این شعر زیبا را عادل برای ما فرستاد تا در همین وبلاگ بگذاریم که با اجازۀ ایشان برای شما دوستان در اینجا قرار داده شده است.
خانه را ترک و سوی مدرسه مان رفتم من
حس و حال دعوا، در سرم می چرخید
من دلم می خواست ثابت کنم آوازه ی خویش
تا حسابی ببرند
بچه های دیگر از زورم
زنگ اول آمد
بعد از آن ساعت تفریح چه زود
بانگ ناظم پیچید
تا به دعوا و کتک ما را تند، بفرستد به حیاط
جالب آن بود که بعد از تفریح
باز با زور و کتک می رفتند، بچه ها سوی کلاس!
جمعی از ما به کلاس، شادمانه ماندیم
و به تعقیب و فرار ناظم را
عاقبت پیچاندیم!
اندکی بعد زمن بانگی خاست:
«چه کسی را های! هوای رزم است؟
اینک آماده ی هر جنگم من»
علی آمد زکنار
چغر و زیرک بود
پنچه در پنجه ی هم افکندیم
قلبمان را، زخشم آکندیم
ناگهان دستم را پیچیدم
دور آن گردن چون پای درخت
همچو پیچیدن مار افعی دور شکار
و سپس او افتاد
همچو افتادن فیل
و زمین لرزید زین پیکر سخت
بعد از آن رزم بزرگ
مشت هایی به بهنام زدم با شوخی
گفت چه زوری داری!
می زدم دور غرور، گوش تا گوش کلاس
تا که نادر آمد
گفت با فتحی ما می جنگی؟
گفتمش هه! جوک است یا شوخی، این که تو می گویی؟
گفتم این بدبخت را
بارها من زده ام که...اما
باز هم می زنمش
دور هم چرخیدیم
چشم بر چشم هم آن گه دوختیم
من نگاهم فاتح
همچو شیری، بر افتاده شکار
او نگاهش هشیار
همچو کفتاری پیر
در کمین تا بکند غفلت شیر
سرم از نخوت چونان مرغی
آسمان ها را خوش می پیمود
که نفهمیدم کی خورد به سنگ
بر زمین لغزیدم
و سر فتحی را، بالای سر خود دیدم
این چنین بود که من
یاد "روزی زسر سنگ عقابی به هوا خاست..." افتادم و هنوز
یادم آید آن روز.
