تبليغاتX
چهل و هشت - خواندن

چهل و هشت

هدایت اله امینیان


 

یادم می آد ، یک سریالی رو اون قدیما تلویزیون نشون می داد به نام آقای مطالعه. ... یه بابای لاغر با یه سبیل و عینک خنده دار ... الگوی بسیاری از مسخره سازها و مسخره بازهای قدیم و جدید و نقش آفرینان تمسخر روشنفکری. ... بگذریم! ... از اون موقع به بعد ، هر کی از راه می رسید ، به ما می گفت آقای مطالعه! ... ولی نه برای شباهت در قیافه ، که ما بچه بودیم و نه سبیل داشتیم و نه عینک.   

خدا رحمتشون کنه ، از بس بهمون گفته بودن آقای مطالعه ، ما هم باورمون شده بود ، فکر می کردیم هر چی دم دستمون می رسه باید بر داریم و بخونیم! ... کتاب ، مجله ، کاغذ پاره ، تابلوی مغازه ، شعرهای پشت کامیونا و وانتا و اتوبوسا و مینی بوسا و حتی کاغذ روزنامه ای که گوشت چرخ کرده می پیچیدن توش!!!

تازه سواددار شده بودیم. کلاس اول بودیم ، اون هم اول قدیم!!!!! ... تازه شرکت واحد توی شهرمون راه افتاده بود و چند تا مینی بوس آورده بودن. اینقده بد خط نوشته بودن که یه تازه سواد آموخته ای چون من نمی تونست خط قشنگ روی درش رو خوب بخونه و به خاطر شکل خاص واژه بیگانه " مینی" در کلمه مینی بوس ، تا سال های سال نوشته روی درش رو می خوندم "یعنی بوسرانی شرکت واحد ..."!!!

مثل آقای مطالعه تلویزیونی ، خوره افتاده بود به جونم و هر جا می رفتم باید حتماً یه کتابی ، مجله ای ، چیزی برمی داشتم و می خوندم. مهمونی که می رفتیم اولین کاری که می کردم سراغ کتابخونه صابخونه را می گرفتم و یه کتاب برمی داشتم و تا آخر مهمونی می خوندم. اگر هم نصفه کاره می موند با کلی تعارف و تشکر و موش مردگی و از این جور حرفا می بردمش خونه تا تمومش کنم! ... چقدر واسه این کارام کتک خوردم خدا می دونه ، این هم یه جورشه!!! ... کتک خوردن واسه کتاب خوندن!!! 

اون وقتا هر چی پول تو جیبی می گرفتم ، می دادم کتاب و مجله می خریدم. کتاب های طلایی بود و کیهان بچه ها و دختران و پسران و لاوسون و سامسون و ریچارد و این اواخر هم مایک هامر ، واسه همین آخری چقدر کتک خوردم باورتون نمی شه! ... داداشم و بچه های فامیل ، سر این که کی اول بخونه ، مادرم طبق عادت ، بابام واسه عکس روش و داییم هم که قبلن خودش خونده بود ، واسه داستانش.

آن قدر هم پول نداشتیم که بتونیم تندتند کتاب بخریم! ... فقر دوران کودکی بود و ظلم و زور و گروکشی و از این جور خالی بندی های روشنفکرمآبانه باب آن روزها و صد البته ، برخی از این روزها!!! ... تن تن و میلو بود و صمد و علی اشرف و نسیم و دو سه تا اُف و مُف و تُف دیگه و یک دنیا نیاز به خوندن! ... اون وقتا ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که نبود؟؟؟؟؟؟!!!!! ... تازه ، اگر هم بود به خوبی و فعالی الآنش که نبود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! ... ما هم مجبور بودیم ، هر کتابی رو چند بار بخونیم تا بتونیم پولی جور کنیم و بریم کتابفروشی سر کوچه مون یه کتاب جدید بخریم! ... اون وقتا ، اسمش بود کتابفروشی قاضی! ... ترکمن بود با یک کلاه لبه دار خاکستری کمرنگ با یه نوار کرم روشن به دورش! ... نمی دونم زنده اس یا نه؟! ... هر جا هست خدا حفظش کند و اگر هم نیست خدا بیامرزدش.

بگذریم! ... فکرش رو که می کنم ، فقط می تونم بگم حیف از اون همه زحمت و پفک و چیپس و کیت کت و بستنی قیفی دو زاری نخوردن و کتک فراوون خوردن.  یه روز ، خیلی ساده ، همه شون رو دادم به یه نگاه دوستانه! ... به یه سلام کوچولوی بهاری! ... به یه دوچرخه سواری دو نفره بعد از امتحانات ثلث سوم! ... به یه قلاب گرفتن شیرین برای توت خوری از یه باغ ، ته یه کوچه بن بست!  ... تا ببردشون توی تعطیلات تابستون بخونه که نفهمیدم باباش کی منتقل شد تهرون و اون هم بی خبر ما رو گذاشت و رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد! ... الان هم ، هر وقت توی این کتاب دست دومی ها می چرخم ، دنبال همون نگاهم و همون کتاب ها!!! ... اسم یکی شون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، اِبیش.

سیزده ساله بودم و عروسی یکی از بستگان در تهرون بود و ما چند شبی اونجا بودیم! ... طبق عادت ، یه کتابی رو گرفتم و شروع کردم ، شب عروسی شد و کتابه هنوز تموم نشده بود . همه مشغول شادمانی بودن و ما هم تنهایی رفته بودیم یه گوشه دنج و شروع کرده بودیم به خوندن کتاب! ... یه دفعه دیدم دارن دنبالم می گردن و صدام می کنن!  ... کجایی؟ ... کجایی؟ ... ما هم از ترس مون رفتیم زیر تخت قایم شدیم و گوشه روتختی رو کمی بالا زدیم تا نور بیاد زیر تخت و همونجا خوندن رو ادامه دادیم!!! ... صبح که از خواب بیدار شدم ، دیدم هنوز زیر تختم و سرم روی کتاب ، بربادرفته!    

خلاصه ، کتاب خوندن مون هم بد مرضی شده بود! ... کله مون توی کتاب بود و فکر می کردیم کله همه توی کتابه و این جوری می خواستیم بین کله های تو کتابی ، سری در بیاریم! ...  ولی نگو ، کله همه تو حسابه و کله اونایی که تو کتابه اینقده داغه که نگو و نپرس؟!!! ... تا اومدیم متوجه بشیم چه خبره ، دیدیم یه عالمه بلا رو کله مون ریخته! ... البته ، ما که تا یادمون می آد اون موقع ها بیشتر ر. اعتمادی می خوندیم و امیرعشیری ، اتوبوس آبی و یک لحظه روی پل و مردی که هرگز نبود و زندگی و دیگر هیچ! ... اون هم فقط برای امنیت مغزی!!!!!

باد خزون اومد و برف زمستون نشست و روزهای زیبای بهاری و گرم تابستونی خیلی زود گذشت و دیگه برنگشت! ... هوا سرد بود و بنزین کم بود و گرون و کوپنی. هر کی کتاب داشت می ریخت تو منقل زیر کرسی و آتیش شب چهارشنبه سوری و زیر دیگ سمنو و حلیم!!! ... اون هم از توی یه فیلم یاد گرفته بودن که کلی بدآموزی داشت! ... مردم که عقل درست حسابی نداشتن! ... نمی دونستن که این کتابا برای مطالعه اس ، فکر می کردن برای تولید انرژی حرارتیه!!! ... هر وقت می خواستن گرم شن ، کتاب می سوزندن! ... می گید نه!!؟؟ ... از باباهاتون بپرسید یا از دایی هاتون ، عموهاتون ، عمه و خاله هاتون! ... بالاخره ، دور و ورتون یه بزرگ تر که پیدا می شه تا بهتون بگه ، اون وقتا مردم فرق بین کتاب و هیزم رو نمی دونستن و فکر می کردن جفتشون یکیه!!! ... اون هم فقط به خاطر این که هر دو تاشون از درختای جنگلی تهیه می شدن!!!

هرچند ، اگه بهتون نگفتن زیاد ناراحت نشید!!! ... وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم حق دارن!! ... شاید نمی خوان بگن اون موقع ها نفهم بودن و بی عقل که می رفتن کتابا رو می سوزندن تا گرم شن!!! ... ولی مگه اونایی که بفهم بودن و کتابا رو نمی سوزندن چی شدن که بابا ننه های من و شما نشدن ، غیر از اینه که آخر داستان همگی از سرما یخ زدن و مردن!!! ... فکر نمی کنید ، بهتره ، به جای این که بشینیم زیر کرسی و بابا ننه هامون رو متهم کنیم ، باید یه کمی هم به اونا حق بدیم! ... اگه اونا کتاب های بی زبون رو نمی سوزندن ، اون وقت کتابا دست و پا در می آوردن و خونه و زن و بچه هاشون رو می سوزندن! ... اون وقت ، همین من و تو به جای گرم شدن زیر کرسی و گفتن حرفای صد تا یه غاز ، داشتیم توی آتیش منقل زیر کرسی جلیز و ولیز می کردیم و حسابی داغ می شدیم تا آدمای دور کرسی گرم شن! ... دوست داشتین؟؟؟!!!!!

اوه ... یادم اومد ... اسمش بود ، فارنهایت ... نمی دونم چند؟ ... تو فیلم ، کتابا رو می ریختن تو منقل و می سوزندن تا گرم شن! ... بعد یک عده آدم بیکار که زیادی گرمشون بود ، ریخته بودن وسط بیابونا و جنگلا و دور هم نشسته بودن کتابا رو حفظ می کردن و به بچه هاشون یاد می دادن ، کتابا رو صفحه به صفحه ، خط به خط  و کلمه به کلمه حفظ کنند!!؟؟ ... عجب فکربکری !!؟؟ ... فکرشو بکن!!! ... چقدر مسخره اس!!؟؟ ... اون وقت اسم یکی شون بود ، کنت مونت کریستو ، یعنی بیکار نشسته بود ، کتاب کنت مونت کریستو رو حفظ کرده بود! ... یه زنه هم شده بود ، جین ایر و حتمن یک بدبخت دیگه هم شده بود ، بینوایان و الخ!!! ... فقط نمی دونم چرا هر چی حفظ می کردن کتاب داستان بود؟! ... این همه کتاب خوب بود که باید حفظ می شد!!! ... حالا ، چرا فقط غرش طوفان و ژان کریستف و جان شیفته و خواجه تاجدار و خداوند الموت و کنیز ملکه مصر و ذبیح الله منصوری خدا بیامرز؟؟!!

به هر حال ، تو این گیر و دار ، یهو من هم به سرم زد ، برم کمکشون و چند تا کتاب حفظ کنم! ... نشستم داستان کدو قل قله زن و شنل قرمزی و هانسل و گرتل و شنگول و منگول به چرا می روند رو حفظ کردم!!! ... در نوع خودش کلی امداد رسونی بود ، تازه همین چهار تا دونه کتاب چند سال وقت ما رو گرفت تا حفظ شون کردیم!!! ... آخرش هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم و رفتیم دانشگاه و تازه اونجا فهمیدیم هر چی داستان حفظ کرده بودیم برای زنده موندن ما خوب بوده!!! ... داستان هایی آموزنده در باب امنیت جانی!!!!!

اولین باری که با یه بابای تحصیل کردۀ فرنگ رفته و برنگشتۀ کتاب خووووون برخورد کردم ، بهم گفت یادت باشه از کتابخونه ها کتاب امانت نگیری که اسمت رو می نویسن و بعد برات پرونده درست می کنن که چی چی می خونی و به چی علاقه داری و خطت چیه و از این جور خنزرپنزرها !!! ... تو خوابگاه هم کتاب نبری که لو می ری چیکاره ای!!! ... مدت ها با خودم فکر می کردم ، مگه من چیکاره ام ؟!! ... نکنه کسی هستیم و خودمون خبر نداریم؟؟!! ... عقل مون که قد نمی داد ، گفتیم شاید یه کسی هستیم و خودمون خبر نداریم!! ... تو خیابون که راه می رفتم مواظب بودم ، ببینم بالاخره کسی منو می شناسه یا نه !!! ... یه بار ، تو خیابون یه پیرزنه اومد طرفم و گفت : ببخشید مادر ... نذاشتم حرفش تموم بشه ، فکر کردم ما رو شناخته ، گفتم : بله خودم هستم آقای .... !! با تعجب نگاهم کرد و با شک و تردید گفت : قربانت پسرجان ، ان شاء الله که پیر شی ننه ، می تونی منو تا اون ور خیابون ببری !!!!!

نتیجه این مراقبت های بهداشتی این شد که سال های سال نه کتابی خریدیم و نه کتابی خوندیم و طی یک فرآیند بهینه سازی مصرف تونستیم ، برای مدت مدیدی از دست این بیماری مزمن مطالعه راحت بشیم و ترک اعتیاد کنیم!!! که یهو متوجه شدم با بیماری جدیدی دست به گریبانم و هر جا می رم همه مثل ایدز گرفته ها ازم دور می شن ، راستش رو بخواهید ، تحمل این یکی دیگه خیلی سخت بود ،  نفهمیدن در زندان تردید !!!؟؟؟!!!؟؟؟.

به خریّت شهرۀ آفاق شدیم و مهرۀ انفس!!! ... سر تکون دادن و بعله بعله گفتن چون گوسفندان که اون هم دوران خودش رو داشت!!! ... چند سالی گذشت و دیدیم جمعیت ماها زیاد شده و دیگه نیازی به سر تکون دادن ما یکی نیست!! ... وضع مالیم خوب شده بود و با خودمون گفتیم ، برگردیم به همون دوران شنگول منگولی و حفظ کتاب!!! ... هر چی کار می کردم و پول در می آوردم ، می دادم کتاب می خریدم و انبار می کردم تا شاید بالاخره یه روزی بدرد بخوره !!!! ... این هم یه جور عملیات حفاظتی دیگه!!!!

خلاصه ، هر کی می اومد خونه مون با تعجب ازم می پرسید: آقای ... همه این کتابا رو خوندید؟!!! ... من هم با یه نگاه عاقل اندر سفیه یعنی این که مگه من اینقدر احمقم که پول کتاب بدم و اون وقت نخونم ، تواضع نشون می دادم و می گفتم: " البته همه رو که نه ، ولی خیلی هاشون رو خوندم و بقیه هم در نوبت خوندن هستن!!!! ... متأسفانه سرعت چاپ کتابای جدید خیلی زیاده و تندتند کتاب چاپ می شه!!! ... من هم هر چه تلاش می کنم نمی تونم خودم رو برسونم!!! ...  فعلن کتاب های خوبی که چاپ می شه رو می خریم تا سر پیری وقتی که بیکارتر شدیم بشینیم کنار شومینه و چای بخوریم و کتاب بخونیم!!!! ... آدم دلش می خواد همه کاراش رو ول کنه و بشینه فقط کتاب بخونه!!! ... حیف که وقتش نیست و غم آب و نون و بچه نمی ذاره!!!! ... وای وای وای ... چه مصیبتی!!!! ... آخ آخ آخ ..." چن تا تکون کله هم لابلاش و کشیدن آهی بلند و دوباره ... "چه حیف!!!! ... عجب زمونه ای شده!!!! ... نُچ نُچ نُچ!!!! ..." ... باز هم چن تا تکون کله لابلاش!!!!

کسی نیست به آدم بگه ، تویی که از هر ده تا کتاب یکیش رو اون هم به زور می خونی ، چرا اینقدر پول کتاب می دی؟؟!! ... راستش خودم هم نمی دونم!! ... شاید ، نمایش روشن اندیشی در بستری پوک و شوره زار!!!

سال های زیادی از اون دوران نمایشنامه بازی گذشته و کتابخونه بزرگی ساخته ایم به اندازه تئاتر شهر!!! دیگه حال و حوصله اون وقتا رو ندارم!!! ... کارم شده پاک کردن گرد و خاک روی قفسه ها و جابجا کردن کتاب ها!!! ... چند وقت پیش ، یکی از دوستان اومده بود خونه و صحبت از فروختن کتابام می کرد! ... قرار شد ، یکی رو بیاره کتابا رو قیمت بذاره و بخره و ما رو از شرشون راحت کنه! ... مرتیکه بزخر ، اومد و هزار و نهصد و هشتاد و چهار جلد کتاب نفیس از هر رده دیوئی رو با کلی منت و تعارف قیمت گذاشت ، پونصد هزار تومن!!!!!!!

یه حساب سرانگشتی کردیم و محاسبه وزن و چند تا جمع و ضرب و مقایسه با قیمت هیزم شومینه و پول گاز!!! ... دیدم نخیر!!! ... صرف نمی کنه!!! ... ارزونتر از هیزم تموم می شه!!!! ... بی خیال فروش کتابا شدم و این روزهای آخر عمری رو نشسته ام کنار شومینه و یکی یکی کتابا رو برمی دارم و ورق می زنم و یه استکان چای دم کرده لاهیجان می خورم و یادی از جوونیام تازه می کنم و بعدشم میندازمشون توی آتیش تا اجاق روشن بمونه و گرم شیم!!! ... فارنهایت ... هنوزم نمی دونم چند!!!

 

         ۱۳۸۴/۱۱/۲            

   +
        11:44 بعد از ظهر دوشنبه 9 اردیبهشت1387  هدايت اله امينيان    | 
  Balatarin