تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

وقتی می خواهید یک میخی را در دیوار فرو کنید ، بسته به اندازه ی بلندی و کلفتی و جنس میخ و نوع دیوار ، ممکن است با یک ضربه ی چکش ، میخ وارد دیوار شود ، ممکن است با چند ضربه ... گاهی ممکن است ، بسته به نوع دیوار و ضربات هر چند محکم شما ، میخ نه تنها وارد نشود ، بلکه کج شود و بدون استفاده بر روی زمین بیافتد ... در چنین شرایطی باید از پیچ استفاده کنید ... اول با دریل به جان دیوار می افتید ... بعد یک رول پلاک و یا یک تکه چوب مناسب در سوراخ ایجاد شده در دیوار می گذارید ... سپس ، یک رول پلاک هم اندازه با پیچ مورد نظر در سوراخ گذاشته و چند ضربه آرام به آن می زنید تا رول پلاک در سوراخ محکم شود ... سپس پیچ را در رول پلاک می گذارید ، چند دور می چرخانید و سپس با چکش به ترکیب پیچ - رول پلاک ضرباتی محکم تر می زنید ... و سپس ، پیچ را با پیچ گوشتی در دیوار می چرخانید تا در دیوار فرو رود و محکم شود ... هر چه دیوار محکم تر و پیچ بزرگ تر ، دریل قوی تر و زمان بیشتر ... هر دیواری از خودش مقاومت نشان می دهد ، ولی هیچ دیواری نیست که نرود پیچ مناسب با مته و دریل و رول پلاک متناسب ، در آن سنگ ... از دریل زدن نترسید ... از پیچاندن پیچ خسته نشوید ... زمان بگذارید و صبر کنید!

   +
        2:14 بعد از ظهر جمعه 13 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

پیرمرد از خواب افتاده بود ... هر روز بعد ازظهر ، حدود ساعت 2 بعد از ظهر ، تا بچه های محل ناهارشان را می خوردند ، می پریدند وسط خیابان و دروازه ها را می گذاشتند و فوتبال شان شروع می شد ... سروصدای شان که بماند ، وقتی توپ شان به داخل منزل مردم می افتاد ، زنگ هم می زدند ... توپ هم که وسط یک خیابان 20 متری با خانه های ویلایی در دو طرف ، مرتب می خورد به در و دیوار و پنجره ...

پیرمرد ، بازنشسته ی ارتش بود ... یکی دو ساعت که از بازی می گذشت ، می آمد جلوی در و کلی ناراحتی می کرد که چرا نمی گذارید ما بخوابیم ... چرا این قدر سروصدا می کنید ... بابا ، وقت استراحتِ ...

بچه های محل هم دروازه ها را جمع می کردند و می رفتند سه تا در پایین تر ... آنجا هم همین آش و همین کاسه و باز هم سه تا در پایین تر ... پس کجا بازی کنیم؟!

 

کج می گیریم ... همیشه همین طور بوده است و الان هم همین طور است ... به جای تغییر زمان بازی ، جای بازی را عوض می کنیم ... به جای تغییر رویه ، محل انجام رویه را عوض می کنیم!

   +
        2:0 قبل از ظهر پنجشنبه 12 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

به دنبال پست پیشین چند خطی لازم شد ...

اینجا یک وبلاگی است که نویسنده اش ناسلامتی مرد است و ناخودآگاه ، مطالبی هم که نوشته می شود از دید یک مرد نوشته می شود ... هر چند ممکن است بشود دید یک زن را هم وارد قضیه کرد ، ولی وقتی هیچ عمدی در کار نباشد ، ناگزیر فقط از دید یک مرد نوشته می شود.

 

داستان های این چنین ، مرد و زن ندارد ... پدیده ای است که برای هز فردی اتفاق می افتد ... ممکن است به خانمی متلکی گفته شود ... ممکن است تنه ای زده شود ... ممکن است شماره ای داده شود و یا بوقی ... ممکن است حتی خانمی سوار ماشینی شود ، به اشتباه ... و یا سر میز شامی بنشیند با مردی یرون ... و یا تمامی اتفاقات مشابه با آن چه در پست پیشین گفته شد ... درچنین شرایطی به دنبال مقصر نمی گردیم ... ولی چرا این گونبرداشت می شود؟

 

پیش از این هم گفته ام ... هنگام بحث در ارتباط با موضوعی به خصوص ، نگاه های متفاوتی وجود دارد ... نگاه خود شما به قضیه ، نگاه دیگران به قضیه ، نگاه عرفی جامعه ، نگاه اخلاقیات و دینی ، نگاه قانون ، نگاه عقلانی و منطقی فارغ از هر گونه احساس و امثالهم ... شاید یکی نتواند ، ولی ، شاید یکی بتواند در آن واحد ، بسته به شرایط ، از تمامی این نگاه ها استفاده کند ... ممکن است یکی بتواند نگاه های مختلف را برای شما بازگو کند ، ولی الزامن نگاه خودش نباشد ... به عبارتی ، فردی ممکن است نگاه دیگران را دریابد ... بیان نقطه نظرات دیگران و یا نگاه دیگران به قضیه ای خاص ، اشتباه است؟ ... آیا باید در ابتدای هر جمله عنوان کرد ، این از نگاه فلان و این یکی از نگاه فلان است؟ ... در یک بحث ، ممکن است جای طرح چنین جملاتی نباشد ... شاید فردی اصل را بر این می گذارد که دیگران می دانند نگاه او چنین نیست و او فقط نگاه دیگران را می گوید ... شاید اشتباهی مرتکب می شود و آن قدر از نظر دیگران می گوید که نظر غالب جمع می شود و همگان می پندارند که نظر خودش است

 

گاهی ، به دلیل شرایط مردسالارانه ی کشور ، فرهنگ مردسالارانه ی رایج ، آموزش های مردسالارانه ی مرسوم و صدها اما و شاید دیگر ، ممکن است ، هر مردی ، ناخواسته ، بسیاری از حقوق طبیعی زنان را به عنوان یک انسان نبیند ... فرصتی لازم است تا یک مرد بتواند در شرایط مختلفی قرار گیرد و فهم درستی از خواسته های زنان داشته باشد ... فرصتی لازم است تا مردان بتوانند آموزه های جدید را با شرایط فرهنگی و محیطی شان تطبیق دهند ... نقل مردان بی تعهد ، مردان بی مسئولیت و مردان بی توجه نیست ... باید این آموزه ها را در مردانی نهادینه کرد که نسبت به زنان پیرامون شان ( مادر ، همسر ، خواهر ، دختر ، نامزد ، نسب و سبب ، دوست و ... ) تعهد دارند ، احساس مسئولیت می کنند و نسبت به ایشان توجه می کنند ... در غیر این صورت ، هر حرفی ، روشنفکر نمایی است که قلم فرسایی در باب آن کار چندان پیچیده ای نیست ... نوعی فریب کاری است.

 

در خصوص پست پیشین ، در ابتدا باید دید ، روی سخن گوینده به کدام است ... زن خودی یا مرد ناخودی ... اگر روی سخن به سمت مرد ناخودی باشد ، مشکلی نیست ... شما چرا به خود می گیرید؟ ... اگر روی سخن به گوشه و کنایه و اشاره ، زن خودی است ، دو حالت وجود دارد ... یا مقصر بوده اید یا نبوده اید ... اگر مقصر شما نبوده اید ، چه اشکالی دارد ، بگذارید تا صبح حرف بزند ... ولی اگر اندکی فکر می کنید حق با اوست ، چرا این چنین به شدت موضع می گیرید؟ ... چاره اش یک کلمه است ... "فهمیدم" یا "باشه" ... در بسیاری از موارد با یک صحبت کوچک ، مشکل حل خواهد شد ... عادت برخی از مردان است که در چنین مواردی ، زیاد حرف می زنند ... به چه علت ، نمی دانم (ولی شما باور نکنید!) ... بگذارید حرفش را بزند ... خیلی وقت است که متوجه شده ام ، در جمعی از شنوندگان ، همه می فهمند و متوجه هستند ، بجز همانی که دارد سخنرانی می کند! ... زیاد به دل نگیرید ... مردان خیلی ساده تر از این حرف ها هستند ... با یک داد خالی می شوند و با یک لبخند و نوازش ، نرم!

 

مشکل اصلی جای دیگر است ... زمانی است که مردی در این شرایط قرار می گیرد ... ماجرای مرد خودی و زن ناخودی ... در این شرایط ، مبارزه معمولن به جنگی انتقام جویانه تبدیل می شود ... روزها طول می کشد تا آتش این جنگ خاموش شود ... مرد باید مرتب بر طبل بی گناهی بکوبد ... ده ها امتیاز بدهد و منت کشی کند ... در چنین شرایطی ، نه لبخند کارساز است و نه نوازش و فروکش کردن خشم ... آیا انتقام سال های سال ظلم و ستم و جور نهادینه شده در ذهن خود از ظلم مردسالارانه تاریخی را در همین یک وجب می جویید؟ ... آیا باید درس عبرتی برای تمامی مردان تاریخ ساخت؟ ... آیا این همه ، ارزش دارد؟ ... مردی که نفهمد ، هر آن چه تلاش کنید هم نمی فهمد و اگر بفهمد ، خیلی زودتر از آن چه تصور کنید ، او فهمیده است ... فقط باید باور داشته باشید ... باور داشته باشید که او هم می فهمد و آن گونه که می پندارید ، کند ذهن نیست! ... همواره ، راهی برای بازگشت باز بگذارید ...

هنوز ناگفته های بسیاری در راه است ... با این چند سطر هم تمام نشد!

 

   +
        2:59 قبل از ظهر سه شنبه 10 شهریور1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در مهندسی مکانیک دو اصطلاح داریم ... خزش و خستگی ... این دو اصطلاح ، هر دو مربوط به بارگذازی بر روی اجسام می شوند ... آهن ، شیشه ، لاستیک ، چوب و آدم.

یک قطعه چوب یا تخته را در نظر بگیرید ، مثلن ، قفسه کتابخانه یا کابینت و یا روح و روان تخته ای تان ... بر اثر قرار دادن کتاب یا ظروف بر روی هر یک از این قفسه ها  ، وزن آنها به تخته منتقل و اندکی خم می شود (فشارهای زندگی ، روحی و روانی) ... به وزن کتاب یا وسایل می گوییم ، بار (به اصطلاح عامیانه ، فشار) و به این خم شدن قفسه ها می گوییم ، خیز (به اصطلاح عامیانه ، تاب) ... فقط باید در نظر داشته باشید ، بار وارده باید بسیار کمتر از حد تحمل تخته باشد ، وگرنه در همان لحظه اول می شکند (شنیدید می گویند ، یک تخته اش کم است ... چون در اثر یک فشار اضافی ، یک تخته اش شکسته است و الان یکی کمتر از بقیه دارد ... در مثال فیوز پریده است هم به همین شکل است ... در اثر یک فشار اضافی ، یکی از فیوزها پریده و یا سوخته است).

شما می توانید ، این کتاب یا وسایل را برای مدت یک یا چند سال بر روی آن قفسه نگهدارید ، و یا به طور دوره ای ، از چند ساعت تا چند سال ، از روی قفسه بردارید و به طور مرتب ، دوباره بگذارید ... زمانی که ، برای مدت مدیدی ، بار بر روی قفسه می ماند ، قفسه به مرور زمان خیز (تاب) بر می دارد (آرام آرام می رود برای شکستن ، کم شدن تخته ، پریدن فیوز) ... این خیز تخته در مرور زمان را خزش می گویند.

بخشی از خیز خزشی ، در اثر برداشتن بار ، بازمی گردد (ترمیم ، درمان) ، ولی بخش کوچکی هیچ گاه باز نمی گردد ... بخشی از خیز که باز می گردد ، دو قسمت می شود ... بخشی که بلافاصله باز می گردد ، الاستیک آنی (درمان فوری) و بخشی که به مرور زمان باز می گردد ، الاستیک تأخیری (درمان تدریجی یا مدت دار یا همان که می گویند زمان می برد تا حالش خوب شود) ... و بخشی که هیچ گاه باز نمی گردد ، خیز ویسکوز (غیرقابل درمان).

در ابتدای بارگذاری ، بخش الاستیک آنی بزرگ ترین ، الاستیک تأخیری میانه و ویسکوز کوچکترین بخش از خیز محسوب می شوند ... به تدریج و با گذشت زمان ، بخش الاستیک تأخیری و ویسکوز بزرگ تر می شوند ، تا جایی که ، بخش عمده ای از خیز قفسه ، هیچ گاه باز نمی گردد (در سرطان ، اگر خیلی زود شناسایی شود ، خیلی خوب قابل پیش گیری است ولی اگر پیش روی کرده باشد ، کار زیادی نمی شود انجام داد ، اول عضو مربوطه بریده می شود (الاستیک آنی یا درمان فوری) ، سپس شیمی درمانی آغاز می شود (الاستیک تأخیری) و در پایان ، علیرغم تمامی تلاش ها ، پس از مدتی بیمار می میرد (ویسکوز ، غیرقابل درمان ، شکستن ، پریدن).

برخی از مواد ، الاستیک های خوبی هستند ، هر چند هیچ ماده ای کاملن الاستیک نیست ، مثل فنر و مواد لاستیکی ... همین جا خاطر نشان شوم ، هیچ ماده ای نباید زیادی کشیده شود ، که در می رود (فشار بیش از اندازه تحمل ، باعث پریدن یکی از فیوزها و یا کم شدن حداقل یکی از تخته ها می شود) ... برخی از مواد ، ویسکوز خوبی هستند ، مثل چسب ... زیادی برگشت ناپذیر است و اگر جاری شود دیگر باز نمی گردد (فقط کافی است جاذبه زمین بر آن تأثیر بگذارد) ... بر جاذبه لعنت! ... برخی از مواد ، هیچ خیزی نشان نمی دهند و به طور ناگهانی می شکنند ، آهن و شیشه (البته خیز دارند ولی منظور چشم مسلح است و دستگاه های قابل اندازه گیری) ... به آهن می گوییم چه محکم و به شیشه می گوییم چه سست عنصر ، ولی در هر حال ، هر دو ، در باری متناسب با ذات شان می شکنند.

حال ، اگر تعدادی کتاب را برای مدت چند ساعت بر روی قفسه بگذارید و سپس بردارید و پس از چند دقیقه دوباره بگذارید و این کار را به دفعات تکرار کنید ، هر چند دیرتر از حالت پیشین ، خیز برمی دارد ، ولی به هر حال ، این خیز رخ می دهد ... به این حالت ، که به تدریج و در پی بارگذاری و باربرداری های متناوب ، خیز ایجاد می شود ، می گویند ، خستگی (هر چند این خستگی فقط مربوط به بارهای فشاری نمی شود و مثل حالت قبل ممکن است کششی ، خمشی و ... باشد)

در هر دو حالت ، چه خزش و چه خستگی ، زمانی که میزان تحمل تخته (آهنی ، چوبی ، شیشه ای ، آدمی) از حد مجاز بگذرد ، به تلنگری کوچک می شکند  ... در خزش ، چون مقدار بار ثابت است ، روزی بیدار می شوید و می بینید تخته شکسته است ، بدون آن که بار کاهش یابد ... در خستگی ، یک روز بیدار می شوید و همان کار بارگذاری – باربرداری همیشگی را انجام می دهید و می بینید تخته شکسته است ،  ولی این بار ممکن است ، حتی به مقدار بار کمتری هم بشکند ، بسیار کمتر از باری که شاید هر روز وارد می کردید!

 

خستگی ، آرام آرام در روحم می خزد ، تا همان دیروز که شکستم

 

   +
        6:1 بعد از ظهر یکشنبه 25 مرداد1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

چرا سیب از درخت بر زمین می افتد؟ ... آیا ممکن است سیبی از درخت بر زمین نیافتد؟ ... آیا چون تاکنون هیچ سیبی از روی درخت به آسمان نیافتاده است ، ممکن است هیچ وقت دیگری هم به آسمان نیافتاد؟ ... آیا چون ممکن است یک زمانی ، سیبی به آسمان بیافتاد ، در فصل چیدن سیب ، در آسمان ها به دنبال آن می گردیم؟

 

   +
        11:33 بعد از ظهر پنجشنبه 6 فروردین1388  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

رفتارها به دو دسته ذاتی و اکتسابی تقسیم می شوند ... برخی از ذات سرچشمه می گیرند و برخی دیگر از محیط پیرامونی ما و از دوران جنینی تا پایان عمر ، یاد گرفته می شوند ... رفتارهای اکتسابی ، قابل تغییر و اصلاح پذیر هستند ، با مرور زمان ممکن است تغییر کنند و انسان های پیرامونی ، نقش بسزایی در شکل گیری آن دارند ... اما رفتارهای ذاتی غیر قابل تغییر و اصلاح ناپذیرند ، هر چند ممکن است حداقل از نظر ظاهری تغییراتی را نشان دهند ولی در بطن قضیه تغییری رخ نمی دهد ... این رفتارها ، همچون رفتار فردی سیگاری را می ماند که از ترس زنش سیگار نمی کشد و در بالکن ، زیرزمین و خیابان ، یواشکی سیگار می کشد و با کلی آدامس طعم دار ، اثرش را از بین می برد و زنش نیز ، علیرغم فهمیدن قضیه ، به روی خود نمی آورد! ... رفتارهای ذاتی ، خود به دو دسته تقسیم می شوند ... رفتارهای ذاتی جنسی و رفتارهای ذاتی شخصی! ... رفتارهای ذاتی جنسی وابسته به جنسیت فرد هستند و رفتارهای ذاتی شخصی ، فارغ از جنسیت و قائم به ذات است و در هر شخصی ممکن است متفاوت از دیگری باشد!

اهمیت این رفتارها زمانی است که ما در ارتباطی حداقل دو نفره قرار می گیریم و وظایف ما را در زندگی دو نفره تحت الشعاع قرار می دهند! ... رفتارهای اکتسابی مشکل چندانی ندارند ... با حداقل آموزش ، سفارش ، یادآوری ، ایماء و اشاره ، جر و بحث ، فشار ، قهر ، برقراری سیستم جزا و پاداش و ده ها روش آزموده و ناآزموده ی دیگر تغییر می کنند و پس از چندی مشکل حل می شود! ... حداقلش آن است که در حضور دیگران مجالی برای بروز ندارد ... خیلی دگرآزار نیست! ... مشکل در رفتارهای ذاتی است! ... رفتارهایی که وابسته به جنسیت ما هستند و یا شخص ما! ... به ویژه این دومی ، رفتارهای شخصی قائم به ذات!

رفتارهای ذاتی وابسته به جنسیت ، اگر تغییر ناپذیر باشند و اصلاح نشدنی ، حداقل به دلیل کثرت و تکرر در جامعه ی هم جنسان پیرامونی ، از یک پشتوانه تاییدی نیرومندی برخوردار است! ... اما ، رفتارهای ذاتی شخصی ، ، از پشتوانه محکمی برخوردار نیستند و قائم به ذات اند و به ناگزیر ، باید به تنهایی از آن دفاع کنیم! ... شخصیت ماست! ... هویت ماست! ... همه چیز ماست! ... سهم ما از این زندگی کوتاه است! ... همین است که هست! ... و بس!

در یک ارتباط دو سویه با دو وضعیت روبرو هستیم! ... یا ارتباطی سازگار است و یا ناسازگار! ... یک وضعیت سومی هم وجود دارد که این مابین قرار گرفته است! ... این که شد سه وضعیت؟! ... بگذریم!

ارتباط سازگار بی نیاز از هر گونه حرف و حدیثی است ، از همان ابتدا عاشقانه است و سازگار! ... و تا انتها نیز به همان گونه می ماند! ... نه به اجبار کسی بر سر پیمانش می ماند و نه به تعهد! ... ساخت و ساز در این ارتباط ، از نوع ته به سر است! ... بیشتر در حد یک طراحی دکوراسیون داخلی است! ... رفتارهای ذاتی شخصی آن چنان مورد تایید طرف مقابل (همسر- پارتنر) است که رفتارهای اکتسابی را در صورت لزوم ، به سرعت ، اصلاح و رفتارهای مناسب ذاتی وابسته به جنسیت را تقویت می کند! ... ارتباط ناسازگار نیز از همان ابتدا تکلیفش مشخص است! ... یا شکل نمی گیرد و یا اگر به هزار و یک دلیل خود ساخته و دیگران بافته ، شکل گرفت ، دیری نمی پاید و در همان سال های اولیه شکل گیری ، از هم می پاشد! ... مشکل ، در مورد ارتباطاتی از نوع وضعیت سوم است! ... سازگاری همراه با برخورد! ... ناسازگاری همراه با آرامش گاه به گاه! ... سوختن و ساختن!

در ارتباط بینابینی از نوع سوم ، تلاش بر ساختن است ، آموزش دادن است ، یادآوری کردن است ، شکل دادن است ، درست کردن است و اصلاح و تعمیر است! ... در ابتدا ، تمامی این تلاش ها ، بر روی رفتارهای اکتسابی متمرکز است! ... سرگرمی خوبی است ، برای گذران وقت و حتی تمامی عمر! ... اگر دانش آموز ، مستعد ، توانا و با انگیزه های قوی باشد ، چند سالی می گذرد تا به نظر برسد ، رفتارهای اکتسابی تا اندازه ی زیادی اصلاح شده اند! ... پس از اصلاح رفتارهای اکتسابی ، نوبت به رفتارهای ذاتی می رسد! ... با نمونه گیری و الگو برداری از انسان های هم جنس پیرامونی ، رفتارهای ذاتی وابسته به جنسیت هم مثلاً اصلاح می شوند! ... ولی ، پس از مدتی (بسته به ده ها عامل گوناگون) ، هر دو طرف قضیه متوجه می شوند که هیچ تغییری حاصل نشده است و فقط برخی از رفتارهای ساده و پیش پا افتاده (مثل جلوی در گذاشتن سطل زباله توسط آقایان) ، آن هم به صورتی ظاهری تغییر کرده اند! ... سپس ، تلاش ها شروع می شود تا خمیر مایه طرف مقابل را درست کنند ، شاید بتوان کار را به صورتی ریشه ای حل کرد! ... این دفعه ، خیلی زودتر به نتیجه می رسند! ... هر کسی کار خودش ، آتش به انبار خودش! ... عیسی به دین خود ، موسی به دین خود! ... اصل بد نیکو نگردد ، چون که بنیادش بد است! ... اصلاً ، خر ما از کره خری دم نداشت! ... از اینجا به بعد ، به تدریج ، ابتدا رفتارهای ذاتی شخصی و سپس رفتارهای ذاتی وابسته به جنسیت به حال خود گذاشته می شوند و سرانجام اصلاحات ، با شکست به پایان می رسد! ... هر دو طرف خسته از این مبارزه بی امان چندین ساله! ... گور سرش! ... شاید هم ، گور باباش!

در این میان ، تنها چیزی که ممکن است به کمک بیاید ، فرزندان هستند و بس! ... اینجاست که باید گفت ، ای کاش جایی برای عشق بود! ... که اگر بود ، ارتباطی سازگار بود و نه برخورد نزدیک از نوع سوم!

 

 

پی نوشت: من ، خود به شخصه ، اعتقاد بر ذاتی بودن تمامی رفتارهای انسان دارم و هیچ چیز را اکتسابی نمی دانم ... آنچه را که فکر می کنیم یاد گرفته ایم ، در واقع ، همان است که مطابق با ذات مان باید یاد می گرفتیم و نه بیشتر! ... با این حال ، برای رعایت اصول بی طرفی ، چنین نوشته شد که خواندید! ... به همین دلیل ، زیاد تلاش نکنید ، تا چیزی را در کسی پدید آورید که خمیر مایه اش در او وجود ندارد! ... چیزی عاید نمی شود جز خستگی!

 

تگ: بازیگری در زندگی ، روان شناسی

  

   +
        11:34 بعد از ظهر دوشنبه 8 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

جایی خواندم از اریک فروم گویا!  ... مردها و زن ها در برابر یکدیگر نقش های مختلفی بازی می کنند و چقدر سخت! ... یک مرد باید در برابر طرفش (همسرش) نقش های پدر ، برادر ، همسر ، فرزند پسر و دوست پسر را به عهده داشته باشد و به همین ترتیب ، یک زن باید در برابر طرفش (همسرش) ، نقش های مادر ، خواهر ، همسر ، فرزند دختر و دوست دختر را! ... در چنین شرایطی ، هرگاه یکی از این نقش ها بلنگد ، طرف مربوطه ناگزیر از جایگزینی آن نقش توسط یک نفر دیگر می شود! ... خیلی سخت شد این همه نقاشی!

 

   +
        1:59 قبل از ظهر دوشنبه 8 مهر1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

در اینترنت می چرخیدم که به طور خیلی اتفاقی به این مطلب رسیدم! ... با انجام یک تست ساده شخصیت شناسی ، می توانید پی ببرید ، شخصیت شما شبیه به کدامیک از شخصیت های سریال Lost است! ... از آنجایی که پرسش های این سایت به صورت انگلیسی است ، تلاش کردیم تا به همان ترتیب ، ترجمه نماییم! ... حتی اگر این سریال را ندیده اید ، این تست را انجام دهید!

آیا شما شخص مسئولیت پذیری هستید؟

آیا شما به خداوند اعتقاد دارید؟

آیا شما برای رسیدن به هدف تان آدم جاه طلبی هستید؟

آیا شما با پدرتون رابطه بسیار صمیمانه ایی دارید؟

آیا شما در هنگام گرفتاری ها دوست دارید به دیگران کمک کنید؟

آیا حوزه کاری شما ، پزشکی است؟

آیا شما حس ماجرا جویی دارید؟

آیا شما زیبا رو هستید؟

آیا شما شخص قانون پذیری هستید؟

آیا یکی از دوستان نزدیک شما تاکنون فوت کرده است؟

آیا شما در وادار کردن دیگران به کاری (اداره کردن - کنترل کردن - نفوذ بر دیگران) مهارت دارید؟

آیا از کار  با آلات موسیقی خوشتان می آید؟

آیا دیگران شما را دوست دارند؟

آیا شما از مواد مخدر استفاده کرده اید؟

آیا خوش قیافه هستید؟

آیا شما راز نگهدار هستید؟

آیا شما ثروتمند هستید؟

آیا شما گاهی اوقات احساس بد شانسی دارید؟

آیا شما از اعتماد نفس کمی برخوردار هستید؟

آیا شما زود عصبانی می شوید؟

آیا شما یک مبارز حرفه ایی هستید؟

آیا شما در زمینه الکترونیک تجربه خوبی دارید؟

آیا اگر کسی دروغ بگوید ، شما می توانید دروغش را تشخیص دهید؟

آیا شما به کسی عمیقاً عشق می ورزید؟

آیا شما در چیدن قطعات یک پازل مهارت دارید؟

آیا شما در ساختن وسایل مهارت دارید؟

آیا شما از کسی که دوستش می دارید زیاده از حد محافظت می کنید؟

آیا شما علایق تان را به دیگران ترجیح می دهید؟

آیا شما پیش از وقوع وقایع ، آنها را پیش بینی می کنید؟

آیا شما در درگیری هایی حضور داشته اید؟

آیا اغلب چیزی را دزدکی از کسی کش می روید؟

آیا شما در بازی های استراتژیک خوب هستید؟

آیا شما شکارچی ماهری هستید؟

آیا شما تجربه دیدن یک معجزه را داشته اید؟

آیا شما به دو زبان آشنا هستید؟

آیا شما به گل و گیاه و باغبانی علاقه دارید؟

آیا شما گاهی اوقات احساسات تان را از دیگران پنهان می کنید؟

آیا شما کتاب مقدس (انجیل - قرآن) را خوب می دانید؟

آیا شما لوس هستید؟

آیا اغلب با شما مثل بچه ها رفتار می شود؟

آیا شما فردی کینه جو و انتقام گیر هستید؟

آیا شما ماهیگیر خوبی هستید؟

پس از دریافت پاسخ ، خوشحال خواهیم شد ، نام شخصیت مشابه خود را برای ما بنویسید!  ... ما این تست را انجام دادیم و نتیجه اش هم شد این! ... شما چطور؟!


You are Dr. Jack Shephard

Dr. Jack Shephard
80%
Sayid Jarrah
75%
John Locke
75%
Kate Austen
70%
Boone Carlyle
60%
Sun Kwon
52%
Michael Dawson
48%
Claire Littleton
48%
Walt Lloyd
48%
Charlie Pace
44%
Mr. Eko
40%
James "Sawyer" Ford
39%
Hugo "Hurley" Reyes
35%
Shannon Rutherford
32%
Ana-Lucia Cortez
32%
Jin-Soo Kwon
30%
You try to help people and do what is upright. You are very vigorous and people look to you for guidance.

Click here to take the Lost Personality Quiz

 

گزيده جمله هايي از سريال Lost

سريال لاست Lost از نگاهي ديگر

   +
        6:8 بعد از ظهر جمعه 1 شهریور1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 1

گفت می خواهم در کنکور قبول شوم....... گفتم خوب باید منابع درسی لازم را بگیری!! گفت منابع چی هست؟ گفتم می روی داخل دفترچه های سال قبل و از بچه هایی که قبول شده اند و در حال حاضر پشت کنکور هستند و در اینترنت می گردی و لیست منابع را گیر می آوری؟ گفت کمکم می کنی؟ گفتم باشه! ... چند روز گشتیم و منابع درسی را پیدا کردیم ...... گفت حالا چه جوری بخونم ..... یک روش درس خواندن توپ بهش دادم و یک جستجو در اینترنت کرد و با چهار نفر دیگر که همگی درس خوان بودند مشورت کرد و شروع کرد ..... خواند و خواند و خواند و خوب خواند ...... بعد گفت چه جوری تست بزنم؟ یک روش تست زنی و 10 تا کتاب تست کنکور خریدیم و یک کتاب چگونه تست بزنیم دو سه تا کلاس مشاوره تست زنی و چند تا مصاحبه و مشاوره با قبولی های سال کنکور داشتیم و شروع کرد و موقع امتحان رسید و با رعایت کلیه شرایط لازم و تمرکز و آمادگی تست زد و نتیجه ها آمد و قبول شد و رفت......

2

گفت می خواهم استخدام شوم ...... گفتم چه شغلی؟ .... گفت ..... خودش را برای آزمون و مصاحبه و تحقیقات آماده کرد و چند تا تلفن به این ور آن ور زدیم و صحبت کردیم و آرام آرام رفت سر کار و الان ماهی 500000 تومان هم حقوق می گیرد .........

3

گفت عاشق شده ام .... چه بکنم ؟ گفتم عشق در نرسیدن است ...... گفت حالا که من می خواهم برسم پس چی ؟ .... گفتم این وصل است نه عشق ...... گفت اسمش هرچی هست .... بگو من چه کنم؟ .... کلی جلسات مشاوره و قرار ملاقات و مذاکرات تلفنی و مراقبت و داستان سازی و دوران مصائب از سر گذراندن و بالاخره زن گرفت و رفت و خوشبخت شد .... حداقل تا الان ......

4

گفت می خواهم وبلاگ بزنم.... گفتم می ری داخل آدرس بلاگفا و به شکلی که برایت تعریف می کنم وبلاگ می زنی ..... گفت بلد نیستم ..... گفتم مشکلی نیست خودم برایت می زنم ..... یک وبلاگ خوشگل برایش زدم و رفت و شروع کردن به نوشتن و ظرف یک ماه به اندزاه دو سال ما تماشاچی و خواننده جمع کرد و امیدواریم خدا باز هم زیادترش کند ......

5

گفت می خواهم شرکت بزنم ..... گفتم می روی اداره ثبت شرکت ها و بقیه ماجراها ..... برایش یک شرکت زدیم و یک دفتر گرفتیم و کار را شروع کرد و الان واردات و صادرات می کند و موافقت اصولی ساخت یک کارخانه را گرفته است و می خواهد وارد کار تولیدی بشود ..... این هم کارآفرینی!!!!

6

گفت بدجوری افسرده شده ام .... پیش هر دکتر و روانشناس و روان پزشک و مشاوری می روم علاج نمی شود ، هر قرصی می خورم درست نمی شوم ، هرکاری می کنم بدجوری گیر کرده ام .... چه بکنم؟؟؟ یک بازی برایش درست کردم و گذاشتم جلویش و گفتم بازی کن و الان چند ماه است که به بازیش سرگرم است و غم فراموش کرده است و زندگی خود می کند .......

حال

می گویی می خواهم کنکور سراسری قبول شوم .... می گویی می خواهم مشغول به یک کار پردرآمد شوم .... می گویی می خواهم مطالعۀ آزاد داشته باشم .... می گویی می خواهم عاشق باشم و عاشقم باشی ...... می گویی می خواهم پولدار شوم ...... می گویی می خواهم وبلاگ یا شاید هم وب سایت بزرگی داشته باشم ...... می گویی می خواهم معروف باشم .... می گویی می خواهم نقاش و عکاس و نویسنده و شاعر و دانشمند و نوازنده پیانو و گیتار و ورزشکار و خوش تیپ باشم ...... می گویی بدجوری دلم گرفته است و می خواهم شاد باشم ... می گویی می خواهم به یک سفر دور و طولانی بروم ... می گویی می خواهم یک مغازه یا شرکت یا موسسه یا آتلیه ای بزنم و حرفه ای کار کنم ...... می گویی می خواهم کلاس بروم و آشپزی و خیاطی و آرایشگری و گلدوزی و ایروبیک و زبان و کامپیوتر یاد بگیرم ... می گویی ... می گویی ....... می گویی و ..... می گویی....!!!!!!!

و من به تو می گیوم برای هر کدام چه باید بکنی ....... من برای تو هرکاری که در توانم باشد می کنم تا تو بتوانی هر آنچه می خواهی بکنی یا بشوی ، بکنی و بشوی .... من برای تو تمام وقت و انرژی و دانش شعور و احساسم را می گذارم تا تو انرژی بگیری و سرحال بشوی و به راهت ادامه دهی .......!!!!!!!

.

و تو هیچ کاری نمی کنی ........ و تو هیچ چیزی نمی شوی ...... و تو هیچ جایی نمی روی!!!!!!!!!

.

از من می پرسی چرا برای همه هر کاری می کنی و همه هر آن چه می خواهند می شوند و هر آن کاری که می خواهند می کنند ولی وقتی که به من می رسی کم می گذاری !!!!!!

من فقط می گویم

.

.

.

خواستن توانستن است ....................... تو نمی خواهی!!!!!!!!!

   +
        5:4 بعد از ظهر جمعه 27 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردیم. از گذشته ها گفتیم و صحبت به جاهایی رسید که به یک خاطره زد و از روزی گفت که همه دور هم بودیم.

چند وقت پیش ، یکی دیگر از دوستان هم مطلبی نوشت و از خاطرۀ خوشی در گذشته گفت.

به فکر افتادم ........ خاطره چه چیز عجیبی است!!!!

از همه مسائل پیرامون خاطره که بگذریم ، می خواهم فقط در مورد یک نکته از مسائل مربوط به خاطره صحبت کنم.

چند نفر دوست و آشنا هستند ، برای چند ساعتی دور هم جمع می شوند ، از هر در سخنی می گویند و ساعت هایی را به خوبی و خوشی با یکدیگر می گذرانند و پس ا زچند ساعت هم هر کدام به سویی می روند و به زندگی خود ادامه می دهند.

سال ها از آن روزمی گذرد.

 حالا ...

تو می گویی چقدر تند می رفتی .... من می گویم شادی هم با ما بود؟

تو می گویی ....... عجب نم نم بارانی آمد ....... من می گویم آن روز مسابقه فوتبال داشت!

 

من می گویم .... جمعه بعد از ظهر که رفتیم .... تو می گویی آن بچه ها را بگو که از مدرسه آورده بودند!

من می گویم از آنجا تا شهر چقدر دور بود ..... تو می گویی ماست چکیده ای که آن چوپان به ما داد از شیر گوسفند بود!

 

من می گویم بیا یک بار دیگر دور هم جمع شویم .... تو فکر می کنی ، از کدام روز حرف می زنم؟!

تو می گویی آن روز من بودم و حسن و رضا ....... من فکر می کنم ، آیا آن روز اصلاً تو بودی یا نه؟!

 

تو می گویی ..... من می گویم .....

تو فکر می کنی ..... من فکر می کنم ......

 

یک گردهم آیی بود ... چند ساعت بیشتر نبود ... چند نفر هم بیشتر نبودیم .... ولی چرا خاطراتی که از آن روز برای هر یک از ما باقی مانده ، این قدر متفاوت با یکدیگر است؟!

چرا من باران را دیدم و تو آفتاب را؟؟؟

چرا من هنوز با آن روز زندگی می کنم و تو فکر می کنی کدام روز؟؟

 

چرا هر کدام از ما فقط بخشی از تصاویر را دیده است؟!

چرا هر کدام از ما فقط بخشی از تصاویر را به خاطر می آورد؟!

چرا این قدر متفاوت نگاه می کنیم و به خاطر می سپاریم؟!

   +
        3:22 قبل از ظهر سه شنبه 10 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



نقاب ، شیئ ای است که بر چهره می گذارند تا چهرۀ خود را از دیگران بپوشانند. نقاب گذاشتن برای شناخته نشدن به کار می رود و نقاب گذارنده هم به دو نیت چهرۀ خود را می پوشاند:

1-      حفظ امنیت

2-      فریب

با توجه به نقش نقاب ، بدیهی است که نقاب باید چهرۀ اصلی را بپوشاند ، پس کسی که قصد نداشته باشد خود را بپوشاند ، نقاببی هم نمی زند. به همین خاطر بسیار نادرند که چهرۀ واقعی خود را نشان دهند و کاملاً ، از نظر منطقی بدون نقاب باشند ...... این گونه افراد در دو گروه قرار می گیرند :

1-      از آن چنان سلامت نفس و اعتقاد و ایمانی برخوردار هستند که از بند همه چیز رسته اند و از هیچ چیز نمی هراسند ، پس نه خطری احساس می کنند تا نیاز به حفظ امنیت خود داشته باشند و نه قصد فریب دارند که در پی کسب چیزی نیستند ......

2-      آن چنان مستبد و دیکتاتور و قدرتمند و زورگو و مغرور و .... هستند که نیازی به نقاب ندارند و تمامی کارها را مطابق میل خود و بدون نیاز به هیچ کونه توضیحی انجام می دهند ، پس نیازی ندارند که نقابی داشته باشند تا دیگران را بفریبند یا خود را حفظ کنند

مثال های مناسب از هر یک از دو گروه فوق ، با توجه به تعاریف گفته شده ، روشن وبدیهی هستند.

اما کسانی که نقاب می گذارند ................ چرا نقاب؟

دلیلش را در همان ابتدای متن گفتم ........ به دلیل همین حفظ امنیت است که ، مردان شیشه ای معمولاً نقاب های آهنین می زنند و به دلیل همین نیاز به فریب است که مردان فریبکار نقاب صمیمیت و زهد و پارسایی .......

اما در مورد رنگ ها ... توضیحات مختصر را پیش از این گفته ام و با توجه به آن ، فقط شرح کوتاهی می نویسم تا موضوع شفاف تر شود......

نقاب های رنگی بر چهر های از همان رنگ با توجه به همان دو اصلی که گفتم بسیار کم هستند:

-    انسان آبی با نقاب آبی یک شیفته است ... یک عاشق است ..... ولی نه مجنون!

-    انسان آبی با نقاب سفید یک شکننده است و در هراس از خطر ... او همیشه جا عوض می کند و در کریز است ......... او مدافعی است در نقش مهاجم!

-    انسان آبی با نقاب قرمز یک نیازمند است و در جستجوی محبت ....... او گدای محبت است و اسیر هوس!

-    انسان سفید با نقاب سفید یک درمانده است .... کسی است که هیچ راهی ندارد و ذلیل است و زبون .... کسی است که تا آخر عمر در آتش انتقام می سوزد و حسرت می خورد و آه می کشد.... چهرۀ واقعی او شبیه به یک هالو است!

-    انسان سفید با نقاب آبی یک انتقام جو است .... کسی است که از در صمیمیت وارد می شود و از در خیانت خارج ....... او از همه انتقام می گیرد ...... حتی از خودش .....!

-    انسان سفید با نقاب قرمز تبهکار است ........... او جنایتکاری است که هر روز در صفحات حوادث روزنامه های صبح و عصر به جرم فریبکاری و جنایت های زنجیره ای به دام می افتد ..... او گرگی است در لباس میش!

-    انسان قرمز با نقاب قرمز یک درویش است یا یک عارف .... او یک منفعل دیده می شود و بسیار صبور است و آرام و در سکوت و سکون ........ او همان کسی است که در افسانه های چینی در کوه ها زندگی می کند و در داستان های هندی در زیر درختی نشسته است و در ایران خودمان گوشۀ عزلت اختیار کرده است ..... او نشسته است تا مسافری از راه برسد و چیزی بپرسد و او کاری انجام بدهد ..... اودر یاری رساندن پیشقدم نمی شود ..... او ساکن است نه متحرک .... او منفعل است نه فعال .......

-    قرمز با نقاب سفید ترسو است ...... او نیز چون آبی با این نقاب خود را از تیررس دیگران دور نگه داشته است ........ اگر ضربه ای هم می زند فقط برای حفظ خودش است ..... به همین خاطر ضربه اش کاری نیست و به جاهایی می خورد که نباید بخورد ........ !!!!!

-    قرمز با نقاب آبی .......  او یک شکارچی (از نوع دون خوان) است ..... صبور است تا شکار پا به شکارگاه بگذارد و در حرکت است تا شکار را بیابد ..... او ، لی موبای در فیلم ببر خفته و اژدهای پنهان است ... استاد در حفظ تعادل در حین حرکت ... کسی است که داریوش مهرجویی در پری می گفت: «چگونه زنان کوزه به سر در حالی که کوزه ها را بر سر دارند از تپه بالا می روند».

   +
        4:44 قبل از ظهر دوشنبه 9 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



و من رفتن آموختم

سال های بسیار از آن روز گذشته است. روزگاری که تمام گرم شدن بود و نرم شدن و آبدیده شدن ..........

مردها ، هم زمان با بزرگ شدن تاریخچه ای می سازند که فقط خاص خودشان است. هر کدام از آنها ، تاریخچۀ شخصی خودش را حمل می کند ..... سال های سال با این تاریخچۀ شخصی زندگی می کنند و دنیایی می سازند به بزرگی تمام تاریخ ...... غافل از آن که روزگار ، بازی بزرگی برای آنها چیده است ........ یک بازی با تاریخچه ای به ابتدای تاریخ ... و تا انتهای ابدیت!!

هر کسی در زندگی خود ، شاید تجربۀ از دست دادن تمامی ارزش هایش را داشته باشد........ ولی چه باک ....... نباید هراسید ..... اینجا است که تازه همه چیز آغاز می شود.... به خاطر داشته باشید ..... شما درست در بهترین نقطۀ بازی قرار می گیرید ...... جایی که کمتر کسی در آن قرار گرفته است ......... و فقط یک کار باید کرد ...... صبر ......

الیاس راست می گفت ..... باید سقوط کرد تا فهمید ..... باید مرد تا ارزش زندگی را فهمید ... ولی این نسخه ای نیست که بتوان برای همه پیچید ...... یک روش آموزشی و تعلیم و تربیتی هم نیست ....... فقط کسانی می فهمند که رفتند و بازگشتند ..... کسی را نمی شود برد و بازگرداند ...... باید رفت و بازگشت ......... و آن هم فقط یک راه دارد ........ حادثه ..... تقدیر ..... سرنوشت ...... بازی ....... سقوط ........ و زندگی!!!!!!!

از همۀ کسانی که رفتند بپرسید...... فقط به همین روشی که الیاس گفت می توان آزاد شد و تازه آن وقت است که می توان پرده ها را شکافت و آن چه نادیدنی است ، دید ........ این یک نسخه نیست ...... این یک راه  درمانی هم نیست ...... این فقط بیان یک واقعیت است .... می توان از تمام کسانی که رفتند و برگشتند ، پرسید!

وقتی رفتی در کورۀ آتش و بازگشتی در ظرف آب و چند ضربۀ پتک خوردی و دوباره رفتی در آتش و در ظرف آ ب و پتک و باز هم آتش و آب و پتک و بازهم آتش و الخ .... اگر ترک نخوردی ..... اگر نشکستی .... اگر صبر کردی .......... آن وقت است که فولاد آبدیده می شود .....

   +
        4:41 قبل از ظهر یکشنبه 8 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



مرد سفید انتقام جو است. به همین خاطر می خواهد از همه انتقام بگیرد ... حتی از عشقش! او در تلاش است تا به همه اثبات کند وجود دارد ، قدرتمند است و می تواند! .... این توانستن ، حس خیلی مهمی است ... او زنده است تا بتواند بگوید: می تواند! ........ فقط زمانی که ازعشقش انتقام می گیرد و اثبات می کند که می تواند ، آرامش می گیرد و اینجا است که زندگی دوباره آغاز می شود و عشق .............

مرد قرمز می تواند ... او درتمام عمرمی توانسته است و الان هم می تواند ... ولی تمام شده است!... برای او همه چیز تمام شده است واو تنها کسی است که نه تنها می تواند بلکه می داند ..... او فقط زنده است تا دیگران زندگی کنند .... و فقط زمانی که همۀ کسانی که باید زندگی کنند ، زنده می مانند ، او به آرامش می رسد ... او زنده است تا دیگران زندگی  کنند و زمانی که همه به عشق می رسند برای او زندگی دوباره آغاز می شود ...

من در تمام عمرم، فقط برای یک بار و آن هم یک بار برای زمانی بسیار کوتاه به ذهنم خطور کرد تا مرد سفید باشم ... ولی نشد و همه چیز همان طوری گذشت که باید می گذشت!!! از آن زمان تا الان سال های بسیاری گذشته است و در تمام این مدت من فقط ، مرد قرمزم!!!!!!

برای من همه چیز تمام شده است ..........

با قرمز بودن هم مشکلی ندارم ...............

ولی آن که من ، خود می خواهم باشم نه مرد سفید است و نه مرد قرمز .....

من می خواهم فقط مرد آبی باشم.

   +
        4:21 قبل از ظهر یکشنبه 8 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



داشتن رابطه ای خوب با خانوادۀ همسر بسیار مهم و حائز اهمیت است. حدود 33% از نگرانی های زوجین  می تواند از عدم داشتن رابطه ای خوب و مناسب با خانوادۀ همسر نشأت بگیرد.

قانون اصلی و اساسی و شمارۀ یک برای هر ازدواج موفقی این است :

اگر در حال نزاع و بگومگو با همسرتان هستید ، هرگز ، هرگز ، هرگز و باز هم هرگز و به هیچ وجه خانوادۀ همسرتان را وارد دعواهای تان نکنید. این کار شما ، فقط باعث می شود اوضاع از آنچه هست بدتر شود. اگر شما در حال نزاع و دعوا با شوهرتان هستید ، نباید مادر او را وارد دعوای تان کنید و مادرش را به خاطر بد تربیت کردن پسرش سرزنش و نکوهش کنید!!!!!! ... وای!!!!!!!!!!!! ... چه کار بدی!!!!!

این موضوع در مورد شوهر هم صادق است. شما نباید در بحبوحۀ دعوا و نزاع تان ، زن تان را به خاطر این که اعمال و رفتارش درست شبیه مادرش است ، مورد شماتت و سرزنش قرار دهید!!!! اگر شما چنین کنید ، اونیز همین کار را خواهد کرد!!!!! و درگیری شما تبدیل به یک دور باطل می شود و اگر همین طور ادامه یابد ، در آخر منجر به رد و بدل شدن ناسزا و توهین به خانوادۀ طرفین خواهد شد و اوضاع بهتر که نمی شود ، هیچ ، بدتر هم می شود!!!!!!!!!!!!

سرزنش و اهانت به خانوادۀ یکدیگر ، هرگز برای یک ازدواج موفق، خوشبختی و سعادت به ارمغان نمی آورد. همیشه سعی کنید از میان کشیدن پای خانوادۀ همسرتان به دعوا و نزاع های خانوادگی ، شدیداً خودداری و پرهیز کنید!!!!!!!!!!!!!!!!

گل باشید ولی کاکتوس نباشید!!!!!!

   +
        2:41 قبل از ظهر چهارشنبه 4 مهر1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



به خاطر داشته باشید ، زمانی شما خوشبخت و شاد هستید که بتوانید دیگران را نیز خوشنود سازید ، حتی خانواده همسرتان را!
   +
        2:39 قبل از ظهر جمعه 30 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



هرگز خود را دست کم نگیرید. وقتی کس دیگری توانسته است از عهده کاری برآید ، به احتمال زیاد شما هم می توانید از عهده آن کار برآیید!
   +
        2:11 قبل از ظهر جمعه 30 شهریور1386  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin