر کاری می کنی و همه هر آن چه می خواهند می شوند و هر آن کاری که می خواهند می کنند ولی وقتی که به من می رسی کم می گذاری !!!!!!

من فقط می گویم

.

.

.

خواستن توانستن است ....................... تو نمی خواهی!!!!!!!!!

   +
        5:4 بعد از ظهر جمعه 27 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردیم. از گذشته ها گفتیم و صحبت به جاهایی رسید که به یک خاطره زد و از روزی گفت که همه دور هم بودیم.

چند وقت پیش ، یکی دیگر از دوستان هم مطلبی نوشت و از خاطرۀ خوشی در گذشته گفت.

به فکر افتادم ........ خاطره چه چیز عجیبی است!!!!

از همه مسائل پیرامون خاطره که بگذریم ، می خواهم فقط در مورد یک نکته از مسائل مربوط به خاطره صحبت کنم.

چند نفر دوست و آشنا هستند ، برای چند ساعتی دور هم جمع می شوند ، از هر در سخنی می گویند و ساعت هایی را به خوبی و خوشی با یکدیگر می گذرانند و پس ا زچند ساعت هم هر کدام به سویی می روند و به زندگی خود ادامه می دهند.

سال ها از آن روزمی گذرد.

 حالا ...

تو می گویی چقدر تند می رفتی .... من می گویم شادی هم با ما بود؟

تو می گویی ....... عجب نم نم بارانی آمد ....... من می گویم آن روز مسابقه فوتبال داشت!

 

من می گویم .... جمعه بعد از ظهر که رفتیم .... تو می گویی آن بچه ها را بگو که از مدرسه آورده بودند!

من می گویم از آنجا تا شهر چقدر دور بود ..... تو می گویی ماست چکیده ای که آن چوپان به ما داد از شیر گوسفند بود!

 

من می گویم بیا یک بار دیگر دور هم جمع شویم .... تو فکر می کنی ، از کدام روز حرف می زنم؟!

تو می گویی آن روز من بودم و حسن و رضا ....... من فکر می کنم ، آیا آن روز اصلاً تو بودی یا نه؟!

 

تو می گویی ..... من می گویم .....

تو فکر می کنی ..... من فکر می کنم ......

 

یک گردهم آیی بود ... چند ساعت بیشتر نبود ... چند نفر هم بیشتر نبودیم .... ولی چرا خاطراتی که از آن روز برای هر یک از ما باقی مانده ، این قدر متفاوت با یکدیگر است؟!

چرا من باران را دیدم و تو آفتاب را؟؟؟

چرا من هنوز با آن روز زندگی می کنم و تو فکر می کنی کدام روز؟؟

 

چرا هر کدام از ما فقط بخشی از تصاویر را دیده است؟!

چرا هر کدام از ما فقط بخشی از تصاویر را به خاطر می آورد؟!

چرا این قدر متفاوت نگاه می کنیم و به خاطر می سپاریم؟!

   +
        3:22 قبل از ظهر سه شنبه 10 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



نقاب ، شیئ ای است که بر چهره می گذارند تا چهرۀ خود را از دیگران بپوشانند. نقاب گذاشتن برای شناخته نشدن به کار می رود و نقاب گذارنده هم به دو نیت چهرۀ خود را می پوشاند:

1-      حفظ امنیت

2-      فریب

با توجه به نقش نقاب ، بدیهی است که نقاب باید چهرۀ اصلی را بپوشاند ، پس کسی که قصد نداشته باشد خود را بپوشاند ، نقاببی هم نمی زند. به همین خاطر بسیار نادرند که چهرۀ واقعی خود را نشان دهند و کاملاً ، از نظر منطقی بدون نقاب باشند ...... این گونه افراد در دو گروه قرار می گیرند :

1-      از آن چنان سلامت نفس و اعتقاد و ایمانی برخوردار هستند که از بند همه چیز رسته اند و از هیچ چیز نمی هراسند ، پس نه خطری احساس می کنند تا نیاز به حفظ امنیت خود داشته باشند و نه قصد فریب دارند که در پی کسب چیزی نیستند ......

2-      آن چنان مستبد و دیکتاتور و قدرتمند و زورگو و مغرور و .... هستند که نیازی به نقاب ندارند و تمامی کارها را مطابق میل خود و بدون نیاز به هیچ کونه توضیحی انجام می دهند ، پس نیازی ندارند که نقابی داشته باشند تا دیگران را بفریبند یا خود را حفظ کنند

مثال های مناسب از هر یک از دو گروه فوق ، با توجه به تعاریف گفته شده ، روشن وبدیهی هستند.

اما کسانی که نقاب می گذارند ................ چرا نقاب؟

دلیلش را در همان ابتدای متن گفتم ........ به دلیل همین حفظ امنیت است که ، مردان شیشه ای معمولاً نقاب های آهنین می زنند و به دلیل همین نیاز به فریب است که مردان فریبکار نقاب صمیمیت و زهد و پارسایی .......

اما در مورد رنگ ها ... توضیحات مختصر را پیش از این گفته ام و با توجه به آن ، فقط شرح کوتاهی می نویسم تا موضوع شفاف تر شود......

نقاب های رنگی بر چهر های از همان رنگ با توجه به همان دو اصلی که گفتم بسیار کم هستند:

-    انسان آبی با نقاب آبی یک شیفته است ... یک عاشق است ..... ولی نه مجنون!

-    انسان آبی با نقاب سفید یک شکننده است و در هراس از خطر ... او همیشه جا عوض می کند و در کریز است ......... او مدافعی است در نقش مهاجم!

-    انسان آبی با نقاب قرمز یک نیازمند است و در جستجوی محبت ....... او گدای محبت است و اسیر هوس!

-    انسان سفید با نقاب سفید یک درمانده است .... کسی است که هیچ راهی ندارد و ذلیل است و زبون .... کسی است که تا آخر عمر در آتش انتقام می سوزد و حسرت می خورد و آه می کشد.... چهرۀ واقعی او شبیه به یک هالو است!

-    انسان سفید با نقاب آبی یک انتقام جو است .... کسی است که از در صمیمیت وارد می شود و از در خیانت خارج ....... او از همه انتقام می گیرد ...... حتی از خودش .....!

-    انسان سفید با نقاب قرمز تبهکار است ........... او جنایتکاری است که هر روز در صفحات حوادث روزنامه های صبح و عصر به جرم فریبکاری و جنایت های زنجیره ای به دام می افتد ..... او گرگی است در لباس میش!

-    انسان قرمز با نقاب قرمز یک درویش است یا یک عارف .... او یک منفعل دیده می شود و بسیار صبور است و آرام و در سکوت و سکون ........ او همان کسی است که در افسانه های چینی در کوه ها زندگی می کند و در داستان های هندی در زیر درختی نشسته است و در ایران خودمان گوشۀ عزلت اختیار کرده است ..... او نشسته است تا مسافری از راه برسد و چیزی بپرسد و او کاری انجام بدهد ..... اودر یاری رساندن پیشقدم نمی شود ..... او ساکن است نه متحرک .... او منفعل است نه فعال .......

-    قرمز با نقاب سفید ترسو است ...... او نیز چون آبی با این نقاب خود را از تیررس دیگران دور نگه داشته است ........ اگر ضربه ای هم می زند فقط برای حفظ خودش است ..... به همین خاطر ضربه اش کاری نیست و به جاهایی می خورد که نباید بخورد ........ !!!!!

-    قرمز با نقاب آبی .......  او یک شکارچی (از نوع دون خوان) است ..... صبور است تا شکار پا به شکارگاه بگذارد و در حرکت است تا شکار را بیابد ..... او ، لی موبای در فیلم ببر خفته و اژدهای پنهان است ... استاد در حفظ تعادل در حین حرکت ... کسی است که داریوش مهرجویی در پری می گفت: «چگونه زنان کوزه به سر در حالی که کوزه ها را بر سر دارند از تپه بالا می روند».

   +
        4:44 قبل از ظهر دوشنبه 9 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



و من رفتن آموختم

سال های بسیار از آن روز گذشته است. روزگاری که تمام گرم شدن بود و نرم شدن و آبدیده شدن ..........

مردها ، هم زمان با بزرگ شدن تاریخچه ای می سازند که فقط خاص خودشان است. هر کدام از آنها ، تاریخچۀ شخصی خودش را حمل می کند ..... سال های سال با این تاریخچۀ شخصی زندگی می کنند و دنیایی می سازند به بزرگی تمام تاریخ ...... غافل از آن که روزگار ، بازی بزرگی برای آنها چیده است ........ یک بازی با تاریخچه ای به ابتدای تاریخ ... و تا انتهای ابدیت!!

هر کسی در زندگی خود ، شاید تجربۀ از دست دادن تمامی ارزش هایش را داشته باشد........ ولی چه باک ....... نباید هراسید ..... اینجا است که تازه همه چیز آغاز می شود.... به خاطر داشته باشید ..... شما درست در بهترین نقطۀ بازی قرار می گیرید ...... جایی که کمتر کسی در آن قرار گرفته است ......... و فقط یک کار باید کرد ...... صبر ......

الیاس راست می گفت ..... باید سقوط کرد تا فهمید ..... باید مرد تا ارزش زندگی را فهمید ... ولی این نسخه ای نیست که بتوان برای همه پیچید ...... یک روش آموزشی و تعلیم و تربیتی هم نیست ....... فقط کسانی می فهمند که رفتند و بازگشتند ..... کسی را نمی شود برد و بازگرداند ...... باید رفت و بازگشت ......... و آن هم فقط یک راه دارد ........ حادثه ..... تقدیر ..... سرنوشت ...... بازی ....... سقوط ........ و زندگی!!!!!!!

از همۀ کسانی که رفتند بپرسید...... فقط به همین روشی که الیاس گفت می توان آزاد شد و تازه آن وقت است که می توان پرده ها را شکافت و آن چه نادیدنی است ، دید ........ این یک نسخه نیست ...... این یک راه  درمانی هم نیست ...... این فقط بیان یک واقعیت است .... می توان از تمام کسانی که رفتند و برگشتند ، پرسید!

وقتی رفتی در کورۀ آتش و بازگشتی در ظرف آب و چند ضربۀ پتک خوردی و دوباره رفتی در آتش و در ظرف آ ب و پتک و باز هم آتش و آب و پتک و بازهم آتش و الخ .... اگر ترک نخوردی ..... اگر نشکستی .... اگر صبر کردی .......... آن وقت است که فولاد آبدیده می شود .....

   +
        4:41 قبل از ظهر یکشنبه 8 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



مرد سفید انتقام جو است. به همین خاطر می خواهد از همه انتقام بگیرد ... حتی از عشقش! او در تلاش است تا به همه اثبات کند وجود دارد ، قدرتمند است و می تواند! .... این توانستن ، حس خیلی مهمی است ... او زنده است تا بتواند بگوید: می تواند! ........ فقط زمانی که ازعشقش انتقام می گیرد و اثبات می کند که می تواند ، آرامش می گیرد و اینجا است که زندگی دوباره آغاز می شود و عشق .............

مرد قرمز می تواند ... او درتمام عمرمی توانسته است و الان هم می تواند ... ولی تمام شده است!... برای او همه چیز تمام شده است واو تنها کسی است که نه تنها می تواند بلکه می داند ..... او فقط زنده است تا دیگران زندگی کنند .... و فقط زمانی که همۀ کسانی که باید زندگی کنند ، زنده می مانند ، او به آرامش می رسد ... او زنده است تا دیگران زندگی  کنند و زمانی که همه به عشق می رسند برای او زندگی دوباره آغاز می شود ...

من در تمام عمرم، فقط برای یک بار و آن هم یک بار برای زمانی بسیار کوتاه به ذهنم خطور کرد تا مرد سفید باشم ... ولی نشد و همه چیز همان طوری گذشت که باید می گذشت!!! از آن زمان تا الان سال های بسیاری گذشته است و در تمام این مدت من فقط ، مرد قرمزم!!!!!!

برای من همه چیز تمام شده است ..........

با قرمز بودن هم مشکلی ندارم ...............

ولی آن که من ، خود می خواهم باشم نه مرد سفید است و نه مرد قرمز .....

من می خواهم فقط مرد آبی باشم.

   +
        4:21 قبل از ظهر یکشنبه 8 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



داشتن رابطه ای خوب با خانوادۀ همسر بسیار مهم و حائز اهمیت است. حدود 33% از نگرانی های زوجین  می تواند از عدم داشتن رابطه ای خوب و مناسب با خانوادۀ همسر نشأت بگیرد.

قانون اصلی و اساسی و شمارۀ یک برای هر ازدواج موفقی این است :

اگر در حال نزاع و بگومگو با همسرتان هستید ، هرگز ، هرگز ، هرگز و باز هم هرگز و به هیچ وجه خانوادۀ همسرتان را وارد دعواهای تان نکنید. این کار شما ، فقط باعث می شود اوضاع از آنچه هست بدتر شود. اگر شما در حال نزاع و دعوا با شوهرتان هستید ، نباید مادر او را وارد دعوای تان کنید و مادرش را به خاطر بد تربیت کردن پسرش سرزنش و نکوهش کنید!!!!!! ... وای!!!!!!!!!!!! ... چه کار بدی!!!!!

این موضوع در مورد شوهر هم صادق است. شما نباید در بحبوحۀ دعوا و نزاع تان ، زن تان را به خاطر این که اعمال و رفتارش درست شبیه مادرش است ، مورد شماتت و سرزنش قرار دهید!!!! اگر شما چنین کنید ، اونیز همین کار را خواهد کرد!!!!! و درگیری شما تبدیل به یک دور باطل می شود و اگر همین طور ادامه یابد ، در آخر منجر به رد و بدل شدن ناسزا و توهین به خانوادۀ طرفین خواهد شد و اوضاع بهتر که نمی شود ، هیچ ، بدتر هم می شود!!!!!!!!!!!!

سرزنش و اهانت به خانوادۀ یکدیگر ، هرگز برای یک ازدواج موفق، خوشبختی و سعادت به ارمغان نمی آورد. همیشه سعی کنید از میان کشیدن پای خانوادۀ همسرتان به دعوا و نزاع های خانوادگی ، شدیداً خودداری و پرهیز کنید!!!!!!!!!!!!!!!!

گل باشید ولی کاکتوس نباشید!!!!!!

   +
        2:41 قبل از ظهر چهارشنبه 4 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



به خاطر داشته باشید ، زمانی شما خوشبخت و شاد هستید که بتوانید دیگران را نیز خوشنود سازید ، حتی خانواده همسرتان را!
   +
        2:39 قبل از ظهر جمعه 30 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



هرگز خود را دست کم نگیرید. وقتی کس دیگری توانسته است از عهده کاری برآید ، به احتمال زیاد شما هم می توانید از عهده آن کار برآیید!
   +
        2:11 قبل از ظهر جمعه 30 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin