1
1 روز ، در صبحی آفتابی ، توپی پلاستیکی روی زمین قِل خورد و رفت و رفت و رفت و نگاه او نیز به دنبالش. ... توپ کمی دورتر ایستاد و نگاه او نیز بر روی دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی ایستاد. ... کمی مکث کرد و سرش را بلند کرد و دستش را به هوا برد و دهانش را باز کرد و خواست بگوید "توپ را شوت کن بیا" ... که چشم هایش خیره و دهانش باز و صدایش ساکت و دستش آویزان ماند و توپ هم همان جا در انتظار! ... همین!
2
2 سال گذشت. مدرسۀ شاهپور غلامرضا ، کنار یک مدرسۀ دخترانه بود به نام آذرمیدخت! ... زنگ آخر مدرسه را که می زدند همۀ بچه ها به صف می شدند و نفر اول صف ، یک پرچم قرمز دستش می گرفت که رویش نوشته بود: ایست! ... بچه ها باید هر روز و در یک صف مرتب ، از مدرسه تا منزل می رفتند. ... تمام آرزویش این این بود که وقتی به چهار راه کنار مدرسه می رسند ، چراغ راهنمایی ، سبز باشد و صف آنها جلوی در مدرسۀ آذرمیدخت بایستد و شاید بتواند در یکی از صف های داخل مدرسه ، او را دوباره ببیند!
3
3 سال ، با همۀ بهارها و تابستان ها و پاییزها و زمستان های قشتگ گذشت. یک روز ، مثل همۀ روزهای دیگر ، چراغ راهنمایی ، سبز بود و او نیز مثل همیشه منتظر. خیلی ناگهانی شنید: "برو تو صف!". برگشت و نگاهی به انتهای صف کناری انداخت. ... قلبش ایستاد! ... دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی ... تنها دانش آموز عینکی در مدرسۀ آذرمیدخت!
4
4 سال بعدی خیلی زود گذشت. تابستان بود و در یک نانوایی کار می کرد! ... هوا گرم بود و سخت مشغول چانه گرفتن از خمیر بود. ... با بازویش ، عرق روی پیشانیش را خشک کرد. ... صدایی از جلوی در نانوایی گفت: "5 تا". ... سرش را چرخاند. ... نگاهش بر روی دریچۀ نانوایی ، خیره و دستش در خمیر نان ، خشک ماند! ... مثل نگاه شما بر روی مانیتور و دست شما بر روی ماوس!
5
5 سال بعد ، دانشجو بود. در چه رشته ای و چه دانشگاهی درس می خواند ، اصلن مهم نیست و به داستان ما نیز اصلن ربطی ندارد!
گفت: خواستگار دارم.
گفت: مبارک است.
گفت: ولی من نمی خواهم جواب مثبت بدهم.
گفت: چرا؟
گفت: نمی دانم!
گفت: چطور؟
گفت: دلم راضی نمی شود!
گفت: کسی دیگری را دوست داری؟
گفت: آری!
گفت: کی؟
گفت: تو!
فقط گفت: چرا حالا؟! ... چرا بعد از 20 سال؟!
دست مادرش را گرفت و به خواستگاری رفت!
گفت: سربازی رفته اید؟
گفت: من هنوز دانشجویم!
گفت: شغل شما چیست؟
گفت: من هنوز دانشجویم!
گفت: ماشین و منزل و زمین و سرمایه دارید؟
گفت: من هنوز دانشجویم!
گفت: تو که چیزی نداری ، پس برای چه آمده ای خواستگاری؟!
گفت: من آینده دارم!
گفت: هر وقت به آینده ات رسیدی ، دستش را بگیر و بیا!
6
6 سال بعد ، هنوز هم دانشجو بود! ... هنوز هم بیکار بود! ... هنوز هم سربازی نرفته بود! ... هنوز هم به آینده نرسیده بود! ... ولی ، هنوز هم آینده داشت! ... هنوز هم امید داشت! ... به همین خاطر ، هر روز ، روبروی آینه می ایستاد و با خود می گفت:
آینده ، کجایی؟! ... آینده ، من کی به تو خواهم رسید!
7
7 سال گذشت! ... چند وقتی بود که دیگر دانشجو نبود! ... سربازی هم رفته بود! ... کار هم داشت! ... یک روز ، مادرش گفت: مستر ایکس را می شناسی؟! ... گفت: آری! ... مستر خوبی است و الخ!
چند وقت بعد ، در روزی که شاید فکر می کرد ، این همان آینده ای است که باید به آن می رسید ، به مادرش گفت: برویم.
گفت: کجا؟
گفت: به.
گفت: کی؟!
گفت: از.
گفت: نه!
گفت: چرا؟!
گفت: برای این که!
گفت: با کی؟!
گفت: با مستر ایکس!
همه چیز تمام شد. ... ولی او هیچ وقت آینده را فراموش نکرد و تا رسیدن به او سکوت کرد!
8
8 سال بعد ، در پیاده رویِ خیابانی نه چندان مهم ، قدم می زد! ... خسته شده بود! ... سوار تاکسی شد! ... کمی جلوتر ، از پشت سرش صدایی شنید: "دو نفر". ... در پشتی تاکسی باز شد و یک نفر پیاده شد. ... برق شیشۀ عینکی را در آینۀ بغل دید. ... چیزی که زیاد است آدم عینکی و برق شیشۀ عینک در یک روز آفتابی! ... کمی جلوتر ، او نیز پیاده شد. کرایه اش را داد. راننده تاکسی گفت: حساب شد.
گفت: کی؟!
گفت: خانمی که پیاده شد.
کمی به اطراف نگاه کرد. دهانش نیمه باز و چشم هایش هاج و واج مانده بود! ... هیچ کس ، آن اطراف نبود ، ولی صدایش هنوز در گوشش بود: "دو نفر!" ... آینده بود؟! ... چرا اینجا؟! ... چرا این جور؟! ... چرا حالا؟! ... آیا آینده می دانست که او 35 سال منتظر است؟! ... ای کاش می دانست!
9
9 سال دیگر هم گذشت! ... هنوز هم به آینده می اندیشید! ... بارها و بارها او را می دید و نیز صدای او را می شنید! ... ولی ، هنوز به او نرسیده بود! ... موهایش به تدریج سپید می شدند ! ... دیگر ، همه چیز ، برای او تعطیل شده بود. حتی زندگی ، به آن روش همیشگی! ... آیا اصلن آینده ای وجود داشت؟!
10
10 سال بعدی بسیار سخت تر از آن چیزی گذشت که خودش می اندیشید و نیز من و تو می اندیشیم! ... بدون هیچ آینده ای! ... نه جدید و نه قدیم! ... هیج کس نمی دانست او به دنبال چه بود! ... هر چند ، جوابش خیلی ساده بود! ... او اصلن به دنبال چیزی نبود ، او فقط به دنبال کسی بود ، که خود همه چیز بود! ... آینده! ... هر چند ، حتی در دوردست هم ، آینده ای نبود! ... حتی در غبار و مه هم خبری نبود! ... حتی به رنگ خاکستری!
11
به هر حال ، چه خوب و چه بد ، این 11 سال هم باید می گذشت! ...... بازنشسته شده بود! ... معمولن ، غروب ها برای پیاده روی به پارک می رفت! ... مثل همه روزهای دیگر ، روی یک نیمکت ، کنار استخر پر آب وسط پارک نشست! ... نفس تازه کرد و عروس و دامادی را دید که برای گرفتن عکس به آنجا آمده بودند. صدایی گفت: در این سمت استخر هم یک عکس دو نفره بگیرید! ... این بار ، رویش را به سمت صدا نچرخاند! ... حتی ، برای نخستین بار سعی کرد فراموش کند صدایی شنیده است! ... صدای 65 سال ، آینده بود!
12
12 سال آخر هم به یک چشم بر هم زدن گذشت! ... دیگر هیچ آینده ای وجود نداشت! ... هر چند ، هنوز هم انتظار می کشید! ... هر چند ، هنوز هم امید داشت! ... هر چند ، هر انتظار و امیدی بیهوده بود! ... یک روز ، در یک غروب نارنجی ، شال و کلاه کرد و عصایش را برداشت و به پارک رفت. ... توپی پلاستیکی به سمتش آمد ... کمی مکث کرد و سرش را بلند کرد ... چشم هایش خیره و دهانش باز و صدایش ساکت و دستش آویزان ماند و توپ هم همان جا ، در کنار پای او در انتظار! ... دو ساق پای کوچولو در دو کفش صورتی نیز ، روبرویش به انتظار! ... خیلی پیرتر از آن بود که بتواند توپ را با پا بزند و برای او بفرستد! ... تنها کاری که کرد ، از پشت شیشه های عینکش به تماشای او ایستاد و 77 سال انتظار را در همین چند دقیقه ای که شما اینجا نشسته اید ، در چشم های زیبای او به یاد آورد! ... به همین سادگی!
برای این داستان ، هیچ آینده ای ، چه خوش و چه ناخوش وجود ندارد! ... آینده اش را شما بسازید! ... هر جور که دوست دارید! ... ولی آرام!