مرا با خويشتن ، سر در گريبان است
به آهی می كشم گریه ، بر اين آورده آبي تا كجا بايد
فراوان پاسخي ، من چشم در راهم ، هنوزم
زمان بر پشتِ در كوبد : تو آيا امشب هم هستي؟
به ناخن مي كشد پنجه بر اين آواز : تا كجا هستي؟
بگيرم گوش در فرياد
بتازم من هراسان بيشه ها بر پشت اين باد
بنوشم لحظه لحظه ، نوشدارو ، غم ، پريشاني
بگيرم پنجه اش : دستي بزن آورده ام ... هرگز!
به نرمي ... آه ..... آن روزگاران را به ياد دارم
چه صاف و آسمان آبي!
ولي ، افسوس
تو هم مي داني چه بيخوابم
به نازك دست و پايي يا صدايي من چه بي تابم
در اين بحثِ سكوت ، افتاده بر ما بختكي
آن هم شود ، روزي فراموشي
نمي دانم!
كه شايد ... بي صدا ، تنها
به خوابت بركشم آغوش : در اين سبزه چه مي بيني؟
به مرغ شانه سر ، بارها چه مي گويي؟
به گل هاي سپيد ، داستان چه مي سازي؟
تو از مادر چه مي داني؟
پريشان كودك من
رنگ و بويش ، سرخ سيبي است
يادگاري.
هدایت اله امینیان
۲۵/آذر/۱۳۸۶
