طبق عادت هميشگي ، غروب رفته بودم پياده روي! ... دست بر قضا ، يك دختر ِكله آناناسي با يكی از این پسرهای كله خروسي افتاده بودند جلوي ما و بساط جيگركي را پهن كرده بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند! ... ما هم هر چه تلاش مي كرديم تا از اين دو زوج جوان سبقت بگيريم ، بي فايده بود و اصلن راه نمي دادند! ... ماشين هاي كنار پياده رو هم آن قدر نزديك هم پارك كرده بودند كه ما حتي نمي توانستيم داخل خيابان برويم و ناگزير شديم ، چند صد متري را با اين دو زوج شاد و شنگول همراه شويم و تجربه اندوزيم!
لوس لوسك: هيچ وقت فكر كردي ، ما چهل سال در فراغ هم بمونيم!
خرِ خروسك: نگووووو! ... چهل سال دوري خيلي سخته! ... من حتي نمي تونم يك روز دوري تو رو تحمل كنم! ... نه!!! ... با من دم از بي وفايي نزن!!! ... چهل سال؟!!!
لوس لوسك: خُب! ... فرضي گفتم! ... تو هم كه مي دوني من نمي تونم حتي يك ساعت دوري تو رو تحمل كنم تا چه برسه به يك روز!! ... حالا يه چيزي گفتم! ... فرض كن چهل سال در فراغ هم بمونيم!
خرِ خروسك: خیله خُب! ... باشه! ... اگه فقط يك فرض باشه ، قبول مي كنم! ... ولي خيلي سخته! ... مي دوني كه!
لوس لوسك: آره خُب! ... حالا فكرش رو بکن! ... بعد از چهل سال ، ما يهوووو ، وسط يك خيابون همديگه رو مي بينيم!!!
خرِ خروسك: بابا!!! ... اين طوري نگو يهوووو! ... قلبم هُري ريخت! ... همين كه بعد از چهل سال همديگه رو ببينيم ، براي سكتۀ قلبي من كافيه تا چه برسه كه يهوووو هم باشه!
لوس لوسك: خيله خُب! ... تو هم خودت رو واسه من لوس نكن! ... خره! ... منظورم اينه كه خيلي اتفاقي همديگه رو ببينيم!
خرِ خروسك: حالا چرا بايد چهل سال ديگه باشه؟! ... نمي شه مثلن ده روزه ديگه باشه!
لوس لوسك: نه!!!! ... مي خوام قشنگ دق مرگ شده باشي و در تب و تاب ديدن من مونده باشي و حسابي حسرت كشيده باشي!
خرِ خروسك: مي دوني كه خيلي سخته! ... بعد از چهل سال فراغ ، من تو رو يهوووو ببينم و سكته نكنم! ... حداقلش اينه كه بغلت مي كنم و پَس مي افتم!
لوس لوسك: خيله خُب حالا! ... اون دفعه كه اومدي خونه مون ديدم چقدر باعرضه اي! ... 7 ساعت خونه مون موندي و آخرش هم ، شب رفتي تو اتاق داداشم خوابيدي! ... از دست تو ديگه من دق كردم! ... بس كه خنگي!
خرِ خروسك: حالا نمي شه اينا رو وسط خيابون نگي! ... هِي من رو تحريك كن تا بالاخره يك روز همين وسط خيابون بغلت كنم!
لوس لوسك: خُب! ... حالا! ... فكرش رو بكن! ... درست همون لحظه كه ما همديگه رو پيدا مي كنيم ، جنگ جهاني چندم شروع بشه و تمام كرۀ زمين از بين بره و همۀ آدم ها كشته بشن و فقط من بمونم و تو!!!!!
خرِ خروسك: اصلن امكان نداره!... مگه مي شه همه بميرن و فقط من و تو بمونيم!... حالا چرا بايد فقط من و تو بمونيم! ... نمي شه دو نفر ديگه بمونن! ... ببين!... ما يك دختر همسايه داريم تو كوچه مون ، خيلي باحاله!... نمي شه اون بمونه با من!
لوس لوسك: گمشوووووو! ... تو اگه عرضه داشته باشي ، همين من رو نگه مي داري! ... ولش كن اون دختره لوس رو! ... تحفه!!! ... گفتم فرض كن فقط من بمونم و تو!
خرِ خروسك: خيله خُب! ... فرضن ، من موندم و تو!... حالا لازمه كه فقط ما دو تا بمونيم! ... نمي شه چند تا آدم ديگه هم بمونن!... بالاخره ممكنه به دردمون بخورن!
لوس لوسك: نه! ... فقط من و تو!
خرِ خروسك: باشه!!! ... قبول!!! ... فقط من و تو!!!!!
لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... از آسمون صدا بياد!!! ... خرِ خروسك! ... دنيا از بين رفته! ... تمدن بشري خراب شده! ... هيچ كسي نمونده!... جز تو و لوس لوسك! ... براي بقاء و فقط براي بقاءِ نسل بشر ، شما دو تا مجبوريد كه با هم ازدواج كنيد و بچه دار بشيد تا بچه هاتون در سراسر اين كرۀ خاكي پراكنده بشن و بشريت زنده بمونه و نسل بشر ادامه پيدا كنه!
خرِ خروسك: يعني ، ما دو تا ، بايد واسۀ يك ازدواج ساده ، اين همه سال صبر كنيم و اين همه سختي بكشيم و تموم دنيا رو از بين ببريم و همۀ آدم ها رو بكشيم و يك صدا هم از آسمون دريافت كنيم تا بالاخره به هم برسيم!!!
لوس لوسك: پس چي! ... فكر كردي همين طوري مُفتي مُفتي!
خرِ خروسك: خُب! ... منظور!
لوس لوسك: حالا فكرش رو بكن! ... بعد از اين همه دوري و سختي و بدبختي و داستان ، وقتي چنين درخواستي رو از آسمون شنيدي ، چه مي كني! ... فكر نمي كني يك معجزه است! ... با خودت فكر نمي كني ، حتمن يك حكمتي بوده تا ما به هم برسيم! ... جوونِ من! ... تو بودی چيكار مي كردي!
خرِ خروسك: كمي فكر كرد و گفت:
من به انقراض نسل بشر كمك مي كردم و چهل سال ديگه هم فراغ رو تحمل مي كردم!!!
