تبليغاتX
چهل و هشت

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

یک روز ، لوس لوسک دست به قلم شد ، تا شاید یک چیزی بنویسد!

زنی در برابر آینه ایستاده بود ، با چشمانی پف کرده ... با صورتی سفید! ... به چشمان گودی خیره شده بود که در برابرش ایستاده بود! ... آیا او ، من بودم ... یا شاید من ، او بودم؟! ... لختی ایستاد و لباسی بر تن کرد و موهایش شانه! ... به کوچه زد و به خیابان و بیابان! ... از کوه ها و دشت ها گذشت و در بیشه ای نشست ، در کنار نهر آبی! ... پاهایش را در آب نهر گذاشت ، چه خنک! ... بر روی چمن های شاداب کنار نهر دراز کشید و به آسمان چشم دوخت ، چه روشن! ... شب رسید ، همراه با تمام ستاره های زیبایش و مهتاب! ... با خود اندیشید! ... چه می شد ، اگر یک پله ی برقی آنجا بود و او را به آسمان می برد ، بالای ابرها! ... جایی که همه چیز رقصان و شناور است ، سبک و خاموش! ... چقدر زیبا بود ، اگر آنجا ، در میان ابرها ، یک پل هوایی بود و او می توانست از این ابر به آن ابر برود ، آرام آرام! ... چه عالی می شد ، اگر یک آسانسور فضایی ، در کنار آخرین ابر آسمان بود و او را به جایی می برد که آخرین ستاره های آسمان هم چشمک زنان خاموش می شدند ، با او! ... با خود اندیشید تا نسیم خنک صبح ، که بر گونه اش نواخت ، بیدار شو! ... چقدر سخت است ، جدایی از زمین! ... چقدر سخت است ، جدایی از تو!

بی تو اما ، خرخروسک ، به چه سختی ، شبی ، از کنار آن نهر کوچک گذشتم!

...

..

.

لوس لوسک با خود اندیشید ، چقدر لوس و بی مزه! ... حالا درست است که ما لوسیم ، ولی دیگر نه این قدر! ... بهتر است ، پیش از آپ کردن ، کمی نوشته را اصلاحش کنیم! ... پس ، دست به کار شد و نوشته اش را به این شکل اصلاح کرد!

.

..

...

زنی ایستاده در برابر آینه ، به چهره اش خیره شده بود ! ... آیا او ، من بودم ... یا من ، او بودم؟! ... لباسش را پوشید و به کوچه رفت! ... وارد پارک شهر شد و بر روی چمن های آنجا نشست! ... شب رسید و او در حالی که به ستاره های آسمان چشم دوخته بود ، با خود اندیشید! ... آیا در بالای ابرها ، همه چیز رقصان و شناور است؟! ... آیا در بین ابرها ، پلی هست تا بشود از این ابر به آن ابر رفت؟! ... ای کاش ، در آن گوشه های دور آسمان ، جایی بود که آخرین ستاره های آسمان هم چشمک زنان خاموش می شدند! ... نسیم خنک صبح بر گونه اش نواخت! ... چقدر سخت است ، جدایی از زمین! 

اما بی تو  ...!

.

..

...

لوس لوسک با خود اندیشید ، این طوری بهتر شد! ... ولی دلش رضایت نمی داد تا آپش کند! ... به خرخروسک تلفن زد و گفت یک متن نوشته ام و می خواهم آپش کنم ولی هر کاری می کنم به دلم نمی نشیند! ... می توانی برایم درستش کنی؟! ... خرخروسک گفت باشد!

...

..

.

خرخروسک متن را گرفت و نگاهی انداخت و قلم به دست شد و چنین نوشت!

زنی در برابر آینه ایستاده بود ، با چشمانی پف کرده ... با صورتی سفید! ... به چشمان گودی خیره شده بود که در برابرش ایستاده بود! ... آیا او ، من بودم ... یا شاید من ، او بودم؟! ... لختی ایستاد و لباسی بر تن کرد و موهایش شانه! ... به کوچه زد و به خیابان و بیابان! ... از کوه ها و دشت ها گذشت و در بیشه ای نشست ، در کنار نهر آبی! ... پاهایش را در آب نهر گذاشت ، چه خنک! ... بر روی چمن های شاداب کنار نهر دراز کشید و به آسمان چشم دوخت ، چه روشن! ... شب رسید ، همراه با تمام ستاره های زیبایش و مهتاب! ... با خود اندیشید! ... چه می شد ، اگر یک پله ی برقی آنجا بود و او را به آسمان می برد ، بالای ابرها! ... جایی که همه چیز رقصان و شناور است ، سبک و خاموش! ... چقدر زیبا بود ، اگر آنجا ، در میان ابرها ، یک پل هوایی بود و او می توانست از این ابر به آن ابر برود ، آرام آرام! ... چه عالی می شد ، اگر یک آسانسور فضایی ، در کنار آخرین ابر آسمان بود و او را به جایی می برد که آخرین ستاره های آسمان هم چشمک زنان خاموش می شدند ، با او! ... با خود اندیشید تا نسیم خنک صبح ، که بر گونه اش نواخت ، بیدار شو! ... چقدر سخت است ، جدایی از زمین! ... چقدر سخت است ، جدایی از تو!

بی تو اما ، خرخروسک ، شبی باز بر آن نهر نشستم! ... به همین سادگی!

...

..

.

آپ شد ، رفت! ... خواندید و لذت بردید!

.

..

...

لوس لوسک مات مانده بود! ... می گفت ، حتی می خواسته است در همان متن اول هم بنویسد "بی تو اما ، خرخروسک ، شبی باز بر آن نهر نشستم! ... به همین سادگی!" ، ولی خودش ، به خودش کلک زده و ننوشته است! ... خرخروسک وقتی فهمید ، تا چند ساعت دهانش باز مانده بود! ... و من هم! ... تو را نمی دانم!

...

..

.

عجیب ترین داستانی که تاکنون دیدم و نوشتم ، ولی واقعی! ... به همین سادگی!

یک روح در دو بدن! ... دو قلوهای جدا نشدنی!

 

 

 

تگ: ماجراهای لوس لوسک و خرخروسک

   +
        0:14 قبل از ظهر چهارشنبه 9 مرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

لوس لوسک ، رفت پست آپ بکند ، افتاد و دندانش شکست!

خرخروسک ، در کوچه ها ، با صدای بلند ، می خندید و می گفت و می رفت!

 

دنباله دارد ... خیلی زود!

 

تگ: ماجراهای لوس لوسک و خرخروسک

   +
        8:41 بعد از ظهر سه شنبه 8 مرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

لوس لوسك: يك روز مي نشيني و به امروزت مي خندي!

خرخروسك: چرا بايد بخندم؟!

لوس لوسك:چون مسخره است! ... خيلي مسخره است!

خرخروسك: اين كه دو نفر آدم ، همديگر را دوست دارند؟!

لوس لوسك: اين كه دو نفر آدم ، مي دانند هيچ وقت به هم نمي رسند و اين قدر همديگر را دوست دارند!

خرخروسك: مگر قرار است هر دو نفري كه همديگر را دوست دارند به هم برسند؟!

لوس لوسك: پس براي چه همديگر را دوست دارند؟!

خرخروسك: براي پاسخ گفتن به يك نياز! ... نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن!

لوس لوسك: يعني چون به هم نياز دارند ،‌ همديگر را دوست دارند؟!

خرخروسك: نه! ... چون همديگر را دوست دارند ،‌ به هم نياز دارند!

لوس لوسك: ببين! ... چه علي خواجه ، چه خواجه علي! ... مهم اين است كه هيچ وقت اين دو به هم نمي رسند!

خرخروسك: چه اهميتي دارد؟! ... از اين مهم تر كه الان با هم هستند! ... آن وقت تو مي گويي ، به جاي آن كه از همين الان شان لذت ببرند ، بنشينند و غم ده بيست سال آينده را بخورند ، كه شايد به هم نرسند؟!

لوس لوسك: خُب! ... وقتي قرار باشد كه بيست سال ديگر به هم نرسند ، پس چه فايده اي دارد؟!

خرخروسك: تو از چيزي خبر داري كه من خبر ندارم؟!

لوس لوسك: نه! ... چطور؟!

خرخروسك: گفتم شايد خبر داري بيست سال ديگر قرار است چه اتفاقي بيافتد!

لوس لوسك: نه! ... همين طوري گفتم!

خرخروسك: ببين! ... الان را به بهانۀ فردا خراب نكن! ... چو فردا شود ، فكر فردا كنيم!

لوس لوسك: نه! ... آدم كه نمي تواند بدون هدف باشد! ... آدم كه نمي تواند بدون برنامه باشد! ... آدم بايد از آينده اش خبر داشته باشد‌!‌ ... آدم بايد فكر كند و برنامه بريزد و اگر ديد آينده اي وجود ندارد ، ‌بي خيال شود و برود دنبال كارش!

خرخروسك: تو دو سال پيش مي دانستي كه امروز اينجا نشسته اي و با هم چايي خواهيم خورد؟!

لوس لوسك: نه! ... از كجا بايد مي دانستم؟!

خرخروسك: اگر تو نمي دانستي امروز اينجا خواهي بود ، پس چرا ، دو سال پيش ، شماره تلفن من را گرفتي و به من زنگ زدي؟! ... شايد من يك معتاد بودم؟!‌... شايد من مي مُردم؟! ... شايد تو مي رفتي استراليا!؟ .... تو كه نمي دانستي امروز چه خواهد شد ، ‌پس چرا قبول كردي؟!

لوس لوسك: همين طوري! ... گفتم شايد پسر خوبي باشي! ... شايد نمُردي! ... خودم هم كه برنامه نداشتم بروم استراليا!

خرخروسك: الان هم فكر كن ،‌ بيست سال ديگر ، من و تو زنده خواهيم بود! ‌... من و تو سالم خواهيم بود!‌ ... من و تو شاد خواهيم بود!‌ ... من و تو در كنار يكديگر خواهيم بود! ... و من و تو يكديگر را دوست خواهيم داشت ،‌ مثل امروز!

لوس لوسك: ولي اگر نشد چي؟!

خرخروسك: اگر هم نشد ،‌كه نشد! ... اگر هم من مُردم ، فداي سرت! ... آن وقت ديگر من مُرده ام!‌... آن وقت ديگر من در كنار تو نيستم!‌... آن وقت ديگر من اصلن نيستم كه بخواهم شاد باشم! ... آن وقت ديگر من از دست اين سوال هاي تو راحت شده ام!‌ ... آن وقت ، تو زنده اي و سالم! ... آن وقت ، تو حتمن شاد خواهي بود و شايد غمگين!‌... آن وقت ، تو مي تواني در كنار يكي ديگر باشي! ... آن وقت ، تو مي تواني يكي ديگر را دوست داشته باشي! ... آن وقت ، تو براي هميشه از دست من راحت مي شوي! ... آن وقت ، امروزي هم نخواهد بود كه بنشينيم و به جاي اين همه حرف هاي خوب ،‌ از بدبختي هاي بيست سال ديگر حرف بزنيم!

لوس لوسك: حالا چرا اين قدر ناراحت شدي؟!

خرخروسك: من غلط بكنم ناراحت بشوم! ... من به گور بابام بخندم كه بخواهم عصباني بشوم! ... من فقط مي خواستم امروز در كنار تو چاي بخورم!‌ ... آن هم كه يخ شد و رفت! ... شايد بيست سال ديگر فهميديم ، وقتي مي خواهيم چاي بخوريم ، ‌فقط چاي بخوريم!

 

 

تگ: ماجراهای لوس لوسک و خرخروسک

 

   +
        3:5 قبل از ظهر چهارشنبه 29 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

لوس لوسك: بهت گفتم؟! ... كلاس آيروبيك ثبت نام كردم! ... خيلي باحال است! ... يك وقت فكر نكني ، چون گفتي اضافه وزن دارم ، كلاس ورزش مي روم؟

خرخروسك: اين كلاس هاي آيروبيك ، همان كلاس ورزش همراه با موسيقي است؟! ... يك دفعه بگو دارم مي روم كلاس رقص!

لوس لوسك: آره عزيز! ... يك كتاب مي خواندم از يك نويسندۀ بزرگ! ... پائولو كوئيلو! ... نويسندۀ خوبي است! ... به خصوص كتاب كيمياگرش! ... فكر نكني چون تو خواندي و گفتي قشنگ است ،‌ من هم همين را مي گويم؟!

خرخروسك: راستش ، اين كتاب خيلي اتفاقي به دستم رسيد ،‌ خيلي هم نفهميدم چه مي گويد!

لوس لوسك: آن قدر حرف زدي يادم رفت بهت بگويم! ... موهايم را كوتاه و شرابي كردم! ... يك وقت فكر نكني ،‌ چون گفتي از موهاي كوتاه و شرابي خوشم مي آيد ، ‌من هم رفتم آرايشگاه!

خرخروسك: من گفتم؟!!!

لوس لوسك: راستي! ... ديشب رفتيم با مامانم خريد! ... يك دست كيف و كفش و روسري سبز خوشگل با يك مانتو مشكي خريدم! ... يك لباس شب سبز يشمي هم گرفتم براي عروسي داداشم! ... يك وقت فكر نكني چون تو از رنگ سبز خوشت مي آيد ،‌ من هم رفتم اين رنگي خريدم؟!

خرخروسك: اصلن من تا به حال به تو گفته ام كه از چه رنگي خوشم مي آيد؟!

لوس لوسك: ديشب فيلم Before Lola Set Me Up را ديدم ... عجب فيلم قشنگي بود! ... يك وقت فكر نكني ، ‌چون تو گفتي فيلم قشنگي است ، من هم ديدم و مي گويم فيلم قشنگي است؟!

خرخروسك: نه بابا جان!‌... من زياد سليقۀ فيلمي ندارم! ... فقط جكي چان و جت لي و خون آشام ها را مي بينم!

لوس لوسك: مي دانم! ... با اين حال ، به نظر من قشنگ ترين آهنگ دنيا Hotel Colifornia است ... يك وقت فكر نكني چون اين آهنگ را تو براي من روي Cd زدي ، من دارم اين حرف را مي زنم؟!

خرخروسك: مطمئني اين آهنگ را من براي تو رايت كردم؟!

لوس لوسك: آره! ... ديروز با دخترخاله ام رفتيم كافي شاپ آخن واگن ...

خرخروسك: ببين!‌... صبر كن! ... همه حرف هایت قبول! ... من اصلن هيچي نمی گویم! ... تو فقط به من بگو ، از چه می ترسی؟! ... از چه مي گريزي؟! 

 

تگ: ماجراهای لوس لوسک و خرخروسک

   +
        1:24 قبل از ظهر چهارشنبه 22 خرداد1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin



 

طبق عادت هميشگي ، غروب رفته بودم پياده روي! ... دست بر قضا ، يك دختر ِكله آناناسي با يكی از این پسرهای كله خروسي افتاده بودند جلوي ما و بساط جيگركي را پهن كرده بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند! ... ما هم هر چه تلاش مي كرديم تا از اين دو زوج جوان سبقت بگيريم ، بي فايده بود و اصلن راه نمي دادند!‌ ... ماشين هاي كنار پياده رو هم آن قدر نزديك هم پارك كرده بودند كه ما حتي نمي توانستيم داخل خيابان برويم و ناگزير شديم ، چند صد متري را با اين دو زوج شاد و شنگول همراه شويم و تجربه اندوزيم!

لوس لوسك: هيچ وقت فكر كردي ، ما چهل سال در فراغ هم بمونيم!

خرِ خروسك: نگووووو! ... چهل سال دوري خيلي سخته! ... من حتي نمي تونم يك روز دوري تو رو تحمل كنم! ... نه!!! ... با من دم از بي وفايي نزن!!! ‌... چهل سال؟!!!

لوس لوسك: خُب! ... فرضي گفتم! ... تو هم كه مي دوني من نمي تونم حتي يك ساعت دوري تو رو تحمل كنم تا چه برسه به يك روز!‌! ... حالا يه چيزي گفتم!‌ ... فرض كن چهل سال در فراغ هم بمونيم!

خرِ خروسك: خیله خُب! ... باشه! ... اگه فقط يك فرض باشه ، قبول مي كنم! ... ولي خيلي سخته! ... مي دوني كه!

لوس لوسك: آره خُب! ... حالا فكرش رو بکن! ... بعد از چهل سال ،‌ ما يهوووو ، وسط يك خيابون همديگه رو مي بينيم!!!

خرِ خروسك: بابا!!! ... اين طوري نگو يهوووو! ... قلبم هُري ريخت! ... همين كه بعد از چهل سال همديگه رو ببينيم ، براي سكتۀ قلبي من كافيه تا چه برسه كه يهوووو هم باشه!

لوس لوسك: خيله خُب! ... تو هم خودت رو واسه من لوس نكن! ... خره! ... منظورم اينه كه خيلي اتفاقي همديگه رو ببينيم!

خرِ خروسك: حالا چرا بايد چهل سال ديگه باشه؟! ... نمي شه مثلن ده روزه ديگه باشه!

لوس لوسك: نه!!!! ... مي خوام قشنگ دق مرگ شده باشي و در تب و تاب ديدن من مونده باشي و حسابي حسرت كشيده باشي!

خرِ خروسك: مي دوني كه خيلي سخته! ... بعد از چهل سال فراغ ، من تو رو يهوووو ببينم و سكته نكنم! ... حداقلش اينه كه بغلت مي كنم و پَس مي افتم!

لوس لوسك: خيله خُب حالا! ... اون دفعه كه اومدي خونه مون ديدم چقدر باعرضه اي! ... 7 ساعت خونه مون موندي و آخرش هم ، شب رفتي تو اتاق داداشم خوابيدي! ... از دست تو ديگه من دق كردم! ... بس كه خنگي!

خرِ خروسك: حالا نمي شه اينا رو وسط خيابون نگي! ... هِي من رو تحريك كن تا بالاخره يك روز همين وسط خيابون بغلت كنم!

لوس لوسك: خُب! ... حالا! ... فكرش رو بكن! ... درست همون لحظه كه ما همديگه رو پيدا مي كنيم ، جنگ جهاني چندم شروع بشه و تمام كرۀ زمين از بين بره و همۀ‌ آدم ها كشته بشن و فقط من بمونم و تو!!!!!

خرِ خروسك: اصلن امكان نداره!‌... مگه مي شه همه بميرن و فقط من و تو بمونيم!‌... حالا چرا بايد فقط من و تو بمونيم! ... نمي شه دو نفر ديگه بمونن! ... ببين!‌... ما يك دختر همسايه داريم تو كوچه مون ، خيلي باحاله!‌... نمي شه اون بمونه با من!‌

لوس لوسك: گمشوووووو! ... تو اگه عرضه داشته باشي ، ‌همين من رو نگه مي داري! ... ولش كن اون دختره لوس رو! ... تحفه!!! ... گفتم فرض كن فقط من بمونم و تو!

خرِ خروسك: خيله خُب! ... فرضن ، من موندم و تو!‌... حالا لازمه كه فقط ما دو تا بمونيم! ... نمي شه چند تا آدم ديگه هم بمونن!‌... بالاخره ممكنه به دردمون بخورن!

لوس لوسك: نه! ... فقط من و تو!

خرِ خروسك: باشه!!! ... قبول!!! ... فقط من و تو!!!!!

لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... از آسمون صدا بياد!!! ... خرِ خروسك! ... دنيا از بين رفته! ... تمدن بشري خراب شده! ... هيچ كسي نمونده!‌... جز تو و لوس لوسك! ... براي بقاء و فقط براي بقاءِ نسل بشر ، شما دو تا مجبوريد كه با هم ازدواج كنيد و بچه دار بشيد تا بچه هاتون در سراسر اين كرۀ‌ خاكي پراكنده بشن و بشريت زنده بمونه و نسل بشر ادامه پيدا كنه!

خرِ خروسك: يعني ، ما دو تا ، بايد واسۀ ‌يك ازدواج ساده ، اين همه سال صبر كنيم و اين همه سختي بكشيم و تموم دنيا رو از بين ببريم و همۀ آدم ها رو بكشيم و يك صدا هم از آسمون دريافت كنيم تا بالاخره به هم برسيم!!!

لوس لوسك: پس چي! ... فكر كردي همين طوري مُفتي مُفتي!

خرِ خروسك: خُب! ... منظور!

لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... بعد از اين همه دوري و سختي و بدبختي و داستان ، وقتي چنين درخواستي رو از آسمون شنيدي ،‌ چه مي كني! ... فكر نمي كني يك معجزه است! ‌... با خودت فكر نمي كني ، ‌حتمن يك حكمتي بوده تا ما به هم برسيم! ... جوونِ من! ... تو بودی چيكار مي كردي!

خرِ خروسك: كمي فكر كرد و گفت:

 

            من به انقراض نسل بشر كمك مي كردم و چهل سال ديگه هم فراغ رو تحمل مي كردم!‌!!

 

   +
        10:36 بعد از ظهر سه شنبه 3 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin